Tuesday, May 1, 2012

نژادپرستی فارسیسم و بیماری انکار واقعیت های اجتماعی و سیاسی




نژادپرستی فارسیسم و بیماری انکار واقعیت های اجتماعی و سیاسی
(نقد نوشته اکبر گنجی در وبسایت رادیو بی بی سی فارسی)

نژاد پرستی، بخصوص از نوع ایرانی (فارسیسم) آن، بیماری خاص روانی و فکری است که بیشتر در انکار واقعیت های سیاسی، اجتماعی، آموزشی و تاریخی و ... خودش را نشان می دهد و صد البته که بر عقلانیت و قوه عاقله تاثیر منفی می گذارد. کافی است تا در سه آدرس زیر، مقاله های آقایان اکبر گنجی، علی کشگر و خانم افسانه خاکپور را ملاحظه بفرمایید تا تاثیر نژادپرستی بر افکار و اندیشه را به روشنی ملاحظه بفرمایید. اگر نه همه این سه نویسنده محترم، حد اقل دوست داشتم اکبر گنجی در لباس "فرانتس فانون" و علیه استعمار پدیدار می شد اما او هم این جسارت را ندارد و یکی از روشنفکران حلقه بگوش استعمار ایرانی است.




خانم افسانه خاکپور چنان غرق در ناسیونالیسم فارس است که برای محکوم کردن ملت های غیر فارس(ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و ... )، چشمانش را به واقعیت های موجود در جامعه ایران بسته است. خواست ها و حقوق اولیه انسانی آن ملت ها را که در همه کنوانسیون های بین المللی تایید شده است، نادیده گرفته و برای گریز از اذعان به وجود تبعیض نژادی که در ایران علیه ملت های غیر فارس اعمال می شود، دست به دامان قانون اساسی جمهوری اسلامی شده و آن را قانونی نشان می دهد که به طور تمام و کمال اجرایی شده و حقوق همه ملت های غیر فارس در ایران مراعات می شود (ولی حتما حقوق فارس ها مراعات نمی شود و جنبش سبز در اعتراض به آن براه افتاده است) و این همه انسان ها در آذربایجان، خوزستان (عربستان)، بلوچستان، ترکمن صحرا، کردستان و ... بی خود و بی جهت و داوطلبانانه به زندان ها می روند و از سر تفنن به خیابان ها آمده در باره حقوق اولیه انسانی و داشتن مدرسه به زبان مادری خودشان شعار می دهند. مقاله این خانم محترم بیش از این را نمی ارزد. چرا که او دانسته و آگاهانه خودش را به کوری و کری زده است و نمی شود او را بیدار کرد.

نوشته چناب علی کشگر از قماش دیگری است. نمی دانم که او متخصص چه رشته دانشگاهی است و امیدوارم که متخصص حقوق باشد اما در این نوشته تلاش می کند تا ذهن بیدار شده خانم مهرانگیز کار را تخطئه کرده و فهم و ادراک  او و "اهوازی و احوازی" و "مخالفان را "کوچه و بازاری" نشان بدهد. نه در برابر نوشته های خانم کار دلیلی می آورد و نه در مقابل جمله های انصافعلی هدایت، سخنی از سر منطق جاری می سازد. مانند رهبر و پدر بزرگی در برج عاجی نشسته و همه را اندرز می دهد و نصیحت می کند که "فلان کار را نکن" و "بهمان کار را بکن" و "از تو بعید است". اما خود دهان باز کرده و نمی گوید که در مقابل نوشته های این دو نویسنده و اندیشمند، چه راه حلی را اراده می دهد؟ یا چرا آن جمله ها و مدعای این دو نویسنده اشتباه است؟ او در نوشته اش در نقش مدافع استعمار و مستعمره گری ظاهر شده است. باشد که به دیدگاهش و توهین ها و تحقیرهایش افتخار کند.

تنها برهانی که در میان سطور او بر قلمش جاری می شود، "نژادپرستی" و ترس از آن است که ملت های غیر فارس، برای جدایی از ایران و تجزیه ایران، بپا برخیزند اما نمی گوید که آن ملت ها هم منافعی در ایران امروز دارند یا نه؟ و اگر منافعشان در ایران امروز تامین نمی شود، چه کار باید بکنند؟ ولی در نانوشته هایش، متوجه می شوید که مستعمره نباید بپذیرد که مستعمره است و نباید علیه استعمارگر، اقدامی بکند. چون استعمارگر ناراحت می شود و منافعش به خطر می افتد.

خود علی کشگر می تواند ایدئولوژیک فکر کند و بنویسد اما مخالفان حق ندارند ناسیونالیست شوند. چرا که ناسیونالیست آن ملت ها برای ایران خطرناک است. او هم مانند همه ناسیونالیست های ایران، خود و دوستان روشنفکرش را از ظلمی که بر ملت ها در ایران می رود مبرا می داند و همه حق کشی ها را بر گردن جمهوری اسلامی می اندازد.

از اول این نوشته تا آخر آن، کشگر جمله ای به زبان نمی آورد که نشان دهد، با حقوق و خواست های ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ و ترکمن و غیره آشنا و همراه است و به حقوق آن ها احترام می گذارد و خواستار داده شدن این حقوق به آن هاست. اصرار بر انکار آن ملت ها و حقوقشان در این نوشته هم موج می زند.

اما اکبر گنجی روشنفکری زندان کشیده، از جمهوری اسلامی برگشته و نماینده جنبش سبز و مذهبی های - سکولارها است. ناچار باید روی او و نوشته اش متمرکز شد. چرا که او بسیاری از جربان های داخلی و خارجی، مذهبی و سکولار و ... نمایندگی می کند. او می گوید:

"طرح هایی وجود دارد که به دنبال برساختن نزاع فارس و غیرفارس و تبدیل آن به شکاف اصلی جامعه ی ایران هستند. این طرح ها مبتنی بر مبانی نادرست و پیامدهای ناگوار و مهلکی هستند."
جناب گنجی، وقتی نوبت به حقوق ملت های ترک، کرد، عرب، ترکمن، بلوچ و ... می رسد، توهم توطئه شما را هم بر می دارد؟ این طرح ها را چه کسانی یا دولت هایی ساخته و پرداخته اند؟ اگر هم ساخته و پرداخته اند، شما، برای این که این ملت ها از ایران شما و فارس ها جدا نشوند و ایران را تجزیه نکنند، چه تدابیری اندیشیده اید؟ و چه حقوق و مزایایی را به آنان می دهید تا تسلیم چنان طرح هایی نشوند؟ شما چه کار می خواهید بکنید که آن پیامدهای ناگوار(!) رخ ندهند؟ آیا منظورتان آن است که آن ها باید سکوت کنند و از منافع فارس ها حمایت بکنند؟ همانی که تا کنون کرده اند؟

او بعد از مقدمه ای، برای رد خواست ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ و ... در ایران چند دلیل می آورد. در ادامه به بررسی آن ها می پردازم و خواننده محترم را به خواندن نوشته وی در آدرس بالا دعوت می کنم.

یکم- هویت فارس: چیزی به نام "هویت فارس" وجود ندارد. یعنی هویت "تکواره" وجود خارجی ندارد. من هم تصور می کنم که ناسیونالیسم آریایی یا فارسیسم در اذهان شما ساخته شده است و در اذهان شما آبیاری  و روزانه هم آبیاری می شود. اما رفتار خود شما حتی در این نوشته، در پی انکار آن نیست و آن را نفی نمی کند و بود و اعمال آن را ضد انسانی نمی داند و ضد قوانین بین المللی نمی شناسد.
برساخته ی ذهنی "هویت فارس"، مدعایی ایدئولوژیک است، نه نظری/تحلیلی/نقدی. و ما هم ادعا می کنیم که این ساخته امثال شما ایدئولوژیک است و ما ملت های ترک؛ کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، و ... هم باید آن را بسازیم. چون اگر آن شمشیر است، ما هم باید آن را داشته باشیم. اگر هم نیست، بازهم باید داشته باشیم.
آیا هرکس به زبان فارسی حرف می زند، "ملت" یا "قوم" یا "هویت" یا "خلق" فارس است؟ روشن است که همه ی ایرانیان به زبان فارسی حرف می زنند. در این صورت همه، "فارس" هستند. دوست من، ما از "ملت" سخن می گوییم نه از "یک فرد". ملت، قوم، هویت فردی یا جمعی و خلق، فرد نیستند. روشن هم نیست که چطور همه ایرانیان به فارسی حرف می زنند؟ پس در ایران ذهنی شما، ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و ... وجود خارجی ندارند؟ این ها ملت هایی با هویت های مختلف نیستند. اتفاقا همهداشته های تاریخی آن ها با فارس ها متفارت است. اما "هویت" در انگلیسی عبارت از "آیدنتی تی" و "پرسونالیتی" هست.
Identity, Personality
 Identity (philosophy), also called sameness, is whatever makes an entity definable and recognizable
ترجمه: هویت در فلسفه، مشابهت هم نامیده می شود و آن هر چیزی است که هویف را قابل تعریف و قابل شناخت بکند.
§  Christian Identity, a Christian religious movement
"هویت مسیحی" را مثال زده و گفته که یک حرکت مذهبی مسیحی است.
§  Cultural identity, person's self-affiliation as a member of a cultural group
"هویت فرهنگی"، وابستگی خود شخص به عنوان عضوی از یک گروه فرهنگی است.
§  Identity politics, refers to political arguments that focus upon the self interest and perspectives of self-identified social interest groups or minorities
"هویت سیاسی" به مباحث سیاسی اشاره می کند که روی علاقه (گرایش) شخصی متمرکز شده و پرسپکتیوی (منظره ای) ازهویت خود شخص را بر اساس گرایش (تمایل) گروهی  یا اقلیتی او به نماشی می گذارد.
§  National identity, belief in membership of a nation
"هویت ملی" هم باور داشتن به عضویت در یک ملت است.

با بررسی بسیار ساده "هویت" در اینترنت، به این ها بر می خوریم. حتی اگر شما راست گفته باشید و همه مردم در ایران به فارسی صحبت کرده باشند، ملت آذربایجان خود را ترک می داند. شما با این باور آن  ملت چه مشکلی دارید؟ و چرا نمی خواهید به حقوق و اراده آن ها گردن خم کنید؟ و به خواست هایشان احترام بگذارید؟

باید مغلطه نکنیم. جناب گنجی، از پدر و مادر انگلیسی یا فرانسوی،  فرزند فارس به دنیا نمی آید. از فارس، فارس از ترک هم ترک، از کرد، کرد و از عرب، عرب، زاده می شود. البته هر کس زبان دیگر را بداند بر آن کس که نمی داند، ارجحیت هایی هم دارد و این هم بر هویت های قابل تعریف فردی افزوده می شود و می گویند؛ فلان (حسن یا فارس) ترکی هم می داند اما می دانیم که ترک نیست.
هیچ کس از ما ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ، و ... نگفته است که هر فرد فارس، مجمع همه شر و بدی های عالم هست اما ناسیونالیست های افراطی فارس و آریایی پرست هایی که نمی خواهند وجود و حقوق انسانی ملت های دیگری به غیر از فارس را در ایران امروزی بپذیرند، مجمع همه بدی ها و شرهایی هستند که بر دیگر ملت ها روا می رود. حتی اگر سکوت کرده باشند.
می دانیم که در تهران بیش از فارس ها، ترک ها زندگی می کنند و ما تهران را یک شهر با اکثریت ترک می دانیم. اما ادعا نکرده ایم که هر کس تهرانی است، فارس است. ما از "مرکز و پیرامون" یا از "مرکز و حاشیه" سخن گفته ایم و تهران را به عنوان سمبل ناسیونالیسم حاکم فارس و سمبل مرکز و ایدئولوژی حاکم در نظر می گیریم.
آیا زمامداران ایران(حکومت مرکزی)، هویت فارس را تشکیل می دهند؟ از زمان به روی کار آمدن رضا شاه پهلوی شما در ایران کنونی،  99 درصد دولتمردان، سیاسیتمداران و مدیران دولتی فارس گرا و ناسیونالیست آریایی بوده اند و هستند و ایدئولوژی برتری نژاد فارس را پذیرفته و اعمال می کرده اند و می کنند. نمی توان این سیاست را انکار کرد. تمامی سیاست هایی که در این سال ها (حدود یک قرن) در ایران اجرا شده است، حتی اگر به دست ترک ها، عرب ها، کردها، بلوچ ها و ... هم بوده، در زیر سایه نفوذ و اعمال ایدئولوژی ناسیونالیسم فارس و آریایی اجرا می شده و اجرا می کرده اند. می خواهید انکار بفرمایید؟
دوم- سرکوب دینی : زمامداران 33 سال اخیر، "به نام" اسلام بر کشور حکومت کرده و به نام "اسلام"، شیعه و سنی، ترک و کرد و فارس و عرب و بلوچ و غیره را سرکوب کرده اند. دوست گرامی! زبان من آذربایجانی را به خاطر اسلام و یا به نام اسلام قدغن نکرده اند بلکه "فرهنگستان زبان و ادب فارسی" یا تشکیلات مشابه آن در سلسله پهلوی ها، با ایدئولوژی برتری نژادی آریایی، زبانی و فرهنگی، تاریخی ، حقوقی،  سیاسی و ... بخشنامه و دستورالعمل صادر کرده و استفاده از "لغت خارجی" را ممنوع کرده است تا زمینه رشد هر چه بیشتر زبان فارسی را فراهم کند. شاید پرهیز از آموزش این زبان ها هم از چنان مرکزی رهبری می شود تا میدان در اختیار فارس ها باشد و به نظر می رسد که زبان این ملت ها را خارجی می دانند. ولی همه سرمایه های ملت های ترک، عرب، کرد، بلوچ، ترکمن، و ... برای رشد و شکوفایی زبان و فرهنگ فارس اختصاص داده اند.
یکی از اقدامات جمهوری اسلامی ترویج زبان عربی و وارد کردن بسیاری از کلمات عربی به زبان فارسی است که در گذشته به گوش مردم نخورده بود. من روشنفکر عرب نیستم و واقعا هم نمی دانم که چرا از تبعیض نژادی در زمینه فرهنگی و زبانی هم می نالند. باید، روشنفکرانی چون جناب بنی طرف با شما سخن بگویند اما زبان من ترک، کرد، بلوچ و ... غیر قانونی است. اگر هم به طور گنگی در قانون اساسی آمده است، در عمل اجرا نمی شود و فرهنگ و تمدن چند ملت  را با عمد، از بین می برند و شما با سکوت تان و حتی حمایت تان، در این جنایت علیه بشریت مشارکت دارید..
سوم- ترکیب زبانی زمامداران : به ترکیب زبانی و زادگاه زمامداران 33 سال گذشته بنگرید. به عنوان نمونه، چند درصد زمامداران ترک زبان (آیت الله خامنه ای، آیت الله مشکینی، آیت الله موسوی اردبیلی، میرحسین موسوی، آیت الله خلخالی، آیت الله موسوی تبریزی، و...) بوده اند؟ آیا احکام اعدامی که صادق خلخالی در کردستان- و دیگر نقاط کشور- صادر کرد را باید به نام ترک زبان ها نوشت؟ اگر این افراد ترک هستند که هستند، برده ایدئولوژی حاکم فارس و آریایی بوده اند. آن ها کارگزارانی از مردم مستعمره بوده اند و بدترین ظلم ها را هم در حق ترک ها و هم در حق دیگر ملت ها کرده اند. مگر در الجزایر؛ الجزایری ها، فرانسوی تر از فرانسوی ها نبودند؟ در هندوستان، هندی های الینه شده، دو آتشه تر از انگلیسی ها نبودند؟ مگر مستعمره ها بدست چه کسانی اداره می شوند؟  و مگر دیکتاتوری، ترک و فارس هم می شناسد؟ بخصوص دیکتاتوری که با چاشنی مذهب هم آبیاری شده باشد. اتفاقا همان موسوی تبریزی (دادستان اوایل انقلاب) اولین نفری بود که نوکری خود به فارس ها و آیت الله خمینی را با قتل یاران آیت الله شریعتمداری در فردا انقلابتان و با کشتار در آذربایجان آغاز کرد تا نوکریش را بر ایدئولوژی حاکم نشان دهد. مگر قتل های 1367-1368 به پای فارس ها نوشته شده است که کشتار موسوی و خلخالی به پای ترک ها نوشته شود؟
اگر آن رویکرد درست بود، در آن صورت می بایست اعمال هیتلر را به آلمانی زبان ها، رفتارهای استالین را به گرجستانی زبان ها و رفتارهای موسولینی را به ایتالیایی زبان ها نسبت داد. عزیز! با گذشت این همه سال از جنگ جهانی دوم، آلمانی ها (نه آلمانی زبان ها)  ، نازی ها و کسانی که ایدئولوژی نژادپرستانه هیتلر را پذیرفته بودند، از کارشان شرمگین هستند. همه آلمانی ها از سیاست و عملکرد هیتلر و زیر دستانش شرمگین هستند. در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و ایتالیا هم ایدئولوژی حاکم بود و همه جنایت ها به پای ایدئولوژی های حاکم نوشته شده است. همان طور که در ایران، ایدئولوژی نژادپرستانه فارس حاکم است.
می دانم که عمدا و با تغییر ظریف واژه ها و بازی حساس در ارائه معانی آن ها می خواهید، همه چیز را مانند اوایل انقلاب "توجیه" کنید و ماست مالی بکنید. اما ما تسلیم ایدئولوژی شما نیستیم تا توجیه هایتان را بپذیریم. عراقی های عربی هم که از آن ها نام برده اید، همه در استخدام و خدمت ایدئولوژی حاکم در ایران هستند. نیستند؟ مگر آن ها عربی هم گفتگو می کنند؟
در تاریخ نزدیک به یک قرن اخیر، از کردها چند تن نوکری ناسیونالیسم فارسیسم و آریاییسم را به گردن آویخته اند. گر چه کردها خودشان را آریایی اصیل می دانند اما چون کرد هستند و تاریخ و تمدن متفاوتی از فارس ها دارند، رانده نشده اند؟ مانند افغان های فارس زبان. از میلیون ها کردها فقط همین دو نفر در راس بوده اند؟ این دو، قبل از این کارشان، در کدام تشکیلات دولتی امتحان پس داده بودند؟ در 60 سال گذشته، کردها سلاح در دست نداشته اند؟ و علیه مرکز مبارزه نمی کرده اند؟ نمی دانید چه می خواستند؟ و چرا خواست هایشان به آنان داده نشده است؟ این "چه و چرا" از کدامین ریشه های ناسیونالیستی و برتری نژادی آب می خورد؟
از بلوچ ها چند نفر به حکومت رسیده اند؟ از عرب های عربستان (خوزستان) چند نفر به مقام های بالا دست یافته اند؟ در این معادله چرا تعداد ترک ها، عرب ها، کردها، بلوچ ها، ترکمن ها، و ...  را با تعداد فارس ها مقایسه نکرده اید؟ چند نفر از فارس ها  در حاکمیت دست داشته اند و دارند؟ می توانید بشمارید؟ آیا در همین آمارسر انگشیتی شخص شما، تبعیض در اداره امور کشور و منطقه در میان ملت ها دیده نمی شود؟
چهارم- سرکوب فارس ها: رژیم پهلوی و رژیم جمهوری اسلامی فقط و فقط افراد غیر فارس زبان را سرکوب نکرده و تبعیض را نسبت به آنها روا نداشته اند، بلکه فارس زبان ها را هم سرکوب کرده و می کنند. بسیاری از اعدام و زندانی شدگان فارس زبان بوده و هستند. مگر ما مبارزه فارس زبانان را منکر شده ایم؟ ما، ناسیونالیست های افراطی در خدمت ایدئولوژی آریایی را مسبب بسیاری از این جنایت و دیکتاتوری ها می دانیم. چرا که ایدئولوژی آن ها و اندیشه برتری نژادیشان، بستر رویش دیکتاتوری و سرکوب ملت های ترک، عرب، کرد، بلوچ، ترکمن و ... را بیشتر از فارس ها مهیا کرده است. تفاوت های تاریخی و فرهنگی فارس ها با دیگر ملت ها، باعث شدت سرکوب ها در این مناطق نشده است؟
تفاوت دیگری هم هست که شما نمی خواهید بپذیرید که ما ترک ها، در سال های دور، برای برقراری قانون، تساوی انسانی و دموکراسی در ایران مبارزه کرده ایم اما در سایه ایدئولوژی فارس، همه دستاوردهایمان را باخته ایم. مگر شیخ محمد خیابانی را سرکوب نکردید؟ مگر سیدجعفر پیشه وری را سرکوب نکردید؟ چه کسی به شما این اجازه را داده است تا با اراده و خواست یک ملت مخالفت کنید؟ کدام ایدئولوژی در پس این قتل عام ها خفته بود و کدامین ایدئولوژی ما را به خاطر رفتار پدرانمان در آن سال ها ، هنوز و در دوران دموکراسی و حقوق بشر محکوم می کند و حق نمی دهد، آن طور که دلمان می خواهد، خودمان را اداره کنیم. چه قدرتی، حق تعیین سرنوشت ما ملت ها را به شما داده است؟ این کدامین خدای بد ذات است؟
مگر با نهضت ها و جنبش های دموکراسی خواه و. آزادی خواهانه کردها و عرب ها هم همین معامله ای که با ملت ترک آذربایجان انجام دادید را نکردید؟ و مگر قهرمانان آزادی آنان را خاین نمی دانید و نوکر دیگر کشورها نمی خوانید؟ آیا با نگرش به تاریخ پشت سرتان، از تاریخی که برای ما آفریده اید و مسیر حرکت های اجتماعی ما را به سوی قهقرا برگردانده اید، به جای پدرانتان خجالت نمی کشید؟ آیا نمی خواهید به خاطر سرکوب های خونینی که پدرانتان در سرزمین های ما ترک ها، عرب ها، کردها انجام داده اند، عذر خواهی کنید؟ آیا بابت استعمارگری در این سرزمین ها و سرکوب جنبش های تساوی طلبانانه مستعمره هایتان شرمنده نیستید؟
پنجم- ناسیونالیسم ایرانی : تاریخ گواه آن است که ناسیونالیسم ایرانی، هرگز ناسیونالیسم فارس زبان ها نبوده است، بلکه ناسیونالیسم ایرانی بود. این ناسیونالیسم ایرانی که می فرمایید، حضور و نمودهای عملی و واقعی خودش را در کجاها نشان داده است؟ آیا ایرانیان از هر زبان و نژادی که بوده اند و هستند، از حقوق برابر و مساوی برخوردار بوده اند؟ یا در این کشور، تنها و تنها یک ملت و آن هم فارس زبان و فارس فرهنگ و فارس تاریخ و فارس تمدن  بوده و هست؟ شخص شما در باره بلوچ ها و شخصیت های تاریخی آنان چه قدر می دانید؟ اصلا برای آگاهی در باره آنان مقاومتی در شما نیست؟ نام کدامین آن ها در کتاب های تاریخ ایران آمده است؟ در باره ترکمن ها چه؟ در باره عرب ها چه؟ در باره تاریخ و تمدن ترک ها تا چه اندازه ای می دانید؟ همین چند نفر(ستارخان، باقرخان، آخوندزاده، طالبوف، تقی زاده، کسروی تبریزی و ...) در در دوران مشروطه و بابک خرمدین را می شناسید؟ در باره تاریخ و تمدن آذربایجان - از مجموعه میلیون ها صفحه در کتابخانه ها - چند صد صفحه را تاریخ آذربایجان اشغال کرده است؟ اگر ایدئولوژی و ناسیونالیسم ایرانی حاکم بوده، چرا این چرخ، تنها به نفع یک ملت چرخیده است و می چرخد؟ آیا همه جای ایران، از نظر اقتصادی و آبادانی، یکسان رشد کرده و هیچ کجا عقب نگهداشته نشده است؟
از سوی دیگر، سه همسر از چهار همسر رضا شاه- که مادر شاهزادگان پهلوی هستند- از خاندان های ترکمان تبار آیرملو و قاجار بودند. مگر در ایران شما، زنان هم جایگاه و حقوقی داشته اند که نقشی هم در دوران رضاخان در سیاست ایفا کرده باشند؟ که اگر ترک بوده اند، پس بیشتر در سیاست دخالت می کرده اند. رضاخان، ناچار بود با ترک ها وصلت کند تا مخالفت قاجار و سیاستمدراران ترک با خوش را کاهش دهد و سیاستمداران ترک را به درون دایره خود بکشاند وگر نه، چگونه می توانست قاجاریه را لگد مال کند؟ آیا رضا شاه عرضه، بی عرضه ترین شاه قاجار را داشت که در مقابل روسیه تزاری ایستادگی کرده بود؟ و آیا توانست برای چند ساعت ناقابل، در مقابل نیروهای خارجی، مقاومت مسلحانه بکند؟ مگر امروزه، زن ایرانی نقشی در اجتماع و سیاست دارد که در گذشته داشته باشد؟ مگر پدران ما در دوران فرقه دموکرات آذربایجان نبودند که حقوق سیاسی و اجتماعی زنان را و آن هم برای اولین بار در تاریخ ایران، حقوق زن زا برسمیت نشناختند که بعدها شاده آن را در انقلاب سفیدش آورد.
تا اروپای واحد را با پول واحد و برداشتن مرزها بیافرینند. درست است اما فراموش نکنید که در اروپای واحد، بین کوچکترین کشور و بزرگترین کشور از نظر وسعت سرزمینی، بین کم جمعیت ترین آن ها با پر جمعیت ترین آن ها هیچ تفاوتی وجود ندارد و از نظر حقوقی، آموزشی، رای و حقوق سیاسی، اداری، زبانی، و ... تساوی کامل در میان آن ها وجود دارد. یک واحد سیاسی بر دیگری برتری ندارد.
در کنار همه این ها، سیستم سیاسی و اداری اتحادیه اروپا بر مبنای نوعی از فدرالیسم ؛ کنفدرالیسم استوار شده است. شما در این مقاله، نه تنها بر حقوق ملت های ساکن ایران با زبان و نژاد متفاوت اعتراف نکرده اید، بلکه حتی برای تغییر سیستم سیاسی و اداری  متمرکز کنونی به سیستم فدرالی هم چیزی ننوشته اید. می توانستید در این مقاله به وجود و اعمال نابرابری های سیاسی، حقوقی، آموزشی، فرهنگی و ... در ایران 90 سال گذشته اعتراف کرده و راه حل مناسبی برای تقسیم قدرت متمرکز، در مناطق مختلف ایران ارائه بدهید. این کار را نکرده اید و تنها تلاش کرده اید، با قیافه عالمانه گرفتن، تجزیه این ملت ها از ایران کنونی را تخطئه کنید.
واقعا در حکومت آینده ایران - اگر شما سر کار بیایید - ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها، ترکمن ها، و ... چه مقدار در قدرت و سیاست ایران سهم خواهند داشت و چگونه در اداره ایران شما شریک خواهند شد تا در مقایسه با فارس ها و فرهنگ و زبان و تاریخ فارس که تا حال با خون و سرمایه این ملت ها فربه و چاق شده، به رشد قابل مقایسه ای برسند و عقب ماندگی عمدیشان چگونه جبران خواهد شد؟ چگونه باید - آن ملت ها - شما و برنامه هایتان را باور کنند؟
نباید نزاع های قومی میان هویت های مختلف ایجاد کرد. انسانیت مهم است، نه زبان و قومیت و نژاد و مذهب و جنسیت. حقوق بشر ، حقوق شهروندان آزاد و برابر است. به عقیده ما هم انسانیت بسیار مهم است ولی چه کسی از این موضوع سخن می گوید. کسی که با نژادپرستی، همه حقوق ما ترک ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها، ترکمن ها و ... را انکار می کند و ضایع کرده است و هنوز روشنفکرانش، از حکومت متمرکز (سلطنتی یا جمهوری) دفاع می کنند که یک زبان (فارسی) در آن رسمی باشد و بقیه زبان ها و فرهنگ ها و تمدن ها باید به نفع آن زبان و تمدن از بین بروند تا یک فرهنگ، زبان، تمدن و تاریخ و ...  بر همه جوامع  در ایران کنونی حاکم شود. این جنگ را ملت های ترک، عرب، بلوچ، ترکمن و کرد آغاز نکرده اند که شما از آن ها بخواهید تا با سکوتشان، باعث جدایی، کینه، نفرت و کدورت نشوند. شما آغاز کرده اید و ادامه هم می هید. باید بر سر خودتان فریاد بکشید.
اگر امروزه، در مناطق مختلف ایران بر طبل جدایی و تجزیه ایران زده می شود، عکس العملی است که در پی 90 سال حاکمیت ایدئولوژی فارسیسم و آریاییسم شما و پدرانتان پدیدار شده است و شورش می کنند. شما چرا در این راه و از بین بردن آن ناسیونالیسم افراطی قلم نمی زنید و کاری نمی کنید؟ چرا قربانی را به سکوت و مدارا فرا می خوانید؟ یک بار هم که شده، به سراغ فارس ها بروید و آن ها را به انسانیت، برابری نژادی، حقوقی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و ... دعوت کنید. چرا باید ما بترسیم؟ شما چرا نترسید؟ ما مخالف کشتار انسان ها هستیم و بر همین مبنا هم دهه ها صبر کرده ایم اما روشنفکران فارس و مرکز محور به خود نیامده اند و سکوت و سکون ما، در آن ها بد عادتی را بوجود آورده است که باید آن عادتشان بشکند. مگر شما ماها را با خودتان برابر می دانید؟ اگر ما را برابر می دانید، در عمل، چه کار کرده اید که این برابری را به ما ثابت کنید؟
هفتم- دفاع از حاکمیت فارس ها: هیچ کس مدافع حاکمیت یک قوم بر دیگر اقوام از طریق سرکوب نیست. اگر هویت برساخته شده ای به نام فارس وجود خارجی داشته باشد، حق ندارد دیگر ساکنان ایران زمین را که به زبان دیگری حرف می زنند، از حقوق اساسی و شهروندی- از جمله حق تعیین سرنوشت یا مشارکت سیاسی- محروم سازد و از طریق سرکوب بر دیگران سلطه یابد. اگر کسی مدافع حاکمیت یک قوم بر دیگری از طریق سرکوب نیست، از چه طریقی است؟ و آیا تا کنون حق تعیین سرنوشت را از ما نگرفته اید؟ و مسیر تاریخی ما را تغییر نداده اید؟  خیابانی، پیشه وری، خلق مسلمان ایران (آیت الله شریعتمداری) جز از این حق، می خواستند؟ جناب گنجی، بسیار ممنونم که "حق تعیین سرنوشت" را برای ما برسمیت شناخته اید. به خاطر همین جمله، می توان به تو افتخار کرد. به شرطی که "مشروط" نکرده بودی. اما و اگر، شک می آورد و نماز را باطل می کند.

سودان فاقد دموکراسی و حقوق بشر هزینه ی بسیار سنگینی طی سال های 1995 تا 2005 در دو جنگ داخلی بابت تجزیه پرداخت کرد. این غم انگیزترین سناریوی ممکن است اما راهی است که روشنفکران فارس و مرکز محور در پیش پای ملت ها در ایران گذاشته اند. روشنفکران آن ملت ها برای جلوگیری از کشتار، فدرالیسم را ارائه داده اند و تشکیلاتی را برپا ساخته اند اما روشنفکر مرکز محور، فدرالیسم را برابر با تجزیه می داند و مخالف این سیستم سیاسی است و حتی، فدرالیسم طلبی را نوعی ضعف سیاسی و نظامی ما ملت ها تعبیر می کند. من در مقاله ای که سال ها قبل و به انگلیسی نوشته بودم، ترسم از این کشتار را نشان داده ام اما ظاهرا، راه و حق انتخاب دیگری نمانده است.
به نظر شما، آیا خوزستان (عربستان) به همان اندازه از نفت خودش بهره می برد که تهران، مشهد، شیراز، اصفهان، کرمان، یزد، کاشان و ... بهره می برند؟ طبیعی است که در جنگ با نابرابری ها و آزادی مستعمره از دست استعمارگر، خون و گلوله راه را باز می کند اما من و تو باید راه میانه را بیابیم.
هشتم- چند-فرهنگ گرایی : کثرت گرایی معرفتی، دینی، زبانی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی به سود همگان است. آقای گنجی، در این کثرت گرایی شما، زبان ونژاد در کجا قرار دارند؟ می دانیم که سازمان های بین المللی و تشکیلات وابسته به سازمان ملل متحد، هر دوی زبان ونژاد و فرهنگ هایشان را هم پذیرفته اند.
گر چه بشر خاطرات تلخی از جنگ های نژادی دارد اما برای حفظ زبان ها و نژادهای انسانی، آن  دو و فرهنگشان را میراث بشری می نامد. ما، چگونه و با چه وسیله ای باید با شما گفتگو کنیم؟ روزنامه، رادیو، تلویزیون، کتاب و مجله، در زبان خودمان نداریم.
 آمریکا و اورپا هم از زبان و ملت ما، به اندازه یک صدم حمایتی که از فارس ها می کند و فارس ها مفتخر به آن هستند، از ما ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها و ... حمایت نمی کند.
تازه، فارس ها و فارسیسم، به ما اجبار کرده تا همه ما در مدارس و دانشگاه ها فقط و فقط زبان فارسی را یاد گرفته ایم و می گیریم اما  تو زبان ما را یاد نگرفته ای. چطور ممکن است که در این دیالوگ، تساوی و احترام موج بزند؟ مگر نه این که تهاجم فرهنگی از طرف شما بر ما ملت های مستعمره ادامه دارد و با شدت تمام هم دوام دارد تا ما را به طور کامل مسخ کرده و به نیمه فارس بدل کند؟
کانادا بهترین نمونه ی نظام دموکراسی "چند- فرهنگی (مولتی کالچرالیسم) است. بله، کانادا مالتی کالچرال یا چند فرهنگی هست و فراموش نکنید که در همین کانادا، هم نژاد و هم زبان نقش بسیار مهمی را بازی می کنند. کسانی که نژاد فرانسوس داشتند (فرانسوی زبان ها) تجزیه می خواستند. چون در کانادا به زبان آن ها توجه چندانی در مقایسه با زبان انگلیسی نمی شد. آن ها با مبارزه ای که کردند، زبان فرانسه به زبان اصلی  و دوم کانادا تبدیل شد. چرا در ایران از این مدل استقبال نکنیم؟ فرانسوی ها، نزاع قومیتی "کاذب" هم براه نیانداخته بودند. آیا حاضرید، اصول و قواعد این بازی را در ایران و در میان ملت های ترک، فارس، کرد، عرب و ... بپذیرید؟
سخن ما ناظر به حق یا ناحق بودن تجزیه نبود، سخن برسر تلفات انسانی بی شمار و نتایج فاجعه بار تجزیه طلبی بود.  من وقتی در زندان و در ایران هم بودم، مقاله ای را نوشته و نشان داده بودم که ما تجزیه نمی خواهیم اما چون حقوق انسانی ما داده نمی شود و این دریغ هم بر اساس برتری نژادی اعمال می شود، راه دیگری جز تجزیه ایران را در پیش پای ما نمی گذارید. شما درهای تازه را باز کنید. اگر ما وارد نشدیم، آن وقت بگویید که چنین و چنان.
دهم- اهمیت انسان ها: هیچ چیز مهم تر از جان و حقوق همین آدمیان نیست. ما هم بر همین عقیده ایم اما حقوق ما را نمی دهید و ما برای کسب حقوقمان، به دنبال جدایی از ایران هستیم. حقوق ما را داوطلبانه بدهید، خواهید دید که معادله تغییر خواهد کرد. آیا نباید برای بدست آوردن حقوقتان سلاح بدست بگیرید و آیا نباید، از حقوق مظلوم دفاع کرد؟ شما در این معادله حقوق ما ملت های مستعمره ایران، در کجا نشسته اید؟

انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد و مستقل
تورنتو – کانادا
001 – 647 -740 – 8070







*     ***     ***     *

Thursday, April 26, 2012

ناسیونالیسم آذربایجانی، راهی برای فردا




ناسیونالیسم آذربایجانی، راهی برای فردا

فردا، از راه خواهید رسید. فردایی که روشنفکران مرکز محور ایرانی، از هم اکنون ما را شریک در ایران فردا نمی دانند و شریک هم نمی خواهند. آن ها همچون یک سده گذشته، ما را برده و آذربایجانمان، کردستانمان، عربستانمان، بلوچستانمان، ترکمنستانمان و ... را مستعمره می خواهند. آن ها خود ما را به عنوان انسانی برابر با خودشان را نمی خواهند. آن ها به نیروی کار ما و به سرباز ما، به خاک ما، به نفت ما، به معادن ما، به مالیات ما و به ...  نیاز دارند. آن ها همچون گذشته، حقوق برسمیت شناخته شده در کنوانسیون های بین المللی ما را به ما نخواهند داد. حساب حکومت ها از حساب روشنفکران جداست. روشنفکر دیروز، انقلاب اسلامی آورد و حقوق ملت ها را نداد. روشنفکر امروز، رژیم دیگری خلق خواهد کرد و از همین انکار امروزش پیداست که حقوق ما را از همین امروز منکر است و فردا نخواهد داد. رژیم اسلامی امروز بر اریکه قدرت تکیه کرده و تن به 
خواست های ما نمی دهد. اما مخالفان حکومت که در ضعف کامل هستند هم به حقوق ما سر خم نمی کنند.


فردا خواهد آمد. فردایی که یک اشتباه تاریخی و یا یک فرصت تاریخی، فردا را از آن ملت ترک، ملت کرد، ملت عرب، ملت بلوچ و ملت  ترکمن و ملت های دیگر خواهد کرد. باید ما ملت ها برای فردا آماده باشیم. باید همین امروز خودمان را برای فردا آماده کنیم. چه بخواهیم ایران فردا را تجزیه کنیم، چه به شکل فدرال اداره اش کنیم، باید امروز آماده باشیم. فارس ها، خدا، شاه (ولایت فقیه) و میهن شان را دارند ولی ما نداریم و باید برای فردا ملت - دولت سازی کنیم و ملت - دولت سازی را هم باید از همین امروز شروع  کرد.

برای تاسیس یک ملت – دولت در یک سرزمین (که پدرانمان صدها نسل قبل، در آن متولد شده باشند یا نه؟ یا آن سرزمین را به زور بازوها و شمشیرهایشان گرفته باشند یا نه؟ و اگر لازم باشد، ما هم باید همان شمشیرها را برداریم. به هر جهت ما در روی خاک آذربایجان زندگی می کنیم و این سرزمین مال ماست. حتی اگر اشغال کرده باشیم. این آذربایجان، اکنون متعلق به ماست)، برای تاسیس یک ملت – دولت  در یک سرزمین، باید یک چیزی را به ملتمان بدهیم. یک فلسفه، یک ایدئولوژی، یک دین، یک چیزی که ما را به یک ملت متحد و قدرتمند و دولت مقتدر تبدیل کند. تا در مقابل استعمار و استعمارگری (ایران و ایران محوران) که ما را بلعیده است، ملت ما را برای مبارزه مجدد، سر پا نگه دارد و به ملت ما قدرت مبارزه بدهد تا بتوانبم یک ملت - دولت جدید تاسیس کنیم.

هر اجتماع انسانی، باید چند عامل تاسیس یک دولت – ملت مدرن را داشته باشد تا بتواند، شکل بگیرد. دین مشترک اکثریت مردم، زبان مشترک اکثریت مردم،  تاریخ مشترک اکثریت مردم، خاک و سرزمین مشترک اکثریت مردم،  خون و نژاد مشترک اکثریت مردم، پول مشترک اکثریت مردم، پرچم مشترک اکثریت مردم، اهداف و استراتژی های مشترک اکثریت مردم، حس امنیت و احساس خوشبختی در اکثریت مردم، ترس و نفرت و دشمن مشترک در اکثریت مردم و ... عوامل ایجاد یک ملت هستند.
ما از این همه شاخصه های ملت و ملت سازی کدام عوامل را داریم؟ کدام ها را نداریم؟ اگر داریم، تا چه اندازه ای داریم؟ برای تاسیس ملت - دولت آذربایجان، باید روی کدام عوامل بیشتر از گذشته تاکید کرد؟

دین

گر چه دین، نقش و کارکردهای مهمی در ملت سازی داشته و دارد و ما هم در سرزمین آذربایجان، عامل دین را داریم و شیعه هستیم اما دین ابزار دست و سیاست ما آذربایجانی ها نیست و دکانداران دین، اعتبار دینی خودشان را بر باد داده اند و ما نمی توانیم روی دین و ملایان حساب باز کنیم و نباید هم ملت مان را دوباره در گرداب دین مبتلا سازیم. ملت آذربایجان تازه دارند از دین گریزان و سکولار می شوند و نباید ما دوباره آنان را به این وادی بکشانیم اما می توانیم با دین و دینداران راستین، پیوند دوستی تاریخی خودمان را حفظ کرده و از نفوذ و قدرت آن ها در میان دینداران آذربایجان بهره برگیریم. اگر دین و دینداران بخشی از ملت و پروسه ملت سازی هستند، نباید دین و دینداران را نادیده بگیریم و به آن ها دهان کج کنیم اما از دیگر سو هم نباید به آتش دین دامن بزنیم. اسرائیل، دولت – ملت جدیدی است که حضورش در سرزمین آبا و اجدادیش، برای قرن ها کم رنگ بوده است. دین، یکی از عوامل تاسیس آن بوده و است. در گذشته هم، اسلام و مسیحیت هم امپراتوری های خود را بنا کرده اند.

زبان

نمی توان انکار کرد که ایران کنونی، کشوری یک زبانه نیست و در آن، زبان ها و ملت های مختلفی با تاریخ و تمدن خود زندگی می کنند که اتفاقا، حقوق زبانی آن ها هم به تاراج استعمارگر رفته است. بر عکس ایران، هر کدام از این ملت هایی که در گوشه و کنار ایران و در جغرافیایی مشخص و با اکثریت جعیتی در آن ناحیه زندگی می کنند زبان یکسانی دارند. بیش از 99 درصد اهالی سرزمین های آذربایجان، ترک هستند و زبانشان هم ترکی است. اتحاد زبانی در میان ترک ها و مردم مناطق ترک نشین، بسیار عمیق تر از اتحاد ممکن و احتمالی در میان ایرانیان با زبان های مختلف است. اتحاد زبانی به آذربایجانی ها امکان می دهد تا احساسات ناسیونالیستی و ملی خودشان را گسترش بدهند.

اگر چه زبان، ملاک و معیار کامل تبدیل شدن به یک ملت - دولت قدرتمند و متحد نیست اما یکی از عوامل اصلی در تاسیس یک ملت – دولت جدید و یکی از شاخصه های اصلی و یکی از عوامل پیدایش و شکوفایی "ناسیونالیسم ملی" و "ناسیونالیسم گرایی ملی" است و ما مردم آذربایجان در ایران کنونی، آن زبان مشترک و تاریخی را داریم.

گر چه زبانمان در زیر چکمه های استعمار ایرانی، ممنوع و بریده شده است، گر چه استعمارگر ایرانی نگذاشته تا زبان ما آذربایجانی ها رشد کند اما ما آذربایجانی ها، هنوز زبان ناقص و بریدیمان را داریم و زبانمان، سمبل همه خواست های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی، تاریخی، اداری، قانونی، انسانی، و ... سمبل همه خواست های ما برای جبران همه عقب ماندگی های تاریخی ماست که استعمار و  استعماگر ایرانی مسبب همه آن عقب ماندگی ها است.

اتفاقا، همین ضعف زبانی ما و بریده بودن زبانمان، می تواند عامل اتحادمان و عامل رشد ناسیونالیسم ملی در میان آذربایجانیان باشد. می تواند احساسات ناسیونالیستی را در ما مردم آذربایجان بیدار کرده و شکوفا کند. همه می دانیم و پذیرفته ایم که ما و زبانمان در ایران کنونی، مظلوم واقع شده ایم و استعمارگر ایرانی، زبان ما را به عنوان سمبل حقوق انسانی ما و شخصیت انسانی و اجتماعی ما، از ما گرفته است.

با این حال، همین زبان ما، می تواند در پروسه ملت -  دولت سازی، یاریمان کند. اما زبان ما و آن هم به تنهایی، برای به حرکت در آوردن ما و ایجاد و تقویت حس ناسیونالیسم، نیرو و توان کافی را ندارد و به نظر من، عامل زبان به تنهایی نمی تواند لایه های ضخیم استعمار ساخته را از روی ذهن برادران و خواهران آذربایجانی ما بزداید. ولی می تواند، بخشی هایی از جامعه  آذربایجان را علیه استعمار و استعمارگر ایرانی بشوراند.

زبان، زمانی می تواند عامل حرکت گسترده ناسیونالیستی در میان ملتی باشد که زندگی و کارهای روز مره انسان ها در آن اجتماع، در غیاب آن زبان فلج شود و یا با مشکل رو به رو شود. اما می دانیم که استعمار و استعمارگران، زبان مردم بومی را به طور قانونی و از بیخ و بن، ممنوع نمی کنند تا علیه آن ها شورش های عمومی رخ ندهد بلکه با رسوخ تدریجی زبان خود در کارهای اداری، دولتی، قضایی، قانونی، شغلی، آموزشی، جای زبان بومی را هر روز تنگ تر می کنند. هر روز بر قدرت و توان زبان استعمارگر در جامعه مستعمره، افزوده می شود و با افزایش عمق نفوذ زبان استعمارگر، مردم مستعمره، از گذشته، فرهنگ، تاریخ، ملیت خود، تمدن، و ... همه داشته های تاریخی خود دور و دورتر می شوند. آن ها را به فراموشی می سپارند و فرهنگ، تاریخ، تمدن، زبان و احساسات استعمارگر را می پذیرند و به جزئی از جامعه استعمارگر بدل می شوند. در حالی که مستعمره هستند، از خودشان بیگانه می شوند ولی به بدنه استعمارگر هم نمی چسبند. چرا که نسل ها طول می کشد تا فرهنگ خودی را به طور کامل، از یادها و خاطره ها ببرند. حتی اگر فرهنگ و تمدن خودشان را فراموش کرده و به طور کامل در فرهنگ و تمدن استعمارگر هضم شوند، باز هم مستعمره خواهند ماند و به بخشی از کشور و ملت استعمارگر با حقوق و مزایای قانونی، آموزشی، اقتصادی، توسعه ای، رفاهی و ... بدل نخواهند شد. سرنوشت مستعمره در رهایی از استعمار است و بس. در غیر این صورت، شخصیت حقوقی مستعمزره وابسته به نوع تلقی و طرز نگرش استعمارگر خواهد بود.

زبان و فرهنگ فارسی برای مردم آذربایجان در حکم زبان و فرهنگ فرانسوی برای مردم الجزایر است. همان طور که الجزایری ها، زبان فرانسه را به عنوان زبان ملی و آموزشی و برای برقراری ارتباط در میان خودشان و مردم مستعمره در ارتباط با استعمارگر بکار می بردند، ما هم در همین پروسه هستیم. فارسی برای ارتباط بین مردم خود آذربایجان و مردم و رهبران مستعمره بکار می رود.

ما آذربایجانی ها مجبوریم، برای بدست آوردن کاری، برای حفظ کارمان، برای سهولت کارهای اداریمان، برای آموزش فرزندانمان، برای دفاه از خود در دادگاه ها، برای کسب موقعیت اجتماعی و به خصوص برای کسب موقعیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی در میان استعمارگران و حاکمیت، برای بهره مندی از هزاران مزایای مالی و اجتماعی، زبان فارسی را یاد بگیریم و به لهجه تهرانی هم یاد بگیریم. این همان شاخصه اصلی استعمار فرهنگی است که مستعمره و مردم استعمار زده مجبور به پذیرش آن هست.

کار به جایی می رسد که یادگیری و تلفظ بهتر زبان استعمارگر، به فخر و مباهات در میان مردم مستعمره تبدیل می شود. مردم مستعمره برای اثبات این که بهتر از دیگری فرهنگ استعمارگر را پذیرفته اند، در خانه ها و کوی و برزن ها هم به جای زبان ملی خودشان، از زبان استعمارگر استفاده می کنند. چرا؟

برای این که استعمار با مستعمره کاری کرده که زبان مردم مستعمره و یادگیری آن، بیهوده جلوه می کند. برای یادگیرنده زبان بومی، منافعی نیست. در حالی که برای یادگیری آن، انرژی و زمان و سرمایه فراوانی مصرف می شود اما در کمتر جایی و کاری می توان از زبان مستعمره استفاده کرد. کسانی که از زبان مستمره و ملی خود استفاده بکنند، عقب مانده تلقی می شوند. در چنین شرایطی، به نظر می رسد که یادگیری زبان بومی و ملی هیج فایده و سود مادی و معنوی ندارد اما یاد گیری زبان استعماگر، سود مادی، اجتماعی و روانی به همراه می آورد و می تواند زندگی را از نظر مالی، اداری، کاری، اجتماعی و روانی برای یادگیرنده سهل و روان کند. زبان فارسی در آذربایجان در چنین جایگاه استعمارگرانه و زبان ملی آذربایجانیان در جایگاه مستعمره قرار دارد.

آیا ما آذربایجانی ها با آگاهی از موقعیتی که در ایران استعمارگر داریم و زبانمان دارد، می توانیم از این ضعف زبانی که به ما تحمیل شده است و از حضور بسیار سنگین استعمار فارس با همه شاخصه هایش، در همه گوشه و کنار زندگی فردی و اجتماعی ما آذربایجانیان، از همین ضعف زبانی و حقوقی، علیه خود استعمارگر ایرانی استفاده کنیم؟

آیا می توانیم زبان را به یک ایدئولوژی برای تاسیس ملت – دولت آذربایجان استفاده کنیم؟ الجزایری ها توانستند.

نژاد

گر چه "نژاد" و "خون"، تنها ماده اصلی ملت - دولت سازی مدرن نیست اما ما آذربایجانی ها همه آن چه در آن "نژاد" و "خون"
 نهفته است را یک جا داریم. گر چه سال ها، استعمار فارس تلاش کرده است تا ما "ترک" و "آذری" بودنمان را فراموش کنیم، فراموش نکرده ایم. گر چه استعمارگر، زبانمان را از ما گرفته است، گر چه ما را به خاطر "ترک بودن" تحقیر کرده و برایمان جوک ساخته است، اما هنوز هم ما "ترک" هستیم و آن ها ما را "ترک" یا "آذری" می خوانند و این ("ترک" یا "آذری" بودن) بدان معنی است که ما هنوز استحاله نشده ایم و استعمار نتوانسته است بر خون و نژاد ما غلبه کند و بر روی خون و نژاد ما پرده بکشد و نژاد خودشان را بر نژاد و خون ما برتر بداند و به ما مستعمره نشینان بقبولاند که بی ریشه ، بی خون، بی نژاد ، بی پایه و سیب زمینی یا "آریایی" هستیم.

همین که ما آریایی نیستیم و استعمار هم پذیرفته که آریایی نیستیم، نشان می دهد که آن ها نتوانسته اند ما را به طور کامل در فرهنگ و تمدن خودشان هضم کنند. ما مردم آذربایجان نباید بر سر "ترک" یا "آذری" بودن مشاجره کنیم. ما در یک زمان و مکان، هم ترک هستیم و هم آذری. ما ترک آذری هستیم و باید به هر دوی این ها هم افتخار کنیم. نباید ملتمان را وارد جنگی کنیم که دیگران و بخصوص استعمارگر، برای ما ساخته است تا ما را به جان هم بیاندازد و بر ما حکومت کند.

خون و نژاد، در کنار سرزمین، دین و زبان، عناصر ناسیونالیسم ملی را تشکیل می دهند. خاک تاریخی و سرزمینی آذربایجان از صدها سال قبل مشخص بوده و مشخص است. تا انقراض قاجاریه، سرزمین ما مرزهای ملی خودش را داشت. آذربایجان  (آذرآبادگان و یا به هر واژه ای که این سرزمین را خطاب کرده باشند) دین، زبان و مردمی از نژاد ترک را داشته است. از تاسیس سلسله پهلوی های فاشیست به بعد و برای مدت ها هم حدود و ثغور کشور آذربایجان معین و مشخص بود. اکنون هم مرزهای جغرافیایی آن روشن است و طبق مهمترین اصل دموکراسی، در هر کجا که مردم و نژادی اکثریت را داشته باشند، آن سرزمین متعلق به آن اکثریت با حفظ حقوق اقلیت (اقلیت ها) توسط اکثریت است.

طبق این اصل دموکراسی، ما ترک ها در بعضی از مناطق و سرزمین ها از اکثریت افتاده ایم و در دیگر مناطق، اکثریت جدیدی را بوجود آورده ایم. این تغییر جمعیتی بنا به خواسته و اراده ما مردم مستعمره آذربایجان نبوده است. بلکه استعمارگر می خواسته با تغییر بافت جمعیتی سرزمین ها، ما مردم مستعمره ها را هر چه زودتر از تاریخ، فرهنگ، زبان و تمدن آذربایجان تهی کند و در معده گنده اش ما را هضم کند.

گر چه استعمارگر توانسته است در بخشی از این خواسته هایش موفق شود، و توانسته است از رشد و توسعه زبان، اقتصاد و رفاه ما جلوگیری کند اما خطای استرانژیکی را هم مرتکب شده و بخشی بسیار مهم و حیاتی از خاکش را به تصرف ترکانی در آورده است که در پی پیدا کردن کار و نان، وطن خود را ترک کرده اند و در مناطقی که استعمارگر برای جمعیت خود، بر پا ساخته بود، وطن گزیده اند. این مناطق، وطن و سرزمین اجباری آن ها در طی سال های پس از پهلوی ها شده است و نمی توان استان های تهران، البرز (کرج) ، مرکزی و ... را فارس نشین خواند. چرا که اکثریت جمعیتی آن ها را ترک ها تشکیل می دهند.

اگر فراموش بکنیم که ایران تاریخی، متعلق به ترک ها و پدران ما بوده است که آن را به زور شمشیرشان حفظ کرده بودند، می توان ادعا کرد که با رشد جمعیت ما ترک ها و کوچ اجباری ما از سرزمین های پدری و مادریمان، سرزمین ما بسیار گسترده تر از گذشته شده و به مقیاسی که آمار جمعیت ما گسترده تر شده، پراکندگی جمعیتمان هم گسترده شده است.

با این گستره جغرافیایی، جمعیتی و زبانی، این ملت می تواند دولت خود را چه در شکل فدرال و چه در شکل استقلال، تشکیل دهد. برای تشکیل یک دولت – ملت جدید، سرزمین، جمعیت و زبان لازم هستند که ما مردم آذربایجان همه این ها را داریم.

چرا منافع خودمان را بر سینه خود نمی زنیم و می خواهیم منافع استعمارگر را بیش از منافع خودمان تامین کنیم؟ برایم جای سوال
 است. چرا ما در پی ماندن با ایران هستیم؟ چرا ما برای حفظ یکپارچگی ایران، بیش از فارس ها تلاش و جهد می کنیم؟ در حالی که سهمی چندانی از ایران و ثروت آن نداریم. چرا برای رهایی از استعمار فارس تلاش نمی کنیم و آن را تکه تکه نمی سازیم؟
ما برای این کار، همه عناصر "ناسیونالیسم" را در اختیار داریم. کافی است تا به آن ها دامن بزنیم و احساسات ملی را به هیجان در بیاوریم و هیجان های ناسیونالیستی ملی آذربایجانی را در مقابل احساسات فارس و "آریایی" قرار دهیم. اگر استعمارگر بر طبل ناسیونالیسم آریایی می کوبد، من چرا بر ناسیونالیسم ترک یا آذربایجانی نکوبیم؟ اگر در این نوع از ناسیونالیسم، خیری هست، چرا همه سود آن به کاسه استعمار فارس برود؟ چرا ما سودی نبریم؟ در حالی که خاک، جمعیت و زبان مشترکی داریم که ستون های ناسیونالیسم و ملت – دولت را تشکیل می دهند.

ایدئولوژی

گر چه می گویند و من هم معتقدم که عصر طلایی ایدئولوژی ها به پایان رسیده است، اما هنوز هم می توان ایدئولوژی ساخت و از
 ایدئولوژی برای رهایی ملتی از زیر یوغ استعمار و استثمار استفاده کرد. ما در آذربایجان، خود را دربست، در اختیار فکر و اندیشه ایران و آریایی قرار داده ایم و به ملت و مردم آذربایجان و ترک خیانت کرده ایم. ایدئولوژی ایران گرایی را پذیرفته ایم و برای آن ایدئولوژی، سال ها جنگیده ایم اما برای خودمان و منافع ملت مان، نه ایدئولوژی ساخته ایم و نه برای منافعش جنگیده ایم.
ما باید برای مردم آذربایجان ایدئولوژی بسازیم. برای ساختن ایدئولوژی، اصول و پایه هایی لازم است که مردم را در اطراف آن فکر و اندیشه مجتمع کند. این ایدئولوژی چه می تواند باشد که بتواند همه یا اکثریت مردم آذربایجان را در اطراف آن جمع کرده و مردم را برای رسیدن به دولت – ملت و برای دستیابی به آن ایدئولوژی، بسیج کند؟

آیا زبان، به تنهایی، می تواند چهارچوب های یک ایدئولوژی قابل قبول و محرک را بوجود بیاورد؟
آیا سرزمین، به تنهایی، می تواند چهارچوب های یک ایدئولوژی قابل قبول و محرک را بوجود بیاورد؟
آیا دین، به تنهایی، می تواند چهارچوب های یک ایدئولوژی قابل قبول و محرک را بوجود بیاورد؟
آیا نژاد و جمعیت زیاد، به تنهایی، می تواند چهارچوب های یک ایدئولوژی قابل قبول و محرک را بوجود بیاورد؟

تاریخ مشترک

 ما در آذربایجان، خاک مشترک، جمعیت زیاد از یک نژاد، زبان مشترک، دین مشترک و تاریخ مشترک را داریم. ما آذربایجانی ها برای هزاران سال، در این خاک و در این گوشه از کره خاکی، با هم و برادروار زندگی کرده ایم. دین شیعه را پدران ما ساخته اند و پرداخته اند. بد یا خوبش، مهم نیست. مهم آن است که پدران ما آن را به مثابه یک ایدئولوژی بکار گرفته اند و سرزمین جدیدی ساخته اند. ما وارث شیعه هستیم. پدران ما خاک و سرزمین شان را از چنگال همسایه ها و قدرت های بزرگ به بیرون کشیده اند. آذربایجانی ها، قتل عام شدن ها را با هم تحمل کرده اند. زلزله های ویرانگر را با هم در پس سر گذارده اند.

تاریخ آن ها، با فارس ها، با کردها، با عرب ها، با بلوچ ها، اگر گره خورده که خورده، زیاد نبوده است و دوام زیادی نیافته است. پدران ما در خانه خود و در آذربایجانشان، و در کنار هم شادی ها و مصایب تاریخی را سپری کرده اند. گر چه روس ها،  ما را از برادرانمان در آن سوی آراز (ارس) جدا کرده اند اما ما یک ملت بوده ایم که در شوق پیوستن بهم "آزاز آراز خان آراز – بیر دردیمی قان آراز" را سر داده ایم و همدیگر را فراموش نکرده ایم. چه برسد به مردمی که در جغرافیای آذربایجان و در ایران امروزی و در زیر استعمار فارس زیسته ایم. همان طور که برادرانمان در شمال آراز هم در زیر سلطه روس ها مانده بودند.
 تنبلی پدران ما در 250 سال گذشته، جز بردگی و حقارت، و مستعمره بودن برای ما فرزندانشان، دست آوردی نداشته است اما روزهای خوشی هم در آینده و در کنار هم خواهیم داشت و تاریخ مان را خودمان رقم خواهیم زد.

باور نکنیم که عصر ایدئولوژی گذشته است. شاید برای دیگرانی که ملت – دولت خودشان را تاسیس کرده و از همه حقوق انسانی و اجتماعی و بین المللی بهره می برند، عصر ایدئولوژی پایان یافته باشد اما برای من و تو در آذربایجان، پایان نیافته است. ما از حقوق انسانی و انسان بودن در ایران استعمارگر، کدام بهره را برده ایم؟ ما هنوز مستعمره هستیم و برده. ما باید و باید و باید متحد شویم و باید بشوریم و شورش کنیم و ملت – دولت خودمان را بدست ملت خودمان و در آذربایجان و بدست ترک تاسیس کنیم و حقوق خودمان را بدست بیاوریم. هیچ کس برای حقوق ما دلش نمی سوزد. هیچ کس برای حقوق انسانی غصب شده ما شمشیر و سلاح بدست نخواهد گرفت و یا آن را از سر دلسوزی و  یا به خاطر وفاداری ما به استعکارگر، به ما مردم آذربایجان هدیه نخواهد کرد.

پدران و مادران ما در همین یک صد سال اخیر توسط فارس ها، روس ها، ارمنی ها، آسوری ها و آن هم برای بارها کشتار شده اند. فارس ها بودند که همه حرکت های سیاسی و اجتماعی ترقی خواهانه پدران ما را به خاک و خون کشیده اند. نهضت های پیشرو و انسان محور شیخ محمد خیابانی، سید جعفر پیشه وری را با خون پدران و مادران ما خفه کرده اند و با آن می بالند.
ما با فارس ها به همان اندازه ای اشتراک داریم که با روس ها. اشتراک تاریخی ما با فارس ها به اندازه اشتراک ما با روس هاست. اشتراک زبانی و خونی و نژادی ما هم در همین اندازه و حدود است اما ما در سرزمین مان، بوده ایم و خواهیم ماند و سرنوشت و تاریخ مشترک داشته ایم و خواهیم ساخت. مگر آن که دوباره اجازه دهیم برایمان تاریخ و فرهنگ مشترک بتراشند.

پول مشترک

تا یک صد سال قبل، قاجارها (پدران حاکم ما آذربایجانی ها) پول ایران را ضرب می کردند و نام پدران ما در روی آن بود. در یک صد سال گذشته، ما بازنده بوده ایم. سر نوشت و پیشانی نوشتمان را خودمان ننوشته ایم. پول مان را خودمان منتشر نکرده ایم. باید به روزی فکر کنیم که عکس ستارخان، باقرخان، سیدجعفر پیشه وری، ذهتابی، شهریار و ده ها عارف و نامی دیگر آذربایجان زینت بخش پول رایج آذربایجان خواهد شد.

پرچم مشترک

در قریب به اتفاق یک هزار سال گذشته، پدران ما برای مصون نگهداشتن آذربایجان و کشورگشایی هایشان، پرچم های افتخار آمیزی را بر دوش می کشیدند ولی ما اکنون فاقد یک پرچم رسمی هستیم. باید ناسیونالیسم آذربایجانی به آذربایجانی ها یک پرچم بدهد تا همه آذربایجانی ها در زیر این پرچم، جمع شوند. طبیعی است که در این شرایط زمانی ممکن نیست که پرچمی مورد اتفاق همه آذربایجانی ها بر افراشته شود. در گذشته هم چنان نبوده که همه پدران ما در همه ولایات آذربایجان، تنها یک پرچم داشته باشند. هر قوم و قبیله ترک، در منطقه خود، پرچمی داشته است. ما هم در همین زمان، می توانیم و باید در هر شهر آذربایجان، سمبلی از همان شهر و تاریخ آن را انتخاب کرده و به عنوان پرچم مردم آن منطقه علم کنیم.

پدران ما در گذشته آذربایجان، آن قدرعقب مانده، ذهن و فکر بسته نبودند که به شهرها و گرایش های سیاسی در آذربایجان، اجازه ندهند تا پرچم دلخواه خودشان را نداشته باشند. پرچم خاصی را به شهرها و قبیله ها تحمیل نمی کردند. در گذشته، پدران ما در شهر خود و در روستای خود، آن شهر و روستا را نقطه مرکزی عالم و کره خاکی می دانستند. به شهر و روستا و داشته های خود افتخار می کردند و کسی به خاطر داشته هایشان، شهرشان و روستایشان آنان را سرکوب نمی کرد و سرکوفت نمی خوردند.
در ناسیونالیسم مدرن در آذربایجان، باید جوانان و مردم هر شهر و برزنی به پدران، مادران، شاعران، نویسندگان، مخترعان، ملاها، سنگ ها و صخره ها، دره ها و کوه ها، چشمه ها و آبشارها، درختان و جنگل ها، به زبان و لهجه محلی خودشان و ... باید افتخار کنند.

ما باید آنان را تشویق کنیم که هر روز در باره آن چه در شهر و روستایشان هست، گفتگو کنند. داشته های خودشان را "بهترین" های کره خاکی بدانند. به داشته هایشان افتخار کنند و ما باید به آن ها گوش دهیم واحترام بگذاریم. باید ناسیونالیسم آذربایجانی و ترک ، در روستاها، قصبه ها و شهرها و همزمان رشد کنند. ما باید آذربایجانی را تشویق کنیم که برای افتخار کردن به خاک آذربایجان و آذربایجانی زنده  یا مرده ، کسی یا چیزی را پیدا کند و از افتخار کردن به آن فرد یا ساختمان یا کتاب، یا کوه، یا دره، یا درخت و جنگل، و یا هر چیزی، ابایی نداشته باشد. باید بداند که آذربایجان و هر چه در این دیار هست، مال اوست و چون متعلق به او هست، باید به آن ها در کمال سر بلندی، افتخار کند.

انسان آذربایجانی باید در همه جا، از شهر و روستای خود سخن بگوید و آن را برترین نقطه کره خاکی بداند و بر آبادانی آن بکوشد و بکوشد که آذربایجان در دنیا اولین و در بالای لیست بهترین ها قرار بگیرد. ناسیونالسیم ما نباید علیه ملت های دیگر باشد اما نباید هم مطیع و تسلیم طلب باشد. ناسیونالیسم ما صلح طلب، دموکراسی خواه، انسان محور، تساوی طلب و مدافع حقوق و قوانین انسانی انسان ها خواهد بود.

ناسیونالیسم ما علیه هیچ ملتی کینه نخواهد داشت اما از حقوق خود هم صرف نظر نخواهد کرد. ناسیونالیسم ما، دشمن ندارد اما اگر کسی با ما عداوت کند و حقوق ما را ضایع سازد، در امان نخواهد ماند. ناسیونالیسم ما به همان اندازه به دیگر ملت ها احترام خواهد گذاشت که متقابلا احترام  ببیند.

پیشنهاد می کنم، هر آذربایجانی در باره روستا و شهر خود و هر آن چه در آن جا هست و می توان به شهر و روستای همسایه نشان داد، بحث و گفتگو کنند و در اینترنت در آن باره بنویسند و حرف بزنند. ناسیونالیسم آذربایجان باید در دل همه آدم های آذربایجانی شکوفه کند و میوه بدهد تا همه از ثمره های این ناسیونالیسم برای رفاه و خوشبختی همه مردم آذربایجان استفاده کنیم.

احساس امنیت و احساس خوشبختی

اگر روزی روزگاری، پدران ما در این خاک، احساس خوشبختی می کردند و خوشبخت بودند و احساس امنیت می کردند، ما امروز از این احساس ها خالی هستیم. این وطن، برای ما امن و خوشبختی نمی آفریند. چرا که استعماگر در آن لانه کرده و امنیت و خوشبختی ما را به غارت می برد. استعمارگر، تاریخ و فرهنگ ما را نابود کرده است. ما را از ما تهی کرده است. ما دیگر همان ترکی نیستیم که پدران ما بوده اند و در امنیت و آرامش و در خوشبختی زندگی می کرده و در خوشبختی میمرده اند.

در این روزگار، ما در بردگی متولد می شویم. در بردگی و زیر شلاق استعمار فارس بزرگ می شویم. برای تامین رفاه، آرامش، امنیت و خوشبختی استعمارگر تلاش می کنیم. برای آبادانی سرزمین های کویری او می کوشیم و او سرزمین های سبز و آباد ما را به کویر لوت و کویر نمک تبدیل می کند و ما مانند افلیج ها به تماشا نشسته ایم. رفاه و کار، آسایش و امنیت، سرسبزی و طراوت از این سرزمین رخت بربسته است. امید از این سرزمین رفته است و باید با ناسیونالیسم، تخم های امیدهای جدیدی را کاشت.

همه ما در این سرزمین، در احساس ناامنی، در احساس بردگی، در فقر، در بی کاری، در آوارگی، در مشقت، در بدبختی که استعمار برای ما آورده است، در نداشتن حقوق انسانی و ... حس مشترکی داریم و با این احساس ها و در این وضعیت، زندگی می کنیم.

  ترس و نفرت و دشمن مشترک

همه ما در آذربایجان، استعمارگر و دشمن قسم خورده ای داریم که برای نابودی ما، بدون لحظه ای استراحت، شبانه روز کار می کند. فرهنگمان را از بین می برد. بناهای تاریخی مان را نابود می کند. پدران چند هزار سال خفته در خاکمان را از زیر خروارها خاک بیرون می کشد و نابود می سازد. معادن ما را به غارت می برد. زبانمان را می برد. حقوق انسانی ما را از ما دریغ می کند. فرزندان و برادران و خواهرن ما را که از حقوقمان سخن می گویند، به دار می کشد و زندانی می کند و شکنجه می نماید. شخصیت های تاریخی مان را لگد مال می کند. کتاب هایمان را خمیر می کند. اشعارمان چاپ نمی شوند. خواست های ما در گلویمان خفه می شوند. ما شب و روزمان را در ترس از شکنجه و زندان و اعدام بسر می بریم و همه ما استعمارگری داریم که دشمن رفاه، آسایش، امنیت، خوشبختی و سربلندی ماست. استعمارگری هست که دشمن ماست و ما از او می ترسیم که از کار بی کارمان کند. سرزمین مان را ویران سازد و کویرنشینمان کند. نمی دانم چرا،  به همان اندازه که استعمار از ما متنفر است، ما از او متنفر نیستیم؟ اما از او متنفر هستیم. استعمارگر، دشمن خونی ما آذربایجانی هاست که هر روز از خون من و تو و از خون این سرزمین می آشامد و فربه تر می شود.

اهداف و استراتژی های مشترک

ما چنان در پنجه استعمارگر گیر افتاده ایم که توان و نای حرکت نداریم. نمی توانیم برای آینده خود تصویر روشنی بکشیم. اما رهایی از استبداد و از استعمار ایران، تاسیس دولت – ملت آذربایجان، بدست آوردن دموکراسی، کسب برابری حقوق انسانی و حمایت از این برابری، پیوستن به مقاوله هایی که حقوق انسان ها را بدون توجه به نژاد، زبان، دین، خاک، رنگ، برسمیت می شناسد، تامین رفاه ، آرامش، و خوشبختی آذربایجانی ها از اهداف استراتژیک ماست.

آخرین سخن

راه آذربایجان در مقابله با استبداد و استعمار ایران می گذرد. آذربایجان نباید منافع تهران و ایران را بر منافع خودش مقدم بداند. باید در مقابله با ناسیونالیسم فارس و آریایی گرایی ایرانی، ناسیونالیسم آذربایجانی را ایجاد کرده و شکوفا سازیم. آذربایجانی ها، همه مولفه های ملت – دولت سازی را دارند. باید برای تاسیس دولت خود چه در چهارچوب فدرالیسم یا استقلال و تجزیه ایران، ایدولوژی سازی کنند. این ایدئولوژی باید ساخته و پرداخته شود تا مرمان را دور هم گرد آورده و به آنان انگیره های لازم را بدهد. این ایدئولوژی حتما باید بر اساس"ملیت و آذربایجانی بودن" شکل بگیرد.



انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد و مستقل
تورنتو - کانادا

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs