Tuesday, September 6, 2016

نژادپرستی و بیماری انکار واقعیت های اجتماعی و سیاسی





نژادپرستی و بیماری انکار واقعیت های اجتماعی و سیاسی



نوشته چناب علی کشگر از قماش دیگری است. نمی دانم که او متخصص چه رشته دانشگاهی است و امیدوارم که متخصص حقوق باشد اما در این نوشته تلاش می کند تا ذهن بیدار شده خانم مهرانگیز کار را تخطئه کرده و فهم و ادراک او و "اهوازی و احوازی" و "مخالفان را "کوچه و بازاری" نشان بدهد.
(نقد نوشته اکبر گنجی در وبسایت رادیو بی بی سی فارسی)
نژاد پرستی، بخصوص از نوع ایرانی (فارسیسم) آن، بیماری خاص روانی و فکری است که بیشتر در انکار واقعیت های سیاسی، اجتماعی، آموزشی و تاریخی و ... خودش را نشان می دهد و صد البته که بر عقلانیت و قوه عاقله تاثیر منفی می گذارد. کافی است تا در سه آدرس زیر، مقاله های آقایان اکبر گنجی، علی کشگر و خانم افسانه خاکپور را ملاحظه بفرمایید تا تاثیر نژادپرستی بر افکار و اندیشه را به روشنی ملاحظه بفرمایید. اگر نه همه این سه نویسنده محترم، حد اقل دوست داشتم اکبر گنجی در لباس "فرانتس فانون" و علیه استعمار پدیدار می شد اما او هم این جسارت را ندارد و یکی از روشنفکران حلقه بگوش استعمار ایرانی است.
خانم افسانه خاکپور چنان غرق در ناسیونالیسم فارس است که برای محکوم کردن ملت های غیر فارس(ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و ... )، چشمانش را به واقعیت های موجود در جامعه ایران بسته است. خواست ها و حقوق اولیه انسانی آن ملت ها را که در همه کنوانسیون های بین المللی تایید شده است، نادیده گرفته و برای گریز از اذعان به وجود تبعیض نژادی که در ایران علیه ملت های غیر فارس اعمال می شود، دست به دامان قانون اساسی جمهوری اسلامی شده و آن را قانونی نشان می دهد که به طور تمام و کمال اجرایی شده و حقوق همه ملت های غیر فارس در ایران مراعات می شود (ولی حتما حقوق فارس ها مراعات نمی شود و جنبش سبز در اعتراض به آن براه افتاده است) و این همه انسان ها در آذربایجان، خوزستان (عربستان)، بلوچستان، ترکمن صحرا، کردستان و ... بی خود و بی جهت و داوطلبانانه به زندان ها می روند و از سر تفنن به خیابان ها آمده در باره حقوق اولیه انسانی و داشتن مدرسه به زبان مادری خودشان شعار می دهند. مقاله این خانم محترم بیش از این را نمی ارزد. چرا که او دانسته و آگاهانه خودش را به کوری و کری زده است و نمی شود او را بیدار کرد.
نوشته چناب علی کشگر از قماش دیگری است. نمی دانم که او متخصص چه رشته دانشگاهی است و امیدوارم که متخصص حقوق باشد اما در این نوشته تلاش می کند تا ذهن بیدار شده خانم مهرانگیز کار را تخطئه کرده و فهم و ادراک  او و "اهوازی و احوازی" و "مخالفان را "کوچه و بازاری" نشان بدهد. نه در برابر نوشته های خانم کار دلیلی می آورد و نه در مقابل جمله های انصافعلی هدایت، سخنی از سر منطق جاری می سازد. مانند رهبر و پدر بزرگی در برج عاجی نشسته و همه را اندرز می دهد و نصیحت می کند که "فلان کار را نکن" و "بهمان کار را بکن" و "از تو بعید است". اما خود دهان باز کرده و نمی گوید که در مقابل نوشته های این دو نویسنده و اندیشمند، چه راه حلی را اراده می دهد؟ یا چرا آن جمله ها و مدعای این دو نویسنده اشتباه است؟ او در نوشته اش در نقش مدافع استعمار و مستعمره گری ظاهر شده است. باشد که به دیدگاهش و توهین ها و تحقیرهایش افتخار کند.
تنها برهانی که در میان سطور او بر قلمش جاری می شود، "نژادپرستی" و ترس از آن است که ملت های غیر فارس، برای جدایی از ایران و تجزیه ایران، بپا برخیزند اما نمی گوید که آن ملت ها هم منافعی در ایران امروز دارند یا نه؟ و اگر منافعشان در ایران امروز تامین نمی شود، چه کار باید بکنند؟ ولی در نانوشته هایش، متوجه می شوید که مستعمره نباید بپذیرد که مستعمره است و نباید علیه استعمارگر، اقدامی بکند. چون استعمارگر ناراحت می شود و منافعش به خطر می افتد.
خود علی کشگر می تواند ایدئولوژیک فکر کند و بنویسد اما مخالفان حق ندارند ناسیونالیست شوند. چرا که ناسیونالیست آن ملت ها برای ایران خطرناک است. او هم مانند همه ناسیونالیست های ایران، خود و دوستان روشنفکرش را از ظلمی که بر ملت ها در ایران می رود مبرا می داند و همه حق کشی ها را بر گردن جمهوری اسلامی می اندازد.
از اول این نوشته تا آخر آن، کشگر جمله ای به زبان نمی آورد که نشان دهد، با حقوق و خواست های ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ و ترکمن و غیره آشنا و همراه است و به حقوق آن ها احترام می گذارد و خواستار داده شدن این حقوق به آن هاست. اصرار بر انکار آن ملت ها و حقوقشان در این نوشته هم موج می زند.
اما اکبر گنجی روشنفکری زندان کشیده، از جمهوری اسلامی برگشته و نماینده جنبش سبز و مذهبی های - سکولارها است. ناچار باید روی او و نوشته اش متمرکز شد. چرا که او بسیاری از جربان های داخلی و خارجی، مذهبی و سکولار و ... نمایندگی می کند. او می گوید:
"طرح هایی وجود دارد که به دنبال برساختن نزاع فارس و غیرفارس و تبدیل آن به شکاف اصلی جامعه ی ایران هستند. این طرح ها مبتنی بر مبانی نادرست و پیامدهای ناگوار و مهلکی هستند."
جناب گنجی، وقتی نوبت به حقوق ملت های ترک، کرد، عرب، ترکمن، بلوچ و ... می رسد، توهم توطئه شما را هم بر می دارد؟ این طرح ها را چه کسانی یا دولت هایی ساخته و پرداخته اند؟ اگر هم ساخته و پرداخته اند، شما، برای این که این ملت ها از ایران شما و فارس ها جدا نشوند و ایران را تجزیه نکنند، چه تدابیری اندیشیده اید؟ و چه حقوق و مزایایی را به آنان می دهید تا تسلیم چنان طرح هایی نشوند؟ شما چه کار می خواهید بکنید که آن پیامدهای ناگوار(!) رخ ندهند؟ آیا منظورتان آن است که آن ها باید سکوت کنند و از منافع فارس ها حمایت بکنند؟ همانی که تا کنون کرده اند؟
او بعد از مقدمه ای، برای رد خواست ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ و ... در ایران چند دلیل می آورد. در ادامه به بررسی آن ها می پردازم و خواننده محترم را به خواندن نوشته وی در آدرس بالا دعوت می کنم.
یکم- هویت فارس: چیزی به نام "هویت فارس" وجود ندارد. یعنی هویت "تکواره" وجود خارجی ندارد. من هم تصور می کنم که ناسیونالیسم آریایی یا فارسیسم در اذهان شما ساخته شده است و در اذهان شما آبیاری  و روزانه هم آبیاری می شود. اما رفتار خود شما حتی در این نوشته، در پی انکار آن نیست و آن را نفی نمی کند و بود و اعمال آن را ضد انسانی نمی داند و ضد قوانین بین المللی نمی شناسد.
برساخته ی ذهنی "هویت فارس"، مدعایی ایدئولوژیک است، نه نظری/تحلیلی/نقدی. و ما هم ادعا می کنیم که این ساخته امثال شما ایدئولوژیک است و ما ملت های ترک؛ کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، و ... هم باید آن را بسازیم. چون اگر آن شمشیر است، ما هم باید آن را داشته باشیم. اگر هم نیست، بازهم باید داشته باشیم.
آیا هرکس به زبان فارسی حرف می زند، "ملت" یا "قوم" یا "هویت" یا "خلق" فارس است؟ روشن است که همه ی ایرانیان به زبان فارسی حرف می زنند. در این صورت همه، "فارس" هستند. دوست من، ما از "ملت" سخن می گوییم نه از "یک فرد". ملت، قوم، هویت فردی یا جمعی و خلق، فرد نیستند. روشن هم نیست که چطور همه ایرانیان به فارسی حرف می زنند؟ پس در ایران ذهنی شما، ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و ... وجود خارجی ندارند؟ این ها ملت هایی با هویت های مختلف نیستند. اتفاقا همهداشته های تاریخی آن ها با فارس ها متفارت است. اما "هویت" در انگلیسی عبارت از "آیدنتی تی" و "پرسونالیتی" هست.
Identity, Personality
 Identity (philosophy), also called sameness, is whatever makes an entity definable and recognizable
ترجمه: هویت در فلسفه، مشابهت هم نامیده می شود و آن هر چیزی است که هویف را قابل تعریف و قابل شناخت بکند.
"هویت مسیحی" را مثال زده و گفته که یک حرکت مذهبی مسیحی است.
"هویت فرهنگی"، وابستگی خود شخص به عنوان عضوی از یک گروه فرهنگی است.
  • Identity politics, refers to political arguments that focus upon the self interest and perspectives of self-identified social interest groups or minorities
"هویت سیاسی" به مباحث سیاسی اشاره می کند که روی علاقه (گرایش) شخصی متمرکز شده و پرسپکتیوی (منظره ای) ازهویت خود شخص را بر اساس گرایش (تمایل) گروهی  یا اقلیتی او به نماشی می گذارد.
"هویت ملی" هم باور داشتن به عضویت در یک ملت است.
با بررسی بسیار ساده "هویت" در اینترنت، به این ها بر می خوریم. حتی اگر شما راست گفته باشید و همه مردم در ایران به فارسی صحبت کرده باشند، ملت آذربایجان خود را ترک می داند. شما با این باور آن  ملت چه مشکلی دارید؟ و چرا نمی خواهید به حقوق و اراده آن ها گردن خم کنید؟ و به خواست هایشان احترام بگذارید؟
باید مغلطه نکنیم. جناب گنجی، از پدر و مادر انگلیسی یا فرانسوی،  فرزند فارس به دنیا نمی آید. از فارس، فارس از ترک هم ترک، از کرد، کرد و از عرب، عرب، زاده می شود. البته هر کس زبان دیگر را بداند بر آن کس که نمی داند، ارجحیت هایی هم دارد و این هم بر هویت های قابل تعریف فردی افزوده می شود و می گویند؛ فلان (حسن یا فارس) ترکی هم می داند اما می دانیم که ترک نیست.
هیچ کس از ما ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ، و ... نگفته است که هر فرد فارس، مجمع همه شر و بدی های عالم هست اما ناسیونالیست های افراطی فارس و آریایی پرست هایی که نمی خواهند وجود و حقوق انسانی ملت های دیگری به غیر از فارس را در ایران امروزی بپذیرند، مجمع همه بدی ها و شرهایی هستند که بر دیگر ملت ها روا می رود. حتی اگر سکوت کرده باشند.
می دانیم که در تهران بیش از فارس ها، ترک ها زندگی می کنند و ما تهران را یک شهر با اکثریت ترک می دانیم. اما ادعا نکرده ایم که هر کس تهرانی است، فارس است. ما از "مرکز و پیرامون" یا از "مرکز و حاشیه" سخن گفته ایم و تهران را به عنوان سمبل ناسیونالیسم حاکم فارس و سمبل مرکز و ایدئولوژی حاکم در نظر می گیریم.
آیا زمامداران ایران(حکومت مرکزی)، هویت فارس را تشکیل می دهند؟ از زمان به روی کار آمدن رضا شاه پهلوی شما در ایران کنونی،  99 درصد دولتمردان، سیاسیتمداران و مدیران دولتی فارس گرا و ناسیونالیست آریایی بوده اند و هستند و ایدئولوژی برتری نژاد فارس را پذیرفته و اعمال می کرده اند و می کنند. نمی توان این سیاست را انکار کرد. تمامی سیاست هایی که در این سال ها (حدود یک قرن) در ایران اجرا شده است، حتی اگر به دست ترک ها، عرب ها، کردها، بلوچ ها و ... هم بوده، در زیر سایه نفوذ و اعمال ایدئولوژی ناسیونالیسم فارس و آریایی اجرا می شده و اجرا می کرده اند. می خواهید انکار بفرمایید؟
دوم- سرکوب دینی : زمامداران 33 سال اخیر، "به نام" اسلام بر کشور حکومت کرده و به نام "اسلام"، شیعه و سنی، ترک و کرد و فارس و عرب و بلوچ و غیره را سرکوب کرده اند. دوست گرامی! زبان من آذربایجانی را به خاطر اسلام و یا به نام اسلام قدغن نکرده اند بلکه "فرهنگستان زبان و ادب فارسی" یا تشکیلات مشابه آن در سلسله پهلوی ها، با ایدئولوژی برتری نژادی آریایی، زبانی و فرهنگی، تاریخی ، حقوقی،  سیاسی و ... بخشنامه و دستورالعمل صادر کرده و استفاده از "لغت خارجی" را ممنوع کرده است تا زمینه رشد هر چه بیشتر زبان فارسی را فراهم کند. شاید پرهیز از آموزش این زبان ها هم از چنان مرکزی رهبری می شود تا میدان در اختیار فارس ها باشد و به نظر می رسد که زبان این ملت ها را خارجی می دانند. ولی همه سرمایه های ملت های ترک، عرب، کرد، بلوچ، ترکمن، و ... برای رشد و شکوفایی زبان و فرهنگ فارس اختصاص داده اند.
یکی از اقدامات جمهوری اسلامی ترویج زبان عربی و وارد کردن بسیاری از کلمات عربی به زبان فارسی است که در گذشته به گوش مردم نخورده بود. من روشنفکر عرب نیستم و واقعا هم نمی دانم که چرا از تبعیض نژادی در زمینه فرهنگی و زبانی هم می نالند. باید، روشنفکرانی چون جناب بنی طرف با شما سخن بگویند اما زبان من ترک، کرد، بلوچ و ... غیر قانونی است. اگر هم به طور گنگی در قانون اساسی آمده است، در عمل اجرا نمی شود و فرهنگ و تمدن چند ملت  را با عمد، از بین می برند و شما با سکوت تان و حتی حمایت تان، در این جنایت علیه بشریت مشارکت دارید..
سوم- ترکیب زبانی زمامداران : به ترکیب زبانی و زادگاه زمامداران 33 سال گذشته بنگرید. به عنوان نمونه، چند درصد زمامداران ترک زبان (آیت الله خامنه ای، آیت الله مشکینی، آیت الله موسوی اردبیلی، میرحسین موسوی، آیت الله خلخالی، آیت الله موسوی تبریزی، و...) بوده اند؟ آیا احکام اعدامی که صادق خلخالی در کردستان- و دیگر نقاط کشور- صادر کرد را باید به نام ترک زبان ها نوشت؟ اگر این افراد ترک هستند که هستند، برده ایدئولوژی حاکم فارس و آریایی بوده اند. آن ها کارگزارانی از مردم مستعمره بوده اند و بدترین ظلم ها را هم در حق ترک ها و هم در حق دیگر ملت ها کرده اند. مگر در الجزایر؛ الجزایری ها، فرانسوی تر از فرانسوی ها نبودند؟ در هندوستان، هندی های الینه شده، دو آتشه تر از انگلیسی ها نبودند؟ مگر مستعمره ها بدست چه کسانی اداره می شوند؟  و مگر دیکتاتوری، ترک و فارس هم می شناسد؟ بخصوص دیکتاتوری که با چاشنی مذهب هم آبیاری شده باشد. اتفاقا همان موسوی تبریزی (دادستان اوایل انقلاب) اولین نفری بود که نوکری خود به فارس ها و آیت الله خمینی را با قتل یاران آیت الله شریعتمداری در فردا انقلابتان و با کشتار در آذربایجان آغاز کرد تا نوکریش را بر ایدئولوژی حاکم نشان دهد. مگر قتل های 1367-1368 به پای فارس ها نوشته شده است که کشتار موسوی و خلخالی به پای ترک ها نوشته شود؟
اگر آن رویکرد درست بود، در آن صورت می بایست اعمال هیتلر را به آلمانی زبان ها، رفتارهای استالین را به گرجستانی زبان ها و رفتارهای موسولینی را به ایتالیایی زبان ها نسبت داد. عزیز! با گذشت این همه سال از جنگ جهانی دوم، آلمانی ها (نه آلمانی زبان ها)  ، نازی ها و کسانی که ایدئولوژی نژادپرستانه هیتلر را پذیرفته بودند، از کارشان شرمگین هستند. همه آلمانی ها از سیاست و عملکرد هیتلر و زیر دستانش شرمگین هستند. در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و ایتالیا هم ایدئولوژی حاکم بود و همه جنایت ها به پای ایدئولوژی های حاکم نوشته شده است. همان طور که در ایران، ایدئولوژی نژادپرستانه فارس حاکم است.
می دانم که عمدا و با تغییر ظریف واژه ها و بازی حساس در ارائه معانی آن ها می خواهید، همه چیز را مانند اوایل انقلاب "توجیه" کنید و ماست مالی بکنید. اما ما تسلیم ایدئولوژی شما نیستیم تا توجیه هایتان را بپذیریم. عراقی های عربی هم که از آن ها نام برده اید، همه در استخدام و خدمت ایدئولوژی حاکم در ایران هستند. نیستند؟ مگر آن ها عربی هم گفتگو می کنند؟
در تاریخ نزدیک به یک قرن اخیر، از کردها چند تن نوکری ناسیونالیسم فارسیسم و آریاییسم را به گردن آویخته اند. گر چه کردها خودشان را آریایی اصیل می دانند اما چون کرد هستند و تاریخ و تمدن متفاوتی از فارس ها دارند، رانده نشده اند؟ مانند افغان های فارس زبان. از میلیون ها کردها فقط همین دو نفر در راس بوده اند؟ این دو، قبل از این کارشان، در کدام تشکیلات دولتی امتحان پس داده بودند؟ در 60 سال گذشته، کردها سلاح در دست نداشته اند؟ و علیه مرکز مبارزه نمی کرده اند؟ نمی دانید چه می خواستند؟ و چرا خواست هایشان به آنان داده نشده است؟ این "چه و چرا" از کدامین ریشه های ناسیونالیستی و برتری نژادی آب می خورد؟
از بلوچ ها چند نفر به حکومت رسیده اند؟ از عرب های عربستان (خوزستان) چند نفر به مقام های بالا دست یافته اند؟ در این معادله چرا تعداد ترک ها، عرب ها، کردها، بلوچ ها، ترکمن ها، و ...  را با تعداد فارس ها مقایسه نکرده اید؟ چند نفر از فارس ها  در حاکمیت دست داشته اند و دارند؟ می توانید بشمارید؟ آیا در همین آمارسر انگشیتی شخص شما، تبعیض در اداره امور کشور و منطقه در میان ملت ها دیده نمی شود؟
چهارم- سرکوب فارس ها: رژیم پهلوی و رژیم جمهوری اسلامی فقط و فقط افراد غیر فارس زبان را سرکوب نکرده و تبعیض را نسبت به آنها روا نداشته اند، بلکه فارس زبان ها را هم سرکوب کرده و می کنند. بسیاری از اعدام و زندانی شدگان فارس زبان بوده و هستند. مگر ما مبارزه فارس زبانان را منکر شده ایم؟ ما، ناسیونالیست های افراطی در خدمت ایدئولوژی آریایی را مسبب بسیاری از این جنایت و دیکتاتوری ها می دانیم. چرا که ایدئولوژی آن ها و اندیشه برتری نژادیشان، بستر رویش دیکتاتوری و سرکوب ملت های ترک، عرب، کرد، بلوچ، ترکمن و ... را بیشتر از فارس ها مهیا کرده است. تفاوت های تاریخی و فرهنگی فارس ها با دیگر ملت ها، باعث شدت سرکوب ها در این مناطق نشده است؟
تفاوت دیگری هم هست که شما نمی خواهید بپذیرید که ما ترک ها، در سال های دور، برای برقراری قانون، تساوی انسانی و دموکراسی در ایران مبارزه کرده ایم اما در سایه ایدئولوژی فارس، همه دستاوردهایمان را باخته ایم. مگر شیخ محمد خیابانی را سرکوب نکردید؟ مگر سیدجعفر پیشه وری را سرکوب نکردید؟ چه کسی به شما این اجازه را داده است تا با اراده و خواست یک ملت مخالفت کنید؟ کدام ایدئولوژی در پس این قتل عام ها خفته بود و کدامین ایدئولوژی ما را به خاطر رفتار پدرانمان در آن سال ها ، هنوز و در دوران دموکراسی و حقوق بشر محکوم می کند و حق نمی دهد، آن طور که دلمان می خواهد، خودمان را اداره کنیم. چه قدرتی، حق تعیین سرنوشت ما ملت ها را به شما داده است؟ این کدامین خدای بد ذات است؟
مگر با نهضت ها و جنبش های دموکراسی خواه و. آزادی خواهانه کردها و عرب ها هم همین معامله ای که با ملت ترک آذربایجان انجام دادید را نکردید؟ و مگر قهرمانان آزادی آنان را خاین نمی دانید و نوکر دیگر کشورها نمی خوانید؟ آیا با نگرش به تاریخ پشت سرتان، از تاریخی که برای ما آفریده اید و مسیر حرکت های اجتماعی ما را به سوی قهقرا برگردانده اید، به جای پدرانتان خجالت نمی کشید؟ آیا نمی خواهید به خاطر سرکوب های خونینی که پدرانتان در سرزمین های ما ترک ها، عرب ها، کردها انجام داده اند، عذر خواهی کنید؟ آیا بابت استعمارگری در این سرزمین ها و سرکوب جنبش های تساوی طلبانانه مستعمره هایتان شرمنده نیستید؟
پنجم- ناسیونالیسم ایرانی : تاریخ گواه آن است که ناسیونالیسم ایرانی، هرگز ناسیونالیسم فارس زبان ها نبوده است، بلکه ناسیونالیسم ایرانی بود. این ناسیونالیسم ایرانی که می فرمایید، حضور و نمودهای عملی و واقعی خودش را در کجاها نشان داده است؟ آیا ایرانیان از هر زبان و نژادی که بوده اند و هستند، از حقوق برابر و مساوی برخوردار بوده اند؟ یا در این کشور، تنها و تنها یک ملت و آن هم فارس زبان و فارس فرهنگ و فارس تاریخ و فارس تمدن  بوده و هست؟ شخص شما در باره بلوچ ها و شخصیت های تاریخی آنان چه قدر می دانید؟ اصلا برای آگاهی در باره آنان مقاومتی در شما نیست؟ نام کدامین آن ها در کتاب های تاریخ ایران آمده است؟ در باره ترکمن ها چه؟ در باره عرب ها چه؟ در باره تاریخ و تمدن ترک ها تا چه اندازه ای می دانید؟ همین چند نفر(ستارخان، باقرخان، آخوندزاده، طالبوف، تقی زاده، کسروی تبریزی و ...) در در دوران مشروطه و بابک خرمدین را می شناسید؟ در باره تاریخ و تمدن آذربایجان - از مجموعه میلیون ها صفحه در کتابخانه ها - چند صد صفحه را تاریخ آذربایجان اشغال کرده است؟ اگر ایدئولوژی و ناسیونالیسم ایرانی حاکم بوده، چرا این چرخ، تنها به نفع یک ملت چرخیده است و می چرخد؟ آیا همه جای ایران، از نظر اقتصادی و آبادانی، یکسان رشد کرده و هیچ کجا عقب نگهداشته نشده است؟
از سوی دیگر، سه همسر از چهار همسر رضا شاه- که مادر شاهزادگان پهلوی هستند- از خاندان های ترکمان تبار آیرملو و قاجار بودند. مگر در ایران شما، زنان هم جایگاه و حقوقی داشته اند که نقشی هم در دوران رضاخان در سیاست ایفا کرده باشند؟ که اگر ترک بوده اند، پس بیشتر در سیاست دخالت می کرده اند. رضاخان، ناچار بود با ترک ها وصلت کند تا مخالفت قاجار و سیاستمدراران ترک با خوش را کاهش دهد و سیاستمداران ترک را به درون دایره خود بکشاند وگر نه، چگونه می توانست قاجاریه را لگد مال کند؟ آیا رضا شاه عرضه، بی عرضه ترین شاه قاجار را داشت که در مقابل روسیه تزاری ایستادگی کرده بود؟ و آیا توانست برای چند ساعت ناقابل، در مقابل نیروهای خارجی، مقاومت مسلحانه بکند؟ مگر امروزه، زن ایرانی نقشی در اجتماع و سیاست دارد که در گذشته داشته باشد؟ مگر پدران ما در دوران فرقه دموکرات آذربایجان نبودند که حقوق سیاسی و اجتماعی زنان را و آن هم برای اولین بار در تاریخ ایران، حقوق زن زا برسمیت نشناختند که بعدها شاده آن را در انقلاب سفیدش آورد.
تا اروپای واحد را با پول واحد و برداشتن مرزها بیافرینند. درست است اما فراموش نکنید که در اروپای واحد، بین کوچکترین کشور و بزرگترین کشور از نظر وسعت سرزمینی، بین کم جمعیت ترین آن ها با پر جمعیت ترین آن ها هیچ تفاوتی وجود ندارد و از نظر حقوقی، آموزشی، رای و حقوق سیاسی، اداری، زبانی، و ... تساوی کامل در میان آن ها وجود دارد. یک واحد سیاسی بر دیگری برتری ندارد.
در کنار همه این ها، سیستم سیاسی و اداری اتحادیه اروپا بر مبنای نوعی از فدرالیسم ؛ کنفدرالیسم استوار شده است. شما در این مقاله، نه تنها بر حقوق ملت های ساکن ایران با زبان و نژاد متفاوت اعتراف نکرده اید، بلکه حتی برای تغییر سیستم سیاسی و اداری  متمرکز کنونی به سیستم فدرالی هم چیزی ننوشته اید. می توانستید در این مقاله به وجود و اعمال نابرابری های سیاسی، حقوقی، آموزشی، فرهنگی و ... در ایران 90 سال گذشته اعتراف کرده و راه حل مناسبی برای تقسیم قدرت متمرکز، در مناطق مختلف ایران ارائه بدهید. این کار را نکرده اید و تنها تلاش کرده اید، با قیافه عالمانه گرفتن، تجزیه این ملت ها از ایران کنونی را تخطئه کنید.
واقعا در حکومت آینده ایران - اگر شما سر کار بیایید - ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها، ترکمن ها، و ... چه مقدار در قدرت و سیاست ایران سهم خواهند داشت و چگونه در اداره ایران شما شریک خواهند شد تا در مقایسه با فارس ها و فرهنگ و زبان و تاریخ فارس که تا حال با خون و سرمایه این ملت ها فربه و چاق شده، به رشد قابل مقایسه ای برسند و عقب ماندگی عمدیشان چگونه جبران خواهد شد؟ چگونه باید - آن ملت ها - شما و برنامه هایتان را باور کنند؟
نباید نزاع های قومی میان هویت های مختلف ایجاد کرد. انسانیت مهم است، نه زبان و قومیت و نژاد و مذهب و جنسیت. حقوق بشر ، حقوق شهروندان آزاد و برابر است. به عقیده ما هم انسانیت بسیار مهم است ولی چه کسی از این موضوع سخن می گوید. کسی که با نژادپرستی، همه حقوق ما ترک ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها، ترکمن ها و ... را انکار می کند و ضایع کرده است و هنوز روشنفکرانش، از حکومت متمرکز (سلطنتی یا جمهوری) دفاع می کنند که یک زبان (فارسی) در آن رسمی باشد و بقیه زبان ها و فرهنگ ها و تمدن ها باید به نفع آن زبان و تمدن از بین بروند تا یک فرهنگ، زبان، تمدن و تاریخ و ...  بر همه جوامع  در ایران کنونی حاکم شود. این جنگ را ملت های ترک، عرب، بلوچ، ترکمن و کرد آغاز نکرده اند که شما از آن ها بخواهید تا با سکوتشان، باعث جدایی، کینه، نفرت و کدورت نشوند. شما آغاز کرده اید و ادامه هم می هید. باید بر سر خودتان فریاد بکشید.
اگر امروزه، در مناطق مختلف ایران بر طبل جدایی و تجزیه ایران زده می شود، عکس العملی است که در پی 90 سال حاکمیت ایدئولوژی فارسیسم و آریاییسم شما و پدرانتان پدیدار شده است و شورش می کنند. شما چرا در این راه و از بین بردن آن ناسیونالیسم افراطی قلم نمی زنید و کاری نمی کنید؟ چرا قربانی را به سکوت و مدارا فرا می خوانید؟ یک بار هم که شده، به سراغ فارس ها بروید و آن ها را به انسانیت، برابری نژادی، حقوقی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و ... دعوت کنید. چرا باید ما بترسیم؟ شما چرا نترسید؟ ما مخالف کشتار انسان ها هستیم و بر همین مبنا هم دهه ها صبر کرده ایم اما روشنفکران فارس و مرکز محور به خود نیامده اند و سکوت و سکون ما، در آن ها بد عادتی را بوجود آورده است که باید آن عادتشان بشکند. مگر شما ماها را با خودتان برابر می دانید؟ اگر ما را برابر می دانید، در عمل، چه کار کرده اید که این برابری را به ما ثابت کنید؟
هفتم- دفاع از حاکمیت فارس ها: هیچ کس مدافع حاکمیت یک قوم بر دیگر اقوام از طریق سرکوب نیست. اگر هویت برساخته شده ای به نام فارس وجود خارجی داشته باشد، حق ندارد دیگر ساکنان ایران زمین را که به زبان دیگری حرف می زنند، از حقوق اساسی و شهروندی- از جمله حق تعیین سرنوشت یا مشارکت سیاسی- محروم سازد و از طریق سرکوب بر دیگران سلطه یابد. اگر کسی مدافع حاکمیت یک قوم بر دیگری از طریق سرکوب نیست، از چه طریقی است؟ و آیا تا کنون حق تعیین سرنوشت را از ما نگرفته اید؟ و مسیر تاریخی ما را تغییر نداده اید؟  خیابانی، پیشه وری، خلق مسلمان ایران (آیت الله شریعتمداری) جز از این حق، می خواستند؟ جناب گنجی، بسیار ممنونم که "حق تعیین سرنوشت" را برای ما برسمیت شناخته اید. به خاطر همین جمله، می توان به تو افتخار کرد. به شرطی که "مشروط" نکرده بودی. اما و اگر، شک می آورد و نماز را باطل می کند.

سودان فاقد دموکراسی و حقوق بشر هزینه ی بسیار سنگینی طی سال های 1995 تا 2005 در دو جنگ داخلی بابت تجزیه پرداخت کرد. این غم انگیزترین سناریوی ممکن است اما راهی است که روشنفکران فارس و مرکز محور در پیش پای ملت ها در ایران گذاشته اند. روشنفکران آن ملت ها برای جلوگیری از کشتار، فدرالیسم را ارائه داده اند و تشکیلاتی را برپا ساخته اند اما روشنفکر مرکز محور، فدرالیسم را برابر با تجزیه می داند و مخالف این سیستم سیاسی است و حتی، فدرالیسم طلبی را نوعی ضعف سیاسی و نظامی ما ملت ها تعبیر می کند. من در مقاله ای که سال ها قبل و به انگلیسی نوشته بودم، ترسم از این کشتار را نشان داده ام اما ظاهرا، راه و حق انتخاب دیگری نمانده است.
به نظر شما، آیا خوزستان (عربستان) به همان اندازه از نفت خودش بهره می برد که تهران، مشهد، شیراز، اصفهان، کرمان، یزد، کاشان و ... بهره می برند؟ طبیعی است که در جنگ با نابرابری ها و آزادی مستعمره از دست استعمارگر، خون و گلوله راه را باز می کند اما من و تو باید راه میانه را بیابیم.
هشتم- چند-فرهنگ گرایی : کثرت گرایی معرفتی، دینی، زبانی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی به سود همگان است. آقای گنجی، در این کثرت گرایی شما، زبان ونژاد در کجا قرار دارند؟ می دانیم که سازمان های بین المللی و تشکیلات وابسته به سازمان ملل متحد، هر دوی زبان ونژاد و فرهنگ هایشان را هم پذیرفته اند.
گر چه بشر خاطرات تلخی از جنگ های نژادی دارد اما برای حفظ زبان ها و نژادهای انسانی، آن  دو و فرهنگشان را میراث بشری می نامد. ما، چگونه و با چه وسیله ای باید با شما گفتگو کنیم؟ روزنامه، رادیو، تلویزیون، کتاب و مجله، در زبان خودمان نداریم.
 آمریکا و اورپا هم از زبان و ملت ما، به اندازه یک صدم حمایتی که از فارس ها می کند و فارس ها مفتخر به آن هستند، از ما ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها و ... حمایت نمی کند.
تازه، فارس ها و فارسیسم، به ما اجبار کرده تا همه ما در مدارس و دانشگاه ها فقط و فقط زبان فارسی را یاد گرفته ایم و می گیریم اما  تو زبان ما را یاد نگرفته ای. چطور ممکن است که در این دیالوگ، تساوی و احترام موج بزند؟ مگر نه این که تهاجم فرهنگی از طرف شما بر ما ملت های مستعمره ادامه دارد و با شدت تمام هم دوام دارد تا ما را به طور کامل مسخ کرده و به نیمه فارس بدل کند؟
کانادا بهترین نمونه ی نظام دموکراسی "چند- فرهنگی (مولتی کالچرالیسم) است. بله، کانادا مالتی کالچرال یا چند فرهنگی هست و فراموش نکنید که در همین کانادا، هم نژاد و هم زبان نقش بسیار مهمی را بازی می کنند. کسانی که نژاد فرانسوس داشتند (فرانسوی زبان ها) تجزیه می خواستند. چون در کانادا به زبان آن ها توجه چندانی در مقایسه با زبان انگلیسی نمی شد. آن ها با مبارزه ای که کردند، زبان فرانسه به زبان اصلی  و دوم کانادا تبدیل شد. چرا در ایران از این مدل استقبال نکنیم؟ فرانسوی ها، نزاع قومیتی "کاذب" هم براه نیانداخته بودند. آیا حاضرید، اصول و قواعد این بازی را در ایران و در میان ملت های ترک، فارس، کرد، عرب و ... بپذیرید؟
سخن ما ناظر به حق یا ناحق بودن تجزیه نبود، سخن برسر تلفات انسانی بی شمار و نتایج فاجعه بار تجزیه طلبی بود.  من وقتی در زندان و در ایران هم بودم، مقاله ای را نوشته و نشان داده بودم که ما تجزیه نمی خواهیم اما چون حقوق انسانی ما داده نمی شود و این دریغ هم بر اساس برتری نژادی اعمال می شود، راه دیگری جز تجزیه ایران را در پیش پای ما نمی گذارید. شما درهای تازه را باز کنید. اگر ما وارد نشدیم، آن وقت بگویید که چنین و چنان.
دهم- اهمیت انسان ها: هیچ چیز مهم تر از جان و حقوق همین آدمیان نیست. ما هم بر همین عقیده ایم اما حقوق ما را نمی دهید و ما برای کسب حقوقمان، به دنبال جدایی از ایران هستیم. حقوق ما را داوطلبانه بدهید، خواهید دید که معادله تغییر خواهد کرد. آیا نباید برای بدست آوردن حقوقتان سلاح بدست بگیرید و آیا نباید، از حقوق مظلوم دفاع کرد؟ شما در این معادله حقوق ما ملت های مستعمره ایران، در کجا نشسته اید؟

انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد و مستقل
تورنتو – کانادا
001 – 647 -740 – 8070

امتیازدهی به مقاله:












http://www.iranglobal.info/node/6015

سود و زیان تجزیه ایران




سود و زیان تجزیه ایران



آخرین باری که در مقاله ای به زبان انگلیسی به ایرانیان هشدار دادم که ایران سرزمین خون و خون ریزی خواهد شد، درست 48 ساعت بعد از آن که رئیس ایرانیم آن مقاله را دید، از کارم اخراجم کرد. به نظر او، من، تجزیه طلب بودم. این آخرین سودی بود که من از ایرانی بودنم و از ایرانی های خیلی وطن پرست کسب کردم و دیگر به من کاری داده نشد و نمی دهند. همان طور که از سال 1375 تا 1384 در ایران اسلامی، کاری در رسانه ها به من داده نشد و هر کجا کار کردم، حقوقم را پرداخت نکردند و شکایت هایم هم به جایی نرسیدند (اما این باعث نشده که من تجزیه طلب شوم. هنوز هم تجزیه طلب نیستم ولی ...)
در تجزیه شدن ایران شک نکنید. خودمان را گول نزنیم. دیگر، اتهام "خیانت به ایران و کشور" عذاب وجدان نمی آورد. باید کج نشست و راست دید و کلاه خود را هم قاضی نکرد.
من: انصافعلی هدایت، روزنامه نگار آزاد و مستقل آذربایجانی، خود قربانی نژاد پرستی و خود برتر بینی روشنفکران فارس هستم و از همه شما روشنفکران و نویسندگان ایرانی می پرسم: ایران، برای من و وطنم چه کار کرده که من و وطنم با ایران (شما) بمانیم؟ در این باره، وقتی در ایران بودم، مقاله ها نوشته ام اما از وقتی از ایران خارج شده ام، مجبور به خود سانسوری و سکوت شده ام
خانم مهر انگیز کار در مقاله پر ارزش "اهوازی و احوازی" مسایل بسیار مهمی را بر زبان آورده اند که من به سهم خودم از ایشان بسیار ممنونم. اما این جمله "واضح است که جدائی برای احوازی سودی ندارد ، او را و قوم او را آزاد نمی گذارند تا از آن منطقه ی پر برکت به سلیقه ی خود بهره برداری کنند" ایشان من را به نوشتن این مقاله مجبور کرد.
مدت ها بود که از ترسم، مقاله ای نمی نوشتم. از روشنفکران خارج نشین می ترسیدم. آن ها لبه دیگر قیچی جمهوری اسلامی هستند. تنها فرقشان در کمی و زیادی رنگ مذهب و ملی گرایی است.
آخرین باری که در مقاله ای به زبان انگلیسی به ایرانیان هشدار دادم که ایران سرزمین خون و خون ریزی خواهد شد، درست 48 ساعت بعد از آن که رئیس ایرانیم آن مقاله را دید، از کارم اخراجم کرد. به نظر او، من، تجزیه طلب بودم. این آخرین سودی بود که من از ایرانی بودنم و از ایرانی های خیلی وطن پرست کسب کردم و دیگر به من کاری داده نشد و نمی دهند. همان طور که از سال 1375 تا 1384 در ایران اسلامی، کاری در رسانه ها به من داده نشد و هر کجا کار کردم، حقوقم را پرداخت نکردند و شکایت هایم هم به جایی نرسیدند (اما این باعث نشده که من تجزیه طلب شوم. هنوز هم تجزیه طلب نیستم ولی ...)
چرا اگر ایران تجزیه شود، برای ایران و مناطق تجزیه شده، سودی نخواهد داشت؟ اتفاقا، و من به تازگی به این نتیجه رسیده ام که راه ایران به سوی دموکراسی، حقوق بشر، و ترقی سیاسی و اقتصادی از درون شعله های تجزیه می گذرد. چون، روشنفکران ایرانی همه راه های دیگر را به بن بست کشانده اند و در خفقان ملت های ایرانی، دست حکومت و روشنفکران حکومتی را از پشت بسته اند. آیا در ایران، روشنفکر و جریان روشنفکری وجود دارد؟ خود مبحث دیگری است.
سوال، در مقابل آنگونه استدلال ایرانی هایی که امثال خانم کار می اندیشند، این است: کدام کشورجدیدی که از تجزیه یک کشور دیکتاتوری به وجود آمده، باخته است، سودی نبرده؟ و رو به بهبودی نرفته است؟ مثال بیاورید!
پس چرا آذربایجان، کردستان، بلوچستان، عربستان (خوزستان) و ... تجزیه نشوند؟ ایران چه شاخه گلی را بر سر این مناطق زده است که با جدایی از ایران، آن نعمت ها و مزایا را از دست خواهند داد؟ از کدام مزایای اقتصادی، زبانی، آموزشی، تاریخی، حقوقی، اداری، فرهنگی، سیاسی، برابری حقوقی، برابری اخلاقی، رفاه اجتماعی، بهداشتی، کاری، شغلی، امنیتی، موسیقی، رقص و بقیه هنرها و ... سخن می توانید بگویید که جدایی از ایران باعث از دست دادن آن ها می شود.
با جدایی آن ها از ایران، شما نمی توانید به آن ها زبان خودتان را به اجبار آموزش داده و آن ها را از فرهنگ، تاریخ و تمدن خودشان بریده و به آن ها بقوبولانید که حقی در این سرزمین ندارند و اگر نمی خواهند با شما بمانند باید از آن جا بروند.
کشورهای مستقل همسایه در اطراف ایران، چه ضرری از استقلالشان برده اند که این سرزمین ها ببرند؟ کدام یک از آن کشورها از ایران و به خصوص از مناطق حاشیه ای ایران (مستعمره ها) عقب مانده ترند؟
مگر نه این که ایران، دیکتاتوری و روشنفکران دیکتاتورش با نفت خوزستان زنده اند و نفس می کشند؟ اگر خوزستان از ایران جدا شود و کشور عربستان را تشکیل بدهد، ایران ضرر می کند یا عرب های خوزستان؟
مگر نه این که میلیارها دلار پول نفت مردم خوزستان به جیب تهران و اصفهان، کرمان، مشهد ... می ریزد و دیکتاتوری سیاسی و دیکتاتوری روشنفکری را در ایران شما، آبیاری می کند. و هر روز، قلدری و دیکتاتوری سیاسی، اقتصادی، فکری و نژاد پرستی شما شکوفا تر و دیوانه تر می شود؟
اگر عاقل باشیم، عرب ها و خوزستانی ها را به تجزیه ترغیب می کنیم تا حقوق انسانی خودمان را بدست بیاوریم. آزادی هایمان را بدست بیاوریم. دموکراسی و حقوق بشر را بدست بیاوریم. از منجلاب و عقب ماندگی که به نام ایرانی و آریایی به ما تحمیل می شود، رهایی یابیم. انسانیتمان را باز یابیم. انسانیتی که ما از آن دفاع می کنیم، عین وحشیگری است اما خودمان را به نادانی و پردانی زده ایم.
آزادی بهایی دارد و باید آن را پرداخت. روشنفکری هم بهایی دارد که باید پرداخت. مناطق عقب مانده ایران که خواهان جدایی هستند و می خواهند حقوق و مزایایی انسانی و اجتماعی خودشان را بدست بیاورند هم باید بهایی بپردازند.
عربستان (خوزستان) نفت دارد. گاز دارد. لب دریا است و به راه های آبی جهان مرتبط. اگر از ایران جدا شود، در چند سال، به پای کشورهای عربی آن طرف خلیج می رسد. دهه ها عقب ماندگی فرهنگی و اقتصادیش را جبران می کند. کار برای بومی ها فراوان می شود. درآمدشان بالا می رود. استانداردهای زندگی مادیشان افزایش می یابد و به طبع آن، استانداردهای فرهنگی هم افزایش می یابد. در منطقه و جهان، تحقیر نمی شوند که هیچ، به واسطه استقلال، به خود می بالند. سر بلند می شوند و از حقارتی که اکنون تحمل می کنند، رهایی می یابند.
در مقابل اما، ایران نفت عربستان را از دست می دهد. گاز عربستان را از دست می دهد. میلیاردها دلار حاصل از آن ها را از دست می دهد. پهنه خاکی و جغرافیایی آن را از دست می دهد. نفوس انسانی و جمعیت فعال و مولد آن را از دست می دهد. راه دست یابی به دریا و اقیانوس از آن منطقه را از دست می دهد. تجارت بین الملل برایش پر هزینه تر و سودش کمتر می شود. سرمایه مالیش، بشدت کاش می یابد. پول در گردشش بی ارزش می شود. ارتش و سپاهش، مجبور می شوند، نیروهای سرکوبشان را بشدت کاهش بدهند. دولت، مجبور می شود، کارمندانش را اخراج کند. کارهای عمرانی که با پول نفت و گاز سر و سامان می گرفتند، می خوابند. تولیدات وابسته به صنایع دولتی، متوقف می شوند. نمی تواند سرمایه گذاری جدیدی داشته باشد. پروژه هایی که در سال های قبل سرمایه گذاری شده بود، نیمه کاره رها می شوند. بسیاری از دانشگاه ها و مدارس بسته می شوند. چون بودجه ای برای آن ها نمی ماند. کتاب های درسی که با پول نفت چاپ و توزیع می شدند، دیگر چاپ نمی شوند. فعالیت های فرهنگی که در راستای ترویج زبان فارسی در خارج از ایران و در سراسر ایران انجام می گرفت و تمامی سازمان ها و تشکیلاتی که برای ایران ها فرهنگ تراشی می کردند، و نژاد پرستی را آبیاری، محو و نابود می شوند یا کم رمق می گردند.
در نبود پول نفت و در مقابل شکوفایی همه جانبه عربستان به عنوان یک واحد سیاسی نو ظهور، ایران در چند سال، اسیر بیکاری، افسردگی و عقب ماندگی همه جانبه می شود. مگر آن که بخواهد از اسارت عقاید کهنه و ضد بشری و عقب مانده نژاد پرستی رهایی یابد و به جامعه بین المللی بپیوندد. مگر نه آن که روشنفکران آن، هم در صحنه بین المللی و هم در پهنه کشوری بر طبل افتخار بر آریایی می کوبند و همه انسان ها و فرهنگ ها و تمدن ها را تحقیر می کنند؟ این در حالی است که همه این نوع رفتارهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی بر ضد قوانین بین المللی است. تصور ایرانیان از حقوق بشر، تنها بر حول محور فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، لر، شمالی (مازنی و گیلکی) و ... می چرخد. روشنفکران و فعالان حقوق بشر آن، از ایران دم می زنند اما مقصودشان، تامین منافع یک قوم به نام "فارس" است.
اگر آذربایجان، کردستان، بلوچستان، شمال و ... از ایران جدا شوند، وضع ایران از همه جهت وخیم می شود. ایران و اقتصاد و فرهنگ نژاد پرستانه اش می میرد. شاید و شاید روزی روزگاری در خاکستر آن، جوجه سیمرغی پدیدار شود. اما شاید ...
آذربایجان، کردستان، بلوچستان و ... هم از نفت و گاز عربستان و اهواز (احواز) بی نصیب نیستند. کارها و سرمایه گذاری های دولتی – هر چند اندک – در این مناطق هم می خوابند. بیکاری گسترش می یابد. به طبع تهران، ورشکستگی اقتصادی همه جانبه و عمیق، در همه این مناطق بوقوع می پیوندد. همه این مناطق، از جدایی عربستان از ایران متضرر می شوند و مدت ها طول می کشد، تا روی پای نحیف خودشان بایستند اما عربستان، از همان روز اول، راه شکوفایی را در پیش می گیرد.
حال تصور کنید که آذربایجان هم از ایران جدا شود. آذربایجان چه ضررهایی را تحمل خواهد کرد؟
تنها ضرر برای آذربایجان و دیگر مناطق خواهان جدایی از ایران، از دست دادن درآمد مالی حاصل از نفت خوزستان خواهد بود. ولی همان طور که اکنون خود خوزستان سهم چندانی از پول نفتش ندارد، سهم چندانی هم به دیگر مناطق نمی رسد. برای همین آن ها بسیار عقب مانده هستند.
در حقیقت، عربستان (خوزستان) مستعمره تمام و کمال با همه مشخصه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، آموزشی و ... فارس به تمام معنی هست. استعمار فارس، به خون و نفت خوزستان زنده و قادر به استعمار دیگر مناطق است. اگر خوزستان آزاد شود، دیگر مناطق به خودی خود آزاد می شوند.
اگر آذربایجان در استعمار خوزستان، به اندازه فارس دخیل نباشد، نقش غیر قابل انکاری در این روند دارد و به هر حال، در این استعمار سهیم است، حتی اگر خودش مستعمره باشد اما اگر مستقل شود، پول نفت و گاز را از دست می دهد.
در عوض، طعم استقلال را می چشد. سرنوشتش را خودش می نویسد و فارس برای او برنامه ریزی نمی کند. در سر راه ایران و اروپا قرار دارد و ایران مجبور است از آن بگذرد تا به اروپا برسد. با همسایه ها و اروپا رابطه سیاسی، اقتصادی و ... برابر برقرار می کند. در مناطق جغرافیایی خودش، زبان و فرهنگش را ترویج می هد. این همان چیزی است که فارس اجازه اش را نمی دهد. در مدارس و دانشگاه هایش، زبان خودش آموزش داده می شود. تاریخ و فرهنگش، از زیر خروارها خاک و خرابه و دروغ گویی آریایی به بیرون می آید. شخصیت های تاریخیش، ادبی و فرهنگیش، سیاسی و اقتصادیش احترام خود را باز می یابند. از تحقیری که فارس ها به او روا می دارند، رهایی می یابد. در اندک زمانی، راه خود را باز می یابد. با همسایه های هم فرهنگ، هم زبانش و هم تاریخش– بدون ترس از اتهام های رنگا رنگ- رابطه برقرار می کند.
حداقلش آن است که مثل جمهوری چک، کشوری بدون دسترسی به آب های بین المللی می شود. ولی یک واحد سیاسی خواهد بود و به همان اندازه که با فارس رابطه خواهد داشت، با آنکارا، آذربایجان، با آمریکا، با عربستان، با کردستان و دیگر واحدهای سیاسی رابطه خواهد داشت.
در بخشی از این جمله خانم کار "واضح است که جدائی برای احوازی سودی ندارد ، او را و قوم او را آزاد نمی گذارند تا از آن منطقه ی پر برکت به سلیقه ی خود بهره برداری کنند" نگرانی از آن است که دیگر دولت ها و به خصوص استعمارگان به خوزستان اجازه ندهند تا آزاد باشد و از منطقه پر برکت خود، به سلیقه خود بهره برداری کنند.
از این سخن چنین بر می آید که عرب ها در ایران امروزی آزادند و به سلیقه خودشان از منابع خودشان استفاده می کنند. اما ایشان
هم مانند همه کسانی که می دانند اما انکار می کنند یا خودشان را به کوری عقلی و غفلت می زنند تا در انکارشان بمانند، می دانند که فرقی در میان استعمارگر و مستعمره نیست. استعمارگر استعمارگر است و مستعمره مستعمره است. فرقی هم در بینشان نیست اما اگر هم فرقی باشد، به نفع خوزستانی ها خواهد بود. تصور می کنم خانم کار آن قدر شجاعت دارند که بپزیرند، خوزستان اگر مستعمره آمریکا یا انگلستان یا آلمان، یا سوئد یا سوئیس بود، وضعیت فرهنگی، زبانی، اجتماعی، آموزشی، اقتصادی، کاری، رفاهی، بهداشتی و ... بهتری داشت. آزادی هایش بهتر بود و ...
جمله آخر این که: وضع تهران و فارس را با مناطق مستعمره ای چون خوزستان، آذربایجان، کردستان، ترکمن صحرا، بلوچستان یکسان و در یک شرایط تصور نفرمایید. این گونه تصور از ایران، عین کوری سیاسی و حماقت سیاسی است. ملت های ما در مناطق مستعمره، از آزادی هایی که شما در مناطق استعمارگر دارید هم محروم هستند. ما اجازه نداریم نام غیر فارس هم داشته باشیم. تمامی نام های جغرافیایی ما را به فارسی تغییر داده اند؟ زبان ما ممنوع است و زندانیان سیاسی ما برای بدست آوردن آزادی سیاسی و دموکراسی در ایران مبارزه نمی کنند. آنان برای بدست آوردن حق آموزش به زبان مادری خودشان در زندان ها می پوسند. آن ها می خواهند فرزندانشان نام کوروش، داریوش، هخامنش، و ... را روی فرزندانشان نگذارند. آن ها می خواهند از نام های ترکی که قدغن است استفاده کنند. هنوز برای ما آذربایجانی ها و کرد ها زود است که به دنبال فانتزی باشیم. هنوز شما روشنفکران ایران، حقوق اولیه ما را به رسمیت نشناخته اید و نمی دانید، این رفتار شما مخالف قوانین حقوق بشری و بین المللی است یا اگر می دانید، باور ندارید و معترف نیستید.
آیا واقعا شما و ما روشنفکران ایران زمین، حقوق بشر، کنوانسیون های رفع تبعیض نژادی، آزادی های زبانی را برای ایرانیان ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن، لر، بختیاری، قشقایی، ایلامی، مازنی، گیلانی، خراسانی، برسمیت می شناسیم؟ و به آنان حق می دهیم که زبان خودشان را یاد بگیرند؟ و حاضرید تا زبان آنان را یاد بگیرید؟
اگر اعتقاد داریم و قوانین بین المللی را می پذیریم، آیا شجاعت آن را داریم که این اعتقاد را در نوشته ها، گفتارها، رفتارهای سیاسی و اجتماعیمان آشکارا بیان کنیم؟
به نظر شما، ایران یکپارچه خواهد ماند یا تجزیه خواهد شد؟
به نظر شما، با تجزیه ایران و با رفتن نفت و گاز از سر سفره سیاست و اقتصاد ایران، قدرت دیکتاتوری در میان مردم و مناطق مختلف ایران کنونی تقسیم نخواهد شد؟ و در اثر آن، دموکراسی سر برنخواهد آورد؟
من فکر می کنم که ایران تجزیه خواهد شد. چون سیاستمداران دیکتاتور و روشنفکران دیکتاتورش، همه راه های سیاسی را بر روی همه ملت های ساکن ایران بسته اند و جز راه تجزیه، راه بازی برای ملت های ساکن در ایران کنونی باز نگذاشته اند.

انصافعلی هدایت؛
روزنامه نگار آزاد و مستقل
تورنتو – کانادا
29 مارچ 2012
2012-03-30






http://www.iranglobal.info/node/4479

فرصتی تاریخی برای ملت های ایران



فرصتی تاریخی برای ملت های ایران


نیروهای حاشیه ای ایران، باید بی تفاوتی که ناشی از دلخوری و محاسبات اشتباه استراتژیک است را کنار بگذارند. باید همه شهرهای ایران را به صحنه مبارزات مسالمت آمیز در آورند. - سکوت اصلاح طلبان در باره حقوق ملت های محروم حاشیه ای ایران و سکوت ملت های حاشیه ای در کنار این اعتراض ها در مرکز، تنها منافع خامنه ای و دار و دسته اش را تامین خواهد کرد و دیکتاتوری در سراسر ایران عمیق تر خواهد شد.
جنگ قدرت دو جناح حکومت در ایران، از چند روز قبل از دوران تبلیغات رسمی انتخاباتی ریاست جمهوری دهم آغاز شده بود. اما با مناظره های تلویزیونی، وارد مرحله جدیدی شد. با “کودتای انتخاباتی و تقلب در شمارش آرای رای دهندگان” به گفته جناح خارج از حکمرانی (اصلاح طلبان) این جنگ تیزتر شد. با سخنان امروز خامنه ای در نماز جمعه، دستور آتش و جنگ خیابانی داده شد.
اکنون، موسوی و همراهان وی یا باید تسلیم شوند و تن به پیامدهای منفی تسلیم بدهند و یا باید بر شدت مقاومتشان بیفزایند. راه دیگری برای جبهه مقاومت در مقابل ولایت مطلقه فقیه نمانده است. این جبهه باید خط خود را روشن تر سازد. نمی تواند دولا دولا و شتروار راه برود. خامنه ای این تاکتیک را شناخته است و برای مقابله با آن، اقدام کرد و ابتکار عمل را در دست گرفته است.
باید پای شعارهای مردم در خیابان ها را به فراتر از بطلان انتخابات کشید. به خواست های اصلی مردم بها داد و آن ها را به شعارهای اصلی اعتراض ها بدل کرد. مردم و به خصوص داشجویان، در این سال ها، خواستار حذف ولایت فقیه، تغییر قانون اساسی، آزادی های مدنی، آزادی انتشار اخبار در رسانه های آزاد، آزادی در اجتماعات، آزادی در تشکیل احزاب بدون اجازه و تایید مقام های رسمی، و … شده اند. این ها خواست های اصلی مردم هستند. ریاست جمهوری، نقش بر ایوان است.
اگر در همین شعار بطلان نتیجه انتخابات محدود بمانیم، به کنترل آگاهانه خواست های مردم و نادیده گرفتن خواست های استان های حاشیه ای مبتلا شده ایم. نیروها و توان واقعی آنان را به نفع خامنه ای و حکمرانان، از صحنه دور نگه داشته ایم. کسانی را که به طور طبیعی با ما هم سنگر و هم پیمان هستند را نادیده گرفته ایم. در عین حالی که در حاشیه ماندن این لشگرهای عظیم مردمی، به نفع خامنه ای و همراهان او تمام خواهد شد.
حد اقل خواست جناح خامنه ای و احمدی نژاد آن است که استان های خارج از مرکز، از جمله استان های ترک زبان، کرد زبان، سیستانی و بلوچستانی، اعراب، ترکمن، خراسانی، گیلانی و مازندرانی و … ساکت و بی طرف بمانند. تا نیروهای تحت امر خامنه ای و احمدی نژاد، تنها برای سرکوب یکی دو دانشگاه و شهر متمرکز گردند. آتش به روی آن ها گشوده، به تسلیم بکشانند. صداهای اعتراض را در نیمه راه، خفه سازند.
آنگاه، به بهانه ایجاد نا امنی، شورش و … همه سران اصلاحات، خاتمی ها، موسوی و همسرش، کروبی ها و حزبش، اعضای خانواده و وفاداران به هاشمی رفسنجانی، اعضا و رهبران جبهه مشارکت ایران اسلامی، اعضا و هواداران سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران، احزاب و جمعیت های وابسته به هاشمی رفسنجانی، جامعه روحانیون مبارز و … دانشجویان، اعضا و هواداران نهضت آزادی، نیروهای ملی و مذهبی، جنبش زنان، کارگران و … را یکی بعد از دیگری تسویه کنند. از صحنه حذف کنند. شاید هم اعدام های دهه شصت را براه بیاندازند تا آرامشی نسبی را برای حکومت ایجاد کنند.
خامنه ای راه خود را از مردم به پشتوانه اهرم های سپاهی، بسیجی، و بخشی از علما حکومتی از عموم مردم جدا کرده است. او همانند قیام های قبلی دانشجویان، به تاکتیک همیشگی خود دست زد و خواست تا دانشجویان و معترضان و حتی رهبران این حرکت جمعی را به دو دسته تقسیم کند تا هر کدام برای رهایی خود از سایه شوم مجازات ها، دیگری را مسئول بدانند و هم دیگر را هم متهم نمایند.
او با این حرکت، اقشار شرکت کننده در آن را به مومن، ارازل و اوباش تقسیم کرد. تا شرکت کنندگان در اعتراض ها را به دودسته تقسیم کرده و به جان هم بیاندازد. علاوه بر این، به مردمی که تا این لحظه به صحنه حمایت از موسوی نیامده اند هم چشم غره بدهد.
اما اگر همه مردم ایران هم ندانند که اکثریت ایران، به خصوص دانشجویان، در ۲۰ سال اخیر چه می خواسته اند، دو گروه، بهتر، از آن خواست ها خبر دارند:
۱. اصلاح طلبان و نظریه پردازان جناح راست که در دانشگاه ها و در جلسه های پرسش و پاسخ دانشگاهی و دانشجویی، با صدها سوال و درخواست در باره تغییر قانون اساسی روبه رو بوده اند که شامل تغییر نوع رابطه حکمرانان و مردم، نوع سیستم حکومتی و قوانین انتخاباتی هم می شود. از نظر روشنفکران و دانشجویان، ولایت فقیه، نامشروع ترین اصل قانون اساسی است که دانشجویان در بیست سال گذشته روی آن متمرکز شده اند و اعتراض کرده اند و می کنند.
۲. دانشجویان دسته بزرگ دوم هستند که در همه آن نوع مراسم های دانشجویی و اعتراض ها، سخنرانی ها، جلسات پرسش و پاسخ، به قانون اساسی و ولایت مطلقه آن، رابطه بین مردم – حکومت، آزاد و مستقل نبودن نهادهای اجتماعی اعتراض کرده اند. خواستار نهادهایی رها از یوغ دولت و نظارت استصوابی و غیر استصوابی شده ند.
مردم ایران از انقلاب مشروطه تا کنون، چندین انقلاب خونین یا صلح آمیز در نواحی مختلف ایران بر پا کرده اند تا قانون را اجرا کرده و از حقوق انسانی و قانونی خود که در سند مشروطیت آمده بود، دفاع کنند. اما هر بار، به طور شدیدتری سرکوب شده اند. حکومت های ایران، برای سرکوبی آن ها، موضوع و خواست مردم آن مناطق را عوض کرده و آن را به شکلی که خود می خواسته اند، نمایانده اند تا بخش اعظم مردم، در دیگر نقاط ایران، یا ساکت بمانند و یا علیه مردمی که بپا خواسته اند، موضع گیری کنند.
خامنه ای و متحدان او هم در بیست سال گذشته، به راه سیاستمداران بعد از انقلاب مشروطه رفته اند. به خواست های حقوقی، طبیعی و شهروندی مردم گوشه و کنار ایران، هیچ توجهی نکرده اند. بلکه همانند سیاستمدران گذشته، آنان را سرکوب کرده اند.
مردم آذربایجان، کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان، ترکمن صحرا و … صدها بار، با اقدام های بسیار صلح آمیز، خواست های خودشان را به گوش وی رسانده اند. طومارهای فراوانی را نوشته و خواسته هایشان را از طریق دفتر خود وی و سران قوای سه گانه وی، پیگیری کرده اند. اما کسی به آن ها توجه نکرده است و نمی کند.
زبان، آموزش در مدارس و دانشگاه ها در زبان بومی در هر منطقه، رفع بیکاری و سرمایه گذاری در آن نواحی، استفاده از مدیران و کارشناسان بومی، آزادی های منطقه ای در حدی که در مرکز وجود دارد، مجوز برای تاسیس احزاب بومی برای پیشبرد خواست های منطقه ای، آزادی در اداره امور کلان و خرد منطقه، ازادی در تدوین قوانین مورد نیاز مناطق بر حسب جغرافیا، همسایه ها و ثروت های رو زمینی و زیر زمینی، تصویب قوانین با توجه به نیاز مردم و دین آنان و … از آن خواسته ها بودند و هستند.
در یک کلام، مردم این مناطق، خواستار حکومت های منطقه ای با خودمختاری نسبی بودند و هستند. اما رهبران ایران، نه تنها به این خواست ها بی توجهی کرده، بلکه مردان و زنان روشن فکر مرکزگرا را هم به پشتوانه دستگاه های گسترده تبلیغاتی، رسانه ای، پولی، احساساتی و ترس از تجزیه ایران، به مخالفت با این خواست ها و مردم واداشته اند.
در پی این بی توجهی رهبران ایران، روشنفکران، فعالان سیاسی، اصلاح طلبان، روزنامه نگاران، نویسندگان، فعالان حقوق بشر، و … مرکزگرای ایرانی، مردم آن مناطق تحت فشار هر چه بیشتر نیروهای مرکز قرار گرفته و سرکوب شده اند.
نه تنها تهران و رهبران آن، به خواست های مردم استان ها و مناطق حاشیه ای بی توجهی نشان داده اند، بلکه این تصور درست را هم در میان آن مردم بوجود آورده اند که تهران با همه احزاب، سازمان ها، ان. جی . اوهایش، با همه روشنفکرانش، با فعالان حقوق بشرش، با همه طیف های اصلاح طلبش و … به آن ها پشت کرده اند. در یورش حکومت برای سرکوبی اعتراض ها و خواست های مردم آن مناطق، با رهبران مرکز، خامنه ای و متحدانش، همراه شده اند. مرکز و مدعیانش، آنان را تنها گذاشته اند. به اختناق و سرکوب مرکز، زبان اعتراض نگشوده اند. آن ها را در مقابل گلوله ها و فشارهای دولتی در شهرها و کوه های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، استان اردبیل، استان زنجان، مناطق ترکمن صحرا، استان های عرب نشین، مناطق بلوچی، نواحی کرد نشین و … تنها گذاشته اند. به این ترتیب و با این سیاست، حکومت توانسته است تا این ملت ها را از هم جدا ساخته و به راحتی، همه آن ها را به نوبت، سرکوب کند.
خامنه ای و فرمانبران او، نه تنها به خواست های این مناطق بی توجهی نشان داده اند، بلکه آنان را در سایه چشمان بسته مرکزگرایان و طرفدارانش، از دم تیغ گذرانده اند. مردم این مناطق، طعم تلخ بی توجهی دیگر نقاط ایران به سرنوشت آنان را چشیده اند. چنین تجربه های تلخی را تحمل کرده و قورت داده اند. منتظر فرصت مناسبی مانده اند تا به مرکز و هوادارانشان نشان دهند که تنها ماندن در مقابل نیروهای تا دندان مسلح مرکز و بی توجهی به آنان، تا چه اندازه تلخ بوده و هست.
اکنون خیزش هایی به بهانه اعتراض به نتایج انتخابات، در مناطق فارس نشین دیده می شود. ترک های ایران، کردها، عرب ها، سیستانی ها و بلوچستانی ها، ترکمن ها، لرها، بختیاری ها، خراسانی ها، گیلانی ها، مازندرانی ها و … به طور عمدی و آگاهانه، خود را بی تفاوت نشان می دهند. تا طعم تلخ سرکوبی، تنهایی، متهم شدن، شکست، زندان، سرخوردگی، بی یاوری و بی هم پیمانی را تهران و مرکزنشینان هم بچشند و بدانند که اگر آن ها مردم یک کشور با یک سرنوشت مشترک هستند، باید به خواست های حقوقی وقانونی هم احترام گذاشته و در مقابل حکومت، از خواست های دموکراتیک، حقوق طبیعی و شهروندی هم دیگر حمایت کنند. اگر از خواست های هم حمایت نکنند و هم دیگر را در مقابل نیروهای مرکز تنها بگذارند، آن که پیروز میدان خواهد شد، مردم و خواست های آنان، دموکراسی، قانون، حقوق بشر و … نخواهند بود.
من، در این روزها بارها و بارها با روشنفکران آذربایجانی، کردستانی، خوزستانی، سیستانی، بلوچستانی، ترکمنی، لرها، گیلانی ها و … گفتگو کرده ام.
همه این افراد و تشکیلات سیاسی، معتقدند که تهران و مرکزنشینان، نه تنها در تاریخ یک صد ساله اخیر، آنان را تنها گذاشته اند، بلکه هم گام و هم پیمان با قدرت مرکزی، آنان و خواست هایشان را بشدت محکوم کرده و زمینه سرکوبیشان، توسط نیروهای مسلح حکومتی را فراهم آورده اند. به سخن دیگر؛ احزاب، سازمان ها، جمعیت ها، روشنفکران، فعالان سیاسی تهران و …، آتش توپخانه حکومت ها علیه مردم و خواست هایشان در مناطق حاشیه ای ایران بوده اند.
روشنفکران این مناطق اعلام می کنند که باید از حرکت تهران و مرکز حمایت نکرد تا در مقابل سرنیزه های مرکز تنها بمانند. تا سرکوب شوند. تا طعم تلخ بی توجهی دیگر هموطنان در دیگر بخش های کشور را بچشند. تا شکست را مزه کنند. تا سرخوردگی را تجربه کنند. تا …
اما گفته اند که با حکومت مرکزی نیز همچون آن ها، همراه نخواهند شد. تهران و مبارزان آن را سرزنش و محکوم نخواهند کرد. آنان را متهم نخواهند ساخت. تا بر زخمشان، نمک نپاشند. همان کاری که احزاب، سازمان ها، جمعیت ها و روشنفکران مرکز محور با آنان کرده اند و می کنند.
این گروه می گویند؛ این، یک نوع، مردانگی در اخلاق و رفتار سیاسی است که تا کنون، مرکزنشینان نسبت به مبازرات قانونی و حقوقی حاشیه نشینان، از خود نشان نداده اند. اکنون مرکز فقط تنها می ماند. ما به آنان حمله نمی کنیم. محکومشان نمی سازیم. در جناح حاکمان و دشمنان آن ها هم قرار نمی گیریم. همان کاری که مرکز با حاشیه نکرده است.
می توان ادعا کرد که این نوع برداشت و قضاوت، با توجه به شواهد نه چندان دور دست تاریخی، صحیح است. به عنوان مثال: مرکزنشینان به خواست های مردم آذربایجان در چهار سال گذشته کاملا بی توجه بوده اند. خواست های آنان را نادیده گرفته اند. به انکار آنان و خواست هایشان در همراهی با حکومت، تاکید رزیده اند. به هنگامی که آذربایجان سرکوب شده، سکوت کرده اند. اخبار چندانی از اعتراضات تیریز، ارومیه،اردبیل و دیگر شهرهای این مناطق در مطبوعات و رسانه های مرکز منعکس نشده است. گروه های تحقیق و تفحص براه نیفتاده است. آنان را به بهانه های پوچی چون پان ترکیسم، تجزیه طلبی و .. سرکوب کرده اند. فعالان سیاسی و مدنی تهران و مرکز، خواست های میلیون های آذری در راهپیمایی ها را نادیده گرفته اند و به اعزام نیروهای مرکز برای سرکوبی آنان، اعتراض نکرده اند. آنان را تک و تنها گذاشته اند تا سرکوب شوند.
عقلای سیاسی مرکز می دانند که درایران، بدون حمایت مالی، جانی و معنوی آذربایجان، راهی بسوی پیروزیشان ندارند. چرا که تعداد جمعیت و نفوذ آنان در سیستم و حکومت، حتی از قوم فارس هم بیشتر است. باید برای هر تغییری، حمایت آذربایجانیان را جلب کرد. حتی اگر برای لغو نتیجه انتخابات ریاست جمهوری دهم باشد.
این خطای استراتژیک مرکز، در نگاه به مسایل و خواست های پیرامون است که نتیجه آن را خواهد دید و می بیند. اگر ملت های پیرامون از این اقدام شجاعانه مرکز حمایت نکنند، مرکز، تنها خواهد ماند. شکست خواهد خورد و برای مدت های طولانی، شهامت و جرات اعتراض را از دست خواهد داد.
خامنه ای به این راز آگاه است. تلاش می کند تا ترک ها، کردها، عرب ها، سیستانی ها، بلوچ ها، ترکمن ها، لرها، گیلانی ها و مازندارنی ها و … در این جریانات خاموش و بی تفاوت بمانند. نیروهایش در این مناطق در تب و تاب هستند و تلاش می کنند تا با ارائه تفاسیر مورد قبول مردم و روشنفکران این مناطق، آنان را از اعتراضات مرکز دورتر کنند. این بی تفاوتی ها، وزنه ی ترازوی نیروها را به نفع وی و حامیانش سنگین تر می کند. نیروهای مسلح او به سادگی می توانند اعتراضات دست خالی در مرکز را از پای در آورند. سکوت در نواحی پیرامونی، آگاهانه یا نا آگاهانه، در مسیر منافع خامنه ای و حمایت از دیکتاتوری احمدی نژاد قرار دارد.
البته این کار به تحکیم عمیق تر دیکتاتوری در همه نواحی و سراسر ایران هم خواهد انجامید. نه تنها نفس مرکزیان را خواهد گرفت، بلکه به حکومت اطمینان و اعتماد بیشتری برای سرکوبی مردم نواحی حاشیه ای خواهد داد. مردم نواحی حاشیه ای هم که از قبل متهم و محکوم هستند، با سرکوب عمیق تر و شدیدتری رو به رو خواهند شد.
اساس و شالوده اعتراض هایی که در دوره چهار ساله اول احمدی نژاد در مناطق پیرامونی ایران انجام گرفته است، در دوران حکومت احمدی نژاد بنیان گذاری نشده بودند. بلکه ساختار تشکیلاتی آن حرکت ها، در دوران محمد خاتمی؛ رهبر اصلاح طلبی ایران، نطفه بسته و شکل گرفته بودند که خود را در دوران احمدی نژاد نشان دادند. ولی در دوران احمدی نژاد، اغلب آن ها سرکوب شده و غیر قانونی گشته اند. درچهار سال بعدی احمدی نژاد، این خفقان عمیق تر هم خواهد شد و اندک نهادهای مدنی موجود، بیش از این، ضعیف تر خواهند شد.
حرکت استراتژیک، در این مرحله حساس از تاریخ ایران، به دو بخش تقسیم می شود. اول آن که دو طرف مردمی معادله – مرکز و پیرامون- در خارج از یوغ حاکمیت، با هم آشتی بکنند. از خواست های هم دفاع بکنند. به هم یاری بیایند. تا در هیچ مبارزه ای، در مقابل دولت و سرنیزه هایش، دست خالی و تنها نمانند.
در هر حال، در این مقطع، موسوی و اطرافیانش، رهبری یک حرکت رو به جلو اجتماعی را در دست گرفته اند. آنان از خواست های ملل مناطق پیرامونی ایران آگاهند. می دانند که ملل پیرامون، خودشان را برده و مستعمره مرکز می دانند و می خواهند به تساوی حقوقی و اداری با مرکز دست یابند. در اداره امور مناطق خود، نقش اصلی و محوری را داشته باشند و مرکز در آن جا کمتر دخالت بکند. زبان هر ملتی در هر آن جا که در اکثریت قرار دارند، زبان رسمی شده و فارسی به عنوان زبان دوم اداری تلقی شود.
موسوی و حامیانش می دانند که باید نیروهای سرکوب و مسلح مرکز به قطعه های ریز و غیر قابل تاثیر، تقسیم شوند تا به جای آن که در چند شهر متمرکز شوند، در همه نقاط و شهرهای ایران پراکنده شده، توان و نقش موثر نظامی خود را از دست بدهند. تا نتوانند نقش سرکوبی خود را ایفا کنند.
نیروهای حاشیه هم می دانند که این جنگ، مثل گذشته، درگیری زرگری نیست. موسوی و خاتمی در پی تغییر نتیجه ریاست جمهوری نیستند. چرا که تا کنون همه انتقادها بر محمد خلاتمی آن بوده و هست که در دوران ریاست جمهوریش از توان مردمی که به او رای داده بودند، در مقابله با ولی فقیه، استفاده نکرد. ولی اکنون موسوی، بدون آن که مقام ریاست جمهوری را در دست داشته باشد، نشان می دهد که می خواهد نقش خود و مردم را به رخ خامنه ای بکشد و در مقابل او بایستد و این از یک آذربایجانی ترک ساخته است.
این، یک جنگ جدی و سرنوشت ساز در بین دو جناح داخلی حاکمیت است که اکنون، بود یکی، مساوی با نبود دیگری است. اگر موسوی پیروز شود و حتی اگر خامنه ای این شکست تاکتیکی را بپذیرد که نتیجه اعلام شده انتخابات را لغو کند، او در سراشیبی سقوط و عقب نشینی قرار خواهد گرفت و یکی بعد از دیگری، به دادن امتیازها به رقیب، مجبور خواهد شد و اعتماد بنفس وی و نیروهای وفادارش از دست خواهد رفت. در نهایت، این، مردم خواهند بود که در راه دموکراسی، امتیاز خواهند گرفت و قدم خواهند زد. قانون اساسی تغییر خواهد یافت. ولایت فقیه حذف خواهد شد و اگر ما ملل حاشیه ای بیدار و در صحنه باشیم، خواست های تاریخیمان را نقد خواهیم کرد.
تا کنون، علایمی کم رنگی، از این دست از درگیری های درون حاکمیت بچشم می خورد ولی خامنه ای می توانست آن ها را مهار کند اما موسوی تبریزی تا کنون مهار نشده است. می رود تا مشروعیت قانونی و شرعی دیکتاتوری خامنه ای به نام دین و دینداران را بهم بریزد. خامنه ای متحدان سنتی خود را هم از دست داده و تنها مانده است.
هاشمی و علمای دینی، رئیس جمهور برگزیده او را تحریم کرده اند. به او تبریک نگفته اند. چند تن از مراجع شیعه، نه تنها به احمدی نژاد تبریک نگفته اند بلکه تسلیت هم گفته و از کارکنان دولت خواسته اند تا نان حرام دولت احمدی نژاد را به سر سفره هایشان نبرند. آیا چنین اتفاقی در ایران سابقه داشته است؟
نیروهای حاشیه ای ایران، باید بی تفاوتی که ناشی از دلخوری و محاسبات اشتباه استراتژیک است را کنار بگذارند. باید همه شهرهای ایران را به صحنه مبارزات مسالمت آمیز در آورند. شب ها هم نباید خیابان ها را ترک گویند. ترک خیابان ها، باعث ریزش نیروی معترضان و تجدید قوای سرکوبگران خواهد شد. آنان علاوه بر شعارهایی که موسوی و همراهان او می دهند، باید شعارهای منطقه ای خود را هم بدهند.
چرا که این فرصت تاریخی، به این زودی ها تکرار نخواهد شد تا استان های حاشیه ای، خواست هایشان را به گوش جهانیان برسانند و به مردم دنیا بگویند که مرکزگرایان ایران و روشنفکران آن، تا کنون، خواسته های حقوقی، بشری، طبیعی و شهروندی آنان را نادیده می گرفتند و آنان و خواست هایشان را سانسور می کردند.
پیرامونیان باید ثابت کنند که در اتحاد استراتژیک با نیروهای موسوی، می توانند به بخش زیادی از خواست های منطقه ایشان دست یابند. در کمترین حالت ممکن، خامنه به عمق و گستره خواست های مردم مناطق پیرامونی، پی خواهد برد و برای مهار آنان و خواست هایشان و برای آن که مردم آن مناطق در آینده به جبهه مخالفانش نپیوندند یا جبهه متحدی در مقابل مرکز بوجود نیاورند، به حاشیه، امتیازهای زیادی خواهد داد.
سکوت اصلاح طلبان در باره حقوق ملت های محروم حاشیه ای ایران و سکوت ملت های حاشیه ای در کنار این اعتراض ها در مرکز، تنها منافع خامنه ای و دار و دسته اش را تامین خواهد کرد و دیکتاتوری در سراسر ایران عمیق تر خواهد شد.













http://www.iranglobal.info/node/41021

سیاست، هدف، وسیله و انتخابات ریاست جمهوری در ایران



سیاست، هدف، وسیله و انتخابات ریاست جمهوری در ایران


در یک معنی، سیاست علم اداره یک کشورمعین یا جامعه مشخص و جمعیت معلوم است و به رابطه های آن واحد سیاسی با دیگر واحدهای سیاسی می پردازد. ولی این تعریف منافی آن نیست که سیاست را علم مدیریت یک گروه و جمعیت سیاسی هم بدانیم. این گروه و سازمان سیاسی می تواند یک حزب سیاسی محلی و کوچک باشد یا یک سازمان عریض و طویلی چون سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن.
در یک معنی، "سیاست" علم اداره یک کشورمعین یا جامعه مشخص و جمعیت معلوم است و به رابطه های آن واحد سیاسی با دیگر واحدهای سیاسی می پردازد. ولی این تعریف منافی آن نیست که سیاست را علم مدیریت یک گروه و جمعیت سیاسی هم بدانیم. این گروه و سازمان سیاسی می تواند یک حزب سیاسی محلی و کوچک باشد یا یک سازمان عریض و طویلی چون سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن. می تواند کشوری به بزرگی و پرجمعیتی چین با (1.338.156.900) نفوس یا کشورPitcairn Islands تنها با 50 ساکن باشد. این به معنی مدیریت آن جامعه در سطح کلان و گاهی، در سطح خرد هم هست. بنا به آمار "ویکی پدیا"http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_... هم اکنون 221 کشور در این کره خاکی وجود دارند. بنا به آمار خود سازمان ملل متحد در
http://www.un.org/en/members/index.shtml تنها 192، کشور عضو رسمی سازمان ملل متحد هستند. تنها 83 کشور از 221 کشور بیش از 10 میلیون، جمعیت انسانی دارند. 67 کشور از 138 کشوری که زیر 10 میلیون تن جمعیت دارند، کمتر از یک میلیون نفوس دارند. در 38 کشور هم کمتر از 100.000 (یکصد هزار) تن زندگی می کنند. ولی بدون توجه به این که جمعیت آن ها چقدر است، یک کشور و واحد سیاسی محسوب می شوند. اما تعداد سازمان ها، جمعیت ها و نهادهای سیاسی به ده ها هزار واحد ریز و درشت، بسیار موثر و کم اثر و حتی بی اثر، می رسند و سیاست به نقش آن ها مربوط می شود.
البته تعداد کسانی که سیاست را مساوی دروغ، زد و بند، هدف یا وسیله می دانند هم کم نیست. در این میان، تعدادی "سیاست" را برابر با "اخلاق" یا "علم اخلاق" تصور می کنند. اگر هم به صراحت "سیاست" را علم اخلاق نمی نامند، ولی انتظارشان از سیاست، به رفتارهای اخلاقی ختم می شود. در حالی که این دو، مقوله های مختلف و جدای از هم هستند. شاید بتوان تصور کرد که آن دو می توانند در بنا و ساخت یک جامعه مرفه، سالم، برابر از نظر حقوقی و ... در یک مقطع تاریخی با هم همکاری کنند. یا این که یک آدم سیاسی بتواند فردی اخلاقی هم باشد. در حالی که ممکن است یک سیاستمدار کار کشته، آدمی پایبند اخلاق نباشد یا یک عالم اخلاق، فردی سیاسی و سیاستمدار نباشد.
اغلب افراد و گروه های سیاسی ایرانی که دستی در مباحث یا فعالیت های سیاسی دارند – در ظاهر - آدم های بسیار اخلاقی هستند و انتظارهای اخلاقی هم از سیاست دارند. شعار اصلی آن ها "هدف، وسیله را توجیه نمی کند" است.
این جمله، سخن یک فرد سیاسی یا عالم سیاست نیست. آن جمله، یک قضاوت اخلاقی است. قضاوتی از پیش ساخته شده اخلاقی که از زبان فرد سیاسی به در می آید تا جنبه زمخت سیاست را تلطیف کند و رفتارهای سیاسی خودش را در پشت پرده آن – اخلاق - پنهان سازد. این سخن کسانی است که با شنوندگان عادی و عوام سر و کار دارند و می خواهند آن ها را بفریبند. آن ها دانسته و نادانسته، توصیه های سیاسی و زمخت نویسنده نامدار ایتالیایی "نیکوللو ماکیاوللی"؛ نویسنده کتاب "پرنس" را بکار می گیرند که خود، نوعی رفتار سیاسی پیچیده هم است.
معمولا دو گروه از فعالان سیاسی از چنین جمله ای استفاده می کنند. یکی، سیاستمدارانی که در بالای هرم قدرت هستند. آن ها برای فریب مردم، از این نوع جمله های اخلاقی استفاده می کنند. آنان در گفتارشان با مردم صادق نیستند. اگر فردی از این کلام در گفتارش بهره می جوید ولی در رده های هرم قدرت سیاسی حاکم، جایی ندارد، برای به دست آوردن صحنه اعمال رفتارهای سیاسی، می جنگد و می خواهد خودش را آدمی متمایز از آن هایی که هم اکنون در قدرت هستند، بنمایاند و اعتماد عمومی را جلب کند. یعنی چون او در قدرت نیست، سواران بر مسند سیاست را به بی اخلاقی و استفاده از هر وسیله ای برای نیل به هدفشان، متهم می کند تا به خواست سیاسی خود در پس پرده اخلاق، مشروعیت بدهد. رقبا یا مخالفان را از مشروعیت بیندازد و تا حدودی هم خود را مظلوم ولی بر حق و در طرف ملت، جلوه دهد.
بعضی ها خود "سیاست" را هدف می دانند. بر خلاف این دسته، کسانی هم "سیاست" را "وسیله" می نامند. دسته اول تلاش می کنند تا به هدف نهایی یا به خود سیاست دست یابند. مهمترین موضوع برای آنان، خود هدف یا همان سیاست است. وقتی به هدف غایی – سیاست - دست یافتند و لگام آن را در دست گرفتند، آن را از چنگ رها نمی کنند و برای تداوم تسلط شان، خون ها می ریزند و جنایت ها می کنند. اما هیچ کدام از این نوع رفتارها که گاهی رنگ دینی یا ایدئولوژیک هم می گیرند،، در دیدگاه این دسته، جنایت و ظلم تلقی نمی شوند. چون معیار و ملاک قضاوت اخلاقی آن ها با دیگرانی که آن ها را جنایت و ظلم می بینند، متفاوت است. چون دیدگاه ها متفاوتند. برای دست یابی به قدرت، حفظ و تداوم قدرت سیاسیشان، به هر کاری دست می زنند. اخلاق، برای آن ها، چیزی است که رفتار آن ها را توجیه و قابل قبول نشان بدهد. در حقیقت، آن ها اخلاق مورد نیاز سیاست خودشان را هم خلق می کنند. آن ها ممکن است برای رسیدن به آن هدف هم، به جنایت های بیشمار دست بزنند.
دسته دوم، سیاست و دستیابی به سیاست را "وسیله" می دانند. وسیله برای چه؟ به چه منظوری؟ و ... در پرده ابهامند. آن ها ادعا می کنند که سیاست و قدرت برای آن ها، وسیله است تا کارهای مهمتری بکنند. اما چگونه؟ با کدام وسیله؟ آن کارهای مهم با کدام ارزش و متر، "مهم" یا "مهمتر" ارزیابی می شوند؟ اگر و حتما کسانی با سیاست آن ها، با روش آن ها، با نگاه آن ها به سیاست و جامعه مخالفت کند، چه رفتاری را با این مخالفان در پیش خواهند گرفت؟ شاید آن ها می خواهند از سیاست استفاده کنند تا دین، اخلاق و ایدئولوژِ خاصی را که مهم می دانند، در جامعه اعمال کنند ولی آیا خود این منظر، سیاست و مدیریت جامعه با نگاه آن دین، اخلاق و ایدئولوژی نیست؟ آیا این نوع رفتار سیاسی در پشت پرده دین و اخلاق پنهان نمی شود؟ آیا تفاوتی ذاتی و ماهوی در میان اداره جامعه به نام دین، اخلاق و ایدئولوژی خاص و معینی با اداره آن با سیاست در معنی عمومی آن، وجود دارد؟ آیا ماکیاول تنها بد نام سیاست و علم سیاست نیست که رک بوده ولی صادق ترین عالمان سیاسی بوده است؟
اکنون بازار سیاست بازی و فصل انتخابات ریاست جمهوری در ایران است. هر فرد و گروه سیاسی به آن از زاویه منشوری که در جلو خود گرفته است، می نگرد:
1. عده زیادی شرکت در انتخابات و تشویق مردم به دادن رای را تحریم می کنند. آنان تلاش می کنند تا آن جایی که ممکن است، مشروعیت کمتری به حکومت، سیاست و سیاستمداران جمهوری اسلامی ایران داده شود. در این دیدگاه، سیاست، هدف است و آنان تلاش می کنند تا با هزینه کمتری، حکومت را مجبور به کناره گیری از قدرت و سیاست بکنند تا خودشان جای آن را بگیرند.
گر چه این دیدگاه، تاثیرهایی در میان مردم ایران در داخل دارد اما در حکومت و سیاستمداران کنونی که اعتقادی به کسب مشروعیت از طریق رای مردم ندارند و سیاست را هم وسیله و هم هدف می دانند، تاثیری ندارد. آن ها به راه خودشان - بدون نگرانی از کاهش مشروعیت شان – ادامه می دهند. چرا که آن ها در پی اجرای سیاست های مد نظر یک دین هستند. موافقت و مخالفت مردم هیچ تاثیری در رفتار سیاسی آنان ندارد. آن ها مشروعیت خودشان را از رای مردم نمی گیرند که با رای منفی یا تحریم یا رای سفید آنان هم مشروعیتشان از بین برود.
2. دسته دوم کسانی هستند که "تحریم" را غیر اخلاقی می دانند. آنان اخلاق را با سیاست، مخلوط کرده اند و اخلاق می کارند تا سیاست درو کنند؟ آن ها معتقدند که اکثریت مردم ایران در داخل کشور به پای صندوق های رای می روند و بنا به دلایل خودشان، به یکی از نامزدها رای می دهند. (حد اقل آن است که رای سفید می دهند.) این دسته می گویند که باید به نگرانی ها و وسواس های مردم هم توجه کرد و راه حل قابل عملی تری را به آن ها نشان داد. در عین حالی که باید از شدت و حدت قدرت و تسلط سیاسی حاکم هم کاست.
آن ها معتقدند که باید برای رهایی سیاست و مدیریت کشور از دست رادیکال ها حرکت کرد. باید تلاش کرد تا میانه روهای سیاسی، افسار حکومت را در دست بگیرند. این که در بین رادیکال ها و میانه روها چه تفاوت های معناداری دیده می شود که آن ها را از هم متمایز می کند، محل مناقشه هست. آیا رادیکال و میانه رو در ایران، دو روی یک سکه نیستند؟ آیا میانه روها یا رادیکال ها درشکه سیاست و مدیریت جامعه را نمی رانند یا کس یا کسان دیگری آن را به پیش می برند.
3. دسته بعدی بر مشارکت مردم و رای دادن آن ها پای می فشارند. بر عکس گروه اول (که اکثرتحریم کنندگان انتخابات) در خارج از ایران ساکن هستند، اکثریت گروه سوم در داخل کشور ساکنند. آن ها شامل طیف های نزدیک به رادیکال ها و میانه روهای حکومتی می شوند. آنان کسانی هستند که تغییر عمده ای را در نظر ندارند و تنها در فکر نقش ایوانند و بس. در اندیشه روزمرگی. به خصوص که دوران ریاست جمهوری آقای محمود احمدی نژاد، به بخشی از جامعه، از جمله به دانشجویان، دفتر تحکیم وحدت، کارگران، معلمان، زنان، روزنامه نگاران، نویسندگان، فعالان حقوق بشر، و ... فشارهایی سنگین تری را وارد کرد.
آن ها، در عکس العمل به این فشارها و برای رهایی از دست سیاستمداری چون احمدی نژاد، به میانه روها یا اصلاح طلبان دورن حکومتی رو می برند و راه نجات یا احتمال کاهش فشارها را در دستان حریف احمدی نژاد می جویند و توجهی به آبشخور هیچکدام آن دو جریان حکومتی ندارند. آن ها سیاست را وسیله می دانند و به تغییر نقش ایوان دل خوش کرده اند. البته می توان درک کرد که واقعیت های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زندگی در درون کشور، آن ها را به این جمع بندی کشانده است.
4. دسته بعدی، گروه های مختلف میانه رو و رادیکال درون حاکمیت هستند. آن ها در یک زمان سیاست را هم وسیله و هم هدف می دانند و بکار هم می گیرند. آن ها به مردم نمی گویند که نقش و اختیارات قانونی آن ها در این حکومت تا کجاست؟ تا کجا می توانند کار بکنند یا جلو عملی را بگیرند؟ اما در مواجهه با مردمی که در ظاهر به رای آن ها نیاز دارند، با آن ها بازی می کنند. احساسات آن ها را بر می انگیزانند و بهره می گیرند. البته پیچیده ترین فرم یک رفتار سیاسی در این دو گروه فعال سیاسی داخل حکومتی، جلوه گر می شود. در این دیدگاه، سیاست وسیله و ابزاری است برای دست یابی به سیاست یا هدف که همان به دست آوردن قدرت بیستر و تداوم تسلط بر مردم و بهره مندی از مزایا و فواید بیشمار آن است.
این دو گروه، در همه این سال های بعد انقلاب 1357، وقتی برای اخذ رای یا حمایت مردم نیاز داشتند، از "دین"، "شرع"، "وظیفه شرعی و قانونی" و "..." مردم سخن می گفتند. آن ها منکر واقعیت هایی چون احساسات ناسیونالیستی در ایران، اقوام یا ملت های ایرانی، زبان های ایرانی، فرهنگ های ایرانی و ... ایرانی می شدند. نه تنها منکر آن ها بودند، بلکه با آن ها مبارزه هم می کردند. هر اصلی از قانون اساسی که به حقوق ملت مربوط بود را فراموش شده می گذاشتند. بر احساسات دینی و برخاسته از جنگ بخشی از مردم، دامن می زدند. چون هدف، یعنی سیاست، وسیله را توجیه می کرد و می کند.
اما امروزه حنای همه آن شعارهایی که سال ها، نقش اول این صحنه را داشتند، رنگ باخته اند. اکنون به وجود ناسیونالیسم غیر فارس، حضور زبان های غیر فارسی، حیات فرهنگ های غیر فارس، برای اولین بار اعتراف کرده اند و این فاکتورهای جدید را به میدان سیاست این دو جناح حکومتی آورده اند. هر دو گروه رادیکال و میانه رو، به مانور سیاسی در این زمینه پرداخته اند. چون سیاست برای آن ها در حکم وسیله است تا به هدف برسند. همان طور که در مدیریت کشور یا یک حزب ، نمی شود همیشه با مردم راست و صریح بود، همیشه هم نمی توان دروغ گفت و انکار کرد. چون گاهی صراحت، به منافع یک ملت یا جمع، ضربه های جبران ناپذیری می زند. همان طور که در زمان هایی هم انکار هم لطمات خطرناکی را به منافع آن ها وارد می کند. اما یک سیاستمدار با توجه به مقتضای زمان، مکان و امکانات، تصمیم می گیرد که صادق باشد یا نه. در صورتی که یکی از آن دو راه را در پیش گیرد، تصمیم می گیرد، تا چه عمقی در آن راه به پیش برود.
اکنون هر دو جناح حکومتی میانه رو و رادیکال، اعتراف به وجود ملت هایی به خصوص ملت هایی با ماهیت ترک، ترکمن، کرد، عرب، سیستانی و بلوچستانی و ... در ایران را سر لوحه برنامه های تبلیغاتی شان قرار داده اند. ملت هایی که نه تنها فراموش شده بودند که هیچ، فعالان آن ها، تنها به خاطر اظهار وجود، دستگیر و زندانی می شدند. به خاطر آتمسفر حاکم سیاسی هم، وکلا از ترس متهم شدن به حمایت از "تجزیه طلب"؛ اتهامی که برای دور کردن فارس ها از آن ملت ها و فعالانشان بکار می بردند، از پذیرش وکالت آن ها دوری می کردند.
اکنون با شهامت گفته می شود که اگر آذری ها سیزده و نیم میلیون رای شان را به هر کسی بدهند، بدون شک، او رئیس جمهور خواهد شد. می گویند که تا کنون اصول قانون اساسی در باره حقوق زبانی، حقوق آموزشی، حقوق فرهنگی، حقوق اقتصادی و حقوق اجتماعی اقوام ایرانی اجرا نشده است. می گویند که به ملت های غیر فارسی چون ترک ها، ترکمن ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها، سیستانی ها، اقوام حاشیه خلیج فارس و ... ظلم شده است.
می گویند که آن ملت ها عقب نگه داشته شده اند و منابع ملی کشور به طور ناعادلانه ای در میان همه ملت های ایرانی توزیع و تقسیم شده است اما نمی گویند که راه جبران آن عقب نگه داشته شدگی های عامدانه چیست؟ می گویند که آن ها مدرسه، کتاب و ... ندارند. درک غلطی از تاریخ ملت های غیر فارس نوشته و در مدرسه ها و دانشگاه ها آموزش داده شده است. می گویند که آن ها در حفظ و یکپارچگی ایران نقش اول را داشته اند ولی از مزایای ایرانی امن و یکپارچه، بی بهره مانده اند. می گویند که به آن ها در رسانه های عمومی توهین می شود. می گویند ... اما راه حلی عملی برای جبران مافات، نشان نمی دهند.
در این میان، سیاست و نگاه آذری ها به سیاست و انتخابات در ایران چیست؟ آیا آن ها نقاط مشترکی با احزاب سراسری ایرانی در داخل و خارج دارند؟ با رادیکال ها و میانه روهای درون حاکمیت چه طور؟
تلقی اغلب فعالان سیاسی آذربایجان – تا آن جایی که من دیده و شنیده ام که مبنای آماری هم ندارد – از سیاست، "وسیله" است. آن ها سالیان سال از سیاست به دور بوده اند. در این سال ها، به طور علنی و رسمی، تحقیر شده اند. در این سال ها وجودشان و بودشان انکار شده است. حقوقشان عامدانه نادیده گرفته شده است. نه تنها به عنوانی بخشی از ایرانی ها بر روی زبان و فرهنگشان سرمایه گذاری نشده که در از بین بردن فرهنگ و زبانشان نیز سرمایه گذاری های عظیمی شده است.
تنها سالی که از مالیات هایی خود ملت آذربایجان، برای فرهنگ و زبان آنان سرمایه گذاری شده و کتاب هایی به زبات ترکی در ایران منتشر شد، مدارس و دانشگاهی برای آموزش زبانشان ساخته شد، به دوران حکومت یک ساله سید جعفر پیشه وری در سال 1324 و 1325مربوط می شود که آن هم به حکومت های مرکزی ایران هیچ ربطی ندارد. آن ها همه مالیات ها و منابع آذربایجانیان و دیگر ملت های ایرانی را به زور گرفته اند و در خدمت و چاقی فرهنگ، تاریخ، گسترش زبان و ... فارسی بکار بسته اند و به ریش بقیه ملت های ایرانی ترک، ترکمن، کرد، عرب، سیستانی، بلوچستانی، لر، بختیاری، گیلکی، مازنی و ... خندیده اند. اما دریغ از یک قطره سرمایه گذاری در امور فرهنگی این ملت ها.
گر چه برای آذربایجانی ها، آزادی، دموکراسی، مطبوعات آزاد، وجود آزادی احزاب، اتخابات سالم و ... مهم بوده است و برای آن ها در طول بیش از یک قرن اخیر، خون ها و قربانی ها داده اند اما دیگر در حکم نان شب سیاست شان نیست. نان شب سیاست آن ها، متفاوت از تهران و استان های فارس نشین بوده و هست. نیازهای اولیه آن ها، نیازهای لوکسی مانند آزادی نیست. مانند دموکراسی هم نیست. مانند مشارکت در انتخابات نیز نیست. بود و نبود جمهوری اسلامی هم نیست. بود و نبود حکومت اسلامی برای آن ها مسئله ای فانتزی است که ربطی به نیازهای واقعی آنان در اجتماعشان ندارند.
ترک ها به کار و نان، به آموزش و سخن گفتن به زبان خود، به اعتراف تهران و مرکز به وجود و بودشان، نیاز دارند. آن ها مبارزه می کنند تا ثابت کنند که "بشر و انسان" هستند. "حق و حقوق اولیه ای" دارند. آنان می پرسند که اگر ما هم ایرانی هیستیم، چرا وجودمان انکار می شود؟ چرا احزاب و سازمان ها و دولت های رنگارنگ قبل و بعد از انقلاب، جز تحقیرمان برنامه فرهنگی دیگری نداشته و ندارند؟ چرا تفاوت های زبانی و نژادی ما انکار می شود؟ اگر ایرانی و هموطن فارس ها هستیم، چرا یک مدرسه و یک کتاب درسی به زبان مادریمان نداریم؟ چرا از مالیات و ثروت های ما، مبلغی برای آموزش زبان خود ما اختصاص نیافته و نمی یابد؟ چرا یک مرکز تحقیقی در باره فرهنگ و تاریخ ما وجود ندارد؟ چرا ما ترک یا آذری ها نمی توانیم نام ترکی داشته باشیم؟ نه تنها خود و فرزندانمان چنین حقی نداریم و کلمات و نام های زبان ما در ایران، غیر ایرانی (غیر فارسی)، محو شدنی و از فرهنگ کل جامعه ایرانی زدودنی دیده می شود؟ بلکه غیر قانونی هم هست. اماکن و محل های کار ما هم نباید نام و عنوان ترکی داشته باشند؟ چرا؟ ... و باز هم ما را متهم می کنید و به ما حمله می کنید؟
چرا تاریخ ما ترک ها به درستی و به طورکامل تدریس نمی شود؟ چرا شخصیت های ما فراموش می شوند و یا به نام شخصیت های فارس و دیگر ملت ها شناسانده می شوند؟ چرا اقتصاد ما روز به روز پس می رود و کسی زبان اعتراض نمی گشاید؟ چه کس یا حکومت هایی ما را عقب مانده نگه داشته و مسئول است؟ و چرا به این عقب نگه داشتن های ما ادامه می دهند؟ چرا علیه این عقب نگه داشتن های غیر فارس ها اعتراض نمی شود؟ چرا کسی از علل مهاجرت های گسترده آذربایجانی ها به دیگر نقاط ایران سخن نمی گوید؟ و چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...
اگر حکومت نمی خواهد به وجود و حقوق ترک های آذربایجان اعتراف کند، چرا فارس هایی که در مقایسه با ترک ها از حقوق انسانی و اولیه یشان برخوردارند که ترک ها برای بدست آوردن آن ها، مبارزه می کنند هم سکوت کرده اند؟ و با همین سکوت، از سیاست های انکار وجود ترک ها، ترکمن ها، کردها، عرب ها، ساحل نشینان، سیستانی ها، بلوچستانی ها و ... در ایران حمایت می کنند. چرا افراد و جریان ها و احزاب و سازمان های سیاسی سراسری، در این ارتباط موضع گیری نمی کنند؟ چرا برنامه هایشان برای آینده این ملت ها را به زبان نمی آورند؟ آیا این سکوت و ندیدن آنان، به مفهوم انکار وجود غیر فارس ها در ایران امروزی نیست؟ چرا آن ها نمی توانند و نمی خواهند دیگر ملت های غیر فارس در ایران را "ملت" بنامند؟
احزاب، سازمان ها و جریان های سیاسی درون و برون حاکمیت اسلامی – ایرانی - ولی فارس ایران می ترسند که با نامیده شدن غیر فارس ها به عنوان "ملت"، جایگاه انکار شده آنان از رده برده، استثمار شده و مستعمره، به حقوق و انتظاراتی برابر با فارس ها در ایران، ارتقاء یابند؟
بنا با این علل و دلایل دیگر هم نگاه ترک های ایرانی به سیاست و انتخابات در ایران، با فارس ها و احزاب سراسری ایرانی در داخل و خارج، متفاوت است. چرا که هنوز بسیاری از احزاب و جمعیت های داخل و خارج ایران، بحث بر سر این که آیا آذری ها یک ملت هستند یا یک قوم؟ صاحب یک زبان و فرهنگ متمایز هستند یا خرده فرهنگ فارس؟ حق و حقوق اولیه ای چون آموزش به زبان مادر دارند یا نه؟ و ... سکوت اختیار کرده اند.
آری، بر عکس علمای اخلاق سیاسی و سیاست، برای اکثر آذری ها، "هدف، وسیله را توجیه می کند" یک واقعیت سیاسی ایران امروز است. آن ها در به در در پی یک لقمه نان شخصیت، زبان، فرهنگ، افتخار، تاریخ و ... خود هستند. آن ها با هر حکومتی که در ایران به روی کار بیاید اما بخواهد وجود آنان در ایران را به رسمیت بشناسد، همکاری خواهند کرد. آن ها حاضرند تا با همه جناح های حکومت کنونی اسلامی یا آینده غیر اسلامی، مذاکره کنند و با آن ها در تداوم حکومتشان همکاری کنند. مشروط به آن که دیگر انکار و تحقیر نشوند. حداقل آزادی های اولیه ای که فارس ها دارند را آنان هم داشته باشند. عقب نگه داشته شدگی هایشان در این همه سال ها، جبران شوند.
آذربایجانی ها با هیچ کس، با هیچ جریانی و با هیچ حکومتی برادر نیستند. به هیچ کس و حکومتی تعهد ندارند و وفادار نخواهند بود. آنان، تنها با گروه ها و اقشار گوناگون خودشان برادرند. به همدیگر و منافع ملی خودشان متعهد و وفادار هستند. باید هم تنها منافع جمعی و ملی خودشان را ببینند. باید هم تنها به منافع خودشان بیاندیشند. دیگر، خودشان را قربانی دیگران نکنند تا قانون اساسی، مشروطه، آزادی، مجلس شورا، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، انتخابات به دور از اعمال نفوذ و ... را برای آن دیگران (همه ایرانی ها) به ارمغان ببرند ولی سپس، به یاری همان نهادهایی که خودشان برای دیگران ساخته اند و به همان دیگران هدیه کرده اند تا برادر گونه و شریک وار با هم و در شرایط یکسان و حقوقی برابر در یک ایران زندگی کنند، تحقیر شوند. آن هایی که در محو و نابودی همه داشته های ترک ها و دیگر ملت های غیر فارس کوشیده اند.
آذری ها می دانند که نه اصلاح طلبان، نه میانه روها، نه رادیکال ها، نه تندروها، نه مخالفان جمهوری اسلامی و نه دیگر ملت های ایرانی اعم از فارس، کرد، لر، بختیاری، سیستانی، بلوچستانی، خراسانی، گیلکی، مازندرانی و ... هیچ کدام، نه به تنهایی و نه در صورت اتحاد ناقص، نمی توانند در ایران کار بزرگی را به پیش ببرند. همه آن ها از جمله فارس ها، نیازمند اتحاد با ترک های ایران هستند. هیچ حکومتی – اسلامی و سکولار، سلطنتی و جمهوری و ... - نمی توانند یکپارچگی ایران را حفظ کنند. مگر این که ترک های ایران را به رسمیت شناخته و با آنان متحد شوند. نمی توانند جلو تجزیه ایران را بگیرند، مگر این که با این "ملت" ترک ایران، همپیمان شوند. نمی توانند، دیدگاه های سیاسی خود را به پیش ببرند، مگر این که نظر و حمایت این ملت در پشت سرشان باشد.
اصلاح طلبان شکست خوردند، چون آذربایجانی های ترک، از رفتار آن ها ناراضی شدند. اگر احمدی نژاد به روی کار آمد، چون آذری ها با او مخالفت نکردند. اگر واقعا در پی هر نوع تغییری در ایران هستید، باید نظر و حمایت این ملت را جلب کنید و این کار، از گذرگاه به رسمیت شناختن حقوق و البته، همه حقوق آن ها، می گذرد. آنان کاری ندارند که در راس هرم حکومت چه کسی و از کدام خون ونژاد ایستاده است. آن ها چشم به نتیجه کارها و رفتارهای سیاسی قدرت و سیاست در ایران و در میان ایرانیان دوخته اند. بسیارند تعداد آذربایجانی هایی که هنوز می خواهند با ایران و ایرانیان بمانند و ایران را تجزیه نکنند. اما روزانه، از تعداد این گروه، کاسته می شود.
آنان معتقدند؛ اگر جمهوری اسلامی و یا آقای خامنه یا احمدی نژاد یا کروبی یا موسوی تبریزی یا اعلمی و ... هر کسی دیگری آن ها و همه حقوق نداده شده یشان را به رسمیت بشناسند و به آنان باز پس دهند، از حمایت بی چون و چرای آذری های ترک، بهره مند خواهند شد.
آذربایجانی های ترک ایران در طول تاریخ هم این را ثابت کرده اند که هر وقت از مرکز نا امید شده اند، حکومت ها را تغییر داده اند. علیه مرکز شورش کرده اند.
تصور می کنم که آیت الله خامنه ای هم به این حقیقت پی برده است. او می داند که در اتحاد با آذری ها، هیچ قدرت سیاسی مخالفی، نمی تواند او را از جایش تکان بدهد. برای همین به سمت به رسمیت شناختن ترکان در ایران گرایش پیدا کرده است. اگر چنین کاری را بکند، کار سیاسی و سنجیده ای کرده است. چون، هم خودش ترک هست و هم می تواند با اجرای اصول زمین مانده قانون اساسی در مورد حقوق انکار شده ملت های ایرانی، بدون این که به حیثیت دینی و سیاسیش لطمه ای وارد شود، افتخار اجرای قانون اساسی و رهبری حرکت تساوی حقوقی و زدودن بی عدالتی ها در ایران را نصیب خود بکند و افتخار ابتکار عمل را برای همیشه با خود داشته و به قهرمان ملی ده ها میلیون ترک، ترکمن، کرد، عرب، ساحل نشینان، سیستانی ها، بلوچستانی ها و ... تبدیل شود و متحد تاریخی نیرومندی را در کنار خود داشته باشد. متحدی که دیگران سعی می کنند، نادیده اش بگیرند.
تصور می کنم که با ایما و اشاره آقای خامنه ای، اکنون، شعارهای ناسیونالیستی و اقوام یا ملت ها، در ایران از طرف نامزد های ریاست جمهوری داده می شود. در حرف هم که شده، به حقوق اقوام یا ملت های ایرانی توجه می شود و جایگاه قانونی، حقوقی و اجتماعی آن ها از باتلاق سر بر آورده و مورد نقد قرار می گیرد.
تصور می کنم که چه احمدی نژاد بماند یا برود، چه اعلمی بیاید یا موسوی تبریزی یا کروبی، حرکتی در جهت جلب نظر و حمایت آذری های ترک ایران آغاز شده است. البته آذربایجان هم در این راه، از کاندیدایی حمایت خواهد کرد که برای منافع آذربایجان، آستینش را بالا بزند.
آذربایجانی ها نمی خواهند همه کارت هایشان را برای یک فرد خاص بسوزانند. آن ها با همه کاندیداهای احتمالی مذاکره می کنند. خواست هایشان را به آن ها عرضه می کنند. در صورت دریافت قول مساعد، با 13.500.000 حد اقل رای اعلامی مقام های رسمی حکومت، از آن نامزد بخصوص، حمایت خواهند کرد. هر کس یا هر جریانی که اعتماد آن ها را جلب کند، بلاشک، بر صندلی ریاست جمهوری خواهد نشست. و نیاز آن ها به آذربایجان هم تنها به امروز محدود نیست و حافظه ترک ها هم فراموش کار نیست که هر بار گول سیاستمداران دغل را بخورند.
البته بی توجهی به آذربایجانی ها و انکار وجود آنان و مقاومت در برابر حقوقشان که قوانین سازمان های بین المللی آن ها را برای هر قوم، نژاد و ... به رسمیت شناخته است، در آینده بسیار نزدیک تاریخی، ایران و یکپارچگی آن را با شورش، خطر و تجزیه رقم خواهد زد. آن کسانی که وجود و توان این نیرو و پتانسیل آنان را نادیده می گیرند، سیاست را نمی فهمند. به قوانین سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن بی توجهی و بی احترامی می کنند و می خواهند، در دل طوفان هایی که خودشان در ایجاد آن سهیم بوده اند، نابود شده و ایران را هم نابود سازند.
در حقیقت، سیاست برای آذربایجانی ها، در این مرحله، هدف است و هدف، وسیله را توجیه می کند. هدف آذربایجانی های ترک ایران، بدست آوردن حقوقی است که فارس های حاکمیت نشین آن حداقل حقوق را دارند و برای به دست آوردنشان، غم نمی خورند و مبارزه نمی کنند. به خاطر آن حقوق، به زندان نمی روند. به خاطر آن ها تحقیر نمی شوند. آیا این همه، تفاوت نیست؟ تفاوت دو ملت و دو نیاز نیست؟ آیا راه ما ترک ها و شما فارس های یکی است؟ ما در طول تاریخ، از منافع شما دفاع کرده ایم. برای منافع شما جنگیده و کشته ایم و صدها هزار کشته داده ایم. شما کی و کجا از حقوق و خواست های ما حمایت کرده و قطره ای خون داده اید؟
انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد ومستقل ایرانی – آذربایجانی
تورنتو – کانادا
تلفن: 0014164978070
Email:










http://www.iranglobal.info/node/41666

نقش و جایگاه سیاسی اکبر اعلمی در آینده ایران




نقش و جایگاه سیاسی اکبر اعلمی در آینده ایران


اعلمی هم می داند که آزادی و دموکراسی در ایران زاده و رشد نخواهد کرد. مگر این که قدرت از دستان تهران و مرکز بدر آمده و تکه تکه شده و در میان ایالت ها توزیع شود. ملت های ایرانی در همه جای جای آن خود را صاحبان و مسئولان همه امور سیاسی و غیرسیاسی بدانند. در آن شرایط، چون قدرت یکدست نخواهد بود و نخواهد توانست خواست های مردم در ایالت ها را سرکوب کند، به خواست مردمی که در پی دموکراسی، آزادی، انتخابات آزاد، قوانین و اقتصاد در خور خودشان هستند ، تن خواهد داد. اما در صورتی که قدرت در دستان مرکز باشد و...
روزنامه نگار آزاد و مستقل
کانادا – تورنتو
تلفن: 0014164978070
اکبر اعلمی را از همین چند روز قبل نمی شناسم. با هم در روزنامه سلام کار می کردیم. ما تنها ترک های آن روزنامه اصلاح طلب بودیم. البته علاوه بر این که دبیر یکی از سرویس های روزنامه بود، عضو شورای سردبیری آن هم بود. من در همان زمان، دانشجوی روزنامه نگاری دانشگاه علامه طباطبایی بودم که همزمان در آن روزنامه هم در سرویش گزارش و خبر، کار می کردم.
روزنامه سلام هم تنها تریبونی بود که می توانستیم در آن بنویسیم. وقتی اولین بخش گزارش من با عنوان "زهر می چشانیم به کام خود زندگانی را" در تاریخ 18 آبان 1375 منتشر شد، روزنامه کیهان، هفته نامه یا لثارات الحسین، رسالت و ... در سرمقاله ها و مقاله هایشان به من حمله های بسیار شدیدی کردند. انصار حزب الله و روحانی های سازمان تبلیغات اسلامی، به اعتراض و راهپیمایی علیه من و تهدید روزنامه سلام پرداختند. در شماره دوم آن گزارش، نام نویسنده حذف شد. در شماره بعدی، اعلام شد که از حق نوشتن در روزنامه سلام محروم شده ام. در روز دهم بعد از آن بود که روزنامه سلام در جلسه شورای سردبیری تسلیم فشارهای معترضان شده و من را از روزنامه اخراج کرد. در آن زمان تنها کسی که پیام حمایت آمیزی برایم فرستاد، فرج سرکوهی بود که دو سه روز بعد، دستگیر و زندانی شد.
بنا به شنیده هایم، اعلمی آخرین فردی بود که در آن جلسه به اخراج من از روزنامه سلام رای داده بود. از این بابت از او دلخور بودم و تصور می کردم که از من بابت گزارش هایی که علیه بنیاد شهید انقلاب اسلامی منتشر کرده بودم، دلخور بود و انتقام گرفته بود. او در آن زمان مسئول بخش تحقیقات آن بنیاد بود.
با وجود این دلخوری، اعتراف می کنم که من در میان اصلاح طلبان ایران تنها به صداقت دو تن شک ندارم: اکبر اعلمی و عباس عبدی. این دو، اصلاح طلبان واقعی بودند و هستند و در قالب اصلاح طلبان حکومتی نمی گنجند.
از همان دوران روزنامه سلام حس می کردم که اعلمی در پی کسب قدرت است و کاندیدای ریاست جمهوری خواهد شد. بسیاری از دوستانم از این فکر من آگاه بودند. اما شورای نگبان برای دومین بار صلاحیت او را رد کرد تا نتواند به عنوان یک ساختار شکن و ترک ایرانی با همان خصوصیت های روانی و اجتماعی معترض و آرمانگرا، به ریاست جمهوری برسد.
واقعیت از نظر من، آن است که اکبر اعلمی سیاستمداری از گونه ستارخانی است. او یک شورشی است. ساختار شکن بوده و تسلیم ناپذیر است. اعلمی کسی است که می توان تا حدود 90 درصد به او اعتماد کرد. بر عکس تعداد زیادی از نمایندگان مجلس، وزراء، صاحب منصبان حکومتی که هم به فساد مالی و هم به فساد اخلاقی و ناموسی گرفتار هستند، اعلمی آدم سالمی است.
دفتر نمایندگیش در تبریز در نزدیکی بازار تبریز در طبقه فوقانی داروخانه جالینوس مستقر بود. به ایستگاه های مرکزی شرکت واحد اتوبوسرانی هم نزدیک بود تا هر درمانده ای بتواند به دفتر او رفته و بدون گذر از ایست و بازرسی های بدنی، با او گفتگو کند. او تنها نماینده مردم تبریز و آذربایجان بود که محافظ نداشت و در آخر هر هفته و ایام تعطیلات عمومی، به تنهایی در خیابان های شهر قدم می زد. از همان قماش مردم کوچه و بازار بود. در هشت سال نمایندگیش، پول و ثروتی نیندوخت. به فساد اخلاقی مبتلا نشد و به ناموس مردم چشم ندوخت. با زن مردم زنا نکرد.
بر عکس دیگران که از سر صدقه نمایندگی مردم، میلیاردر شده اند، او ثروتی ندارد. دیگر نمایندگان و مسئولان، چون از رانت های حکومتی و رشوه های گسترده استفاده کرده اند، زبانشان کوتاه است. نمی توانند افشاگری کنند. چون خودشان و اعمال خلافشان افشا می شوند. ثروت های باد آوردیشان به باد می رود.
اما اعلمی از این قماش نبود و نیست. اعلمی مرد خدمت به ایرانیان بوده و هست. می توانم ادعا کنم که در میان کاندیداهای ریاست جمهوری، تنها کسی است که به طمع مال و ثروت کاندیدا نشده بود. اتفاقا مشکل او هم همین بود و است. چون آلوده نیست، وصله ناجوری در میان آلوده ها است. او با بده و بستان های پشت پرده غریبه است. نمی تواند آن ها را دیده و ساکت بماند. برای همین هم باید این وصله ناجوری که ممکن است روزی دهان باز کرده و پته همه را به روی آب بریزد، کنار گذاشته شود. او مهره ای است که درست کار می کند. چون درست کار می کند، نمی تواند در سیستم معیوب، با سیستم کنار بیاید. یا باید سیستم خود را با او تطابق بدهد و یا او خودش را با سیستم تطابق بدهد. سیسم به نفع او به کنار نمی رود. در نتیجه تنها راه مانده برای سیستم آن است که او را کنار بگذارد.
در مقابل سیستم و حکومت مرکزی چند راه وجود داشت:
1. اعلمی را رد صلاحیت کند. در این صورت ممکن است که مردم آذربایجان از این عمل حاکمیت به خشم آمده و طغیان کنند. حکومت با رد صلاحیت او، آماده پرداختن هزینه اعتراضات عمومی در آذربایجان شده است. این اعتراض ها می توانند هر آن شروع شده و گسترش یابند. نارضایتی های عمومی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هم در همه شهرها آتش زیر خاکستر هستند. اعلمی توانایی رهبری چنین جنبشی را دارد.
2. حکومت می توانست او را در مرحله قبل از اعلام نتیجه نهایی نظر شورای نگهبان، از بین ببرد. این کار هم برای تهران پر هزینه بود. برای همین نیز این کار را انجام نداد اما می تواند در صورت وقوع هر حادثه ای در شهرهای آذربایجان، او را ترور کرده یا به قتل برساند.
3. تهران می تواند به اعتراض او بر رد صلاحیتش، جواب مثبت بدهد. صلاحیت او را تایید کند. اما آرای او به نفع کسان دیگری شمارش شوند و اعلام گردد که رای کافی نیاورده است. این کم هزینه ترین سناریوی ممکن برای تهران است تا از ظهور نیروی جدید جلو گیری کند.
4. آخرین احتمال آن است که او به ریاست جمهوری انتخاب شود. احتمال این سناریو در ایران امروز، بسیار پایین است. چرا که او وصله ناجوری بر تن سیستم معیوب خواهد بود. یا او فاسد و همکار سیستم معیوب خواهد شد و یا سیستم اصلاح خواهد شد.
باید اعتراف کنم که رد صلاحیت اعلمی هم برای او و هم برای من، به طور صد در صد معلوم و قابل پیش بینی بود.
در این مقطع چه می توان کرد؟ از اکبر اعلمی که مترود حکومت و تهران شده است، چه انتظارهایی باید داشته باشیم که او بتواند برای ملت ایران و به خصوص برای ملت آذربایجان ایران مفید و خدمتگذاری پر ثمر باشد؟
اعلمی امروز با نماینده دیروز، بسیار متفاوت است. او به طور کامل از حاکمیت بریده است. گر چه برای ایران و حاکمیت، یک دستش را داده است. معلول و جانباز جنگ ایران و عراق است. دارای درجه نظامی از بیسج هم هست اما اکنون در صف و جبهه تهران و حکومت نیست. در صف ملت به خصوص در کنارمردم آذربایجان قرار دارد. از منافع مردم دفاع می کند. می تواند یک شورش عمومی را رهبری کرده و به ثمر هم برساند. اما...
اما من به عنوان یک روزنامه نگار، از او انتظار دارم که اجازه ندهد تا در آذربایجان شورش رخ بدهد که به نفع آذربایجان نیست. او خود هم می داند که هنوز مردم ما به کمی زمان بیشتری نیاز دارند تا شکوفه هایشان، به میوه قابل برداشت تبدیل شوند. چیدن میوه کال و نارس، هدر دادن همه توان ها است.
اعلمی اکنون نه تنها در آذربایجان، بلکه در ایران هم فردی قابل اعتماد است. می تواند در جریان های آینده ایران و به ویژه آذربایجان نقش و جایگاه شایسته ای داشته باشد. او می تواند افراد و جمعیت های پراکنده را به دور هم گرد آورد. آن ها را سازمان داده و برای آینده، تربیت و آماده سازد.
چرا که او هم می داند که می توان برای چهار سال بعد، آماده تر شد. با اطمینان به پیش رفت و به نیرویی غیر قابل چشم پوش سیاسی و اجتماعی، تبدیل شد.
در این مسیر او می تواند یک حزب برای آذربایجان و آذربایجانیان تاسیس کند. کاری که در تارخ یک صد ساله اخیر آذربایجان پر سابقه است. ستارخان و باقر خان چه تشکیلاتی براه انداختند و چه خدمت سترگی به ایرانیان کردند. شیخ محمد خیابانی چه جمعیت و آزادیستانی به راه انداخت. مردم آذربایجان را به گرد هم جمع کرد و الگو و نمونه ای از یک حکومت منطقه ای را به عرصه حیات زندگی سیاسی و اجتماعی ایرانیان و اذربایجانیان آورد.
بعد به حرکت سید جعفر پیشه وری در اجرای اصل"انجمن های ایالتی و ولایتی" قانون اساسی مشروطه ایران می رسیم که خیانت پیشگان فارس و خائن به منافع ملت ایران، بر او تاختند و می تازند و نمی گویند که او در پی اجرای اصول زمین مانده و اجرا نشده قانون اساس انقلاب مشروطه بود که فرزندان آذربایجان، با خونشان به ایران پس داده و آبیاریش کرده بودند. خیانتکاران ایران و خائنان به ملت ایران، سید جعفر پیشه وری را به خاطر این که قانون اساسی مشروطه را اجرا کرد، مورد حمله قرار می دهند. آنان دانسته و ندانسته در رکاب حکومت مطلقه شاهنشاهی و فقاهتی سینه می زنند. در پی یک دیکتاتوری هستند. در پی حمله و هجوم تبلیغاتی این خائنان به وطن، هیچ وقت بسیاری از اصول قانون اساسی مشروطه ایران عملی نشد و هیچ کس جرات نکرد تا برای بدست آوردن حقوق خود، با این گروه مبارزه کنند که مبارزه با حکومت مرکزی و دیکتاتور، بسیار آسان تر از درگیری با این دسته که پیشمرگان دیکتاتوری هستند، است.
هیچ وقت، پتانسیل های دیکتاتوری قدرت مرکزی، در بین ایالت ها و ولایت ها تقسیم و توزیع نشد. موضوعی که قانون اساسی مشروطه پیش بینی کرده بود. تا به دیکتاتوری و سیستم مرکزگرایی پایان داده شود. چه کسی به ایران و ایرانیان خیانت کرده است؟ آن هایی که اجرای قانون اساسی را متوقف کرده اند یا آن هایی که برای اجرای آن و توزیع قدرت مرکزی در میان ایالت ها اقدام کرده اند؟ چه کسانی در تعمیق فرهنگ دیکتاتوری در ایران، نقش اصلی را در کنار قدرت، بازی کرده اند؟
اعلمی هم می داند که اجتماع قدرت در دستان یک فرد، یک حزب یا یک جناح، بدون نظارت دیگران و مردم، فساد خواهد آورد. این فساد تنها به دوران حکومت اسلامی محدود و محصور نمی شود. بلکه بنای غلط آن با تسلط پهلوی ها گذاشته شده است و تا ثریا هم کج خواهد رفت. مگر این که انجمن های ایالتی و ولایتی پا به عرصه حیات بگذارند که در شکل مدرن و امروزی آن، فدرالیسم خواهد بود.
اعلمی هم می داند که آزادی و دموکراسی در ایران زاده و رشد نخواهد کرد. مگر این که قدرت از دستان تهران و مرکز بدر آمده و تکه تکه شده و در میان ایالت ها توزیع شود. ملت های ایرانی در همه جای جای آن خود را صاحبان و مسئولان همه امور سیاسی و غیرسیاسی بدانند. در آن شرایط، چون قدرت یکدست نخواهد بود و نخواهد توانست خواست های مردم در ایالت ها را سرکوب کند، به خواست مردمی که در پی دموکراسی، آزادی، انتخابات آزاد، قوانین و اقتصاد در خور خودشان هستند ، تن خواهد داد. اما در صورتی که قدرت در دستان مرکز باشد و قانون ایالت ها و ولایت های ایران عملی نشود (فدرالیسم) و ایرانیانی که در اجرای آن کوشا بوده اند، خائن نامیده شوند، تلاش برای کسب حقوق و برابرای ها، دموکراسی، آزادی و ... آب در هاون کوفتن خواهد بود.
اعلمی می تواند نقش گذار در این مرحله را بازی کند. او می تواند یک حزب تمام عیار و مردمی برای مردم آذربایجان تاسیس کند. "حزب خلق مسلمان ایران" آیت الله شریعتمداری تنها در چند ماه اول تاسیس، بیش از 2 میلیون و 500 هزار عضو رسمی داشت و نمونه ای از حزب مردمی خواهد بود.
اگر اعلمی با سیاست و درایتی که دارد، به تاسیس حزبی اقدام کند، فرهنگ نوینی را در تاریخ بعد از انقلاب اسلامی ایران بنیان خواهد نهاد. چنان حزبی خواهد توانست تا درآینده ایران نقش مهمی داشته و رهبران و نمایندگان آینده ایران را به ملت تقدیم کند. او می تواند سید جعفر پیشه وری جدیدی باشد. او در صورت تاسیس چنین نهاد مدنی و مدرنی، می تواند نماینده تمام کسانی باشد که به او و جمعیتش پیوسته اند. می تواند نماینده و زبان نیازهای نه تنها آذربایجانیان باشد که نماینده کردها و عرب ها و دیگر... هم باشد. می تواند به پای میزهای مذاکره جهانی هم راه یابد.
چنین نهادی می تواند در دیگر استان ها و مناطق غیر آذربایجانی هم تاسیس شود و روی نیازهای دیگر ملت های ایرانی متمرکز شود. در آینده می تواند به عنوان یک تشکیلات سراسری و رقیب همه دیگر سازمان و احزاب کشوری سر بلند کند.
اطمینان دارم که اعلمی به این مهم بیش از من واقف است و می داند که اهمیت تاسیس چنین نهاد مدرن و الگویی در خارج از بدنه حاکمیت، کمتر از ریاست جمهوری چهارساله نخواهد بود. به عقیده من، اعلمی برای ریاست جمهوری زاده نشده است. او لیاقت ساخت ایران مدرن را دارد.














http://www.iranglobal.info/node/41712

زندانها را پر كنيم!





زندانها را پر كنيم!


گاندی پيشنهاد می‌كرد تا مردم قوانين مسلط و استبدادی حكومت انگلستان بر هند را شكسته و داوطلبانه زندانها را پر كنند و حكومت را با بحران «زندان» و «زندانی» مواجه سازند. اين سلاح بسيار برنده‌ای است كه در تاريخ معاصر ، باعث بی‌آبرويی رژيم‌های سركوبگر ، كودتايی و توتاليتر شده و آنها را رسوا كرده است
يكی از روشهای مبارزه با حكومت‌های سركوبگر و ظالم كه حق و حقوق افراد ملتی را از آنان دريغ می‌دارند ، استراتژی مبارزه منفی مرحوم «گاندی» رهبر مبارز مردم هند است.
گاندی پيشنهاد می‌كرد تا مردم قوانين مسلط و استبدادی حكومت انگلستان بر هند را شكسته و داوطلبانه زندانها را پر كنند و حكومت را با بحران «زندان» و «زندانی» مواجه سازند. اين سلاح بسيار برنده‌ای است كه در تاريخ معاصر ، باعث بی‌آبرويی رژيم‌های سركوبگر ، كودتايی و توتاليتر شده و آنها را رسوا كرده است
يكی از روشهای مبارزه با حكومت‌های سركوبگر و ظالم كه حق و حقوق افراد ملتی را از آنان دريغ می‌دارند ، استراتژی مبارزه منفی مرحوم « گاندی » رهبر مبارز مردم هند است.
گاندی پيشنهاد می‌كرد تا مردم قوانين مسلط و استبدادی حكومت انگلستان بر هند را شكسته و داوطلبانه زندانها را پر كنند و حكومت را با بحران « زندان » و « زندانی » مواجه سازند.
اين سلاح بسيار برنده‌ای است كه در تاريخ معاصر ، باعث بی آبرويی رژيم‌های سركوبگر ، كودتايی و توتاليتر شده و آنها را رسوا كرده است. علاوه بر آن ، به آگاهی مردم از ظلم و ستم حكومتيان ، مدد رسانده است.
اين آگاهی عمومی و تعداد فراوان زندانيان ، باعث نزديكی سازمانها ، احزاب سنديكاها ، انجمن‌ها ، مبارزان و خانواده‌های زندانيان به هم گرديده است و موجب شده تا اين گروه‌ها به دور هم جمع شده و به قدرتی مظلوم! و مردمی ، تبديل شوند.
در رژيم شاهنشاهی ، تعداد زندانها اندك بود و به مراكز استانها محدود می‌شد تعداد زندانيان سياسی و تبعيدی‌ها كم بود. (نسبت به اين روزها) اما آيت الله خمينی ، ايران را « زندانی بزرگ » معرفی می‌كرد. با اين حال (كه مبارزان آن دوران از وضع زندان و زندانی سياسی ناراضی بودند) هنوز 25 سال از پيروزی انقلاب اسلامی نگذشته است كه آنان نه تنها حدود 100 زندان در شهرها ساخته‌اند ، بلكه ايران را به عنوان يكی از بزرگترين زندانهای كره خاكی (به ويژه برای روزنامه‌نگاران) به جهانيان تصوير كرده‌اند.
اكنون در ايران ، كمتر شهر 50 هزار نفری هست كه در آن ، زندانی ساخته نشده باشد. با اين حال ، مقام‌های قضايی و سازمان زندانها از كمی تعداد زندان سخن می‌گويند و كمی فضای سرانه زندانها برای زندانيان ، حتی فرياد آنها را هم در آورده است.
سران حكومت اسلامی! ايران ، زندان را « دانشگاه » ناميده‌اند. دانشگاهی كه به قضات و زندانبانان آموزشهای اعتراف‌گيری ، نگهداری زندانيان در انفرادی‌ها ، وارد آوردن انواع فشارهای طاقت فرسای روانی و اتهام‌های بی سند ، تهديد زندانی و خانواده‌اش ، نگهداری متهم در بدترين شرايط ممكن ، نگهداری در زندان بدون محاكمه و صدور حكم و... آموزش می‌دهد. همچنين بسياری از افراد عادی كه به دنبال لقمه نانی هستند ، آموزشهای مهارتی بسيار پيچيده دزدی ، كلاهبرداری ، صدور چك بلا محل ، قتل ، قاچاق مواد مخدر ، مصرف مواد مخدر و... در اين دانشگاه تكميل می‌كنند.
در كنار اين دو دسته ، زندانيان سياسی و مطبوعاتی هم جايگاه ويژه‌ای در زندان دارند. اين دو دسته زندانيان ، مقام‌های سياسی ، دينی ، قضايی و زندانها را به ستوه آورده‌اند.
تنها سلاح برنده كنونی محافظه‌كاران هم استفاده وسيع از اين سلاح و ايزوله كردن اين دو دسته از خانواده ، همكاران و جامعه است. اما محافظه‌كاران از به كارگيری اين سلاح در مقياس وسيع ، ناتوان هستند. چرا كه پيامدهای داخلی و خارجی بسيار گسترده‌ای دارد كه آنها نمی‌توانند از زير ضربات شلاق افكار عمومی داخلی و خارجی آن ، شانه خالی كنند.
اين در حالی است كه اين اسلحه در دسترس محافظه‌كاران دو دمه و دو لبه است و حتی دسته‌اش (قبضه‌اش) را هم می‌برد و روزنامه‌نگاران و سياستمداران می‌توانند آن را عليه خود محافظه‌كاران به كار گيرند.
اين ، همان شيوه مبارزه منفی گاندی است كه آزاديخواهان ايران بايد بكنند و هزينه‌ای است كه بايد بپردازند. اما هر چه تعداد زندانيان سياسی و روزنامه‌نگار اندك باشد ، استراتژی گاندی ، جواب نخواهد داد.
طبق اين استراتژی ، دانشجويان ، روزنامه نگاران و سياستمداران بايد از زندانی شدن خود استقبال كنند و خود ، كاری بكنند كه دستگير شده و زندانی شوند. زندانهای شهرستان‌ها را پر كنند. چرا كه اگر در همه شهر‌های ايران هم زندان بسازند ، باز هم گنجايش آنها محدود است.
با هجوم داوطلبانه اين دسته‌ها به زندانها ، انفرادی‌ها و بند‌های عمومی پر خواهند شد و محافظه كاران مجبور خواهند بود ، از بهانه‌های معمولی برای دستگيری اين جوانان و پيران آزادی خواه ، صرف نظر كنند.
در صورت تحقق اين وضعيت ، وضع به نفع زندانيان ، حقوق و آزادی‌های عمومی ، تغيير خواهد كرد و محافظه‌كاران ، شمشيرشان را بی لبه خواهند يافت.
اما برای اينكه شمشير دسته‌ها و گروه‌های آزادی خواه نيز برش داشته باشد (استفاده از حربه زندان عليه زندانبانان) بايد به دو نكته بسيار مهم و حياتی كه اكنون در بوته فراموشی افتاده است ، نه تنها توجه شود بلكه بايد تمركز كرد:
الف) بخشی از نگرانی زندانيان ، وضعيت روانی و مالی خانواده‌هايشان در دوران زندان آنان است. زندانيان (به علت نرسيدن خبر از بيرون) تصور می‌كنند كه هم خودشان و هم خانواده هايشان « فراموش » شده‌اند. بازجويان هم به اين نكته انگشت می‌گذارند. زندانی (اگر وضع مالی مناسبی نداشته باشد) از وخامت هر چه بيشتر وضع مالی خانواده، نگران‌تر می‌شود.
اگر جامعه به دنبال آزادی و حق و حقوق بيشتر و شايسته خود است و جوانان و پيران (زن و مرد) آن ، هزينه اين خواسته‌ها را می‌پردازند ، بايد زندگی خانواده زندانيان را در دوران غيبت آنان ، تامين كنند.
ب) سركوبگران و حاكمان از مشكلات مالی مردم با خبرند و می‌دانند كه هر چه هم كه مردم از آزادی و آزاديخواهان دفاع بكنند و به آنها مهر و علاقه بورزند ، بعد از مدتی به دنبال زندگی خود خواهند رفت و زندانيان را فراموش خواهند كرد. اين خواسته قلبی محافظه‌كاران ، برای غلبه بر احساسات و هيجانات افكار عمومی است و آبی است كه روی آتش بريزند.
برای اينكه زندانيان و خانواده‌هايشان فراموش نشوند و خواست استبداد ، تحقق نيابد ، بايد مطبوعات و ساير رسانه‌ها ، راديوها ، تلويزيونها ، سايتهای اينترنتی و... روزانه با دوستان ، اعضای خانواده ، همكاران و... زندانيان مصاحبه هايی ترتيب بدهند و آنان را در جلو چشم افكار عمومی نگهدارند.
متاسفانه ، مطبوعات و رسانه‌های داخلی و خارجی در هر دو مورد ياد شده ، گزينشی و حسابگرانه رفتار می‌كنند كه بايد تغيير كند. بايد رسانه‌ها به اين موضوع اصلی توجه كنند كه زندانی سياسی ، زندانی سياسی است و فرقی ميان زندانی سياسی وابسته به جناح چپ ، ملی - مذهبی‌ها ، دانشجويان ، روشنفكران ، دگر انديشان و مردم عادی غير وابسته نيست. اما اينك رسانه‌های داخلی و خارجی ، بعضی از زندانيان سياسی را كه در خط سياسی و عقيدتی يا حزبی آنها قرار ندارند را زندانی سياسی نمی‌دانند و در مورد آنها هيچ خبر و اطلاعاتی به جامعه نمی‌دهند.
اين روش ، خواسته و ناخواسته به سود محافظه كاران است و محافظه كاران با انواع تقسيم بندی و اطلاق برچسب و مارك به زندانيان ، جامعه ، سياستمداران و رسانه‌ها را از هم جدا می‌كنند.
محافظه كاران با انواع شگردهای روانی و تبليغاتی ، سعی می‌كنند تا آنانی كه در زندان نيستند ، به سرنوشت تعداد زيادی از زندانيان سياسی - عقيدتی و روزنامه‌نگاری ، بی توجهی نشان داده شود.
تا كنون هم موفق بوده‌اند. به عنوان مثال: در شورش‌های 18 و 20 تير دانشگاه تهران و تبريز در 1378 و همچنين در خرداد و تير ماه امسال ، محافظه كاران ، دستگير و زندانی شدگان را به دو گروه دانشجو و غير دانشجو تقسيم كردند و غير دانشجويان را اراذل و اباش ناميدند.
اغلب ما ، در اين جنگ روانی ، باختيم و اين تقسيم بندی را پذيرفتيم. بدين سان ، تنها بخشی از دستگير شدگان اين جريان‌ها از زندانها ، آزاد شدند اما بخش مهمی از آزاديخواهان ، در زندانها ماندند. چرا كه مهر « دانشجو » به آنان نخورده بود.
اين در حالی است كه می‌دانيم ، هنوز تعدادی از دانشجويان دستگير شده تير 1378 در زندانها هستند و مطبوعات و رسانه‌ها از آنان ياد نمی‌كنند.
با توجه به وضع (فراموش شدن) دانشجويان ، موقعيت غير دانشجويان ، بسيار وخيم‌تر و اسف بارتر خواهد بود.
اگر به طور جد آزادی و حقوق انسانی خود را از حكومت می‌خواهيم ، بايد به سان يك پيكر عمل كنيم و از تسليم شدن به تقسيم بندی‌های سياسی ، عقيدتی ، حزبی و جناحی ، پرهيز كنيم.
اگر قرار است ، برای به دست آوردن آزادی زندان را تحمل كنيم ، نبايد فقط بخشی و تعدادی از ما ، اين بها را بپردازيم. بلكه بايد همه به اندازه خود و خواستمان ، در آن شريك باشيم.
اگر قرار است ، تعدادی به زندان بيافتند ، آنانی كه در بيرون هستند ، نبايد زندانيان و خانواده‌هايشان را فراموش كنند. بلكه بايد رسانه‌ها از عكس ، خبر ، ديدگاه و... آن زندانيان انباشته شود تا اگر يك ورق پاره‌ای هم به دست زندانی برسد ، بداند كه فراموش نشده است و خانواده‌اش هم (از نظر مالي) تامين است.
اين چه تصويری است كه به دنبال آزادی و حقوق انسانی ارزان و مفت هستيم‌؟ آزادی و حقوق انسانی ما ، مفت و ارزان به چنگالمان نخواهد آمد. آيا آماده‌ايم ، سهم خودمان را بپردازيم‌؟
انصافعلی‌ هدايت







http://www.iranglobal.info/node/42048

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs