Tuesday, September 6, 2016

یاشیل، ضروری تر از سیاست





یاشیل، ضروری تر از سیاست/ انصافعلی هدایت

شهروند 1156 ـ پنجشنبه 13دسامبر 2007
بخش هایی از نوشته انصافعلی هدایت روزنامه نگار مقیم تورنتو در پیوند با کودکان بی سرپرست
چند سال پیش، وقتی در زندان تبریز بودم- در بند 9 زندان- بیش از 250 زندانی محکوم به اعدام، نگهداری می شد. تعدادی از آنان، کسانی بودند که در زیر سایه اعدام دوران جوانیشان را گذرانده بودند. اغلب آن اعدامی ها در خانواده های فقیر و تنگ دست به دنیا آمده بودند و به علت فقر خانواده و بی توجهی جامعه به نقش آنان در آینده، یا درس نخوانده بودند و یا بعد از چند سال آموزش در مدرسه، برای کمک به تامین مخارج خانواده، ترک تحصیل کرده بودند. از درس، مدرسه و آموزش به دور افتاده و با افرادی که هم سطح خودشان بودند، گروه های دوستی تشکیل داده بودند تا برای کسب ثروت، سرقت بکنند. آدم بکشند. آدم ربایی بکنند. و … آنان، تخم مرغ دزدانی بودند که به تدریج به قاتل بدل شده بودند.
زندگیشان، سرنوشتشان، کارهایی که کرده بودند تا خود و خانواده شان را اداره کنند و … در انتظار آویزان شدن از طناب چوبه دار و … درد آور بود. اما هیچ کدام از مصیبت های آن ها به اندازه وضعیت دردناک کودک 12- 13 ساله ای، من را آزار نداد و خاطره اش را در مخیله ام، به طور عمیقی، حکاکی نکرد. خاطره تلخ آن کودک، تا این لحظه هم من را آزرده است.
وقتی در سلول انفرادی زندان مرکزی تبریز در بین بند اطفال و جوانان بودم، او را در میان زندانیان بند اطفال دیدم. خیلی زیبا و معصوم بود. تصور نمی کردم که زندانی باشد. تصور می کردم فرزند یکی از رؤسای زندان باشد که فرزندش را با خودش به سر کارش آورده است. ولی زندانی بود.
اولین زندانی ای بود که در اتاق من را بدون اجازه زندانبانان، باز کرد. خیاری را به سلولم پرتاب کرد و به سرعت برگشت. کمی بعد، در سلول را زد. شاید از سرباز مسئول بند اطفال، اجازه گرفته بود. وارد اتاقم شد. ” سلام دایی …! دایی، بونو یه! … سن کیمسن؟ … چوخ مواظیب اول ها!… اتاقووا رادیو قویوب لار… اوش گوندو کی، بو اوتاقی سنین ایچون حاضیرلیرلار … بیزی ایشلدیردیلر. اونا گورادا بیلیرم …” (سلام دایی…! این را بخور دایی! … تو کی هستی؟ … خیلی مواظب باش! … در اتاقت رادیو کار گذاشته اند … این اتاق را از سه روز پیش برای تو آماده می کردند… از ما کار می کشیدند… برای همین می دونم…)
من را “دایی” خود خواند. بعدها معلوم شد که در سلول من، میکرفون هست و منظور او از رادیو،” میکرفون” بوده است، اما از آن به بعد، همه کودکان زندانی، من را ” دایی” خطاب می کردند. سهم غذای خود را در ظرف مچاله شده غذایش ریخته و برایم آورده بود تا آن شب را بدون غذا نخوابم. ولی غذایی که آورده بود، خیلی زیاد بود. فکر می کردم؛ بیش از غذای یک زندانی را آورده است. برای همین، وقتی به اتاقش برگشت، یکی دو نوجوان، او را زدند. صدای گریه اش را از اتاق ـ بند ـ چسبیده به سلولم، می شنیدم. آن غذا را به سرباز دادم تا به او پس بدهد تا زیاد از آن که کتک خورده بود، کتک نخورد، اما با غروری که داشت، آن را پس آورد و گفت: مهم نیست. من به این جور چیزها عادت کرده ام …
بعدها، با او و دیگر نوجوانان بند اطفال بیشتر آشنا شدم. او، یک روز در میان، به اتاق من می آمد و با اجازه سربازان، سلولم را جارو می زد. من از داستان زندگیش می پرسیدم و او از خاطره های تلخش می گفت. از گفته های او متوجه شدم که در آن روزها، در بند ویژه اطفال، 13 یا 14 کودک و نوجوان، زندانی بودند. همه آن کودکان، یکی از والدین خودشان را از دست داده بودند. تنها یکی از آن ها هم از پدر، هم از مادر یتیم بود. آن یتیم مشدد، خود او بود.
پدرش را در جلو همان زندان، با گلوله زده و کشته بودند. مادرش هم در اثر کار و بیماری، مرده بود. تنهای تنها مانده بود. تنها کس او، خاله اش، او را به خانه اش برده بود تا از او نگهداری کند، اما به گفته خودش ” من را به نوکری بچه هایش برده بود… هر کاری که من می کردم، بد بود و باید کتکش را می خوردم.”
در یکی از آن روزها، انگشتری خاله اش را یکی از دخترخاله هایش برمی دارد. ” اما کاسه و کوزه ها بر سر من شکست. چرا که یتیم بودم و کسی از من حمایت نمی کرد. خاله ام، من را نبخشید. می خواست من را بترساند. از من شکایت کرد. من را به کلانتری بردند. هر چه گریه و زاری کردم، خاله ام نپذیرفت. خاله ام می خواست من در زندان آدم شوم. کار من هم به دادگاه و سپس، به زندان کشید…

او کوچکترین زندانی از مجموعه آن سیزده – چهارده کودک و نوجوان بند اطفال زندان مرکزی تبریز بود. بر عکس دیگر کودکان و نوجوانان، به کتاب و روزنامه، علاقه داشت. هر چه را من می خواندم، می گرفت و می خواند. مانند پسر من هم سفید بود. موهای طلاییش من را به یاد دو تن از کودکانم می انداخت. خیلی هم باهوش بود. با دیدن او، به یاد پسرم؛ محمدرضا می افتادم. جوری، به او دل بسته شده بودم. اگر چند بار در هر روز نمی دیدمش، دلتنگ تر می شدم.
در یکی از شب ها، صدای گریه و زاری او به سلولم راه یافت. جیغ می کشید. ناله می کرد. فحش می داد. التماس می کرد، اما قلدرترین نوجوان بند که به گفته خودش تا آن سن و سال، بیش از سیصد بار سرقت کرده بود، او را …
به سرباز بندشان اعتراض کردم و از او خواستم تا اجازه ندهد به آن کودک ضعیف، ظلم کنند، اما اعتراضم به جایی نرسید. برای مدت طولانی، صدای گریه اش می آمد. در سلولم نشسته بودم و برایش گریه می کردم. چرا که چند نوجوان زندانی و شاید سرباز نگهبان، در آن شب، به او تجاوز می کردند… و من و او، نمی توانستیم کاری بکنیم …
فردای آن روز و چند روز بعد، ندیدمش. حتما حالش خیلی بد بود. وقتی آقای قویدل، مسئول اندرزگاه اطفال و جوانان، برای دیدنم آمد و با هم برای قدم زدن به حیاط بند اطفال رفتیم، جریان آن شب را به او توضیح دادم و از او خواستم از چنان کودکانی، بیشتر حمایت کنند و از قاضی بخواهند تا آن ها را در خارج از زندان نگهدارد.
قویدل آن کودک را به سلول من خواست. تا آن جایی که ممکن بود، او را لخت کرد. شکنجه ها، عریان شدند. همه جای بدن او را با شیشه شکسته، دریده بودند. دستانش را با طنابی به میله های تخت بسته بودند. از بس تقلا کرده بود، طناب، مچ هر دو دستش را بریده بود و جایش، هنوز تازه بود. به گفته خودش، به زخم هایش، نمک هم پاشیده بودند تا بیشتر بسوزد.
هر چه قویدل اصرار کرد، هیچ کدام از آن تجاوزگران را لو نداد. چون می دانست که من در سلولم زندانی خواهم بود. قویدل هم به پیش زن و بچه اش خواهد رفت و او با آن زندانیان و سربازان، تنها خواهد ماند…
وقتی از زندان آزاد شدم، برای آزادیش تلاش کردم. داستانش را به گوش همه مسئولان دادگستری استان و قاضی هایی که می شناختم، رساندم و گفتم. ولی نمی دانم، چه بر سرش آمد…



او، تنها کودکی نیست که در جامعه ما مورد ظلم دلخراش قرار گرفته و می گیرد. چرا که هیچ کدام ما به آینده امثال او، توجه نمی کنیم. چرا؟ چون آنان فرزندان خود ما نیستند. در نتیجه، به سرنوشت شان هم حساس نیستیم، اما از کجا معلوم که مرگ یا بیماری به سراغ ما نیاید و فرزندان ما به چنان سرنوشتی مبتلا نشوند؟ آیا نباید فرض کنیم که با افزایش کودکان و نوجوانان ناهنجار در جامعه ما، هر چه ما برای فرزندانمان می بافیم، پنبه خواهد شد؟ اگر چه حمایت از چنان افرادی به عهده دولت است اما اگر دولت ما دست روی دستش گذاشت و کاری نکرد، ما هم نباید کاری بکنیم؟
… این در حالی است که اخبار خودکشی دسته جمعی اعضای خانواده ها ـ به علت فقر و ناداری ـ از جای جای ایران به گوش می رسد، اما تا کنون چراغ پر نوری برای کودکان دیگر نقاط غیر از تهران ـ ایران روشن نشده است. گر چه شمع های تک و توکی، روشن است.
آهای انسان ها! موضوع نیاز کودکان، نوجوانان و جوانان نیازمند و یتیم ایرانی، سیاسی و سیاست نیست که از نزدیکی به آن نگران باشیم و بترسیم. موضوع، زندگی آینده آنان و آینده جامعه ای است که فرزندانمان و نوه هایمان در آن زندگی خواهند کرد. آیا باید این موضوع را به عهده سیاست و سیاستمداران گذاشت؟
در حالی که می دانیم، جمهوری اسلامی یا نمی خواهد و یا نمی تواند به مردم خود توجه زیادی بکند. آن ها سال ها است که “کمیته امداد امام خمینی انقلاب اسلامی” را به وجود آورده اند تا نه تنها از کودکان یتیم، بلکه از همه نیازمندان جامعه شهری و روستایی هم حمایت کنند. حمایت(!) هم می کنند. اما آن حمایت، دردی از مشکل کودکان یتیم ما را درمان نمی کند. چرا که کمیته امداد تا سال 1384 برای هر نیازمند(کودک، نوجوان، جوان، زن، مرد، پیرزن، پیرمرد شهری یا روستایی- فرقی نمی کند) در هر ماه ـ فقط ـ سه هزار تومان می داد. این مبلغ، برای تامین نان خالی یک کودک در یک ماه هم کافی نیست. در حالی که شعبه های کمیته امداد در سایر کشورهای مورد نظر سیاستمداران جمهوری اسلامی، بیش از صد برابر آن مبلغ (سیصد هزار تومان در هر ماه) را می پرداختند.
در داخل کشور هم، در کنار دولت، افراد خیرخواه، بیکار ننشسته اند. بلکه آنان هم دست به کار شده اند و انجمن هایی را برای کمک به نیازمندان تشکیل داده اند. یکی از شهرهایی که در تاسیس چنان نهادهای مردمی و مستقل- از دوران قبل از انقلاب 1357 پیشقدم بوده و است، آذربایجانی ها، بخصوص مردم شهر تبریز هستند که با تشکیل ” انجمن خیریه نوبر تبریز” برای ریشه کنی گدایی در شهر خود تلاش کردند. موفق شدند تا گدایی و گدا را از این شهر ریشه کن کنند. موفق هم شدند. شهر تبریز به “شهر بدون گدا” مشهور شد، اما خیلی ها نمی خواستند ببینند که تهران، اصفهان، شیراز، کرمان، کرج و … صدها گدا داشته باشند ولی تبریز یک گدا هم نداشته باشد.
برای گرفتن انتقام از مردم این شهر، ” نوبر” تبریز را توقیف کردند که یک ریال هم از بودجه دولتی نمی گرفت، بلکه با حمایت مردم شهر و بازاریان، سر پا ایستاده بود. نوبر، صندوق هایی را در خیابان ها تعبیه کرده بود تا مردم، پول ها و صدقه هایشان را به آن ها بیاندازند. در نتیجه، پول چندانی به صندوق های کمیته امداد انداخته نمی شد. برای همین هم از نوبر و تبریز انتقام گرفتند.
ولی آذربایجانی های ایران، نه تنها در تبریز و دیگر شهرهای ایران، بلکه در تورنتو- کانادا- هم بیکار ننشستند… چند تن از انسان های خیرخواه و شریف دور هم جمع شدند و به دور از غوغا و تبلیغات، جمعیت کوچک و خودمانی ای پدید آوردند که “یاشیل” یا سبز نام گرفت. هر کدام با دادن- فقط – 30 دلار در هر ماه، یک یتیم آذری را به فرزندی گرفتند. تعدادی هم در هر ماه چند دلار پر ارزش، به یتیم ها هدیه می دادند. این جمع، با پولی که جمع می شد، از 14 کودک یتیم در تبریز حمایت می کردند. این جمع، نامشان را ” یاشیل” یا سبز گذاشتند.
اکثر کسانی را که در” یاشیل” فعال بودند، خانم ها تشکیل می دادند که خودشان کار می کردند و از دست رنج خود، یتیمی را که در ایران- تبریز- به فرزندی گرفته بودند، حمایت می کردند.
هر کس که در چنین جمعیتی کار می کند، داوطلبانه و رایگان کار می کند. اگر برای جمع آوری پول برای کودکان یتیم هم سفر بکنند، به هزینه شخصی خودشان سفر می کنند. هیچ کس حق ندارد از پولی که برای کودکان جمع آوری می شود، ریال یا سنتی را به هر عنوانی بردارد.
عکس و مشخصات فردی و خانوادگی یتیمی را که به فرزند خواندگی پذیرفته اید دریافت می کنید. در هر سال، چند بار کارنامه کودکتان را دریافت می کنید. می توانید برای فرزندتان کادو بفرستید. اگر به ایران سفر کردید، می توانید به دیدن فرزندتان بروید. همیشه می توانید، با فرزندتان از طریق تلفن، گفتگو کنید. می توانید برایش کامپیوتر بخرید و با او چت هم بکنید. او را تشویق می کنید تا بیشتر بکوشد و موفق شود.
طبق قوانین بعضی از کشورهای محل اقامت تان، می توانید کودکتان را به طور قانونی به فرزند خواندگی خودتان بپذیرید و پدر یا مادر خوانده قانونیش باشید. می توانید آینده تاریک او را با ماهی 30 دلار روشن کنید و او را نجات دهید.
علاوه بر همه این ها، یاشیل در حال اقداماتی برای ثبت رسمی است تا برای کمک های اهدایی خودتان به یاشیل، رسید دریافت داشته و آن را جزو معافیت مالیاتی خود محسوب دارید.
تشکیل چنین جمعیت هایی را به همه ایرانیان در همه کشورها، پیشنهاد می کنم و بخصوص از مردم آذربایجان در خارج از ایران می خواهم تا ” یاشیل” را جدی بگیرند. یا در کشورهای محل اقامت خودشان هم یاشیل هایی را برپا سازند و با هماهنگی با همدیگر، کمک های خودشان را برای نیازمندان ارسال دارند…
یاشیل تورنتو هم از همه ایرانیان و آذری ها می خواهد تا یتیم هایی را که در آذربایجان ایران می شناسند، به آن معرفی کنند تا بعد از تحقیق محلی، تحت سرپرستی یک انسان خیر و نیک خواه ( یک انسان، نه ترک، نه فارس، نه مسلمان، نه یهودی ، نه بی دین و …) قرار گیرند.
من به سهم خود آمادگی خود را برای پذیرش دو کودک به فرزند خواندگی خانواده ام، اعلام می کنم، اما به بانیان یاشیل توصیه می کنم تا با تاسیس یک سایت اینترنتی، نام افرادی را که به طور رایگان در آن کار می کنند، آدرس پستی یاشیل، شماره تلفن و ایمیل آن، عکس کودکانی که هنوز به فرزندی پذیرفته نشده اند و … در آن قرار بدهند تا مردم به راحتی بتوانند برای هر نوع کمک فکری، پیشنهاد، کمک مالی یا اهدا وسایل برای ارسال به نیازمندان در آذربایجان ایران، اقدام بکنند.
به عقیده من، فعالان عرصه سیاست کشور ما در خارج از میهنمان، می توانند فرزند خواندگی را به یک حرکت ملی، همه جانبه و به موضوع افتخاری برای هر فرد، تبدیل کنند. اگر احزاب برای این مهم پیشگام شوند، حرکتی را آغاز خواهند کرد که هیچ کودکی گرسنه نخواهد خوابید و جامعه ما به مسیر دیگری خواهد غلتید.
من از همه فعالان سیاسی خواهش می کنم تا با نوشتن مقاله در حمایت عمومی و همه گیر کردن فرزند خواندگی، دعوت افراد، دوستان و اعضای احزاب به مشارکت در این جریان و تبدیل این اندیشه به یک جریان عمومی، شرکت فعال داشته باشند تا هیچ فرزند ایرانی، بدون پناه نماند و از آینده روشن برخوردار شود.
ایران! آذربایجان! یاشیلتان همیشه سبز باد!
28 نوامبر 2007
آدرس های تماس با نویسنده:
تلفن: 8070 – 497 – 416



http://www.shahrvand.com/archives/3413

هنوز، زمان و شرایط برای فروپاشی ایران باقی است/انصافعلی هدایت







هنوز، زمان و شرایط برای فروپاشی ایران باقی است/انصافعلی هدایت
Cümə Axşamı, 19.02.2014 03:06
  
می توان ادعا کرد که انقلاب 1357 از آذربایجان و از تبریز آغاز شد. در آن زمان، حکومت شاهنشاهی پهلوی، هم در عرصه داخلی و هم در سطح جهانی، بسیار مستحکم دیده می شد. هیچ کس، قدرت و تحلیلگری باور نمی کرد که ایالتی در غرب ایران، علم عصیان بدست بگیرد و کار را  بجایی برساند که چنان حاکمیت قدر قدرتی، از اریکه، بزیر کشیده شود اما بر خلاف همه محاسبات تحلیلگران، شد.
شاید در آن روزگار، سیاستمداران حرفه ای و تحلیلگران، به ریش مردم آذربایجان می خندیدند که سیاست و شرایط داخلی و بین المللی را نمی فهمند و بسبب عدم شناخت وضعیت موجود، به خیابان ها آمده و با شاهی چنان مستبد و قدرتمند، مبارزه می کنند.
شاید می گفتند: سرانجام این عصیان تورک ها، جز انبوه کشته ها، چیزی نخواهد داشت و به شکستی دوباره بدل خواهد شد و به حوادث فراموش شده تاریخ خواهد پیوست.
اما آذربایجان، از یک فرصت بدست آمده تاریخی و استثنایی استفاده کرد و با به میدان آمدن دیگر ملت ها، انقلاب شد و بساط شاهنشاهی را بست و برای همیشه هم بست.
استفاده از این نوع فرصت های تاریخی، به تیز هوشی و فراست جمعی و اجتماعی نیازمند است و مخالف مصلت اندیشی های سیاستمداران حرفه ای ها و تحلیلگران پروفشنال ست.
این نوع فرصت های تاریخی، در انبان ها یافت نمی شوند که هر زمانی که جمعی اراده کرد، دست در توبره کرده و مشتی فرصت تاریخی بیرون آورده و تاریخ را نوشت بلکه باید تاریخ را با استفاده از فرصت های پیش آمده و کوتاه مدت، ساخت و با اراده و آگاهانه هم ساخت.
گاهی هم، ملت ها در اثر سستی و رخوت، می توانند از فرصت های تاریخی که دیگران و شرایط زمانی و مکانی خلق کرده اند، استفاده نکرده و تاریخ را عوض نکنند.
هیچ سلسه، حکومت و خاندانی در تاریخ، جای خود را به سلسله و خاندان دیگری نداده است، مگر آن که ملت هایی از فرصت های پیش آمده استفاده کرده اند. فرصت هایی که خاندان و سلسله حاکم را در وضیت و شرایط دشوار و سخت قرار داده و با دشمن داخلی یا خارجی، و یا ضعف اداری و اقتصادی و نبود مشروعیت در میان عموم مردم مواجه ساخته است.
همیشه، حاکمیت ها برای ماندن و رفتن، در یک یا چند جبهه می جنگیدند و توان نداشته اند که در عین زمان، در جبهه جدیدی هم به مقابله برخیزند.
این جبهه ها می توانند، داخلی یا خارجی باشند. می توانند، جنگ و نبرد مسلحانه، یا عدم توازن قوا (فیزیکی یا روانی) و اقتصادی، در سطح بین المللی باشند. بلوک شرق، در نبود توان اقتصادی و ضعف در توازن اقتصاد داخلی با خارجی و تمایل مردم به سبک زندگی غربی از هم پاشید. شاه ایران هم در نبود خواست ملت ها و نبود مشروعیت از بین رفت.
در این روزگار، میدان های سیاست در اطراف ایران بسیار تغییر کرده اند. شاید ایرانی های وطن پرست، نژادپرست و ضد حقوق ملل فیر فارس نخواهند این تغییرات را دیده و خود را با آن ها هماهنگ سازند و با تن در دادن به تغییرهایی که تاریخ و جامعه به ایران تحمیل خواهد کرد، راه از هم پاشیدن ایران را هموار خواهند کرد. همان طور که روسیه و بلوک شرق از هم پاشید.
بهار عربی، کار تاریخی خود در منطقه را انجام داده و به طور ریشه ای، سیاست و جغرافیای منطقه و توازن قوا در خاورمیانه را بهم زده است. تغییرات عمیقی در منطقه ایجاد شده و این تغییرات در حال شکوفایی و توسعه هستند.
در کنار بهار عربی، افغانستان، فدرالی شده و زبان های ملل ساکن در آن، بطور یکسان، رسمی و مورد احترام قرا گرفته اند تا بتوانند مرزهای افغانسان واحد را نگه دارند.
عراق هم این پروسه را طی کرده است. علاوه بر رژیم فدرالی، زبان های رسمی و آموزشی و اداری آن به 4-5 زبان افزایش یافته است تا از تجزیه عراق به کشورهایی با زبان ها و نژادهای مختلف جلوگیری شود.
یمن عربی در جنوب هم دستخوش تغییرات سیاسی آرام شد و فدرالیزم را به عنوان پایه سیاست اداره یمن پذیرفت و یمن را نه تنها از خطر تجزیه بلکه از دایره خطر دخالت های دایمی ایران، بیرون برد.
در ایران کنونی، ملت های بسیار زیادی زندگی می کنند. همه این ملت ها، از حکومت مرکزی به دلایلی ناراضی هستند و خود را مستعمره ایران و تحقیر شده فارس ها می بینند.
روشنفکران و پیشروان این ملت ها، رابطه ایران و ملت خودشان را رابطه استعمار و مستعمره می بینند و برای رهایی ملت هایشان، مبارزه می کنند. ممکن است فارس های سیاست زده، موافق با خواست و تمایل این ملت ها باشند یا آن ملت ها و خواست هایشان را منکر شوند. انکار و نادیده گرفتن موضوع، فرق چندانی در معادله روی میز سیاست و واقعیت ایران نخواهد کرد.
 دلایل گریز از مرکز ملت های پیرامونی در ایران، چندان هم متفاوت نیستند: عقب نگه داشته شدگی اقتصادی، زبانی، آموزشی، فرهنگی، اجتماعی، رفاهی، تحصیل به زبان مادری، تحمیل زبان فارسی به آنان، تحمیل دین رسمی، تحمیل سیاست های نژادپرستانه و یک طرفه و به نفع فارس ها و به زیان دیگر ملل تورک، عرب، بلوچ، ترکمن، کرد و ... از جمله علل گریز از مرکز هستند.
این ملل بعد از حدود یک قرن اختناق و شرایط نامساعد، دوباره، خود و هویت خودشان را شناخته اند و برای بازگشت به خود تلاش می کنند. فرزندانشان، در مبارزه ای علنی در داخل یا خارج، پنجه نرم می کنند. این ها واقعیت و معادله هایی هستند که با انکار فارس ها و ایرانگرایان، تغییر نمی کنند.
اما مسئله در این است که آیا این ملل ناراضی، می توانند از فرصت هایی که خود دشمن (فارس ها) می سازند یا دشمن خارجی ایران می سازد، بهره برگیرند و ایران را ویران کنند و کشورهای خود را بر اساس خواست و اراده خودشان تاسیس کنند؟
یکی از این فرصت ها که ایران را در لبه سقوط قرار داد و این ملت ها آن را از دست دادند، مجادله ایران در جبهه خارجی و با غربی ها بود.
ایران در این جهه، بطور وحشتناکی در زیر تحریم های بی سابقه بین المللی قرار داشت و توان اداره ممالک را نداشت. خطر چنان تهدیدش کرده بود که راه رهایی از سقوط را در سازش و نوشیدن جام زهری که خمینی نوشیده بود، دید.
فرصت تاریخی دیگر، رویا رویی داخلی سبزها و حاکمیت بود که شرایط بسیار مناسبی را برای ملت ها مهیا کرده بود تا بقچه فارس ها و ایران را بپیچند و برای همیشه به تاریخ بسپارند اما این ملت ها، از این فرصت تاریخی هم استفاده نکردند.
اکنون فرصت مهمی در پیش روی ملل تحت ستم ایران نیست یا اگر هم فرصتی هست، چندان قدرتمند نیست که توانایی برهم زدن معادله سیاست در ایران را داشته باشد. ولی به هر حال، هنوز هم ایران با تحریم های بین المللی، با مخالفت های بین المللی، با موضوع نقض گسترده حقوق بشر، با موضوع حمایت از تروریسم اسلامی در سطح بین المللی و با افزایش مخالفت ملل تورک، عرب، بلوچ، ترکمن، و ... در داخل، ضعف اقتصادی درونی، بیکاری گسترده، نارضایتی عمومی حتی در میان خود فارس ها، نارضایتی کارگران، گسترش تقاضا برای آموزش زبان های مادری و مخالفت های علنی با آموزش زبان های مادری، و ... پیروزی تیم تراختور آذربایجان و کسب جام حذفی، اعتراض لرها و درگیری میان لرها و فارس ها (دلیلش مهم نست، خود بحران مهم است) و ... شرایط را هنوز هم برای استفاده از فرصت ها آماده نگه داشته اند و ممکن است که ملل غیر فارس و تحت ستم بتوانند از این فرست تاریخی استفاده کنند.
شاید مانند 1357 لازم باشد که ملتی با استفاده از شرایط موجود داخلی و بین المللی جرقه انقلاب را زده و مسیر فروپاشی ایران را هموار کند.
2014-02-19
انصافعلی هدایت



















http://www.gunaz.tv/?id=4&vmode=1&sID=2816&lang=2

Monday, September 5, 2016

صدای دوهول بنیاد آذربایجان ... از دور هم خوش نیست



خیلی خوشحالم که اعتراض به سیاست های "بنیاد فرهنگ و ادب آذربایجان" از داخل و از آزربایجان جنوبی شروع شده است.

مردم تورک و بخصوص روشنفکران آزربایجان جنوبی، متوجه حیله و سیاست جدید اما کثیف پان فارثیسم برای از بین بردن هویت تورکی آزربایجان در زیر پرچم و آرم پانفارثیسم: "بنیاد فرهنگ و ادب آذربایجان" شده اند.

فعالان مدنی و روشنفکران آزربایجان دریافته اند که دشمن تورکان و آزربایجان در لباس تازه ای به ما حمله کرده است و هدف دشمن تورکان، قتل عام فرهنگی تورکان است.

دشمن تورکان آزربایجان تصور کرده است که چون قتل عام تاریخ، فرهنگ، زبان، و ... در زیر عنوان "بنیاد ... قتل عام آزربایجان" است، کمترین اعتراض و مخالفتی را در پی خواهد داشت. اما آزربایجان اویاق دیر و دوشمه نین هر حیله سین و ته له سین گورور. آزربایجان دوشمنی هر هانکی دوندا و قئلیقدا اولور اولسون، آزربایجان خالقی ائوز دوشمنین یاخجی تانیز. آزربایجان تورکو دوشمنی اولان فارثیسم بو سفر "بنیاد ..." آدی ایله تورکلر ایله ساواش مئیدانینا گیریب لر.

آزربایجانیان تورک، فهمیده اند که شعارهای خوش صدای "دوهول" وار فارث ها، تنها برای گرفتن رای تورکان بوده است تا در سایه آن آرا، بر تشدید الیناسیون و از بین بردن زبان و تاریخ و تمدن و فرهنگ ما تورکان کوتاهی نکنند!

 امید که مردم تورک آزربایجان دیگر فریب، راست و چپ، اصلاح طلب و محافظه کار، ملا و عامی، دکتور یا مهندس، و  ... را نخورند و بدانند که "فراکسیون ترک" هم بخشی از همان بازی فارثیسم برای خرید وقت کافی، عملی کردن برنامه هایشان برای الیناسیون تورکان و هضم کردن تورکان در معده تعفن فارثیسم است


Sunday, September 4, 2016

فارس نشین = تورک نشین




فارس نشین = تورک نشین
رادیو فردا: ارگان سیاسی پان فارسیسم، با هدف تحریف اخبار


انصافعلی هدایت
تورنتو- کانادا

اصول حرفه ای خبرنگاری بر "بی طرفی" در تولید و در ارسال خبر تاکید می کند.
"رادیو فردا" یکی از رسانه های خبری است که طبق اساسنامه و تاکید دولتمردان آمریکا، باید در تهیه، تولید و انتشار اخبار و پیام های رسانه ای (خبر، تحلیل، گزارش، مصاحبه، طنز، و ... نوشتاری، شنیداری و دیداری) "بی طرف" باشد اما به هنگام بررسی اخبار و مطالب این رسانه، مشاهده می کنیم که این رسانه آمریکایی، در تولید مطالب خود، بی طرفانه حرکت نمی کند و تمامی تولیدات آن با هدف تامین منافع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و ... قوم فارس (در ایران) و در ضددیت با منافع گوناگون ملل دیگر، مانند تورکان، عرب ها، بلوچ ها، تورکمانان، کوردها، لرها، گیلانی ها، مازنی ها و ... تهیه و منتشر می شود.
این روش جانبدارانه، توسط مدیران وسردبیران (بطور مستقیم یا غیر مستقیم) به خبرنگاران، نویسندگان و ادیتورهای رادیو فردا تزریق می شود.
 اگر رسانه ای مانند رادیو فردا، در تولیدات خود  حافظ اصل اساسی خبرنگاری و فعالیت رسانه ای؛ "بی طرفی"، نباشند، این جانبداری به چه معنایی خواهد بود؟
آیا طرفداری رادیو فردا از یک ایده، جریان، نژاد، فرهنگ، تاریخ، اقتصاد، تمدن، باور، دین، سیاست و ... رادیو فردا را "ارگان" و بلندگوی آن  جریان یا ایده سیاسی، فرهنگی، ملی، نژادی، و ... تبدیل نمی کنند؟
آیا رادیو فردا تریبون پان فارسیسم نیست و بر ضد ملت تورک و دیگر ملل در ایران به پروپاگاندای زهرآگین مشغول نمی باشد؟
آیا طرفداری از قوم نژادی فارس در ایران (نه در افغانستان و دیگر همسایه ها)، در همه تولیدات رادیو فردا به معنی مخالفت و اعمال سلیقه سیاسی خاص، در ضددیت با دیگر ملل ساکن در ایران کنونی نیست؟
من، شخصا در باره تولیدات رادیو فردا و گرایش های نژادپرستانه در حمایت از "نژاد فارس" در ایران و در ضددیت با ملل تورک، عرب، بلوچ، تورکمن، کورد و ...، آن هم در همه اقسام از تولیدان رادیو فردا، تحقیق مفصلی را انجام داده و گزارش خود را به گزارشگر ویژه سازمان ملل در امور ایران؛ "دکتر احمد شهید" تقددیم کرده ام.
در این جا نمی خواهم به آن گزارش بپردازم. بلکه هدفم، بررسی خیلی کوتاهی در متن یک مطلب تولیدی در رادیو فردا است.
رادیو فردا در تاریخ 14 شهریویر 1395 گزارشی با محتوای جالبی به قلم آقای احسام مهرابی، تحت عنوان "از«حیدربابا» تا فراکسیون ترک‌زبان‌ها" منتشر کرده است.

این گزارش نسبتا بالا بلند، دارای 38 پاراگراف، 1.517 کلمه و 6968 حرف و دو عکس است.

همان طور که از تیتر نوشته فهمیده می شود، این فراکسیون متعلق به "تورکان" نیست بلکه متعلق به "ترک زبانان" است. یعنی نمایندگان عضو این فراکسیون، در حال تاسیس فراکسیونی برای "تورکان خالص" نیستند بلکه فراکسیونی تاسیس می کنند که از سرزمینی دیگر به ایران مهاجرت کرده اند و دو زبانه می باشند.

می دانیم که عوامل رادیو فردا اهل جمهوری چک نیستند بلکه از ایران یا کشورهای دیگر به آن جا کوچیده اند و بعدها، شهروند چک شده اند. مردم و رسانه های چک به این افراد "چک های فارس زبان" یا " فارس زبان" خواهند گفت. چرا که این افراد اصلن و ذاتا متعلق به چک نیستند ولی بعدا و بنا به دلایلی، تابعیت و شهروندی چک را اخذ کرده اند.

آیا تورکان ساکن جغرافیایی به نام ایران هم مانند عوامل رادیو فردا، مهاجرانی هستند که به تازگی شهروندی ایران را گرفته اند؟ یا برای صدها، بلکه هزاران سال، ساکن آن مناطق بوده و آن مناطق، وطن و سرزمین اجدادی آنان بوده و است؟

آیا این گونه خبر نویسی، توصیف ها و توضیح ها، انکار یک واقعیت (وجود ملتی با نژاد تورک، با زبان تورکی، و در همه جای سرزمینی به نام ایران) نیست؟

آیا نویسندگان این نوع کلمات در رادیو فردا معتقد نیستند که تورکان مهاجر و (شاید) هم اشغالگرانی هستند که روزی، باید اخراج شوند؟

نویسندگان رادیو فردا با بکار بردن این نوع کلمات، در پی القای کدام مفهوم ضد انسانی هستند؟ و چرا بر تکرار این نوع کلمات نژادپرستانه اصرار می ورزند؟

در گزارش جناب مهرابی، کلمه "ترک" 45 بار در قالب ترکیب های مختلف و نژادپرستانه تکرار شده است.

ترکیب "ترک زبان"، 33 بار تکرار شده است که در پی القای مفهومی از نژادپرستی است و تاکید می کند که این افراد "ترک" (تورک) نیستند بلکه هویتی غیر از "تورک" بودن دارند که در اثر نافهمی، هویتشان را از دست داده اند و نمی فهمند که باید هویت اصیل خودشان: "فارس" یا هویتی بدون ریشه تاریخی و جعلی "آذری" را دوباره بدست بیاورند.

نویسنده، شاید عمدا وشاید ناخواسته،  تلاش می کند تا 33 بار بر خواننده خود ضربه بزند که تو تورک نیستی، تورک بودن هویتی ساختگی است که باید از تورک بودنت خجالت بکشی و فرار کنی.

یادم افتاد که وقتی هفت ساله شدم و پا مدرسه گذاشتم، فارس ها برای این که به من تورک، زبانشان را تحمیل کنند، سپاهی دانشی 20 ساله را مامور کرده بودند تا به من و هم سنان من، فارسی را به عنوان زبان اصلیم بپذیراند. نظامی یاد شده، 3 مداد در لای انگشتان دست کوچک من می گذاشت و با قدرت تمام با من دست نامردی می داد و دستم را با قلدریش می فشرد و از گریه گردن من، زجر کشیدن من، خونریزی انگشتانمن، از اشکی که می ریختم، مانند یک شکنجه گر شاهنشاهیش، لذت می برد تا هویت تورکی من را از من خارج کرده و به زور قد بلند و بازویش، هویت فارس را بر من قالب کند.

جالب است، وقتی پا به سن دوران تحصیل در راهنمایی گذاشتم، آقای فرقانی نامی که معلم زبان انگلیسی بود، برای القای انگلیسی بودن به من و همکلاسانم، همان مدادها را لای انگشتان ما می گذاشت و می فشرد.

جالب است که در پی آن همه شکنجه و تحقیری که روا می داشتند، نه توانستند ما را انگلیسی کنند و نه توانستند ما را فارس کنند!

ما علیرغم همه آن شکنجه های جسمانی و روحانی در مدارس دولت فارسیستان، تورک ماندیم و بر تورک بودنمان هم اصرار می کنیم.

حال که من و میلیون ها تورک فریاد می زنیم که ما تورک هستیم، هویت اصیل من و و دیگر تورکان، از نظر رادیو فردا چیست؟ که رادیو فردا ما را تورک زبان می نامد.

باید نویسندگان رادیو فردا توضیح بدهند و بگویند که چرا میلیون ها انسان تورک در سراسر ایران، بر عکس اصرار عوامل رادیو فردا، خودشان را "تورک" می نامند و حتی در مبارزه با "ترک زبان" خوانده شدن خودشان، به خیابان ها می آیند؟ این پدیده ساده ای نیست که رادیو فردا بخواهد برای آن تاریخ جعلی بسازد.

میلیون ها تورک در همه شهرهای ایران شما فریاد می زنند: "هارای هارای من تورکم!" یعنی "فریاد فریاد، من تورکم!" و در راه اثبات هویت تورکی خودشان، کشته هم می دهند تا اثبات کنند که قد، قلم، زبان و نوشتار امثال نویسندگان نژادپرست رادیو فردا، حقیرتر از آن هستند که بخواهند هویت فردی، اجتماعی و تاریخی یک ملت با هزاران سال سابقه تاریخی و تمدنی را تغییر دهند و برای این ملت، هویتی جعلی بسازند.

به هر حال، این شیوه تولید مطلب، در قوانین چک که عوامل رادیو فردا در آن ساکن هستند، قابل پیگرد قانونی نیست؟

آیا این نوع نوشته ها، در چک، در چهارچوب نژادپرستی طبقه بندی نمی شوند؟ آیا رسانه های چک، اجازه انتشار این نوع اخبار با این نوع نگرش نژادپرستانه به نفع یک قوم (مثلا آلمانی ها) و به زیان ملت دیگر (یهودی ها) را می دهند؟

حتم دارم که مجلس سنای آمریکا با چنین واژه های نژادپرستانه ای که عوامل رادیو فردا بکار می برند، بسختی مخالف است.

باید پرسید که چرا به جای ترکیب نژادپرستانه و ضد تورک "ترک زبان" از کلمه ساده "ترک" استفاده نمی کنند؟

به چند نمونه از متن نوشته، دقت بفرمایید و قضاوت بکنید که آیا می شود به جای آن ترکیب توهین آمیز، از کلمه ساده "تورک" استفاده کرد یا نه؟

1. ... نمایندگان ترک‌زبان در هیات رئیسه .

2.  ... عباس دوزدوزانی نماینده ترک‌زبان تهران عضو ...

3. ... یک نماینده ترک‌زبان پس از ۲۸ سال نایب ...

4. ... خود را مدیون نمایندگان ترک‌زبان نبود ...

5. ... در استان‌های ترک‌زبان مطلوب نبوده ...

 6. ... تعداد وزرای ترک‌زبان در کابینه ...

7.  ... از نمایندگان ترک‌زبان اصلاح‌طلب ...

8. ... و نمایندگان ترک‌زبان ناکام می‌مانند ...

9. ... نمایندگان اصولگرای ترک‌زبان از جعفر ...

10. ... برخی از نمایندگان ترک‌زبان به عنوان ...

ترکیب "ترک نشین" هم هشت بار (8) بار تکرار شده است. تعدادی از استان های ایران، دارای اکثریت بیش از 99 درصدی از تورکان هستند ولی برخی از استان ها دارای درصدهای متغییری از ترکیب تورکان با ملل دیگر و از جمله عرب ها، بلوچ ها، تات ها، لرها، گیلکی ها، مازنی ها و ... و فارس ها هستند.

آیا اگر نویسنده رادیو فردا بخواهد در باره فراکسیون فارس ها بنویسد (اگر چنان فراکسیونی تاسیس شود)، باز هم از عین همین واژه در باره فارس ها استفاده خواهد کرد؟

مثلا آیا رادیو فردا خواهد نوشت که فارس زبان های استان طهران، فارس زبان های کرج، فارس زبان های کرمان، فارس زبان های شیراز، فارس زبان های کاشان، فارس زبان های یزد، فارس زبان های خراسان رضوی، فارس زبان های اصفهان، و ...؟

آیا نویسندگان رادیو فردا به هنگام خواندن پاراگراف بالا، همان احساسی را دارند که در نوشتن متن " از «حیدربابا» تا فراکسیون ترک زبان‌ها" و نسبت به تورکان داشته اند؟ یا ناراحت شده و احساس کردند که این نوع نوشتار، در پی آن است تا فارس ها را از متن به حاشیه براند؟ فارس هایی که شاید از هندوستان و شاید هم از روسیه و سیبری و به همراه کوروش، به اینجا کوچیده اند؟

نویسندگان فارس در نوشتار خودشان تلاش می کنند تا با بکار بردن ترکیب های توهین آمیز یا حتی خنثی، در ذهن خواننده و شنوده، تورکان را از متن به حاشیه برانند و تورکان را از کادر اصلی به بیرون هدایت کنند.

عوامل رادیو فردا می خواهند، اهمیت و جایگاه تاریخی، سرزمینی، زبانی، فرهنگی، تمدنی، وطنی تورکان را انکار کنند یا شنونده و خواننده را به آدرسی به غیر از نشانی تورکان بفرستند.

این در حالی است که بنا به احتمالاتی، تعدادی از شنوندگان و خوانندگان رادیو فردا و دیگر رادیو های همطراز آن، از تورکان هستند. عوامل رادیو فردا تلاش می کنند تا آنان را "بی مقدار"، "بی اهمیت"، "ناچیز"، "غیر قابل توجه"، "حقیر"، "محتاج"، "زیر دست"، "پست" و "..." جلوه دهند.

در این حالت، خواننده یا شنونده نا آگاه از تبلیغات زهرآگین پان فارسیسم در رادیو فردا، تلاش خواهد کرد، خودش را از تاریکی و حتی از بخش خاکستری به بخش روشن تر بکشند و این میسر نخواهد بود، مگر این که در تعریف هویت و کیستی خودش، با نویسنده یا مجری برنامه رادیو فردا همرنگ و همنوا شوند. ولی غاقل از این که دوران تئوری "تزریق هویت" به پایان رسده است. دوران "تبادل اطلاعات" و حتی دوران "کامنت گذاری" رسیده است.

با هم به جند مورد از ترکیب "ترک نشین" رادیو فردا که هشت بار (8) هم تکرار شده، دقت کنیم:

1. ... هیئت رئیسه از نمایندگان استان‌های ترک‌نشین بوده‌اند.

2. ... هم نمایندگان مناطق ترک‌نشین تلاش کرده‌اند که ...

3. ... ترتیب استان‌های ترک‌نشین معمولاً ۳۹ کرسی در ...

4. ... فراکسیون مناطق ترک‌نشین برای نمایندگان ...

5. ... موافقان تشکیل فراکسیون مناطق ترک‌نشین اما می ...

6. ... فراکسیون مناطق ترک‌نشین هنوز تشکیل نشده، خبرساز شده و ...

اگر به جمله های ناقص در بالا دقت بفرمایید، خواهید دید که نویسندگان رادیو فردا عامدانه، تلاش می کنند تا هویت جغرافیایی و وطنی تورکان را به زیر تیغ "شبهه" ببرند و به خواننده و شنونده خود القاء کنند که در هیچ جای ایران، تورکان در اکثریت نبوده و دارای وزن هم  نیستند. یعنی تورکان به مثابه آپارتمان نشین و کرایه نشین هستند که یک روزی باید این خانه را تخلیه کنند.

در حالی که می دانیم، تورکان در خاک های تاریخی آزربایجان زیسته اند و این مناطق، وطن و سرزمین آباء و اجدادی تورکان بوده اند.

همان طور که دیگر برادران ما؛ تورکمانان هم در سرزمین های تاریخی خودشان زندگی می کنند.

همچنان که قشقائیان تورک هم حداقل، بیش از پانصد سال در استان های فارس نشین ساکن بوده اند و نمی توان استان فارس، اصفهان و ... را ترک نشین ننامید بلکه استان های فارس نشین به همان میزان که سرزمین فارس ها هست، به همان میزان هم سرزمین تورکان است و خواهد بود.

اگر تورکان قشقایی را "ترک نشین" بنامند، فارس ها هم به همان میزان و در همان مناطق، "فارس نشین" خواهند بود. این مثال در مورد تورکان خراسان، تورکان خوزستان، تورکان لرستان، کرمان، تورکان طهران، تورکان مرکزی، و ... هم صادق است.

رادیو فردا در این نوشته، سه (3) بار از ترکیب "ترک بودن" استفاده کرده است که

1. ... وزارت پزشکیان در دولت محمد خاتمی هم البته با ترک بودنش بی‌ارتباط نبود ...

2. ... راه‌یابی به مجلس می‌شوند و ترک بودن تنها می‌تواند میزان رأی آنها به نسبت به دیگر ...

3. .... وب‌سایت انتخاب ترک بودن امیرآبادی را یکی از دلایل رأی ...

نویسنده یکبار هم از کلمه "ترکی" استفاده کرده است.

با این همه، باید از عوامل رادیو فردا و بخصوص از آقای احسان مهرابی، یک "تشکر" جدی هم بکنم. چرا که مقاله جناب مهرابی حاوی توهین به تورکان نبود.

احتمال می دهم که جناب مهرابی دانسته، نخواسته است تا ما تورکان را "آذری" بخواند. آذری، کلمه ای است که از زمان رضا پالانی (پهلوی) و برای الیناسیون و القای هویتی جعلی به ما تورکان و برای باز تعریف ما و برای انحراف ما از تورک بودن خودمان مطرح شده و می شود.

نویسنده این مقاله بخوبی از میزان حساسیت جامعه و ملت تورک به آن توهین آگاه بوده و با زرنگی تمام تلاش کرده است تا از کنار آن، رد شود.

می دانم که حداقل تعدادی از همکاران جناب مهرابی به وی حمله کرده و او را سرزنش خواهند کرد که چرا در یک مقاله، 45 بار از نام مقدس "ترک" استفاده کرده است؟ و او می بایست، به جای تعدادی از آن ها، از واژه جعلی و ضد تورک، "آذری" استفاده می کرد.

 امیدوارم که این نقد، باعث درک بهتر و تغییر نگرش به موضوعی حساس همچون "تورک" در وی و دیگر همکاران وی بدل شود.

از طرف دیگر، نمی خواهم جناب مهرابی را به نژادپرستی متهم کنم اما می دانم که او هم به مانند بسیاری دیگر از نویسندگان آموزش گرفته در دوران پالانی ها و خامنه ای و خمینی ها، ناخودآگاه، تحت تاثیر آموزش های نژادپرستانه و برتری طلبانه فارس ها قرار گرفته است و رهایی از این آموزش هاس ضد انسانی، بسیار سخت و دشوار است.

    

 

                        

 

 

 

 

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs