Wednesday, May 27, 2009

در نامه سرگشاده ای به سید محمد خاتمی، انصافعلی هدایت در بازه شکنجه ها ، افشاگری کرد




يا غياث المستغيثين
 
حضور رياست محترم جمهوري اسلامي ايران، جناب آقاي خاتمي 

سلام عليكم 


عاليجناب! 


اينجانب، انصافعلي هدايت، روزنامه نگاري كه در 26 خرداد امسال، توسط لباس شخصي هاي تبريز پس از ضرب و شتم، به بازداشتگاه اطلاعات نيروي انتظامي منتقل شدم ، در جريان دستگيري و انتقال من به بازداشتگاه حدود 17 لباس شخصي شركت داشتند كه بيش از 300 ضربه لگد و مشت به من زدند و صد ها بار فحش هاي بسيار ركيكي به من، مادرم و همسرم دادند كه در گزارش ذيل ناچار هستم، عين كلمات آنها را كه در عين بي حيايي گفته مي شد بكار ببرم. همچنين شما در گزارش زير متوجه خواهيد شد كه منظور از "لباس شخصي" در تبريز نيرو هاي بسيجي يا پايگاههاي مساجد نيست . بلكه 90 درصد آنها را كادر پليس در ادارات اماكن نيروي انتظامي ، اداره اطلاعات نيروي انتظامي و اداره مبارزه با مواد مخدر نيروي انتظامي تشكيل مي دادند . 10 درصد بقيه را سپاهي ها و بسيجي هاي ادارات و كارخانجات تشكيل مي دادند. 


عاليجناب! 

ضرباتي را كه اعضاي آموزش ديده پليس كه روي صدها نفر تمرين كرده بودند مي زدند، با ضرباتي كه سپاهي ها و بسيجي ها مي زدند ، بسيار متفاوت است . ضربه هاي مشت و لگد اعضاي لباس شخصي پليس ، تمامي تن را به درد مي آورد اما كمترين اثري از آنها روي بدن باقي مي ماند اما ضربات سپاهي ها و بسيجي ها (در اثر مهارت كم كه نياز به تمرين و آموزش دارند !) ورم و آماس مي كرد يا زخم بر اندام انسان مي انداخت . 


عاليجناب ! 

قبل از شروع به داستان ، بهتر است در مورد قاضي هاي رسيدگي كننده هم جمله هايي را عرض بكنم (اگرچه هنوز دممان در تله آنها گير مانده است.) هيچ كدام از قاضي ها يا بازجو ها از ما نپرسيدند كه چرا چشم ، صورت، چانه ، سر و پيشاني يا بدن شما ورم و آماس كرده و كبود شده است؟ نپرسيدند كه چرا اندام هاي شما زخمي و كبود شده است ؟ نپرسيدند كه چه كس يا كساني شما را چنين ناجوانمردانه مورد آزار و اذيت قرار داده اند؟ نپرسيدند كه آيا با اين وضعيت آش و لاش ، مايليد به پزشك يا پزشك قانوني معرفي شويد ؟ نپرسيدند آيا از كس يا كساني شكايت داريد؟ حتي شك نكردند كه ممكن است (اين لباس شخصي هاي يزيدوش و شكنجه گر) اين لباس شخصي ها بدون هيچ دليلي افرادي را پس از ضرب و شتم ، بازداشت كرده باشند و خودشان هم پي برده باشند كه افرادي ، هيچ نقشي نداشته اند اما چون مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند بايد پرونده اي داشته باشند و مدتي در بازداشت و زندان بسر برند تا علايم جراحت بدن آنها التيام يابد . شاهد اين ادعا ، احكام اوليه اي است كه توسط قاضي هاي اعزامي از دادگاه انقلاب ، پس از بازجويي هايي اوليه در اداره اطلاعات ناجا صادر شد. طبق اين احكام ، تعداد زيادي از جوانان مردم بايد حدود 30 يا 31 خرداد با وثيقه هاي كمتر از 5 ميليون تومان آزاد مي شدند اما چون اندام آنان علايم وحشيانه ترين و حيواني ترين ضربات لباس شخصي هاي پليس را داشت تا 22 تير ماه در زندان بسر مي بردند. 


عاليجناب! 

بايد عذر مرا بپذيريد، اگر قلم من گاهي (در ميان سطرها) به فحش و لجن آلوده مي شود. چون اگر فقط يك "دوه ديزي" (زانو) به خايه هاي شما زده مي شد و آتش از چشمان شما فوران مي كرد، ديگر آرام و اصلاح طلبانه نشسته و به بي ادبي قلم من نيشخند نمي زديد و صد البته براي انجام اصلاحات عميق در سازمان هاي زير نظر قوه مجريه همت مي گذاشتيد . در صورتي كه 17 – 18 تن مرا با بيش از 300 ضربه ، با كيسه بوكس اشتباه گرفته بودند . از طرف ديگر اصرار من براي اعزام به پزشكي قانوني (توسط قاضي آبي زاده ) آب در هاون كوفتن بود!... بگذريم! صبح 26 خرداد به من خبر رسيد كه دانشجويان از ساعت يازده به بعد، در حمايت از دانشجويان دانشگاههاي تهران و ديگر شهرها، در داخل دانشگاه تبريز دست به اعتراض خواهند زد.من به عنوان يك خبرنگار فارغ التحصيل اين رشته از دانشگاه و داراي كارت خبرنگاري از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و اداره كل فرهنگ و ارشاد آذربايجان شرقي ، به همراه چند خبرنگار ديگر، خود را به داخل دانشگاه رساندم و تا ظهر شاهد جريان بودم اما تا ظهر ، اعضاي حراست دانشگاه اغلب خبرنگاران را شناسايي كرده، از دانشگاه اخراج كردند. ما خبرنگاران ، باهم قرار گذاشتيم كه حدود ساعت هفت (7) عصر ، همگي باهم در دفتر يكي از آنان جمع شده و به جلو دانشگاه تبريز برويم. اگر حادثه و اعتراضي بود، كار قانوني و حرفه ايمان را انجام بدهيم و اگر نه، كمي گردش كرده و برگرديم. حدود ساعت هفت بود كه من به ميدان ساعت رسيدم . يكي از مديران جرايد با من تماس گرفت و خبر داد كه جلو دانشگاه تبريز شلوغ است. من به محل قرار با ديگر خبرنگاران نرفتم و به جلو دانشگاه رفتم اما به ديگر همكارانم خبر دادم: جلو دانشگاه شلوغ است. من رفتم. شما هم بياييد. 


ابتدا در جلوي در دانشگاه چند تن از همكاران و دوستان را ديدم. سپس براي اين كه به كل ماجرا مسلط باشم، به دنبال محل مرتفعي گشتم . پل روگذر دانشگاه از همه جا مرتفع بود و به همه اطراف تسلط داشت. وقتي به طرف پل حركت كردم، مدير كل امور اجتماعي استانداري آذربايجان شرقي و يكي از فرمانداران را در نبش غربي در دانشگاه تبريز ديدم . پس از سلام و عليك ، كمي شوخي كرديم. من به روي پل رفتم. بسيار مناسب بود و من به كل جريان مسلط بودم اما ناگهان به فكرم رسيد كه ممكن است ، يكي ، آدم را هل داده و از بالاي پل، به خيابان پرت كند. پشيمان شدم . در روبروي دانشگاه تبريز، حاشيه رود (مهرانه رود) را حدود 4 – 5 متر بلند تر از ديگر نقاط ساخته اند و به صورت پاركي براي تفريح درآورده اند . آنجا هم به صحنه دانشگاه ، جلو در دانشگاه (كه مردم اجتماع كرده بودند) و به خيابان ورودي به داخل شهر كه لباس شخصي ها در آن اجتماع كرده بودند و قدم مي زدند، مسلط بود. موقعيت نه چندان استراتژيك! هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه ديگر همكاران خبرنگارم هم از راه رسيدند . ما در مورد اين كه چند دسته در آنجا جمع شده اند با هم صحبت كرديم: 1 – دانشجويان و ماموران لباس شخصي كه در محوطه دانشگاه و پشت در و نرده ها اجتماع كرده بودند . 2 – ماموران لباس شخصي و دانشجويان و جوانان عادي كه در پياده رو و خيابان جلو دانشگاه جمع شده بودند. 3– سربازان ضد شورش (حدود ساعت 20/7 ) رسيدند. 4 – لباس شخصي هاي اداره اطلاعات ناجاي تبريز، اداره اماكن ناجا و اداره مبارزه با مواد مخدر ناجا. 5 – تعداد اندكي (حدود 10% لباس شخصي ها) سپاهي پاسدار و بسيجي كارخانجات و ادارات. 6 – تعداد بسيار اندكي خبرنگار. 7 – البته از ادارات و سازمانهاي مختلف هم افرادي در آنجا حضور داشتند هنوز ساعت هفت و نيم (30/7) نشده بود كه يك دسته پنج نفره از لباس شخصي هاي ناجا از پياده رو جلو سراشيبي حاشيه مهرانه رود به طرف شرق از جلو ما گذشتند. يكي از آنها با اشاره انگشت و چشم و ابرو مرا به ديگران نشان داد. من به ديگر دوستان خبرنگاران گفتم: بياييد از اين محل برويم. آنها مرا به هم نشان دادند. آنها مرا خواهند زد. 


ديگر دوستان به من خنديدند و دستم انداختند: آنها با ما چه كار دارند! اگر هم بخواهند بزنند ، كساني را خواهند زد كه شعار مي دهند. تو به توهم توطئه دچار شده اي ...با آن كه يقين داشتم كه ((كتك)) را خواهم خورد اما از نظر رواني در موقعيتي قرار گرفتم كه نتوانستم به تنهايي از آنجا خارج شوم و البته اين به نفع من تمام شد . چرا كه حدود 15 تا 20 روز بعد كه در انفرادي اداره كل اطلاعات استان آذربايجان شرقي بسر مي بردم ، صداي جواناني را مي شنيدم كه به تازگي بازداشت شده بودند . آن هم نه به نام معترض يا سياسي! بلكه با نام قاچاقچي مواد مخدر يا سارق از خيابانها و محل كارشان دستگير كرده و به آنجا منتقل كرده بودند. ساعت حدود هفت و سي دقيقه عصر بود. ما روي نيمكتي نشسته بوديم و من مي خواستم با خودنويس ((پاركر)) شعارهايي كه از جلو يا درون دانشگاه به گوشمان مي رسيد را بنويسم . ناگهان متوجه 7 – 8 نفر شديم كه از پياده روي جلوي ما ، سر بالايي چمن را به طرف ما هجوم مي آورند. بعضي از همكاران كه ايستاده بودند، چند قدمي فرار كردند اما من نتوانستم از جايم بجنبم. اول فكر كردم، اگر فرار كنم به معني اين خواهد بود كه من آشوبگر هستم. دوم اين كه آنها براي گرفتم من، حريص تر خواهند شد . سوم اين كه چون هدف آنها را از قبل مي دانستم ، پس از فرار من فايده اي نخواهد داشت. به جاي خود نشستم. تنها راهم اين بود كه فرياد بزنم "من خبرنگارم" تا هم آنها و هم ديگران متوجه من بشوند و اگر مرا زدند يا با خودشان بردند، عده اي در جريان چگونگي دستگيري من قرار بگيرند تا ماجرا در زير ابر نماند. اولين كسي كه به نيمكت رسيد و با مشت و لگد (دوه ديزي) به جان من افتاد ، رئيس اداره اماكن نيروي انتظامي ، آقاي ايمان نژاد بود . هنوز او دو سه ضربه نزده بود كه 6 – 7 همراه او به جانم افتادند. "تو خبرنگاري؟!" "گه خوردي" "مادر قحبه" . "دهنت را مي قاپم" "پدر سگ" و ... به همراه مشت و لگد به من گفته مي شد و هيچ گوشي به فرياد هاي من: "خبرنگارم" "بابا من خبرنگارم" "آقا افسر ميدان كيه و كجاست" و ... بدهكار نبود. ما با دو سه نفر از آنها روي سرا شيبي حاشيه رودخانه غلت خورديم و بقيه نيز با ما آمدند تا در كنار جدول بتوني چمن ها ، متوقف شديم . چند نفر دستهايم را گرفتند و بقيه بدنم را به رگبار پوتين ها و كفش ها و مشت ها گرفتند . تا اين لحظه تعداد آنها از 15 نفر گذشته بود. هر كس به نوبت جلو مي آمد و يك بخش خاصي از بدنم را نشانه رفته ، چند مشت و لگد مي زد و خود را به عقب مي كشيد و نفر بعدي با قيافه جديد، جاي او را مي گرفت. او بخش ديگري از سر و صورت يا بدن مرا آماج حملات خود قرار داده و فحش مي داد . 


در اين ميان ، جواني زردانبو كه معاون اداره اطلاعات نيروي انتظامي با نام "سرهنگ روستا" است، خودش را به اين جمع رساند. او در حالي كه به فك هاي من از چپ و راست مي زد ، مي گفت: "داششاقلاريوي كسه جه يم . (خايه هايت را مي برم.) سري بعد كه نوبت او رسيد ، نجوا كنان كه من به طور واضح مي شنيدم، گفت: "خبر مي دهي ها؟ اگه گذاشتم توي اين شهر بماني؟! تا شش ماه مي كشمت!"نمي دانم چه طور شد (چون من را پشت به چمن ها و رو به آسمان ، دراز كشانده بودند و فقط صورت آنها را كه مرا مي زدند و بخشي از آسمان را مي ديدم (كه ابري بود) يك جوان چهار شانه با لباس سرمه اي (كت و شلوار) ، بدون ريش و سبيل مرا از چنگ آنها بدر آورد و روي نيمكتي كه در سه چهار متري اتاقك پليس راهنمايي و رانندگي بود ، نشاند و دست در شانه من انداخت و گفت: هدايت قورخما! (هدايت نترس!) اشتباه شده است . فرياد نزن ! اينها نمي دانستند تو خبرنگار هستي ! نگران نباش! الان به خانه ات مي روي ...هنوز سخنان او، جمله اش را تمام نكرده بود كه يك مردي با موهاي جوگندمي ، لاغر كه من او را در اداره مبارزه با مواد مخدر ديده بودم كه خود نيز معتاد است (تصور مي كنم) از ميان 15 – 16 نفري كه در يكي دو متري نيمكت جمع شده بودند ، با عصبانيت به طرف من برگشت و در حالي كه مشت خود را گره كرده بود و چشم مرا نشانه رفته بود، گفت: "مادر قحبه! من اگه تو را نقام، ديگه هيچي؟ پدر سگ... "چند ضربه به اطراف چشم من زد . بقيه هم برگشتند . در حالي كه من در گوشه نيمكت، گير افتاده و در بغل آن مرد جوان شيك پوش بودم (روز سوم بازداشتم وقتي از ملاقات مادر، همسر و دخترم در محوطه اداره گذرنامه برمي گشتم و تازه چشمانم را بسته بودند، صداي او را شنيدم كه مي گفت: بابا اين هدايت خبرنگار است. بي خودي او را گرفته اند . او فقط شلوغ كرده و "من خبرنگارم و افسر ميدان كيه و كجاست" را گفت. من را بردند من صداي او را نشنيدم.) گويا در گوشه رينگ افتاده بودم. (يك نكته را به هنگامي كه در كنار جدول سيماني افتاده بودم و آنها مرا مي زدند فراموش كردم.) يكي از آنهايي كه دستها و بدن مرا گرفته بودند تا تكان نخورم و عكس العملي نشان ندهم، سرم را در ميان پنجه هايش گرفت و سرم را بالا آورد. من نمي دانستم براي چه اين كار را مي كند اما صداي ايمانزاده را شنيدم كه روي من خم شده بود، گفت: "يوخ! باشين جدوله وورما ! (نه سرش را به جدول نزن!)هر كس بود، سرم را كج كرده به چمن كوبيد . نمي دانم همان جوان 35 ساله شيك پوش بود يا كس ديگري ، به من رحم كرد و گفت: بونو راهنمايينين اتاقينا آپارين! بونو اولدورمه سينلر! (اين را به اتاقك راهنمايي ببريد تا اين را نكشند!) 


من را يك جوان چاق ريشو كه داد مي زد بايد سپاهي ، از لشكر 31 عاشورا باشد (او را در لشكر ديده بودم) به همراه يك نفر ديگر از روي نيمكت بلند كرده و در حاليكه هم خودشان مي زدند و هم بقيه از پشت مي زدند ، مرا به داخل اتاقك پليس راهنمايي بردند. وقتي من جمله آنها را شنيدم كه براي نجات من، مرا به آنجا مي بردند، چقدر خوشحال شدم. اما وقتي به داخل اتاقك رسيدم ، آنها و يكي دو نفري كه بعد به اتاقك آمدند، تا آنجا كه خسته شدند، مرا زدند. من ، براي اين كه احساسات مذهبي آنها را تحريك بكنم، بارها گفتم: بابا مسلمانلار منه بير ليوان سو وئرين! (اي مسلمانها برايم يك ليوان آب بدهيد.) اما دريغ از احساس مذهبي كه در آنها باشد و يا به ياد حسين تشنه لب بيفتد!بعد از مدتي ، آنها به هم گفتند: به دستهاي اين دستبند بزنيد . دستهايش را بالاتر بگيريد تا همه ببينند و او را به كلانتري ببريد. دستهايش را بالا بگيريد تا او را نكشند!دستهايم، براي اولين بار، حلقه هاي استيلي دستبند را به دور خود ديدند. در حالي كه بر سر و صورتم مي زدند و خون از لبها، دندانها و دماغم به روي لباسهايم مي ريخت و هر كس از راه مي رسيد، از پشت لگدي حواله لاي پا هايم مي كرد ، مرا از دكه پليس بيرون آوردند. كمي پياده رفتيم. آنها از پياده بردن من پشيمان شدند . جلو يك اتومبيل سواري عبوري را گرفتند و سه نفري در صندلي عقب نشستيم . در اتومبيل علاوه بر راننده ، يك جوان هم بود . راننده پرسيد: اين بدبخت چه كرده؟ مرد پاسدار(؟) پاسخ داد: اين مادر قحبه ، خبرنگار راديو بي. بي. سي، راديو آمريكا و راديوفردا است . او خبرهاي ايران را به مريم رجوي قحبه مي دهد. اين جاسوس است. به ايران خيانت مي كند و ...راننده تاكسي ساكت شد . نمي دانم چه شد كه نظر آن جوان را جويا شدند. او در پاسخ به آنها، به عقب برگشت و يك "پيفوزي" نثارم كرد. اما ترس از مردمك چشمانش و التماس هم ، از آنها مثل اشك ، مي تراويد. همانجا او را بخشيدم. به جلو پاسگاه (كلانتري يازده) در فلكه دانشگاه رسيديم. آنها وقتي مرا از اتومبيل پياده مي كردند ، به هم گفتند ، همان طور كه وقتي از اطاقك پليس بيرونم مي آوردند (گفتند): سرش را بپوشان! از اين يكي عكس و فيلم مي گيرند ... آبرويمان را مي برند!يكي از آنها كتم را از پشت گرفته و روي سرم چرخاند و سر مرا در زير آن پنهان كرد. در حالي كه وقتي سوار اتومبيلم مي كردند، دست روي سرم گذاشته بودند و تا آنجا كه ممكن بود، سرم را به زير خم كرده بودند. 


مرا به داخل ساختمان كلانتري و انتهاي راهرو طبقه همكف بردند. در آنجا و در كنار دو جواني كه به ديوار تكيه داده بودند، به ديوار تكيه دادند. تازه يادشان افتاد ، از وقتي كه از اتومبيل مرا پياده كرده اند ، مرا نزده اند. خيلي ناراحت شدند و به جان من افتادند. آن پاسدار، فقط به چشمهاي من مي زد.نمي دانم چند دقيقه گذشت كه سرهنگ روستا و معاون مواد مخدر(؟) (من پس از آزادي وي را در اداره اطلاعات نيروي انتظامي ديدم.) هم وارد كلانتري شده، يك راست به سراغ من آمدند.نمي دانم چند دقيقه اما براي من به اندازه طول تاريخ حيات بشر در كره خاكي طول كشيد ، آنها در اين مدت مرا زدند. هر چهار نفري ولي به نوبت. در هر نوبت (حداقل) 4 – 5 ضربه . يك لحظه خايه هايم ، شكم ، سر و صورت من فرصت استراحت نمي يافت. ناگهان پاسدار به سراغم آمد و انگار كه مي خواهد با مشت خود كيسه بوكس 80 كيلويي را از زمين به هوا پرت كند، مشتي به ميان قفسه سينه و روي قلب من زد. نفسم بريد. تا آن لحظه و حتي تا وقتي به اداره اطلاعات نيروي انتظامي منتقل شدم ، چنان ضربه اي را نچشيده بودم . نفسم بند آمد . اشك در چشمانم جمع شد . متوجه شده بودم كه احساس مذهبي ندارند . اما شايد به مأموران اداره كل اطلاعات استان احترام بگذارند و حتي شايد تصور بكنند كه من همكار مخفي آنها هستم و به دنبال پرس و جو بروند و تا مدتي دست از زدن من بكشند ! (اين فكر تازه اي بود )به دنبال هر ضربه مشت ، خودش را به حدي عقب مي كشيد كه مشت او از مسافت طولاني تر ، با ضربه و سرعت بيشتر ، به من بخورد . در ميان ضربه هاي مشت ا و، در حالي كه بريده بريده نفسم بالا مي آمد و انگار يك دانش آموز كلمات را بخش مي كند ، نجواكنان گفتم : م ... حمـ ... مدي ! < با م ... حم ... مدي تماس بگير !گفت : محمدي كدام خري است ... گفتم : در ... اداره اطلاعات ... محمدي و دو تن ديگر از حدود 2 سال پيش ، هر از گاهي يكبار ، مرا به طور دوستانه بازجويي مي كردند . آنها به من قول داده بودند ، اگر روزي در ايران خطري متوجه من شود ، به من كمك خواهند كرد . اما روند جريان در 28 روز اقامت در انفرادي و زندان ( 28 روز در سلول انفرادي ماندم ) ، آنها به هيچ قول و قراري پايبند نيستند . حتي به ديدن من نيامدند . اگرچه هم از زندان ، هم در اداره اطلاعات استان كه يازده روز و نيم در آنجا بودم ، خواستار ديدن آنها شدم . تنها يكي از آنها در اداره اطلاعات به بازجويي من آمد كه در همان جلسه اول ( اولين ديدارمان در ستاد خبري ) با هم كنتاكت داشتيم. او به من گفت :" من به آنها گفته ام كه هدايت به من اعتماد ندارد" و من حرف او را تاييد كردم . 


بعد از مدتي كه از تمرين بكس خسته شدند ، سرهنگ روستايي به سراغ جيبهاي من آمده، ابتدا موبايل من با گوشي زيمنس SL45 را برداشت و آنگاه ، كارت خبرنگاريم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ، كارت خبرنگاريم از اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي ، و كارت عضويت دايم و افتخاريم در بانك خون ، كارت سپهر ( كارت عابر بانك صادرات ايران ) ، خودنويس پاركر و خودنويس وطني كه پسرم براي سالروز تولدم به من هديه داده بود ، مقداري پول ، (عينك و كلاسورم در لحظه اوليه حمله در كنار حاشيه مهرانه رود افتاده بودند ) را برداشت و ضبط كرد . تلفن همراهم بارها و بارها زنگ زد . سرهنگ روستايي به شماره ها و نامها نگاه مي كرد و خاموش مي كرد . تلفن خاموش نمي شد و دوباره و دوباره زنگ مي زد . يك بار سرهنگ روستايي خسته ، به سراغ من آمد . گوشي را كه زنگ مي زد ، جلو من گرفت تا شماره را ببينم و بعد گفت : تورو به ناموست ، بگو از كجا زنگ زده اند ؟ گفتم : از منزل . خانم است . گفت : تورو به ناموست ؟ گفتم : آره ديگه ! تصور كردم كه گوشي را مي دهد تا من با همسرم صحبت بكنم. اما نداد . مرا از كلانتري بيرون آوردند . دو نقر ديگر هم كه كتك خورده بودند و شاهد كتك خوردن من بودند ، را نيز با من بيرون آورند . عين فلسطيني هايي كه اسير اسرائيلي ها شده اند ( صد رحمت به اسرائيلي هاي صهيونيست و رفتارشان با مسلمانان فلسطين !! ) باز هم "مواظب باشيد عكس و فيلم نگيرند ! " و كتم را به سرم چرخاندند و در حياط كلانتري سوار يك پيكان سواري كردند . به ما دستور دادند ، دولا شده و در پشت صندلي هاي جلو ، خودمان را به زير صندليها خم كرده و خودمان را از نظرها پنهان كنيم . هر سه ما را از مسيرهاي پر پيچ و خم به خيابان صائب و اداره اطلاعات نيروي انتظامي بردند . از در اداره گذرنامه وارد كرده و به آن اداره بردند . وقتي وارد محل بازداشتگاه شديم ، مشخصات ما را نوشتند و براي اولين بار ، پيرمردي كه كمتر از سوم راهنمايي سواد داشت و ما را انگشت نگاري مي كردند ، به من اجازه داد ، آب بخورم . شير آب در انتهاي رديف سلولها قرار داشت . لبهاي من از تشنگي خشك شده بود . سر و صورتم خونين بود و لبهايم به هم مي چسبيد . سر و صورتم و گردنم را شستم و آبي خوردم . لعنت بريزند و ... ! آمين ! بعد از انگشت نگاري ، مرا با دو تن ديگر به يك سلول انداختند . اين دو نفر همانهايي نبودند كه از كلانتري با من آورده شده بودند . چند دقيقه نگذشته بود كه سرهنگ ابراهيمي كه چاق است و بازجوي من در اطلاعات ناجا بود ، آمد و آنها را با من ديد . با پس گردني آنها از سلول من بيرون برد . من از آن لحظه تا 22 تير ماه كه آزاد شدم ، تنها و در انفرادي بودم . البته جز زماني كه ما را مثل لوبياي درون كنسرو ، در يك ميني بوس بدون صندلي به روي هم ريخته و به زندان تبريز بردند و تا ظهر با آنها بودم تا انگشت نگاري و عكاسي شد و فرمها تكميل گرديد و يك سرباز چند فحش ناموسي بارم كرد وقتي از حياط گذرنامه ، وارد حياط اطلاعات ناجا مي شديم ، لباس شخصي همراهمان گفت : از اين لحظه ، مهمان ما هستيد . 


از آن لحظه تا ساعت 30/3 روز 29 خرداد كه به زندان تبريز منتقل شديم و حدود ساعت 8 صبح به ما صبحانه دادند ، يك لقمه نان به ما ندادند . هر چه اصرار كرديم ، حتي از بازجوها خواستيم و زماني كه تيمسار عيني باهر ، فرمانده پليس آذربايجان شرقي به بازديد از بازداشت شدگان آمد و من جريان را به او گفتم ، باز هم كسي به ما تكه ناني نداد . تنها از دادن آب گرم شير ( آن هم مبادا اسراف شود ) خودداري نمي كردند . شب مرا به كلانتري 15 در خيابان پاستور برند و به ماموران آنجا سفارش كردند كه نبايد كسي مرا ببيند . يا با من تماس بگيرد . يا با من صحبت بكند . مرا به سلول انفرادي انداختند كه ققط يك موكت بسيار كثيف و نازك داشت . كف آن صاف نبود و آنقدر چاله و چوله براي شكنجه بازداشتي ها داشت كه انگار آدم در جاي پر از سنگ ، دراز كشيده باشد ، اذيت مي كرد .نيمه شب آمده ، چشمانم را بسته و به اداره اطلاعات ناجا و به زير زمين بردند . باز جويم به دنبال آن بود كه من به كدام راديوها ، تلويزيونها ، خبرگزاريها ، روزنامه و مجله هاي خارجي خبر مي دهم و چه مبلغي دريافت مي كنم . به نظر او و ديگران ، من از بابت دادن خبر به خارجي ها صد هزار دلار داشتم و علامت ثروت من ، اتوي كت و شلوارم و كمربند شانه اي (آسكي) من بود . يادآوري مي كنم ، آنها وقتي مي خواستند مرا از اتاقك پليس راهنمايي در جلو دانشگاه به كلانتري يازده منتقل بكنند ، متوجه شدند كه من كمربند ندارم و به جاي آن از كمربند شانه اي (بندك) استفاده مي كنم . اين اولين دليل "وابستگي " من به آمريكا بود و البته مجازات آن مشت و لگد بيشتر پاسدار قسم مي خورد كه من در عمرم يك لحظه هم كار نكرده ام و مي زد . ( چون بندك داشتم ) . كشف بعدي آنها از "بي درد بودن " من در داخل همان اتومبيل سواري اتفاق افتاد كه مرا به كلانتري يازده مي آورد. آن كشف بسيار مهم كه سند محكمتري از جا سوسي و وابستگي من به آمريكا و رجوي بود ، اتوي كت و شلوارم بود كه از نظر آن دو ، "پنير را مي بريد ! " و باز هم كتك بيشتر . سوالهاي بعدي ، بيشتر در حاشيه آن دور مي زد كه من اخبار دروغ به خارجي ها مي دهم و هدفم تحريك مردم عليه جمهوري اسلامي است. ولي يك جمله هم از اخباري كه من در سالهاي فعاليتم داده بودم و اغلب سازمانها، از جمله پليس آنها را ضبط و پياده مي كردند را نمي توانست به عنوان شاهد ادعاي خود ارائه كند. قاضي هم مثل او، ادعا مي كرد و دليلي نمي آورد. 


پرسشهاي بعدي به حمل چاقو توسط من مربوط مي شد كه خنده دارترين موضوع تاريخ زندگي من بود . چون من در جمهوري اسلامي از ترس اين كه برايم اتهام درست مي كنند ، چند كار را انجام نمي دهم : 1_ حتي وقتي به كوه و جنگل مي روم ، چاقو بر نمي دارم . چون ممكن است ، در مسير ، پليس ، بسيج يا سپاه ما را بگيرد يا بازرسي كند . وقتي چاقويي پيدا كرد، مي تواند يك خبرنگاري كه به راديوهاي خارجي خبر مي دهد را به دام بياندازد . 
2_ من چاي نمي خورم . از زمان شاه هم نمي خوردم . چون فكر مي كنم، توطئه گران هميشه براي متهم كردن ما خبرنگاران به دنبال سرنخهاي بي ربط هستند تا اگر روزي دستگير شديم، از آنها عليه ما خبرنگاران و نويسندگان استفاده كنند. مثلاً آنها مي توانند شما را در حال نوشيدن يك ليوان چاي نشان داده و شما را متهم به نوشيدن عرق و الكل بكنند . 
3_ من با سيگار مخالفم و از مصرف آن بيزارم و تا حدودي هم به دود آن حساسيت دارم . من تصور مي كنم ، اگر آنها بتوانند (پليس يا هر ارگاني كه سند سازي مي كند ) يك سندي از مصرف سيگار عليه شما پيدا كنند ، در روز مبادا، مي توانند، آن را نشانه دودي ، معتاد و ترياكي بودن شما ، اعلام بكنند . 
4_ آخرين مورد ، مسايل جنسي و عشقي است كه مهمترين مسئله اخلاقي و مهمترين سلاح عليه ما نويسندگان است و من جز رابطه كاري ، با هيچ جنس مخالف ، رابطه اي ندارم . چه برسد به هم جنس. 


روز اول ، توجه چنداني به اسهال خود نداشتم . اما شب دوم در كلانتري 15، متوجه شدم كه به اسهال خوني و خونريزي شديدي ، مبتلا شده ام . با اصرار من ، ماموران كلانتري ، چند بار با مسئولان اداره اطلاعات نيروي انتظامي تماس گرفتند . آنها دير وقت آمدند و مرا به درمانگاه شبانه روي كوثر در نصف راه تبريز كه متعلق به پليس است ، بردند. ماموران پول وزيت مرا نمي دادند. درمانگاه هم معرفي آن اداره را نمي پذيرفت و من هم پولي نداشتم . بالاخره ، پزشك درمانگاه كه افسر هم بود ، پذيرفت كه مرا رايگان معاينه كند و وقتي متوجه شد كه يك خبرنگار به آن شكل آش و لاش شده است ، خنده اش گرفت كه پس چه كسي در امان مانده است ؟ !پس از معاينه ، يك آمپول به باسن من تزريق كرد و دو نوع قرص نوشت . كمي بعد ، حالم بهتر شد. تا اين لحظه (از كلانتري تا درمانگاه) دستبند نداشتم . چون حالم به حدي زار بود كه از نظر هر دو مامور ، نمي توانستم فرار كنم اما از اين لحظه به بعد ، وقتي مي خواستم به توالت بروم ، اول همه جاي آن را (سوراخ و سمبه ها ) بررسي كردند و سپس اجازه دادند به توالت بروم .سپس به دستهايم دستبند زده ، به كلانتري برگرداندند . داروها را به افسر نگهبان دادند . روز سوم ، در اداره اطلاعات ناجا و انفرادي بودم . ناگهان يكي پشت دربچه در ظاهر شد. جواني خوش قيافه و خندان و مرا "آقاي هدايت " خطاب كرد. آن قدر خوشحال شدم كه يكي مرا شناخته است . پريدم و سلام كردم و دستم را دراز كرده ، دست دادم . او خودش را "آبي زاده" ، قاضي شعبه اول دادگاه انقلاب معرفي كرد.باز هم خوشحال شدم و اين را به او گفتم : "چرا دير آمده ايد . ولي خوش آمده ايد . من خيلي وقت است ، منتظر شما بودم و هستم ."در همين يكي دو دقيقه از او خواستم كه "مرا به پزشكي قانوني معرفي كند ." اين دليل خوشحالي من از ديدن او بود كه سوال كرده بود . او پاسخ گفت : "تازه رسيده ام . بگذار ببينيم ، چه كار مي كنم. " و بعد ، رفت .بعد از مدتي مرا به پيش قاضي بردند تا او بازجويي كند . فقط در داخل سلول چشمانمان باز بود و هر وقت مي خواستند ما را از سلول خارج بكنند ، چشمانمان را "محكم" مي بستند . تازه در صندلي روبروي ميز قاضي نشسته بودم و سه قاضي و منشي را در روبروي خود مي ديدم كه سرهنگ ابراهيمي ، بازجويم ، وارد اتاق شد و به سرباز دستور داد ، چشمان مرا بسته و از اتاق خارج كند . من در سالن ، روي زمين و رو به ديوار نشسته بودم . بعد از حدود 10 دقيقه (؟) ابراهيمي بيرون آمد و دستور بردن من به اتاق را صادر كرد . 


در اين مدت قاضي كاملاً توجيه شده بود. قاضي خيلي خنده رو بود و مي گفت : "ما بايد با هم بحث كنيم . " كمي بحث كرديم . بعد در سه چهار سوال ، همان سه اتهام " تبليغ عليه نظام" "مصاحبه با راديوهاي خارجي" و "حمله با چاقو به پليس" مرا مطرح كرد. من هر سه را رد كردم و اضافه كردم كه 2 (دو) اتهام اول من مطبوعات هستند و بايد در دادگاه مطبوعاتي رسيدگي شود . همچنين بر اعزام من به پزشكي قانوني تاكيد كردم كه در اثر ضرباتي كه به خايه هاي من ، سر ، دندانها و چشمان من وارد شده است ، ممكن است "در آينده" بيمار شوم . قاضي گفت : براي آينده مي خواهي ! گفتم : بله . گفت : ببينم چه مي شود .الان سرمان خيلي شلوغ است . مي بيني كه !مرا به همان سلول برگرداندند . كمي بعد، سربازان به سلول ها آمده و بازديد سردار عيني باهر، فرمانده نيروي انتظامي آذربايجان شرقي را به سلولهاي انباشته از دانشجويان و جوانان، خبر دادند . من بارها در مصاحبه خبرنگاران با وي شركت داشتم و او مرا مي شناخت و تصور مي كردم او به من كمك خواهد كرد . براي او ، در سلول مرا باز كردند . او و دو سه تن ديگر در چهارچوب در جا گرفتند . ترس سراپاي وجودم را گرفت . يكي از آنها سرهنگ روستايي قسم خورده به قتل من بود. با تيمسار باهر دست دادم .او تعجب كرد كه مثلاً از ديدن من در آنجا يكه خورده است . پرسيد: تو در اينجا چه كار مي كني ؟ گفتنم : از اينها (همراهانش را نشان دادم ) بپرس . گفت : حتماً كاري كرده اي كه گرفته اند . گفتم : چه كار بايد بكنم ؟ من خبرنگارم و مثل پليس ، به وظايف قانوني و حرفه اي خودم عمل مي كردم . باهر كه خود روزگاري با سرهنگ روستايي و در اداره اطلاعات ناجا خدمت مي كرد ، آرامش خود را از دست داد و خوي اصلي خود را با بيان اين جمله ها نشان داد : كار خبري مهم نيست . مهم اين است كه با چه نيتي و به كجا خبر مي دهيد ؟ او فتواي خود را صادر كرده بود و افراد زير فرمان او جراُت بيشتري يافته بودند. من كتك بيشتر را براي خود، بچشم گرفتم و پاسخ دادم : تيمسار! شما اين اسلحه را گرفته ايد تا امنيت من را كه وظايف قانوني خودم را انجام مي دهم، تامين كنيد. شما نه قانونگذار هستيد و نه قاضي كه حكم صادر بكنيد .او تاييد كرد كه كار آنها تامين امنيت ما است . سپس برگشت ، برود . گفتم : تيمسار يك مسئله بسيار مهمي مانده . برگشت . گفتم : تيمسار ! وقتي اتهام يك قاتل يا هر كسي اثبات مي شود و او مجرم ناميده مي شود و به زندان مي افتد ، در زندان شما موظف هستيد به او دو وعده غذاي گرم و يك وعده غذاي سرد بدهيد . چنين نيست ؟ 


گفت : چرا؟! اينجا هم بايد بدهند . گفتم : در اين سه روز، يك لقمه غذا به ما نداده اند . عيني باهر برگشت و به صورت زرد روستايي حنايي نگاه كرد. روستايي گفت : تيمسار ! بازداشتي ها بايد از جيب خود بخورند!تيمسار گفت : نه . بايد به اينها غذا داده شود . سپس رو به من كرد و گفت : دستور مي دهم ، بررسي كنند .دوباره برگشت و از من فاصله گرفت . دوباره و با صداي بلند، او را صدا كردم و گفتم : يك خواهش خصوصي هم دارم . آمد . گفتم : اين آقا (سرهنگ روستايي حنايي را نشان دادم ) در كلانتري يازده(11) همه وسايل من شامل ... گرفته است . لطفاً شما آنها را از وي بگيريد. من مي آيم و آنها را از شخص شما تحويل مي گيرم . رنگ زرد روستايي ، زردتر شد . گويا دزدي او رو شده بود . تيمسار اين قول را به من داد و مثل اين كه ديگر خسته شده بود ، دور شد . وقتي از راهرو دو سلول رديف (لاين) سلول من ، به راست پيچيد، اولين فرمان تنبيه من از طرف سرهنگ روستايي ، صادر شد.سربازي آمده و دربچه كوچك روي در كه تنها روزنه ارتباط من با ديگر دستگير شدگان بود را بست . ترس به جانم ريخت . كمي بعد يكي از افسران آمده دريچه را باز كرد و به من نگاهي انداخت و رفت. اين هم يكي از كساني بود كه من را زده بود . دريچه باز ماند. كمي بعد ، سربازي آمد تا آن را ببندد. با ترس به او گفتم : آنها مرا خواهند كشت ! تو را به جان مادرت ، خواهرت و ... به قاضي آبي زاده خبر بده كه من بايد يك مطلب مهم را به او بگويم . گفت : نمي توانم . به ما اجازه نمي دهند به پيش او برويم. هر چند بار آن سرباز آمد، از او خواهش كردم . بعد از مدتي سرهنگ ابراهيمي آمد . از او هم خواهش كردم. بعد از چند ساعت ، بازگشت و گفت : قاضي گفت ، بعدها او را خواهم ديد . هر چه لازم باشد ، بعدها مي گويد. وقتي به توالت بردند يا وقتي بعد از ظهر همان روز به ملاقات مادر ، همسر و دخترم در حياط اداره گذرنامه مي بردند ، همه (اغلب) كساني را كه مرا زده بودند، در حال عبور و مرور در آنجا بودند را ديدم و ترس من بيشتر و بيشتر شد. فكر نمي كردم ، همه آنهايي كه مرا زده اند، كادر اين اداره باشند . اما بودند . واي بحال من ! كسي كه چشمان مرا باز كرد و به من توضيح داد كه خانواده ام به ديدن من آمده اند هم يكي از آنها بود. مادرم ، همسرم و دخترم را در يكي دو قدمي او ديدم و با آنها صحبت كردم . به مادرم گفتم : من فقط به هنگام دستگيري و انتقال به اين محل، بسيار زياد كتك خورده بودم. در اينجا كتك نخورده ام اما از اين به بعد مي ترسم . بسيار نگران هستم. آنها مرا خواهند زد. من نگران جانم هستم . آن مامور ناراحت شد و به ملاقات پايان داد . وقتي مرا از در وارد حياط اداره اطلاعات كرد كه پرده اي برزنتي در آنجا بود و بايد آنجا چشمان مرا مي بستند ، من از چادر رد شده ، وارد حياط شدم . در آنجا بود كه چند تن ديگر از ضاربان لباس شخصي را كه در حياط بودند، شناختم . وقتي چشمم را مي بستند ، پيرمردك مو جو گندمي بي سوادي هم از راه رسيد كه جزو ضاربان بود و شروع به پرخاش و آماده كردن دست و بال خود براي زدن من كرد : تو فكر مي كني كي هستي ؟ خيلي برزگي ؟ تو عددي نيستي و ... من عذرخواهي كردم و گفتم : من عددي نيستم . شما راست مي گوييد... 


نمي دانم چه شد كه مرا نزدند و چشم بسته به سلولم بازگرداندند. من از مادرم خواسته بودم تا از راديو بگويند ، جان من در خطر است و مصرانه مي خواهم مرا به زندان تبريز منتقل كنند . اين گستاخي من ، گوز بالاي گوز شده بود . يكبار كه سرباز به من سركشي كرد ، گفت : نگران نباش! به طور حتم اينها نمي توانند تو را بكشند اما در مورد زدنت ، نمي توانم چيزي بگويم . اگر به زيرزمين بردند و خواستند بزنند ، چشمانت را ببند و همه عضلاتت را سفت كن . ديگر مهم نيست !بعد از چند ساعت كلنجار با خودم ، ترس را از خودم بيرون كردم و آماده شدم تا كتك مفصلي را تحمل كنم اما با خودم گفتم ، نبايد قبل از آن ، خودم را با خيال شكنجه ، آزار بدهم . بايد اذعان كنم كه من قهرمان نيستم و اغلب اوقات ، ترس به سراغم مي آمد . اين مواقع ، آن زمانهايي بود كه مرا براي بازجويي مي بردند .چه در آنجا ، چه در اداره كل اطلاعات . وقتي مي خواستند ، مرا به بازجويي ببرند ، شاشم مي گرفت و از خودم متنفر مي شدم اما نمي شد جلو ترسم را بگيرم . دستان من بسته بود و متهم . دستان آنها باز بود. بازجو و لباس شخصي پليس، بودند . مي زدند . بعد هم پرونده سازي مي كردند كه او به ما حمله كرده است و كسي هم به سخن من توجه نمي كرد . مگر مي شود ، پليس را رها كرده و به سخن يك شهروند متهم ، توجه كرد ؟ مگر اصلاً متهم ، انسان هم هست ؟ حقوقي هم دارد؟ تنها شيوه پليس براي مدرك سازي "اعتراف " يا اقرار متهم است و پليس از اسناد ديگر، كمتر استفاده مي كند. براي وادار كردن متهم به بازكردن زبانش و اقرار ، تنها يك راه و آن هم ، "زبان زور" ، كافي است . من در زندان داستانهاي جواناني را كه با چندين روش شكنجه شده و دهان به اقرار "ناكرده ها" را شنيدم كه مو برتن آدم سيخ مي شود . بخصوص در اداره آگاهي پليس ، روشهاي قرون وسطايي و حتي پيشرفته و غير انساني تر از آنها، رواج دارد . "جوجه كباب " ، "به پا 24 ساعته"، "سواري بر محور لاستيك اتومبيل"، "آويزان كردن برعكس "، "آويزان كردن صليبي"، "خايه آويز" ، "جك اتومبيل در ميان پاهاي به هم بسته" و ... را مي توان نام برد . كتك زدن با كابل يا با تسمه پروانه اتومبيل، فلك كردن و ... از روشهاي بسيار ساده اقرار گيري است . در دو روز آخري كه در اطلاعات ناجا بودم ، چند بار كيسه پلاستيكي حاوي مواد غذايي به من داده شد : "اين هم غذاي امشب تو" و من تصور كردم ، يكي از ماموران از جيب خود ، آنها را برايم مي خرد اما وقتي چندي بعد، نماينده حقوق بشر اسلامي به ملاقات من (در زندان ) آمد ، متوجه شدم كه آنها طوري آن مواد غذايي را به من مي دادند كه من متوجه نشوم آنها را خانواده ام يا دوستانم برايم ارسال كرده اند . ساعت حدود 30/3 صبح 29/3/82 ما را به زندان تبريز منتقل كردند . هنوز ظهر نشده بود كه مرا از دانشجويان و جوانان هم اتهاميم جدا كردند و در ميان دو بند "اطفال" و بند "جوانان در اتاقي ، به طور انفرادي ، محبوسم كردند. قرار شد كه به من روزنامه ، كتاب و يك راديو بدهند و به نگهبانان توصيه كردند كه هر وقت من بخواهم به حياط بروم و قدم بزنم يا به توالت بروم. در اين اوقات ، بايد جوانان و اطفال به بندهاي خودشان بروند . 


با اين حال، من رابطه بسيار محدودي با هر دو گروه پيدا كردم . آنها به من خبر دادند كه از دو روز قبل ، اين اتاق براي تو آماده شده است و ما در انتظار زندانيان سياسي بوديم . از همان روز اول ، به پيروي از يك نوجوان زنداني، همه مرا "دايي" مي خواندند . چند روز بعد ، هيات و قضات دادگستري براي بازديد به زندان آمدند . مرا از سلولم بيرون آورده و در بهداري پنهان كردند. قاضي آبي زاده مرا در آنجا نيافته بود و سراغم را گرفته و در بهداري پيدايم كرد. به او از دست يك سرباز بي ادبي كه همان لحظه هاي اول ورودمان ، به من فحش هاي ركيك داده بود ، شكايت كردم اما نام سرباز را نگفتم . او رفت و در ميان همه افسران و سربازان و حتي مسئول بندها، ولوله انداخت . آمدند و مرا به سلولم بردند . قاضي به همراه دادرس نقوي و يك مرد ريشوي بلند قدي ، دوباره به ديدنم آمد. به او گفتم كه از راديو ، روزنامه و حمام و عينكم خبري نيست و قول داد كه دستور لازم را خواهد داد اما تا آخر حبسم ، دستور او افاقه نكرد. چون ، زندان دولت جداگانه اي دارد . 8/4/82 و در ساعت 30/17 بود كه ترس از كتك و شكنجه، باز هم به سراغم آمد. چون سرباز گفت : بدرقه داري . گفتم : به كجا؟ گفت: پيش قاضي. باور كردني نبود. وقتي به افسر نگهباني خارج از زندان رسيدم ، دو نفر را ديدم . يكي از آنها ، با سواد و آقا به نظر مي رسيد، معلوم شد كه به پيش قاضي نمي برند اما مگر ممكن بود ، نيروي انتظامي چنان فرد با شخصيتي را در استخدام داشته باشد اما شايد هم اين از آن ورقهايي بود كه پليس رو نكرده بود . مهر خروج به كف دستمان زدند و ما هم محلي را كه نمي دانستيم چيست و چه نوشته است ، انگشت زديم و با ماموران بيرون آمديم . من بودم و يك دانشجو . هر دو در ترس و نگراني . با هم هيچ صحبتي نكرديم و در انتظار سرنوشت شوم ، به حياط زندان آمديم .به دستور آنها لباس (پيراهن ) زندان را در آورده و يك روپوش ضخيم آبي رنگ بقالي را به تن كرديم . پاترول از زندان خارج شد. از مقابل دادگستري گذشت . اتوبان چايكنار را پيش گرفت . از آبرسان و روي پل باقر خان گذشت و ... دل ما ريخت . هيچ كدام از چهار نفر حرف نمي زديم . وقتي به طرف خيابان حافظ پيچيديم ، نفس راحتي كشيدم و لبخندكي به روي لبهايم نشست . به نيروي انتظامي نمي رفتيم ! وقتي به طرف باغشمال پيچيدم ، آنها از ما خواستند ، پيراهن زندان را به سرمان كشيده ، پشت صندلي خم شويم و پنهان شويم . داخل حياط پياده شديم و ما را وارد ساختمان كردند . پيرمردي با محبت دستم را گرفت و به سلول انفرادي برد . همان سلولي كه شماره شناسنامه من بر پيشاني آن بود . 0222 كمي بعد برگشت. عينكت را بردار برويم.من عينك ندارم. رفت و يك پارچه با كش آورد كه عينك ناميده مي شد. آن را به روي چشمانم زدم. مرا با خود برد . وقتي ايستاد و كمي عينكم را بالا كشيد. در روبروي من يك صندلي فلزي بازودار بود . او انگشت مرا گرفت و انگشت نگاري كرد و به سلولم برگرداند . اين سومين بار بود كه انگشت نگاري شده بودم . در نيروي انتظامي ، در زندان و در اداه كل اطلاعات استان . 


فرداي آن روز، مرا با عينكم بردند . وارد اتاقي شدم. وقتي عينكم را برداشتند ، خود را در اتاق عكاسي يافتم . شماره اي به گردنم آويختند كه شماره 815 را داشت . شماره زندان براي عكاسي 6 (شش) رقمي بود و نتوانستم حفظ بكنم . فكر مي كنم 323485 (شايد هم نبود.)ساعت حدود 22 روز بعد ، براي بازجويي رفتم . اتاق كوچك با دو صندلي پشت سر هم. در صندلي جلو نشستم و كمي عينك را به بالا زدم . بعد از حدود 35 _ 40 دقيقه طولاني ، در باز شد و بازجويم سلام كرد و صندلي را برداشت و جلو من گذاشت . او را مي شناختم . يكي از سه بازجويم در اداره اطلاعات بود . بال و پر در آوردم . بالاخره يكي را شناختم . او به من دكتر مي گفت و من به او حاجي چون هميشه نام او را آن گونه شنيده بودم . خودماني صحبت كرديم و من جريان دستگيري و بازجويي و پزشك قانوني نبردنم را به او گفتم . شايد انتظار كمكي داشتم . او در پايان از من خواست كه به طور فرماليته ، به سه چهار سوال از همان سوالهايي كه جواب داده بودم، (فردا) پاسخ كتبي بدهم . قبول كردم و براي اولين بار معجزه اي رخ داد و يك بازجو به من گفت : به خانواده ات تلفن كرده اي ؟ جواب من نه بود. گفت : پس الان يك تلفن بكن. تلفن كردم . خيلي خوشحال شده بودم . اينها را فرشته اي در مقابل پليس يافته بودم . مگر چه كرده بود ؟ جز يك جو محبت و يك تلفن ؟ و همان سوالهاي پليس و قاضي را پرسيده بود . در اينجا به ما اين امكان را دادند كه از وسايل بهداشتي و حمام استفاده بكنيم. شب فردا، بازجويي كتبي بود. به چهار سوال جواب دادم . دو سه روز بعد به دو سوال پاسخ دادم و در 16/4 به چهار سوال ديگر جواب دادم كه خصمانه بود . البته هر سه بار با خانواده صحبت كردم . يكي از سوالها از من مي خواست ، متعهد شوم تا به رسانه هاي خارجي (بيگانه) خبر ندهم . اما من نپذيرفتم . چون يا قانون در كشور وجود دارد يا ندارد . وقتي قانوني باشد ، من خود را ملزم به اطاعت از آن مي دانم اما اگر قانوني نباشد ، تعهدم از روي ترس خواهد بود و وقتي بيرون بيايم ، تاثيري نخواهد داشت . از طرف ديگر ، آنها مي توانند از طريق قاضي حكمي صادر كرده و حق اجتماعي فعاليت من در اين رشته را لغو كنند تا من نتوانم ، فعاليت خبري داشته باشم. اين جواب من بود .البته بازجو از يك دستورالعمل شوراي عالي امنيت ملي كشور براي عدم مصاحبه با راديوهاي خارجي سخن به ميان آورد من پاسخ نوشتم كه اگر چنان چيزي وجود داشته باشد ، من از آن پيروي خواهم كرد. از جمله از تغيير كار من ، صحبت به ميان آمد . من پيشنهاد كردم با توجه به رشته تحصيلي و تجربه 13 ساله من ، مسئوليت روابط عمومي شهرداري را به من بسپارند. سكوتي به بحث حاكم شد و مسئله دم بريده ماند. در 16/4 بود كه خانواده به من گفتند كه در 15/4 قاضي دستور ملاقات حضوري صادر كرده بود . آنها به اتاق 37 زندان (متعلق به اداره كل اطلاعات بود ) مي روند . مسئول اتاق به آنان مي گويد كه هدايت 4 روز قبل (11/4) آزاد شده است . من در رد اين مسئله كوشيدم و حتي به آن مامور اطلاعات در زندان ، بدو بيراه گفتم و متوجه شدم كه بازجويم ناراحت مي شود اما چيزي نمي گويد . حدس مي زدم كه چون به همكارش بدو بيراه مي گويم ، ناراحت مي شود اما وقتي آزاد شدم، متوجه شدم كه آن بيچاره مظلوم شده و من در حق او جفا كرده ام . ظهر 18/4 مرا به دادگستري آوردند . قاضي مرا نپذيرفت . به اطلاعات برگردانده شدم . 19/4 (پنج شنبه ) مرا به زندان آورده و تحويل مقامات زندان دادند. آنها مرا به همان سلول در كنار اطفال بردند . كودكان (نوجوانان ) و جوانان به حياط ريختند و نگراني خود را از گم شدن من و خوشحاليشان از بازگشتنم اعلام كردند . 


شب همان روز، از زندان به خانه تلفن كردم . آنها گفتند كه شنبه مرا با وثيقه آزاد خواهند كرد . وثيقه اي كه قاضي براي من اشاره كرده بود ، حدود 300 ميليون تومان بود . من مخالفت كردم . شنبه رسيد و چشمم به در ماند . بارها ساعت را از نگهبانها پرسيدم . چون ساعتم را در اداره اطلاعات خراب كرده بودند . البته از من امضاء گرفتند كه سالم است . سرم درد نمي كرد كه به چند سوال ديگر و اضافي غير مربوط، پاسخ دهم . امضاء كرده ، انگشت زدم .شب هنگام ، نامم جزو "بدرقه ها" به پيش قاضي ، در ليست بود . مثل روزهاي ديگر، آن شب هم خوابم نبرد. شبهاي ديگر، چند ساعتي (2 ساعت ) مي خوابيدم اما آن شب يك دقيقه هم نخوابيدم. ساعت 7 صبح 22/4 با ميني بوسي به دادگستري آوردند و بالاخره آزاد شدم .در لحظه آزادي ، افرادي را ديدم كه روز بازجويي در اطلاعات ناجا، قرار وثيقه اندكي براي آنها مقرر شده بود و ما كه به زندان منتقل شديم ، تصور مي كرديم ، روز شنبه آزاد خواهند شد . روز بعد از آزادي ، با دستوري كه قاضي داده بود ، به اداره اطلاعات ناجا مراجعه كرديم . گفتند وسايل شخصي مرا كه سرهنگ روستايي گرفته بود ، به همراه پرونده، به قاضي تحويل داده اند . به هر دو قاضي شعبه 2 و يك مراجعه كردم . چنان نبود . آقاي نقوي كه دادرس شعبه دوم است، گفت : فردا برو به اطلاعات نيروي انتظامي و وسايل شخصي ات را بگير ! من تلفن كردم . چون يكي از فاميلها فوت كرده بود ، فرداي آن روز نرفتيم . روز بعد به اتفاق دخترم و پسر عمويم كه يكي از افسران بازرسي نيروي انتظامي است ، به آنجا رفتيم. تازه وارد حياط گذرنامه شده و با سرباز دكه اداره اطلاعات صحبت كرده بوديم كه يك جوان حدود 30 _ 32 ساله با بي سيم آمده ، به دو سرباز داخل دكه پرخاش كرد كه چرا صفرعلي هدايت را به داخل ساختمان راه داده ايد . آنها (افسران ارشدتر داخل ساختمان ) زنگ زده و داد و فرياد راه انداخته اند. سربازها دست و پايشان را گم كردند . من گفتم : من هدايت هستم . با پرخاش گفت :برويد بيرون آقا ! از ساختمان و حياط بيرون برويد و در پياده رو منتظر باشيد!من و دخترم برگشتيم . پسر عمويم كه هميشه مخالف من بود و نيروي انتظامي را طفل معصومي مي شناخت ، مكثي كرد . مامور از او پرسيد : تو كه هستي ؟ چه كار داري ؟ پسر عمويم خودش را معرفي كرد، چنان صداي او اوج گرفت كه فكر كردم تمامي غرور پسر عمويم براي خدمت در ناجا، مثل شيشيه اي شكست و دو نيمه شد.وقتي بيرون مي آمديم ، سرهنگ ابراهيمي آمد و گفت كه تنها يك كيف شما و موبايليتان در پيش سرهنگ روستايي بوده است كه موبايل را نمي دهيم و براي بررسي بيشتر داده ايم. هيچ چيز ديگري پيش سرهنگ روستايي نيست . من هر چه از كارت بانكي و كارتهاي خبرنگاري صحبت كردم ، او منكر شد . ما دممان را روي كولمان گذاشتيم و بيرون آمديم . اين آتش از گور سرهنگ روستايي كه وقتي در جلو ساختمان ايستاده بوديم ، وارد ساختمان شد، برخاسته بود .پسر عمويم به من گفت : تو نبايد ديگر به اين اداره بيايي . با قاضي صحبت بكن يا با فرماندار تا آنان موضوع را حل كنند. سپس به كلانتري 15 رفتيم . خيلي به ما احترام كردند. برعكس نيروهاي لباس شخصي آن سه مركز كه قبلا نام برده ام ، حتي در روزهاي بازداشت در كلانتري 15 و حتي لحظه هاي كتك خوردنم در كلانتري 11 ، افسران و درجه داران رسمي و در لباس نظامي را مي ديدم كه مي ترسند به ما نگاه كنند اما دلشان به حالمان مي سوخت. در حد توان و اختياراتشان به من و ديگران احترام مي گذاشتند . 


اين گزارش خلاصه اي بود از آن چه بر سر من آمد. اميدواريم در آينده نه چندان دور، مشروح اين حوادث را در كتابي گردآوري كنم . در پايان به استحضار مي رسانم : سرهنگ روستايي مرا تهديد كرده است . من از هم اكنون و پيشاپيش به حضور شما شكايتي را تقديم مي كنم و اعلام مي دارم: اگر من در خيابان يا هر جايي تصادف بكنم يا اعضاي خانواده ام تصادف بكنند ، اگر كسي، يكي از ماها را بدزدد، گلوله اي به سمت ما شليك شود ، از كوهي يا صخره اي سقوط بكنيم يا چافويي به ما بخورد و ... هر اتفاقي بيفتد ، عامل آن (عاملان) همكاران و مزدوران سرهنگ روستايي و ايمان نژاد هستند و آنها بايد محاكمه شوند .آيا در اين كشور هم مثل كانادا ، مردان و زنان و دولتمرداني پيدا مي شوند كه از حقوق انساني ما دفاع كننديا اين كه بايد آرزو بكنيم، اي كاش تبعه كانادا يا هر كشور ديگري بوديم! 


يا غياث المستغيثين
 
با تقدم احترام و ادب
 
انصافعلي هدايت

 روزنامه نگار مستقل و آزاد از تبريز 



Wednesday, September 10, 2003
 

هدايت، روزنامه نگار تبريزي، از نیروهای لباس شخصی به دادسرای نظامی آذربایجان شرقی هم شکایت کرد: داد مرا از قانون شكنان و جلادان بستانيد






ژورناليست پئيمان پاكمئهر تبريزدن يازير 

پيمان پاك مهر- روزنامه نگار در تبريز
 
Pakmehr88@hotmail.com
 
Tel,fax:0098 411 5531723
 


انصافعلي هدايت ؛ روزنامه نگار در تبريز ، كه در 26 خرداد82 ، در جريان اعتراضات دانشجويي دانشگاه تبريز از سوي 18 لباس شخصي( شناخته شده ) مورد ضرب وشتم قرار گرفته و 300 مشت ولگد به وي زده و 28 روز در سلول انفرادي محبوس بود شكايت نامه سرگشاده اي به دادسراي نظامي آذربايجان شرقي مي نويسد. 
پس از جريان اصابت ضربه جسم سخت ! به جمجمه خبرنگار عكاس ، خانم زهرا كاظمي ، رييس جمهوري ايران از وزراي خود مي خواهد تا با كار گروهي موضوع را بررسي كنند . در اين ميان ، انصافعلي هدايت روزنامه نگار تبريزي با ارسال شكايت نامه اي به رييس جمهوري ايران كه بازتاب وسيعي در رسانه ها و افكار عمومي داخلي و بين المللي داشت به تشريح و افشا لباس شخصي ها و ضرب و شتم كنندگان خود پرداخته و آرزو مي كند خبرنگار ايراني الاصل كانادايي بود تا رييس جمهور به نامه وي پاسخ داده و دستور پيگيري و شناسايي متخلفين را صادر كند . ولي رييس كميسيون اصل 90 مجلس و نيز كميسيون حقوق بشر اسلامي و سازمان گزارشگران بدون مرز مدافع حقوق روزنامه نگاران در سرا سر جهان با سرعت و جديت موضوع را پيگيري مي كنند . 
اين روزنامه نگار پس از آنكه - هيچ - پاسخي از رييس جمهوري پاسخگو دريافت نمي كند جهت احقاق حق خود رو به قوه قضاييه و دادسراي نظامي آذربايجان شرقي آورده و خواهان احقاق حق شده است . 
متن كامل شكايت نامه به شرح زير آمده است : 


به نام خداوند عادل
 
رياست محترم دادسراي نظامي آذربايجان شرقي 

سلام عليكم 



با تقديم احترام ‘ به استحضار مي رساند اينجانب انصافعلي هدايت ؛ روزنامه نگاري هستم كه در26 خرداد سالجاري توسط لباس شخصي هاي اداره اطلا عات نيروي انتظامي آذربايجان شرقي ، مورد ضرب و شتم قرار گرفتم . 

17- 18تن از اعضاي آن اداره ، اداره اماكن و اداره مبارزه با مواد مخدر در ضرب و جرح من شركت داشتند. اين 17- 18تن مامور بيش از 300 (سيصد) ضربه مشت و لگد در مقابل دانشگاه تبريز و در كلانتري 111 (فلكه دانشگاه) ، از سر تا پاي من زدند و به فريادهاي من ،، من خبرنگارم ،، هيچ توجهي نكردند . آن ها ده ها بار من و اعضاي خانواده ام را به باد ركيك ترين و زشت ترين توهين ها و دشنام ها گرفتند. اين ماموران ، در زير فرمان سرهنگ روستايي و سرهنگ ايماني نژاد قرار داشتند . ممكن است ، من روزي از خطاي آن 15 - 16 مامور بگذرم اما از قانون شكني ، توهين و ضرب و شتم توسط اين دو ، نخواهم گذشت . 

سرهنگ روستايي همان كسي بود كه مرا به مرگ و بريدن آلت تناسلي من تهديد كرد . او براي عملي كردن تهديد خود6 ماه به من فرصت داده است . او بايد نام آن 15 - 16 مامور زير فرمان خود را به خاطر داشته باشد و اگر فراموش كرده است ، مي تواند از ليست ماموران اعزامي آن روز به جلو دانشگاه ، استخراج كرده و به محضر دادگاه ارائه كند . من چهره همه آن ها را به خاطر دارم. 

سرهنگ روستايي ، همان كسي است كه بدون صورت جلسه ، اموال مرا نيز از جيب هايم خالي كرد كه شامل : 
1- سيمكارت تلفن همراهم با شماره 09134122384 
2 - گوشي تلفن همراه زيمنس اس ال 45 
3 - كارت خبرنگاريم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي 
4 - كارت خبرنگاريم از اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي 
5 - كارت عضويتم در بانك خون تبريز 
6- كارت اعتباريم از عابر بانك بانك صادرات 
7- دو خود نويس 
8- كلاسور با مقداري كاغذ 
9- عينكم 
10- مقداري پول نقد مي شد . 

من به عنوان خبرنگاري كه به وظيفه شغلي و قانونييم عمل مي كردم و پليس ، بايد امنيت من و همكارانم را تامين مي كرد ، شكايت خود را از آن 17 - 18 مامور ( كه امضا’ چند تن از آنها در پرونده ام موجود است) تقديم نموده و خواستار رسيدگي به شكايت هاي زير هستم : 

1- افراد لباس شخصي پليس با استناد به كدام حكم قانوني مانع از انجام كار من شدند . در حالي كه من در حين انجام ،، جرم مشهود ،، نبودم . و چرا به فرياد هاي ،، من خبرنگارم ،، من توجه نكردند ؟ 

2- آنها با استناد به كدام قانون يا مجوز ، الف: بيش از 300 ضربه مشت و لگد به من زدند؟ ب: دهها بار به من فحش هاي ركيك و ناموسي داد ند؟ 

3- با چه مجوزي چشمان مرا بسته و به شكل بدي ( بدتر از سربازان اسراييلي ) بارها در شب و روز ، مرا جا بجا كردند ؟ 

4- آن ها با كدام مجوز ، سه روز مرا در بازداشت انفرادي اداره اطلاعات پليس نگه داشتند ؟
 
5- چرا پليس در اين سه روز از دادن و ارائه حداقل امكانات زنده ماندن ( حقوق قانوني هر بازداشتي ) خودداري كرد ؟ چرا آنها در اين سه روز ، درخواست هاي مكرر مرا در باره’ غذا ، ناديده گرفتند ؟ آيا با اين حال ، ديگر حقوق قانوني من را مراعات مي كردند ؟ و به من اجازه مي دادند، از حقوق انساني خودم حرف بزنم ؟ يا درخواستي بكنم . 

6- آن 17 - 18 نفر با چه مجوزي مرا آن قدر زده بودند كه خون ريزي داخلي داشتم؟ به طوري كه پس از اصرار من ، مرا به پزشك بردند . 

7- چنان فشار رواني شديدي به من آمده بود كه هر بار به سراغ من مي آمدند ، شاشم مي گرفت ؟ 

8- چرا وقتي به سردار عيني باهر در مورد وضع غذا (ندادن دو وعده غذاي گرم و يك وعده غذاي سرد بر اساس قانون) اعتراض كردم ، ايشان رسيدگي نكرد ؟ آيا وي به خاطر اين كوتاهي نبايد محاكمه شود ؟ 

9- من در اثر كتكي كه خورده بودم ، براي حفظ جانم و براي بهانه ندادن به لباس شخصي هاي پليس براي زدن من ، از اصرار بر حقوق خودم ، مي گذشتم . اما چرا پليس از يادآوري و دادن حقوق من خودداري كرد ؟ و در باز جويي ها از من نپرسيدند ، تا بدانند كه چه كسي يا كساني مرا چنان زده اند ؟ چرا از من نخواستند تا ضاربان را شناسايي كنم؟ مگر پليس مسئول تامين امنيت شهروندان و كشف جرم و مجرم نيست ؟ پس چرا هيچ سوالي در اين مورد از من نكرد ؟ 

10- چرا مرا به پزشكي قانوني براي معاينه و اعلام ميزان و شدت ضربات ، اعزام نكردند ؟ آنها با اعزام نكردن من به پزشكي قانوني ، مي خواستند چه چيزي را پنهان كنند؟ آنها مي خواستند آثار ضرب و شتم مرا پنهان كنند تا سردار عيني باهر به عنوان فرمانده پليس آذربايجان شرقي ، اين روزها بتواند ادعا كند ،، كه او مورد ضرب و شتم قرار نگرفته است . در غير اين صورت ، بايد به پليس اصرار مي كرد و در بازجويي ها مي نوشت تا او را به پزشكي قانوني بفرستند . ،، يا بگويند : او چه مدركي در دست دارد كه نشان دهد ، كتك خورده است ؟ 

11- پليس چرا مي خواست تا براي من يك جرم ،، چاقو كشي و حمله به پليس ،، بتراشد ؟ چرا بازجويم سعي مي كرد ، با استناد به صورت جلسه لباس شخصي هايي كه من را زده بودند، اين اتهام را بگردن من بگذارد ؟
 
12- اگر من متهم يا مجرم بودم (سردار عيني باهر تلاش كرده تا همه دستگير شدگان و من را جزو اراذل و اوباش و چاقوكش معرفي كند) ، چرا اين اتهام ( چاقو كشي ) از پرونده من حذف شد ؟ ( در مرحله نهايي و قبل از آزادي از بازداشت موقت ) 

13- آيا پليس لباس شخصي و آنهايي كه من را زدند ، من را در بازداشت انفرادي نگه داشتند ، از دادن غذا خودداري كردند ، به من و خانواده ام فشار طاقت فرساي رواني وارد كردند ، در سلولهاي انفرادي بي نور ، كثيف و بدون وسايل استراحت نگهداشتند ، بايد بدون محاكمه و مجازات ، حق دارند قانون را بشكنند و آزاد بگردند ؟ 

14- آيا آنها مي توانند ، اين همه شكنجه به من بدهند و دو اتهام اصلي من را در بازجويي ها : 1 - تبليغ عليه نظام 2 - مصاحبه با راديوهاي خارجي عنوان كنند؟ يعني اين همه شكنجه بخاطر دو اتهام مطبوعاتي ؟ كه بايد در دادگاه مطبوعات و با حضور هيات منصفه رسيدگي مي شد ؟ 

15- با وجود دستور قضايي شعبه دوم دادگاه انقلاب ، هنوز اداره اطلاعات ناجا از دادن وسايلي كه از من برده اند ، خودداري مي كند. 

عاليجناب ! 

از شما مصرانه مي خواهم ، داد من و خانواده ام (كه 28 روز در فشار رواني و عصبي قرار گرفتند) را از ماموران بدتر از جلادان و از اين قانون شكنان بستانيد ! و صريحاّّّّّ اعلام بفرماييد ، چه ميزان ظلم به من و خانواده ام شده اسث و چگونه قابل جبران است ؟
 
عاليجناب ! 

از هم اكنون مصرانه از حضرت عالي خواهش مي كنم ، رسيدگي و تحقيق در مورد اين پرونده را به ،، پليس ،، واگذار نكنيد . در غير اين صورت ، من از هم اكنون ، رسيدگي به اين شكايت را از شما پس مي گيرم . چرا كه اداره اطلاعات ناجا مهمترين و قدرتمندترين اداره آن سازمان است . و هيچ محقق وابسته به پليس ، آنها را چنان كه لازم است ، بازجويي و محكوم نخواهد كرد . چون از قديم گفته اند: هيچ گوسفندي دم بچه خود را لگد نمي كند . 

در پايان ، به استحضار مي رسانم : با وجود همه پنهانكاري هاي پليس تبريز ، تعدادي انسان شريف آماده هستند تا در دادگاه حاضر شده و ديده هاي خود از وضعيت من در آن روزها را به استحضار برسانند و شهادت بدهند . 
با تقديم احترام 
انصافعلي هدايت 


گيرندگان : 
1- رياست محترم قوه قضائيه 
2- رياست محترم جمهوري 
3- رياست محترم دادگستري آذربايجان شرقي 
4- كميسيون اصل 90 قانون اساسي مجلس شوراي اسلامي 
5- رياست محترم كميسيون حقوق بشر اسلامي 
6- رسانه هاي خبري 



Friday, September 12, 2003

گونئی آذربايجانين فرهنگی، ایجتیماعی و ایقتیصادی دورومو ايله موختصر تانيشليق

تبريز: انصافعلی هدايت 


مطبوعات فئستيوالي، اورميه ده: 


ايرانداكي گونئي آذربايجان شهرلرينده ياييلان 53 فقره نشریياتين فئستيوالي 1380 نجي گؤنش ايلي بهمن آيينين 24 وندن 30 ا قدر باتي (غربي) آذربايجانين مركزي ساييلان اورمو شهرينده كئچيريلدي. تبريزده ياييلان (( شمس تبريز)) و ((احرار)) طرفيندن كيمسه بو فئستيوالدا ایشتراك ائتمه ميشلر، نیيه كي احرارين يايينماسي ايران محكمه لري طرفيندن ياساق اولوب و شمس تبريزىنين ده محكمه سي داوام ائتمكده ايدي. 


بونو دئمك اولار كي آذربايجان ميللتي آرتيق قزئت و سایير نشریياتا ماراق گؤسترمكده دير، ائله بوگون كیچيك شهرلرده ده قزئت چيخير٫ او جومله دن زنگانين خودابنده شهرينده ((مردم خدابنده)) آدلي قزئت، باتي آذربايجانين سولدوز(نقده) شهرينده ((سلدوز)) و ((پيام سلدوز))، ماكي (ماكو) شهرينده ((آواي ماكو))، خوي شهرينده ((خوي))، ساوجىبولاغ ((ماهاباد))، اردبيل اوستانيندا سككيز فقره دن آلتي فقره چيخير و ايكي فقره نشر اولونمور، دوغو (شرقي) آذربايجاندا بير ايكي قزئته تبريزدن آيري شهرلرده آز سايي ايله نشر اولونماقدادير. تاسسوف اولسون كي ياشاديغيمز عصيرده آذربايجان مطبوعاتي جانسيز و ضعيفدير٫ نيیه كي 53 فقره نشریيه نين باسينتي سايي، تئهرانداكي قزئته لرين ان ضعيفيندن ده ضعيفدير. آذربايجان گؤنده ليكلرينين تيراژي ايكي مينه چاتمير، آشيري (دوره اي) چيخان نشریياتين سايي قات- قات آشاغىدير. 


خاطیرلاماق اولار کی مشروطه دؤورو آذربایجاندا چیخان قزئتلرین کئیفییتی و سایی ایراندا بیرينجی یئر توتوردو. علاوه بوندان بو 53 فقره قزئته نین 90 فاییضینین دولغونلوغو (موندریجه سی) آزدیر و بو گئرچک مطبوعات خادیملرینه ده آیدیندیر. ائله جه ده بو خسته لييه چاره دؤشمونمك ده ديرلر. عومومیيتله اؤزلرينه ایستیراتئژي و موعیين تاكيتك، اوزاق و ياخين موددتلي آماج سئچميرلر، جامیعه نين گئري قالماسىنين سببلرينى آراشديريب و اونا اويغون يوللار تاپماقدان عاجیزديرلر. جومهوریيتدن، آزادليقدان، مدني جامیعه دن، بيري بيري ايله دانيشاراق بوتون فیكيرلري تحممول ائتمكدن يازيرلار. عئلمي تعريف يا ایجتماعي بيلگىلرله بيگانه ليك وار. هابئله كئچه جه يين اسارتينه معروض قالاراق، گون مساله لرينده ده ايره لي گئديلمير. بو دؤرد اوستاندا چيخان قزئتلر ايكي ديلده چيخير، تبريز و اردبيل اوستانلاريندا نشریيات خاديملرىنين دؤولت مسئوللاريندان اؤزه لليكله (خوصوصي ايله) فرهنگ و ایرشاد اورگانلاري ايله راضيلاشانميرلار. نييه كي بو اورگانلار آذربايجان توركجه سينين قاباغينى آلماق ايستيرلر. عكسينده زنگان و باتي (غربي) آذربايجان نشرياتينين خادیملري دؤولتدن راضي قالاراق و دؤولت طرفيندن آرتيق باسقي و تضييقه معروض قالميرلار. زنگاندا دؤرد قزئت باسيلير و دؤرد قزئت ده 1380 نجي گونش ايلىنين ايكينجي ياريسيندا ایمتیيازينى آليبلار آمما بوگونه قدر هله گون اوزو گؤرمه ييبلر و بئله ليكله 21 قزئته نين نشر اولونما ایمتيازي نؤوبه ده دير. 


دوغو آذربايجاندا 80 ا ياخين قزئت و درگي ایمتیيازي دؤولتدن ايسته نيلميشدير و بو نشریياتين بعضىسي 8 ايله ياخيندير كي ايجازه آلابيلمه ييبلر، بونلارلا علاقه ده، بعضي ميللت وكيللري اؤز مووقئعييت لريندن يارارلاناراق بير ايل ايچرسينده قزئت نشرىنين ایجازه سينى الده ائتميشلر. باتي آذربايجاندا 19 فقره ایجازه لي نشريياتدان 16 سي حال حاضيردا چيخير و بوندان باشقا ايكي يوز(200) فقره نشریيه نين ایمتیيازي بو اوستاندا اهالي و همچینين دوؤلتي اورگانلار طرفيندن ايسته نيلميشدير و بوگونه ده ك 41 فقره سىنين قانوني ايشلري اورميه ده بيتيب، سون تصميم اوچون تئهرانا گؤنده ريليب و 159فقره سي هله ده نووبه ده دير! 


بونو دا قئيد ائتمك ايسترديك كي بو فئستيوال آذربايجان مطبوعاتىنين ايكينجي فئستيوالي آدلانير، بيرينجي نووبه سي اوچ ايل اؤنجه تبريزده برپا اولونموشدور. او فئستيوالدا ايرانين باشقا يئرلريندن ده ايشتیراك ائتميشلر! 



ایجتماعي و ایقتصادي دوروم: 


رسمي آمارلارا گؤره دوغو آذربايجاندا 98٫782 نفر ايشچي ايش كرخانالاريندا چاليشيرلار. 1373-نجي گؤنش ايلي اونلارين 52٫101 نفري آلتي ايشچىدن آز ايش يئرلرينده چاليشيرديلار كي اؤتن آيلاردا پارلامئنتده وئريلن قرارا گؤره بو ايشچيلر بيمه حاققيندان محروم اولماقلا اونلارين عايیله لري آغير دوروما معروض قالميشلار. يئني آراشديرمالار بئله گؤسترير كي يوخسوللوق (فقر) 1378-نجي ايل آذربايجان شهرلرينده 100 مين تومن و كندلرده 73 مين تومن گؤسترير. اؤرنک اولاراق 5 نفرعاييله سي اولان حودودن (4/80) يعني 100 مين تومن گلير ايچه ريسينده يالنيز 2,200 كالوري يئمك (انرژي) تامين ائدسين وعاييله عوضولري گئييم و باشقا ائحتیياجاتلاري اوچون آغير شرایيط ده ياشاماق مجبوریيتينده قالسين. هله بو گرگين دوروم آذربايجان كندلرينده 73 تومن گؤستريلير. 


آنجاق اورتاق آمارلاري نظره آليب يئكونلاشديراراق، نیسبي يوخسوللوق آذربايجان شهرلرينده 53 تومن و كندلرينده 46 مين تومن بير آيدا حئساب ائديلير. ائله بو آمارلارا اؤتري بئله باخيشلا 1378-نجي ايلين قييمتلرين توتوشدوراندا، ايرانين باشقا شهرلرينده 1378 نجي ايلده 85 مين٫ كندلرينده 56 مين گؤزه چارپماقدادير. بو ميزان آذربايجاندا، شهرلرده 60٫500 تومن و كندلرده 52 مین تومندير، يعني آذربايجان شهرلرينده 24٫500 تومن و كندلرينده 4 مين تومن ايرانين باشقا يئرلريندن آشاغيدير. خاطيرلاماق اولار كي گونئي آذربايجانين باشقا شهرلر و كندلرينده بو دوروم تبريز اوستانيندان داها دا آشاغي يئر توتماقدادير. تاسسوف ايله ایقتيصادين و هابئله عایيله معيشتلرينين آغير شراييطي سبب اولموش كي بيرعیدده وطنداشلاريميز، اؤزه لليكله 20-34 ياشلاريندا اولانلار اؤز بؤيره كلرين (كليه لرين) بير ميليون تومن قارشيسيندا ساتماق مجبورييتينده قالسينلار، ائله جه ده بو كئچن آلتي ايلده 643 نفر يالنيز تبريزده بو آجينتي و دؤزولمز ايشه ال وورموشلار! 


آذربايجاندا جوذام خسته لييي اوستون اولماغا گؤره بونو دا قئيد ائتمك لازیمدير كي ترتيب ايله كوردوستان، آذربايجان، گيلان، مازندران و خوراسان اوستانلاري ايرانين جوذام كمربندي آدلانيرلار. هر 100 نفر جوذام توتان اینسانلار بئله موعيين لشميشدير: آذربايجان 66 نفر، ایصفاهان 10 نفر، كیرمان 14 نفر، شيراز (فارسدا) 146 جوذامي واردير. بوتون ايرانين گؤنئیي يعني يزددن، عوممان دنيزينه دك توپلوم 600 نفر. يالنيز آذربايجانين اهر شهرينده 1٫275 جوذام خسته لييينه دوچار اولان اینسان واردير! دوغو آذربايجاندا 13 مين دن چوخ توخوجو (نساجي)٫ يئييم (تغذيه) كارگاهلاري واردير. 1374- نجي ايلده 809 بؤيوك كرخانا واريدي و 1378 ده 824 يه قدر چوخالميشدير و ايشچيلرين سايي 40٫253 نفردن 44٫154 نفره آرتيب. بو زامان ايچريسينده كرخانالارين چوخالماسي آذربايجاندا 1/9 فايیضي و اؤلكه نين آيري- آيري يئرلرينده كرخانالارين چوخالماسي 9/8 فاييضي گؤسترمكده دير، بئله ليكله آذربايجاندا صنعت ايشينده اؤزونه گؤره سرمايه اؤده نمير! 


كئچن آيلاردا 43 نفر گؤنئي آذربايجانين ميللت وكيللري بير آرايا توپلانماقلا آذربايجان اوستانلارينين والىلري يئرلي اولماقلاري حاققيندا قرار آليب و دؤولت قارشيسيندا بو ايسته يي حياتا كئچيرديلر. بئله ليكله محمدعلي سبحان اللهي دوغو آذربايجانا تبريزدن و جمشيد انصاري باتي آذربايجانا اورمييه دن سئچيلديلر. آيديندير كي آذربايجاندا اؤزه لليكله دوغو آذربايجانين ایداره يئرلرينين 90 فايیضدن چوخو يئرلي اهاليدن اولماييب باشقا يئرلردن گليب خلق اوچون چاليشمادان بير قوناق تك يييب گئدميشلر. بو يانليش سیياستلره گؤره دوغو آذربايجانين كند و شهرلريندن مينلر نفر باشقا اوستانلارا اؤزه لليكله تئهرانا كؤچمك مجبوریيتينده قالميشلار و نئچه ايلدن سونرا دوغو آذربايجانين اهالىسي چوخالمادان بلكه ده 1/23 منفي روشد ائديب و اهالينين سايي كئچميش ايلدن 30 مين دن چوخ آزالميشدير. 


تبريزين ميللت وكيلي اكبر اعلمي، بو فاكتورv گؤرمكله، كئچن ايل اؤز ائعتيراضين بودجه آييرماق حققينده دؤولت مسئوللارينا بيلديريب و هابئله دؤولتدن و باشقا ميللت وكيللريندن ايسته ييب كي بودجه يازاركن موهاجیرت مسئله لري آرتيق نظره آلينسين. اعلمىنين دئدييينه گؤره آذربايجان ميللتي چاليشان بير ميللتدير و ايش بولماق اوچون ايرانين آيري يئرلرينه كؤچمك مجبورييتينده قالير و بو كؤچمه لر سبب اولور كي، آذربايجاندا ايشسيزلرين سايي ايرانين باشقا يئرلريندن آز گؤزه چاپسين. دئمك اولار كي ايراندا ايشسيزلرين سايي 7 فايیضدان- 25 فايیضا قدردير، ان آزي اولان دوغو آذربايجاندير. بو يانليش سياستلر و گرگينليكلر سبب اولموش اينقيلابدان بو گؤنه دك اؤنملي سرمايه آذربايجاندا ايشه دؤشمه سين. 


مراغانين ميللت وكيلي سيدمصطفي سيدهاشمي تبريزين يئني والىسي سبحان اللهىنين تانيتديرما مراسیمينده خاطيرلادميشدير كي: بو اوستانين اهالىسي عومرانليق ائعتیبارينين سهمیيه سينين آز اولماغيندان راضىلاشميرلار، اونون دئدييينه گؤره 1370 نجي ايلينده دوغو آذربايجانين آبادانليق ائعتیباري 5/17 فایيضدير كي 1375 ده 2/13 فايیضي گؤسترير و بو سون ايللرده ائله جه قاليبدير. تبريزين شهر شوراسىنين عوضوو بهشتي ده او مجليسده ایفاده ائتمیشدير كي: هر يئرده آذربايجان، ايرانين (باشي) آدلانير، آمما بو باشا لاييق ايش گؤرولمور!! 



Saturday, September 13, 2003
 


نامه «انصافعلي هدايت» به كميسيون حقوق بشر اسلامي در مورد ضرب و شتم خود در زندان انفرادي: از 17 نفر لباس شخصي 300 مشت و لگد خوردم 


انصافعلي هدايت؛ روزنامه نگارتبريزي در نامه اي به كميسيون حقوق بشر اسلامي ضمن اعتراض به نحوه دستگيري و بازداشت خواهان رسيدگي به شكايات خود شده است. خلاصه و متن كامل اين نامه به شرح زير است : 


خلاصه: 


* من انصاف علي هدايت؛ روزنامه نگاري هستم كه بعد از 27 روز تحمل زندان انفرادي ديروز 22/4/82 از زندان تبريز با قرار كفالت 50 ميليون توماني (پانصد ميليون ريالي) آزاد شدم.
 
* لباس شخصي ها به ما كه روي نيمكتي نشسته بوديم حمله ور شدند و من را به زير مشت و لگد و فحشهاي شايسته خودشان گرفتند. چون احتمال ميدادم آنها اگر بدانند من خبرنگار هستم، ممكن است از ضرب و شتم من دست بردارند، با صداي بلند بارها و بارها «خبرنگار هستم» را فرياد زدم اما اين جمله، چنان نفتي بود كه روي شعله هاي آتش بريزند! 

* آنها در چهار مرحله و با بيش از 300 مشت و لگد به ميان پاهاي من (بيضه ها)، شكم، دهان، چشم و سر من با حداكثر توان خود زدند. قصد، قصد كشتن بود. چنان چه يكي از آنها وقتي ميخواست سر من را به جدول حاشيه پياده رو بزند مرا با مرگم، تنبيه كند يكي از آنها گفت :سرش را به جدول نزنيد !» 

* در حالي كه دستبند به دست ها داشتم در آن جا(در كلانتري 11) نيز از كمر به بالاي مرا از جمله چشم ها و دندان هايم را به جاي كيسه بوكس گرفتند. 

* در شب دوم خونريزي شديدي داشتم كه ناچار شدند مرا شبانه به بيمارستان (درمانگاه پليس در نصف راه تبريز ) ببرند. 

* اتهامات اوليه من در هر سه بازجويي «مصاحبه با راديوهاي خارجي»، تبليغ عليه نظام» و «استفاده از چاقو در برابر پليس» عنوان شده بود. 

* در هر حال اتهام من خبري و رسانه اي است كه بايد (علي الوصول) در دادگاه مطبوعات رسيدگي شود و اين اتهام چنان سنگين نيست كه باعث صدور قرار بازداشت موقت (به صورت انفرادي ) باشد. 

* آيا تا زماني كه خبرنگاري در زير شكنجه (ضاربان) جان نداده است محاكم و قوانين اسلامي به ادعاي او ترتيب اثر نداده و رسيدگي نمي كنند؟ در حاليكه پس از مدتي كه در بازداشت بودم علايم ضرب و جرح از بين رفته است. 


متن كامل: 


به نام حق
 
رياست محترم كميسيون حقوق بشر اسلامي 

جناب آقاي دكتر ضيايي فر 


سلام عليكم 


عاليجناب!
 من انصافعلي هدايت؛ روزنامه نگاري هستم كه بعد از 27 روز تحمل زندان انفرادي ديروز 22/4/82 از زندان تبريز با قرار كفالت 50 ميليون توماني پانصد ميليون ريالي آزاد شدم. سؤال اساسي اين است كه چرا دستگير شده بودم؟ چه كساني مرا دستگير كردند؟ رفتار آنان بنام جمهوري اسلامي كه با من شد، چگونه بود؟ در چه شرايطي ما را نگهداري مي كردند؟ و... در اين جا به اختصار خودم را معرفي كرده سپس پاسخ سوال هاي فوق را خواهم داد. 


من در سال 1370 تحصيل در رشته روزنامه نگاري، در دانشگاه علامه طباطبايي را آغاز كردم همزمان با تحصيل به كار در نشريات مختلف پرداختم. در سال هاي 73، 74، و 75 و هر سال با چند گزارش جزو نامزدان دريافت جوايز جشنواره مطبوعات كشور بودم. با اين حال نامهرباني هاي حكومتيان حمله هاي خود را پس از انتشـار گزارش «زهر مي چشانيم به كام خود زندگاني را» با من آغاز شد و از آن سال (1375) تاكنون به طرد من از جامعه مطبوعاتي و فشار به من براي شكستن غرورم، استقلال فكريم اقدام کرده اند. من پايبندم به اصول حرفه اي  روزنامه نگاري از قبيل بيطرفي، دقيق و صحيحي بودن مطالب، صداي مردم و جامعه بودن و ... خودم هستم.1


تا اين كه در روز 26 خرداد سال براي تهيه گزارش مستند از اعتراضات دانشجويي و مردمي كه در مقابل دانشگاه تبريز اجتماع كرده بودند به آن جا رفتم. خود را به بلندترين نقطه مسلط بر رفتار معترضان و پليس رساندم. اين نقطه حاشيه پياده رو كنار رود مهرانه رود تبريز است كه حالت پاركي را دارد و نسبت به خيابان دانشگاه و خود دانشگاه در نقطه بلندتري قرار دارد. تعداد ديگري از خبرنگاران تبريز نيز به آن جا آمدند تا نظاره گر جريان باشند. در ساعت حدود 30/19 ناگهان 7ـ 8 لباس شخصي به ما كه روي نيمكتي نشسته بوديم حمله ور شدند و من را به زير مشت و لگد و فحش هاي شايسته خودشان گرفتند. چون احتمال مي دادم. آن ها اگر بدانند من خبرنگار هستم، ممكن است از ضرب و شتم به من دست بردارند، با صداي بلند بارها و بارها «خبرنگار هستم» را فرياد زدم اما اين جمله، چنان نفتي بود كه روي شعله هاي آتش بريزند! 


آنها در چهار مرحله و با بيش از 300 مشت و لگد به ميان پاهاي من (بيضه ها)، شكم، دهان، چشم و سر من با حداكثر توان خود زدند. قصد، قصد كشتن بود. چنان چه يكي از آنها وقتي ميخواست سر من را به جدول حاشيه پياده رو بزند مرا با مرگم، تنبيه كند اما يكي از آنها گفت سرش را به جدول نزنيد !» سپس در حالي كه مرا كتك ميزدند، به اتاق پليس راهنمايي و رانندگي بردند و در آن جا نيز زدند . آنگاه به دستم دستبند زده و سوار يك اتومبيل سواري عبوري كرده، در آن نيز به زدن به من ادامه دادند. البته آنها وقتي متوجه اتوي لباس و همچنين كمربند آويز (از شانه) من شدند، آن را نشانه بيدرد بودن و «وابستگي» من به آمريكا ارزيابي كرده و آن را بهانه قرار داده و بيش از پيش با مشت و لگد و توهين، مرا مشت و مال كردند. 


در حالي كه تلاش ميكردند تا سر و صورت مرا زير كتم كه بر سرم چرخانده بودند قايم كنند تا عكس و فيلم از من گرفته نشود : « آبرويمان را ميبرند» مرا به پاسگاه 11 فلكه دانشگاه منتقل كردند. در حالي كه دستبند به دستها داشتم در آن جا نيز از كمر به بالاي مرا از جمله چشم ها و دندان هايم را به جاي كيسه بوكس گرفتند. بعد از مدتي يكي از آنها جيب هاي مرا خالي كرد. گوشي تلفن همراه و سيم كارت آن، دو كارت خبرنگاري از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و اداره كل فرهنگ و ازشاد اسلامي آذربايجان شرقي كارت عضويت دارم و افتخاري بانك خون تبريز، كارت عابر بانك صادرات ايران، خود نويس و .. از آن جمله بودند را ضبط كردند. بعد از اين كه چهار نفر در پاسگاه (كلانتري) از مشت و مال من خسته شدند، مرا به همراه يكي دو تن ديگر دستگير شدگان، به اداره اطلاعات نيروي انتظامي تبريز منتقل كردند. در اين مسير، لباسمان به سر و صورتمان چرخانده بودند و ما را مجبور كرده بودند كه در صندلي عقب پيكان ، دولا شده و سرمان را زير و پشت صندلي جلوي پنهان كنيم. 


سه روز « مهمان» آنها بوديم. اين حرفي بود كه آنها ميزدند!!!. در اين سه روز و بقيه روزهايي كه در اطلاعات نيروي انتظامي تبريز در انفرادي بودم جز آب، هيچ چيز به من و ديگران نميدادند يعني «ناخواسته» ، همه در «اعتصاب غذاي اجباري» بوديم. گلايه هاي من به فرماندهي نيروي انتظامي آذربايجان شرقي هم اثر بخش نشد. در روز سوم قاضي شعبه اول دادگاه انقلاب (در انفرادي) به سراغم آمد. هم در آن جا هم به هنگام بازجويي وي، از او خواستم تا مرا به پزشك قانوني معرفي كند. او از اين خواست من، سر سر ميگذشت و مرا به پزشك قانوني معرفي نكرد. اين در حالي بود كه ورم و آماس لپهايم و گونه هايم را ميديدم و خونريزي شديدي داشتم كه ناچار شدند مرا شبانه به بيمارستان (درمانگاه پليس در نصف راه) ببرند. 


بعد از سه روز مرا به هماره تعدادي دانشجو و افراد عادي در ساعت 30/3 صبح به زندان تبريز منتقل كردند ( 29/3/82 ). هنوز ظهر نشده بود كه مرا از بقيه جدا كردند و به يك انفرادي بردند در 8/4/82 نيز مرا به اداره كل اطلاعات آذربايجان شرقي منتقل كردند در آن جا هم در انفرادي بودم و در سه مرحله بازجويي كتبي شدم اما بر عكس اطلاعات نيروي انتظامي تبريز و زندان كه امكانات بهداشتي در اختيار ما قرار نميدادند، در آنجا هر لحظه ميتوانستيم از اين امكانات استفاده كنيم .در 19/4/82 دوباره به زندان برگردانده شدم. 


صبح روز 22 تير به دادگاه انقلاب بدرقه شدم و در آنجا متوجه شدم كه پرونده ما از شعبه يك به شعبه دوم دادگاه انقلاب انتقال يافته است. ياد آور ميشود كه اتهامات اوليه من در هر سه بازجويي «مصاحبه با راديوهاي خارجي»، تبليغ عليه نظام» و «استفاده از چاقو در برابر پليس» عنوان شده بود اما در آخرين روز كه با قرار كفالت (شايد وثيقه) 50 ميليون توماني ترخيص شدم. اتهامات من به «تبليغ عليه نظام» كاهش يافته بود. 


من به عنوان يك خبرنگار تحصيل كرده دانشگاهي و داراي جواز (كارت) از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در چهار چوب قوانين كشور فعاليت خبري دارم و بعضي از اخبار منطقه اي را به راديوهاي فارسي زبان خارجي از كشور هم ميدهم. هر نوع تبليغ عليه نظام را حتماً بايد در نوشته ها و گفته هاي خودم داشته باشم اما هيچ كدام از سه مرجع بازجويي كننده من به اخبار گزارشها يا جملاتي از من كه بيانگر تبليغ عليه نظام باشد به عنوان دليل ارائه نكردند در نتيجه، به نظر ميرسد كه انتساب اين اتهام فقط به خاطر پخش مطالب از راديوهاي خارجي است. در هر حال اين يك كار خبري و رسانه اي است كه بايد (علي الوصول) در دادگاه مطبوعات رسيدگي شود و اين اتهام چنان سنگين نيست كه باعث صدور قرار بازداشت موقت (به صورت انفرادي ) باشد. 


من اميدوارم حضرتعالي و سازمان حقوقي و انساني ـ اسلامي شما به موارد تخلف انجام گرفته از 26/3 تا 22/4/82 رسيدگي فرموده و در احقاق حقوق اعلام ميزان و ضرر و زيان جسمي ـ رواني خود و خانواده ام را به طور رسمي به اين جانب و محاكم و سازمان رسمي اعلام فرماييد. همچنين آيا خبرنگاران اين حق را دارند كه همچون پليس، اورژانس، آتش نشاني با توجه به قوانين، دستورالعمل ها و آييننامه هاي اجراي و عرف رايج كشور و جهان به موقع در محل هر حادثه اجتماعي حضور يافته و آن را به رسانه دلخواه خود ارسال دارند؟ آيا اگر پليس يا هر شخص يا سازماني (به هر بهانه اي) باعث شدند تا او نتواند به وظايف قانوني خود عمل كند مي تواند پيگرد قرار بگيرد؟ چه كساني آنها را تعقيب كرده يا به دادگاه معرفي ميكند؟ آيا تا زماني كه خبرنگاري در زير شكنجه (ضاربان) جان نداده است و پس از مدتي بازداشت كه علايم ضرب و جرح از بين رفته است محاكم و قوانين اسلامي به ادعاي او ترتيب اثر ميدهند؟ و آيا خبرنگاران ميتوانند اخبار خود را به رسانه هاي داخلي يا خارجي فروخته و در آمد كسب كنند ؟ و......................؟؟؟!!! 


با تقديم احترام 
انصافعلي هدايت 
روزنامه نگار زنداني و كتك خورده از دست17 نفرلباس شخصي در تبريز 
24/4/1382 
تلفن: تبريز04112814138 
hedayat222@yahoo.com 

Friday, September 19, 2003
 



به ياد بابك خرمدین
 
مردم مي خواهند در دانشگاهها و مدارسشان، زبان و تاريخ و ادبيات و موسيقي
 خودشان تدريس شود 



انصافعلي هدايت- مصاحبه 
سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸۲ 
Hedayat222@yahoo.com 
0098 - 411- 281- 4138 
0098 – 913 – 412 - 2384 



فريبا مودت (راديوفردا): بزرگداشت ياد يك شخصيت بزرگ تاريخي ايران كه در خطه آذربايجان، قرن ها پيش عليه تسلط خلفاي عباسي قيام كرد، در سال هاي اخير در استان آذربايجان شرقي به يك جشن و رويداد ملي تبديل شده است. گرچه به گمان برخي تلاش هايي براي منحرف كردن اين احساسات مردمي و يا منتسب كردن آن به خواستاران تجزيه ايران نيز صورت گرفته است. انصافعلي هدايت، روزنامه نگار در آذربايجان به ماه منير رحيمي در اين باره چنين توضيح مي دهد.1 


انصافعلي هدايت: در اين روزهايي كه به تير ماه نزديك مي شويم، ياد بابك خرمدين، بيشتر در آذربايجان ميچرخد و موجب حركت هاي مختلفي در اين منطقه از كشور مي شود. آيت الله صافي گلپايگاني، فتوايي را در 5 سطر صادر كردند. اين دستورات سبب شده اكثر افرادي كه درباره فرهنگ، زبان و تاريخ آذربايجان كار مي كنند و حركتهايي را انجام مي دهند، نگران پيامدهاي منفي اين دستورالعمل مذهبي هستند، چرا كه ممكن است موجب پيدايش حركت هاي خودسر افراطي هاي مذهبي و حتي افراد سياسي و سازمان هاي مختلفي كه كارشناس هستند شود. از جمله آيت الله صافي گلپايگاني در اين فتوا گفته اند كه شبهه اي در كفر و الحاد بابك خرمدين نيست و در جمله دوم مي گويند كه ترويج افكار و دفاع از افكار بابك خرمدين، ترويج باطل و معارضه با اسلام و براي تضعيف هويت اسلامي جامعه است. در جمله سوم مي گويند كه صرف بيت المال و مال شخصي در جهت اشاعه نام و ياد او همه حرام است و ايشان مي گويند بايد مسئولين امور جدا از اين گرايش ها جلوگيري كنند. و اينها همه باعث فشار به افراد اين قشر خواهد شد.1 


ماه منير رحيمي: ( راديو فردا): آقاي هدايت تا حالا چه محدوديت هايي براي فعاليت هاي هواداران بابك خرمدين انجام شده؟ 


انصافعلي هدايت: در سال گذشته حدود صد هزار نفر در قلعه كديور، قلعه بابك جمع شده بودند، خيلي ها تلاش كردند كه جلوي حضور اين ها را بگيرند و حتي آيت الله موسوي اردبيلي فتوايي را صادر كرده بودند كه ناديده گرفته شد، اما اين فتوي يك مقدار نفوذ بيشتري را دارد. همزمان با اين موضوع پليس هم كارهايي را انجام مي داده، مثلا زماني كه مردم مي خواستند به قلعه بابك بروند، جلوي آن ها را مي گرفتند، وسايل همراهشان را بازبيني مي كردند، آلات موسيقي را از آن ها مي گرفتند و پرونده سازي هم براي آن ها انجام شد. امسال هم نامه اي به دست من رسيده كه بدون تاريخ است. به امضاي رئيس اتحاديه چاپخانه داران و صنوف تابعه آذربايجان شرقي كه در آن به استناد بر نامه اداره نظارت بر اماكن عمومي آذربايجان شرقي و پليس آمده كه از اين به بعد هر چه كه در رابطه با قلعه بابك و بابك خرمدين براي چاپ و توزيع به چاپخانه ها بيايد، بايد قبل از چاپ به نظارت اداره چاپ و اماكن عمومي پليس برسد تا اگر اجازه داده شد چاپ شود. 1


م ر: اين حساسيت ها از كجا ناشي مي شود و براي چه هست؟ 


انصافعلي هدايت: اين ها مي گويند كه كساني كه تجزيه طلب هستند از اين سمبل بابك خرمدين استفاده مي كنند و براي تجزيه ايران حركت مي كنند. در صورتي كه در كل آذربايجان اگر شما بچرخيد، شايد يك درصد هم افرادي پيدا نشوند كه براي تجزيه فكر بكنند. اما مي خواهند در دانشگاهها و مدارسشان، زبان و تاريخ و ادبيات و موسيقي خودشان تدريس شود و بنويسند و آشنا باشند. 


ماه منير رحيمي، مصاحبه با انصافعلي هدايت (تبريز) 


شكايت يك روزنامه نگار شكنجه شده از لباس شخصي ها به مقامهاي قضايي تبريز


مصاحبه با انصافعلي هدايت


شكايت يك روزنامه نگار شكنجه شده از لباس شخصي ها به مقامهاي قضايي تبريز


ماه منير رحيمي (راديو فردا): بنابر گزارشهاي رسيده، روز شنبه يك روزنامه نگار ديگر در تبريز از سوي عوامل ناشناخته ربوده شد. و پس از دو ساعت بازجويي و شكنجه زير پل گورستان والي رحمت، رها شد. گفته مي شود مهندس حسن راغي فر، معلم بازنشسته و صاحب امتياز و مدير مسئول هفته نامه آسان چاپ تبريز، تا روز گذشته شكنجه اش را حتي با خانواده و همكارانش در ميان نگذاشته بود. همكار ما جمشيد زند در اين باره با انصافعلي هدايت گفتگو كرده است. روزنامه نگاري كه خود او نيز تا چندي پيش بازداشت و زنداني شده بود.
جمشيد زند (راديو فردا): مهندس حسن راََغي فر، مدير مسئول و صاحب امتياز هفته نامه آسان، روز شنبه در حالي كه از منزل خود به طرف دفتر نشريه مي رفت، از سوي افراد لباس شخصي ربوده شد. هفته نامه تازه تاسيس آسان سه ماه پيش فعاليت خود را آغاز كرد و تا روز ربوده شدن صاحب امتيازش، تنها دوازده شماره از آن منتشر شده بود. اين هفته نامه در دو شماره گذشته خود گزارش هايي را درباره بازداشت و شكنجه انصافعلي هدايت روزنامه نگار مستقل و باداشت پيمان پاكمهر روزنامه نگار ديگر تبريزي منتشر كرده بود.
انصافعلي هدايت: ديشب من پيش ايشان بودم و ايشان را ديدم، بسيار بسيار به حالت وخيمي ايشان را شكنجه داده بودند و ايشان از ترس اينكه خانم و بچه هايشان مورد شكنجه قرار بگيرند و نيز از ترس اينكه بعدا اين قضيه تكرار شود، اصلا قيد قضيه را زده بود و اين هفته هم هفته نامه را منتشر نكردند و ديشب خانواده ايشان متوجه شدند كه ايشان مشكل داشته .
ج . ز : آقاي راغي فر توانستند آن چهار نفري را كه ايشان را ربودند، شناسايي كنند.
انصافعلي هدايت: ايشان را در حين اينكه به زور سوار اتومبيل مي كردند، توانستند فقط يك نفر را ببينند و آن هم نه به دقت، در نتيجه هيچ كدام از آنها را نمي توانند شناسايي كنند، در مراحل بازجويي هم كه احتمالا پاركينگي بوده، براي اينكه صداي ايشان را همسايه ها نشنوند، به دهن ايشان يك دستمالي را چپانده بودند كه صدايشان در نيايد. در اين مراحل هم چون چشمانشان بسته بوده، هيچ كس را نتوانستند شناسايي كنند.
ج . ز : مقامات مسئول، فرماندار و يا مسئولان نيروي انتظامي، واكنششان چه بوده نسبت به ربوده شدن و شكنجه آقاي راقي فر؟
انصافعلي هدايت: امروز ايشان به مقامهاي قضايي و سياسي مراجعه كردند و خواستار رسيدگي شدند. تا الان ظاهرا گفته مي شود كه دستوري براي پيدا كردن كساني كه ايشان را مورد شكنجه و آزار قرار دادند، صادر شده.
ج . ز : بازداشت روزنامه نگاران و فعالان سياسي در چند ماه اخير در تبريز كه از سوي نهادهاي حكومتي و لباس شخصي ها انجام ميشود، حتي واكنش فرماندار، استاندار و شماري از نمايندگان مجلس را برانگيخته است، ولي تا كنون هيچ يك از لباس شخصي ها بازداشت نشده اند و پرونده اي هم براي آنان تشكيل نشده است. عدم امنيت جاني اكنون به يكي از نگرانيهاي روزنامه نگاران مستقل در شهرستانها تبديل شده است.


Sunday, October 26, 2003

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs