Tuesday, September 6, 2016

فرصتی تاریخی برای ملت های ایران



فرصتی تاریخی برای ملت های ایران


نیروهای حاشیه ای ایران، باید بی تفاوتی که ناشی از دلخوری و محاسبات اشتباه استراتژیک است را کنار بگذارند. باید همه شهرهای ایران را به صحنه مبارزات مسالمت آمیز در آورند. - سکوت اصلاح طلبان در باره حقوق ملت های محروم حاشیه ای ایران و سکوت ملت های حاشیه ای در کنار این اعتراض ها در مرکز، تنها منافع خامنه ای و دار و دسته اش را تامین خواهد کرد و دیکتاتوری در سراسر ایران عمیق تر خواهد شد.
جنگ قدرت دو جناح حکومت در ایران، از چند روز قبل از دوران تبلیغات رسمی انتخاباتی ریاست جمهوری دهم آغاز شده بود. اما با مناظره های تلویزیونی، وارد مرحله جدیدی شد. با “کودتای انتخاباتی و تقلب در شمارش آرای رای دهندگان” به گفته جناح خارج از حکمرانی (اصلاح طلبان) این جنگ تیزتر شد. با سخنان امروز خامنه ای در نماز جمعه، دستور آتش و جنگ خیابانی داده شد.
اکنون، موسوی و همراهان وی یا باید تسلیم شوند و تن به پیامدهای منفی تسلیم بدهند و یا باید بر شدت مقاومتشان بیفزایند. راه دیگری برای جبهه مقاومت در مقابل ولایت مطلقه فقیه نمانده است. این جبهه باید خط خود را روشن تر سازد. نمی تواند دولا دولا و شتروار راه برود. خامنه ای این تاکتیک را شناخته است و برای مقابله با آن، اقدام کرد و ابتکار عمل را در دست گرفته است.
باید پای شعارهای مردم در خیابان ها را به فراتر از بطلان انتخابات کشید. به خواست های اصلی مردم بها داد و آن ها را به شعارهای اصلی اعتراض ها بدل کرد. مردم و به خصوص داشجویان، در این سال ها، خواستار حذف ولایت فقیه، تغییر قانون اساسی، آزادی های مدنی، آزادی انتشار اخبار در رسانه های آزاد، آزادی در اجتماعات، آزادی در تشکیل احزاب بدون اجازه و تایید مقام های رسمی، و … شده اند. این ها خواست های اصلی مردم هستند. ریاست جمهوری، نقش بر ایوان است.
اگر در همین شعار بطلان نتیجه انتخابات محدود بمانیم، به کنترل آگاهانه خواست های مردم و نادیده گرفتن خواست های استان های حاشیه ای مبتلا شده ایم. نیروها و توان واقعی آنان را به نفع خامنه ای و حکمرانان، از صحنه دور نگه داشته ایم. کسانی را که به طور طبیعی با ما هم سنگر و هم پیمان هستند را نادیده گرفته ایم. در عین حالی که در حاشیه ماندن این لشگرهای عظیم مردمی، به نفع خامنه ای و همراهان او تمام خواهد شد.
حد اقل خواست جناح خامنه ای و احمدی نژاد آن است که استان های خارج از مرکز، از جمله استان های ترک زبان، کرد زبان، سیستانی و بلوچستانی، اعراب، ترکمن، خراسانی، گیلانی و مازندرانی و … ساکت و بی طرف بمانند. تا نیروهای تحت امر خامنه ای و احمدی نژاد، تنها برای سرکوب یکی دو دانشگاه و شهر متمرکز گردند. آتش به روی آن ها گشوده، به تسلیم بکشانند. صداهای اعتراض را در نیمه راه، خفه سازند.
آنگاه، به بهانه ایجاد نا امنی، شورش و … همه سران اصلاحات، خاتمی ها، موسوی و همسرش، کروبی ها و حزبش، اعضای خانواده و وفاداران به هاشمی رفسنجانی، اعضا و رهبران جبهه مشارکت ایران اسلامی، اعضا و هواداران سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران، احزاب و جمعیت های وابسته به هاشمی رفسنجانی، جامعه روحانیون مبارز و … دانشجویان، اعضا و هواداران نهضت آزادی، نیروهای ملی و مذهبی، جنبش زنان، کارگران و … را یکی بعد از دیگری تسویه کنند. از صحنه حذف کنند. شاید هم اعدام های دهه شصت را براه بیاندازند تا آرامشی نسبی را برای حکومت ایجاد کنند.
خامنه ای راه خود را از مردم به پشتوانه اهرم های سپاهی، بسیجی، و بخشی از علما حکومتی از عموم مردم جدا کرده است. او همانند قیام های قبلی دانشجویان، به تاکتیک همیشگی خود دست زد و خواست تا دانشجویان و معترضان و حتی رهبران این حرکت جمعی را به دو دسته تقسیم کند تا هر کدام برای رهایی خود از سایه شوم مجازات ها، دیگری را مسئول بدانند و هم دیگر را هم متهم نمایند.
او با این حرکت، اقشار شرکت کننده در آن را به مومن، ارازل و اوباش تقسیم کرد. تا شرکت کنندگان در اعتراض ها را به دودسته تقسیم کرده و به جان هم بیاندازد. علاوه بر این، به مردمی که تا این لحظه به صحنه حمایت از موسوی نیامده اند هم چشم غره بدهد.
اما اگر همه مردم ایران هم ندانند که اکثریت ایران، به خصوص دانشجویان، در ۲۰ سال اخیر چه می خواسته اند، دو گروه، بهتر، از آن خواست ها خبر دارند:
۱. اصلاح طلبان و نظریه پردازان جناح راست که در دانشگاه ها و در جلسه های پرسش و پاسخ دانشگاهی و دانشجویی، با صدها سوال و درخواست در باره تغییر قانون اساسی روبه رو بوده اند که شامل تغییر نوع رابطه حکمرانان و مردم، نوع سیستم حکومتی و قوانین انتخاباتی هم می شود. از نظر روشنفکران و دانشجویان، ولایت فقیه، نامشروع ترین اصل قانون اساسی است که دانشجویان در بیست سال گذشته روی آن متمرکز شده اند و اعتراض کرده اند و می کنند.
۲. دانشجویان دسته بزرگ دوم هستند که در همه آن نوع مراسم های دانشجویی و اعتراض ها، سخنرانی ها، جلسات پرسش و پاسخ، به قانون اساسی و ولایت مطلقه آن، رابطه بین مردم – حکومت، آزاد و مستقل نبودن نهادهای اجتماعی اعتراض کرده اند. خواستار نهادهایی رها از یوغ دولت و نظارت استصوابی و غیر استصوابی شده ند.
مردم ایران از انقلاب مشروطه تا کنون، چندین انقلاب خونین یا صلح آمیز در نواحی مختلف ایران بر پا کرده اند تا قانون را اجرا کرده و از حقوق انسانی و قانونی خود که در سند مشروطیت آمده بود، دفاع کنند. اما هر بار، به طور شدیدتری سرکوب شده اند. حکومت های ایران، برای سرکوبی آن ها، موضوع و خواست مردم آن مناطق را عوض کرده و آن را به شکلی که خود می خواسته اند، نمایانده اند تا بخش اعظم مردم، در دیگر نقاط ایران، یا ساکت بمانند و یا علیه مردمی که بپا خواسته اند، موضع گیری کنند.
خامنه ای و متحدان او هم در بیست سال گذشته، به راه سیاستمداران بعد از انقلاب مشروطه رفته اند. به خواست های حقوقی، طبیعی و شهروندی مردم گوشه و کنار ایران، هیچ توجهی نکرده اند. بلکه همانند سیاستمدران گذشته، آنان را سرکوب کرده اند.
مردم آذربایجان، کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان، ترکمن صحرا و … صدها بار، با اقدام های بسیار صلح آمیز، خواست های خودشان را به گوش وی رسانده اند. طومارهای فراوانی را نوشته و خواسته هایشان را از طریق دفتر خود وی و سران قوای سه گانه وی، پیگیری کرده اند. اما کسی به آن ها توجه نکرده است و نمی کند.
زبان، آموزش در مدارس و دانشگاه ها در زبان بومی در هر منطقه، رفع بیکاری و سرمایه گذاری در آن نواحی، استفاده از مدیران و کارشناسان بومی، آزادی های منطقه ای در حدی که در مرکز وجود دارد، مجوز برای تاسیس احزاب بومی برای پیشبرد خواست های منطقه ای، آزادی در اداره امور کلان و خرد منطقه، ازادی در تدوین قوانین مورد نیاز مناطق بر حسب جغرافیا، همسایه ها و ثروت های رو زمینی و زیر زمینی، تصویب قوانین با توجه به نیاز مردم و دین آنان و … از آن خواسته ها بودند و هستند.
در یک کلام، مردم این مناطق، خواستار حکومت های منطقه ای با خودمختاری نسبی بودند و هستند. اما رهبران ایران، نه تنها به این خواست ها بی توجهی کرده، بلکه مردان و زنان روشن فکر مرکزگرا را هم به پشتوانه دستگاه های گسترده تبلیغاتی، رسانه ای، پولی، احساساتی و ترس از تجزیه ایران، به مخالفت با این خواست ها و مردم واداشته اند.
در پی این بی توجهی رهبران ایران، روشنفکران، فعالان سیاسی، اصلاح طلبان، روزنامه نگاران، نویسندگان، فعالان حقوق بشر، و … مرکزگرای ایرانی، مردم آن مناطق تحت فشار هر چه بیشتر نیروهای مرکز قرار گرفته و سرکوب شده اند.
نه تنها تهران و رهبران آن، به خواست های مردم استان ها و مناطق حاشیه ای بی توجهی نشان داده اند، بلکه این تصور درست را هم در میان آن مردم بوجود آورده اند که تهران با همه احزاب، سازمان ها، ان. جی . اوهایش، با همه روشنفکرانش، با فعالان حقوق بشرش، با همه طیف های اصلاح طلبش و … به آن ها پشت کرده اند. در یورش حکومت برای سرکوبی اعتراض ها و خواست های مردم آن مناطق، با رهبران مرکز، خامنه ای و متحدانش، همراه شده اند. مرکز و مدعیانش، آنان را تنها گذاشته اند. به اختناق و سرکوب مرکز، زبان اعتراض نگشوده اند. آن ها را در مقابل گلوله ها و فشارهای دولتی در شهرها و کوه های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، استان اردبیل، استان زنجان، مناطق ترکمن صحرا، استان های عرب نشین، مناطق بلوچی، نواحی کرد نشین و … تنها گذاشته اند. به این ترتیب و با این سیاست، حکومت توانسته است تا این ملت ها را از هم جدا ساخته و به راحتی، همه آن ها را به نوبت، سرکوب کند.
خامنه ای و فرمانبران او، نه تنها به خواست های این مناطق بی توجهی نشان داده اند، بلکه آنان را در سایه چشمان بسته مرکزگرایان و طرفدارانش، از دم تیغ گذرانده اند. مردم این مناطق، طعم تلخ بی توجهی دیگر نقاط ایران به سرنوشت آنان را چشیده اند. چنین تجربه های تلخی را تحمل کرده و قورت داده اند. منتظر فرصت مناسبی مانده اند تا به مرکز و هوادارانشان نشان دهند که تنها ماندن در مقابل نیروهای تا دندان مسلح مرکز و بی توجهی به آنان، تا چه اندازه تلخ بوده و هست.
اکنون خیزش هایی به بهانه اعتراض به نتایج انتخابات، در مناطق فارس نشین دیده می شود. ترک های ایران، کردها، عرب ها، سیستانی ها و بلوچستانی ها، ترکمن ها، لرها، بختیاری ها، خراسانی ها، گیلانی ها، مازندرانی ها و … به طور عمدی و آگاهانه، خود را بی تفاوت نشان می دهند. تا طعم تلخ سرکوبی، تنهایی، متهم شدن، شکست، زندان، سرخوردگی، بی یاوری و بی هم پیمانی را تهران و مرکزنشینان هم بچشند و بدانند که اگر آن ها مردم یک کشور با یک سرنوشت مشترک هستند، باید به خواست های حقوقی وقانونی هم احترام گذاشته و در مقابل حکومت، از خواست های دموکراتیک، حقوق طبیعی و شهروندی هم دیگر حمایت کنند. اگر از خواست های هم حمایت نکنند و هم دیگر را در مقابل نیروهای مرکز تنها بگذارند، آن که پیروز میدان خواهد شد، مردم و خواست های آنان، دموکراسی، قانون، حقوق بشر و … نخواهند بود.
من، در این روزها بارها و بارها با روشنفکران آذربایجانی، کردستانی، خوزستانی، سیستانی، بلوچستانی، ترکمنی، لرها، گیلانی ها و … گفتگو کرده ام.
همه این افراد و تشکیلات سیاسی، معتقدند که تهران و مرکزنشینان، نه تنها در تاریخ یک صد ساله اخیر، آنان را تنها گذاشته اند، بلکه هم گام و هم پیمان با قدرت مرکزی، آنان و خواست هایشان را بشدت محکوم کرده و زمینه سرکوبیشان، توسط نیروهای مسلح حکومتی را فراهم آورده اند. به سخن دیگر؛ احزاب، سازمان ها، جمعیت ها، روشنفکران، فعالان سیاسی تهران و …، آتش توپخانه حکومت ها علیه مردم و خواست هایشان در مناطق حاشیه ای ایران بوده اند.
روشنفکران این مناطق اعلام می کنند که باید از حرکت تهران و مرکز حمایت نکرد تا در مقابل سرنیزه های مرکز تنها بمانند. تا سرکوب شوند. تا طعم تلخ بی توجهی دیگر هموطنان در دیگر بخش های کشور را بچشند. تا شکست را مزه کنند. تا سرخوردگی را تجربه کنند. تا …
اما گفته اند که با حکومت مرکزی نیز همچون آن ها، همراه نخواهند شد. تهران و مبارزان آن را سرزنش و محکوم نخواهند کرد. آنان را متهم نخواهند ساخت. تا بر زخمشان، نمک نپاشند. همان کاری که احزاب، سازمان ها، جمعیت ها و روشنفکران مرکز محور با آنان کرده اند و می کنند.
این گروه می گویند؛ این، یک نوع، مردانگی در اخلاق و رفتار سیاسی است که تا کنون، مرکزنشینان نسبت به مبازرات قانونی و حقوقی حاشیه نشینان، از خود نشان نداده اند. اکنون مرکز فقط تنها می ماند. ما به آنان حمله نمی کنیم. محکومشان نمی سازیم. در جناح حاکمان و دشمنان آن ها هم قرار نمی گیریم. همان کاری که مرکز با حاشیه نکرده است.
می توان ادعا کرد که این نوع برداشت و قضاوت، با توجه به شواهد نه چندان دور دست تاریخی، صحیح است. به عنوان مثال: مرکزنشینان به خواست های مردم آذربایجان در چهار سال گذشته کاملا بی توجه بوده اند. خواست های آنان را نادیده گرفته اند. به انکار آنان و خواست هایشان در همراهی با حکومت، تاکید رزیده اند. به هنگامی که آذربایجان سرکوب شده، سکوت کرده اند. اخبار چندانی از اعتراضات تیریز، ارومیه،اردبیل و دیگر شهرهای این مناطق در مطبوعات و رسانه های مرکز منعکس نشده است. گروه های تحقیق و تفحص براه نیفتاده است. آنان را به بهانه های پوچی چون پان ترکیسم، تجزیه طلبی و .. سرکوب کرده اند. فعالان سیاسی و مدنی تهران و مرکز، خواست های میلیون های آذری در راهپیمایی ها را نادیده گرفته اند و به اعزام نیروهای مرکز برای سرکوبی آنان، اعتراض نکرده اند. آنان را تک و تنها گذاشته اند تا سرکوب شوند.
عقلای سیاسی مرکز می دانند که درایران، بدون حمایت مالی، جانی و معنوی آذربایجان، راهی بسوی پیروزیشان ندارند. چرا که تعداد جمعیت و نفوذ آنان در سیستم و حکومت، حتی از قوم فارس هم بیشتر است. باید برای هر تغییری، حمایت آذربایجانیان را جلب کرد. حتی اگر برای لغو نتیجه انتخابات ریاست جمهوری دهم باشد.
این خطای استراتژیک مرکز، در نگاه به مسایل و خواست های پیرامون است که نتیجه آن را خواهد دید و می بیند. اگر ملت های پیرامون از این اقدام شجاعانه مرکز حمایت نکنند، مرکز، تنها خواهد ماند. شکست خواهد خورد و برای مدت های طولانی، شهامت و جرات اعتراض را از دست خواهد داد.
خامنه ای به این راز آگاه است. تلاش می کند تا ترک ها، کردها، عرب ها، سیستانی ها، بلوچ ها، ترکمن ها، لرها، گیلانی ها و مازندارنی ها و … در این جریانات خاموش و بی تفاوت بمانند. نیروهایش در این مناطق در تب و تاب هستند و تلاش می کنند تا با ارائه تفاسیر مورد قبول مردم و روشنفکران این مناطق، آنان را از اعتراضات مرکز دورتر کنند. این بی تفاوتی ها، وزنه ی ترازوی نیروها را به نفع وی و حامیانش سنگین تر می کند. نیروهای مسلح او به سادگی می توانند اعتراضات دست خالی در مرکز را از پای در آورند. سکوت در نواحی پیرامونی، آگاهانه یا نا آگاهانه، در مسیر منافع خامنه ای و حمایت از دیکتاتوری احمدی نژاد قرار دارد.
البته این کار به تحکیم عمیق تر دیکتاتوری در همه نواحی و سراسر ایران هم خواهد انجامید. نه تنها نفس مرکزیان را خواهد گرفت، بلکه به حکومت اطمینان و اعتماد بیشتری برای سرکوبی مردم نواحی حاشیه ای خواهد داد. مردم نواحی حاشیه ای هم که از قبل متهم و محکوم هستند، با سرکوب عمیق تر و شدیدتری رو به رو خواهند شد.
اساس و شالوده اعتراض هایی که در دوره چهار ساله اول احمدی نژاد در مناطق پیرامونی ایران انجام گرفته است، در دوران حکومت احمدی نژاد بنیان گذاری نشده بودند. بلکه ساختار تشکیلاتی آن حرکت ها، در دوران محمد خاتمی؛ رهبر اصلاح طلبی ایران، نطفه بسته و شکل گرفته بودند که خود را در دوران احمدی نژاد نشان دادند. ولی در دوران احمدی نژاد، اغلب آن ها سرکوب شده و غیر قانونی گشته اند. درچهار سال بعدی احمدی نژاد، این خفقان عمیق تر هم خواهد شد و اندک نهادهای مدنی موجود، بیش از این، ضعیف تر خواهند شد.
حرکت استراتژیک، در این مرحله حساس از تاریخ ایران، به دو بخش تقسیم می شود. اول آن که دو طرف مردمی معادله – مرکز و پیرامون- در خارج از یوغ حاکمیت، با هم آشتی بکنند. از خواست های هم دفاع بکنند. به هم یاری بیایند. تا در هیچ مبارزه ای، در مقابل دولت و سرنیزه هایش، دست خالی و تنها نمانند.
در هر حال، در این مقطع، موسوی و اطرافیانش، رهبری یک حرکت رو به جلو اجتماعی را در دست گرفته اند. آنان از خواست های ملل مناطق پیرامونی ایران آگاهند. می دانند که ملل پیرامون، خودشان را برده و مستعمره مرکز می دانند و می خواهند به تساوی حقوقی و اداری با مرکز دست یابند. در اداره امور مناطق خود، نقش اصلی و محوری را داشته باشند و مرکز در آن جا کمتر دخالت بکند. زبان هر ملتی در هر آن جا که در اکثریت قرار دارند، زبان رسمی شده و فارسی به عنوان زبان دوم اداری تلقی شود.
موسوی و حامیانش می دانند که باید نیروهای سرکوب و مسلح مرکز به قطعه های ریز و غیر قابل تاثیر، تقسیم شوند تا به جای آن که در چند شهر متمرکز شوند، در همه نقاط و شهرهای ایران پراکنده شده، توان و نقش موثر نظامی خود را از دست بدهند. تا نتوانند نقش سرکوبی خود را ایفا کنند.
نیروهای حاشیه هم می دانند که این جنگ، مثل گذشته، درگیری زرگری نیست. موسوی و خاتمی در پی تغییر نتیجه ریاست جمهوری نیستند. چرا که تا کنون همه انتقادها بر محمد خلاتمی آن بوده و هست که در دوران ریاست جمهوریش از توان مردمی که به او رای داده بودند، در مقابله با ولی فقیه، استفاده نکرد. ولی اکنون موسوی، بدون آن که مقام ریاست جمهوری را در دست داشته باشد، نشان می دهد که می خواهد نقش خود و مردم را به رخ خامنه ای بکشد و در مقابل او بایستد و این از یک آذربایجانی ترک ساخته است.
این، یک جنگ جدی و سرنوشت ساز در بین دو جناح داخلی حاکمیت است که اکنون، بود یکی، مساوی با نبود دیگری است. اگر موسوی پیروز شود و حتی اگر خامنه ای این شکست تاکتیکی را بپذیرد که نتیجه اعلام شده انتخابات را لغو کند، او در سراشیبی سقوط و عقب نشینی قرار خواهد گرفت و یکی بعد از دیگری، به دادن امتیازها به رقیب، مجبور خواهد شد و اعتماد بنفس وی و نیروهای وفادارش از دست خواهد رفت. در نهایت، این، مردم خواهند بود که در راه دموکراسی، امتیاز خواهند گرفت و قدم خواهند زد. قانون اساسی تغییر خواهد یافت. ولایت فقیه حذف خواهد شد و اگر ما ملل حاشیه ای بیدار و در صحنه باشیم، خواست های تاریخیمان را نقد خواهیم کرد.
تا کنون، علایمی کم رنگی، از این دست از درگیری های درون حاکمیت بچشم می خورد ولی خامنه ای می توانست آن ها را مهار کند اما موسوی تبریزی تا کنون مهار نشده است. می رود تا مشروعیت قانونی و شرعی دیکتاتوری خامنه ای به نام دین و دینداران را بهم بریزد. خامنه ای متحدان سنتی خود را هم از دست داده و تنها مانده است.
هاشمی و علمای دینی، رئیس جمهور برگزیده او را تحریم کرده اند. به او تبریک نگفته اند. چند تن از مراجع شیعه، نه تنها به احمدی نژاد تبریک نگفته اند بلکه تسلیت هم گفته و از کارکنان دولت خواسته اند تا نان حرام دولت احمدی نژاد را به سر سفره هایشان نبرند. آیا چنین اتفاقی در ایران سابقه داشته است؟
نیروهای حاشیه ای ایران، باید بی تفاوتی که ناشی از دلخوری و محاسبات اشتباه استراتژیک است را کنار بگذارند. باید همه شهرهای ایران را به صحنه مبارزات مسالمت آمیز در آورند. شب ها هم نباید خیابان ها را ترک گویند. ترک خیابان ها، باعث ریزش نیروی معترضان و تجدید قوای سرکوبگران خواهد شد. آنان علاوه بر شعارهایی که موسوی و همراهان او می دهند، باید شعارهای منطقه ای خود را هم بدهند.
چرا که این فرصت تاریخی، به این زودی ها تکرار نخواهد شد تا استان های حاشیه ای، خواست هایشان را به گوش جهانیان برسانند و به مردم دنیا بگویند که مرکزگرایان ایران و روشنفکران آن، تا کنون، خواسته های حقوقی، بشری، طبیعی و شهروندی آنان را نادیده می گرفتند و آنان و خواست هایشان را سانسور می کردند.
پیرامونیان باید ثابت کنند که در اتحاد استراتژیک با نیروهای موسوی، می توانند به بخش زیادی از خواست های منطقه ایشان دست یابند. در کمترین حالت ممکن، خامنه به عمق و گستره خواست های مردم مناطق پیرامونی، پی خواهد برد و برای مهار آنان و خواست هایشان و برای آن که مردم آن مناطق در آینده به جبهه مخالفانش نپیوندند یا جبهه متحدی در مقابل مرکز بوجود نیاورند، به حاشیه، امتیازهای زیادی خواهد داد.
سکوت اصلاح طلبان در باره حقوق ملت های محروم حاشیه ای ایران و سکوت ملت های حاشیه ای در کنار این اعتراض ها در مرکز، تنها منافع خامنه ای و دار و دسته اش را تامین خواهد کرد و دیکتاتوری در سراسر ایران عمیق تر خواهد شد.













http://www.iranglobal.info/node/41021

سیاست، هدف، وسیله و انتخابات ریاست جمهوری در ایران



سیاست، هدف، وسیله و انتخابات ریاست جمهوری در ایران


در یک معنی، سیاست علم اداره یک کشورمعین یا جامعه مشخص و جمعیت معلوم است و به رابطه های آن واحد سیاسی با دیگر واحدهای سیاسی می پردازد. ولی این تعریف منافی آن نیست که سیاست را علم مدیریت یک گروه و جمعیت سیاسی هم بدانیم. این گروه و سازمان سیاسی می تواند یک حزب سیاسی محلی و کوچک باشد یا یک سازمان عریض و طویلی چون سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن.
در یک معنی، "سیاست" علم اداره یک کشورمعین یا جامعه مشخص و جمعیت معلوم است و به رابطه های آن واحد سیاسی با دیگر واحدهای سیاسی می پردازد. ولی این تعریف منافی آن نیست که سیاست را علم مدیریت یک گروه و جمعیت سیاسی هم بدانیم. این گروه و سازمان سیاسی می تواند یک حزب سیاسی محلی و کوچک باشد یا یک سازمان عریض و طویلی چون سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن. می تواند کشوری به بزرگی و پرجمعیتی چین با (1.338.156.900) نفوس یا کشورPitcairn Islands تنها با 50 ساکن باشد. این به معنی مدیریت آن جامعه در سطح کلان و گاهی، در سطح خرد هم هست. بنا به آمار "ویکی پدیا"http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_... هم اکنون 221 کشور در این کره خاکی وجود دارند. بنا به آمار خود سازمان ملل متحد در
http://www.un.org/en/members/index.shtml تنها 192، کشور عضو رسمی سازمان ملل متحد هستند. تنها 83 کشور از 221 کشور بیش از 10 میلیون، جمعیت انسانی دارند. 67 کشور از 138 کشوری که زیر 10 میلیون تن جمعیت دارند، کمتر از یک میلیون نفوس دارند. در 38 کشور هم کمتر از 100.000 (یکصد هزار) تن زندگی می کنند. ولی بدون توجه به این که جمعیت آن ها چقدر است، یک کشور و واحد سیاسی محسوب می شوند. اما تعداد سازمان ها، جمعیت ها و نهادهای سیاسی به ده ها هزار واحد ریز و درشت، بسیار موثر و کم اثر و حتی بی اثر، می رسند و سیاست به نقش آن ها مربوط می شود.
البته تعداد کسانی که سیاست را مساوی دروغ، زد و بند، هدف یا وسیله می دانند هم کم نیست. در این میان، تعدادی "سیاست" را برابر با "اخلاق" یا "علم اخلاق" تصور می کنند. اگر هم به صراحت "سیاست" را علم اخلاق نمی نامند، ولی انتظارشان از سیاست، به رفتارهای اخلاقی ختم می شود. در حالی که این دو، مقوله های مختلف و جدای از هم هستند. شاید بتوان تصور کرد که آن دو می توانند در بنا و ساخت یک جامعه مرفه، سالم، برابر از نظر حقوقی و ... در یک مقطع تاریخی با هم همکاری کنند. یا این که یک آدم سیاسی بتواند فردی اخلاقی هم باشد. در حالی که ممکن است یک سیاستمدار کار کشته، آدمی پایبند اخلاق نباشد یا یک عالم اخلاق، فردی سیاسی و سیاستمدار نباشد.
اغلب افراد و گروه های سیاسی ایرانی که دستی در مباحث یا فعالیت های سیاسی دارند – در ظاهر - آدم های بسیار اخلاقی هستند و انتظارهای اخلاقی هم از سیاست دارند. شعار اصلی آن ها "هدف، وسیله را توجیه نمی کند" است.
این جمله، سخن یک فرد سیاسی یا عالم سیاست نیست. آن جمله، یک قضاوت اخلاقی است. قضاوتی از پیش ساخته شده اخلاقی که از زبان فرد سیاسی به در می آید تا جنبه زمخت سیاست را تلطیف کند و رفتارهای سیاسی خودش را در پشت پرده آن – اخلاق - پنهان سازد. این سخن کسانی است که با شنوندگان عادی و عوام سر و کار دارند و می خواهند آن ها را بفریبند. آن ها دانسته و نادانسته، توصیه های سیاسی و زمخت نویسنده نامدار ایتالیایی "نیکوللو ماکیاوللی"؛ نویسنده کتاب "پرنس" را بکار می گیرند که خود، نوعی رفتار سیاسی پیچیده هم است.
معمولا دو گروه از فعالان سیاسی از چنین جمله ای استفاده می کنند. یکی، سیاستمدارانی که در بالای هرم قدرت هستند. آن ها برای فریب مردم، از این نوع جمله های اخلاقی استفاده می کنند. آنان در گفتارشان با مردم صادق نیستند. اگر فردی از این کلام در گفتارش بهره می جوید ولی در رده های هرم قدرت سیاسی حاکم، جایی ندارد، برای به دست آوردن صحنه اعمال رفتارهای سیاسی، می جنگد و می خواهد خودش را آدمی متمایز از آن هایی که هم اکنون در قدرت هستند، بنمایاند و اعتماد عمومی را جلب کند. یعنی چون او در قدرت نیست، سواران بر مسند سیاست را به بی اخلاقی و استفاده از هر وسیله ای برای نیل به هدفشان، متهم می کند تا به خواست سیاسی خود در پس پرده اخلاق، مشروعیت بدهد. رقبا یا مخالفان را از مشروعیت بیندازد و تا حدودی هم خود را مظلوم ولی بر حق و در طرف ملت، جلوه دهد.
بعضی ها خود "سیاست" را هدف می دانند. بر خلاف این دسته، کسانی هم "سیاست" را "وسیله" می نامند. دسته اول تلاش می کنند تا به هدف نهایی یا به خود سیاست دست یابند. مهمترین موضوع برای آنان، خود هدف یا همان سیاست است. وقتی به هدف غایی – سیاست - دست یافتند و لگام آن را در دست گرفتند، آن را از چنگ رها نمی کنند و برای تداوم تسلط شان، خون ها می ریزند و جنایت ها می کنند. اما هیچ کدام از این نوع رفتارها که گاهی رنگ دینی یا ایدئولوژیک هم می گیرند،، در دیدگاه این دسته، جنایت و ظلم تلقی نمی شوند. چون معیار و ملاک قضاوت اخلاقی آن ها با دیگرانی که آن ها را جنایت و ظلم می بینند، متفاوت است. چون دیدگاه ها متفاوتند. برای دست یابی به قدرت، حفظ و تداوم قدرت سیاسیشان، به هر کاری دست می زنند. اخلاق، برای آن ها، چیزی است که رفتار آن ها را توجیه و قابل قبول نشان بدهد. در حقیقت، آن ها اخلاق مورد نیاز سیاست خودشان را هم خلق می کنند. آن ها ممکن است برای رسیدن به آن هدف هم، به جنایت های بیشمار دست بزنند.
دسته دوم، سیاست و دستیابی به سیاست را "وسیله" می دانند. وسیله برای چه؟ به چه منظوری؟ و ... در پرده ابهامند. آن ها ادعا می کنند که سیاست و قدرت برای آن ها، وسیله است تا کارهای مهمتری بکنند. اما چگونه؟ با کدام وسیله؟ آن کارهای مهم با کدام ارزش و متر، "مهم" یا "مهمتر" ارزیابی می شوند؟ اگر و حتما کسانی با سیاست آن ها، با روش آن ها، با نگاه آن ها به سیاست و جامعه مخالفت کند، چه رفتاری را با این مخالفان در پیش خواهند گرفت؟ شاید آن ها می خواهند از سیاست استفاده کنند تا دین، اخلاق و ایدئولوژِ خاصی را که مهم می دانند، در جامعه اعمال کنند ولی آیا خود این منظر، سیاست و مدیریت جامعه با نگاه آن دین، اخلاق و ایدئولوژی نیست؟ آیا این نوع رفتار سیاسی در پشت پرده دین و اخلاق پنهان نمی شود؟ آیا تفاوتی ذاتی و ماهوی در میان اداره جامعه به نام دین، اخلاق و ایدئولوژی خاص و معینی با اداره آن با سیاست در معنی عمومی آن، وجود دارد؟ آیا ماکیاول تنها بد نام سیاست و علم سیاست نیست که رک بوده ولی صادق ترین عالمان سیاسی بوده است؟
اکنون بازار سیاست بازی و فصل انتخابات ریاست جمهوری در ایران است. هر فرد و گروه سیاسی به آن از زاویه منشوری که در جلو خود گرفته است، می نگرد:
1. عده زیادی شرکت در انتخابات و تشویق مردم به دادن رای را تحریم می کنند. آنان تلاش می کنند تا آن جایی که ممکن است، مشروعیت کمتری به حکومت، سیاست و سیاستمداران جمهوری اسلامی ایران داده شود. در این دیدگاه، سیاست، هدف است و آنان تلاش می کنند تا با هزینه کمتری، حکومت را مجبور به کناره گیری از قدرت و سیاست بکنند تا خودشان جای آن را بگیرند.
گر چه این دیدگاه، تاثیرهایی در میان مردم ایران در داخل دارد اما در حکومت و سیاستمداران کنونی که اعتقادی به کسب مشروعیت از طریق رای مردم ندارند و سیاست را هم وسیله و هم هدف می دانند، تاثیری ندارد. آن ها به راه خودشان - بدون نگرانی از کاهش مشروعیت شان – ادامه می دهند. چرا که آن ها در پی اجرای سیاست های مد نظر یک دین هستند. موافقت و مخالفت مردم هیچ تاثیری در رفتار سیاسی آنان ندارد. آن ها مشروعیت خودشان را از رای مردم نمی گیرند که با رای منفی یا تحریم یا رای سفید آنان هم مشروعیتشان از بین برود.
2. دسته دوم کسانی هستند که "تحریم" را غیر اخلاقی می دانند. آنان اخلاق را با سیاست، مخلوط کرده اند و اخلاق می کارند تا سیاست درو کنند؟ آن ها معتقدند که اکثریت مردم ایران در داخل کشور به پای صندوق های رای می روند و بنا به دلایل خودشان، به یکی از نامزدها رای می دهند. (حد اقل آن است که رای سفید می دهند.) این دسته می گویند که باید به نگرانی ها و وسواس های مردم هم توجه کرد و راه حل قابل عملی تری را به آن ها نشان داد. در عین حالی که باید از شدت و حدت قدرت و تسلط سیاسی حاکم هم کاست.
آن ها معتقدند که باید برای رهایی سیاست و مدیریت کشور از دست رادیکال ها حرکت کرد. باید تلاش کرد تا میانه روهای سیاسی، افسار حکومت را در دست بگیرند. این که در بین رادیکال ها و میانه روها چه تفاوت های معناداری دیده می شود که آن ها را از هم متمایز می کند، محل مناقشه هست. آیا رادیکال و میانه رو در ایران، دو روی یک سکه نیستند؟ آیا میانه روها یا رادیکال ها درشکه سیاست و مدیریت جامعه را نمی رانند یا کس یا کسان دیگری آن را به پیش می برند.
3. دسته بعدی بر مشارکت مردم و رای دادن آن ها پای می فشارند. بر عکس گروه اول (که اکثرتحریم کنندگان انتخابات) در خارج از ایران ساکن هستند، اکثریت گروه سوم در داخل کشور ساکنند. آن ها شامل طیف های نزدیک به رادیکال ها و میانه روهای حکومتی می شوند. آنان کسانی هستند که تغییر عمده ای را در نظر ندارند و تنها در فکر نقش ایوانند و بس. در اندیشه روزمرگی. به خصوص که دوران ریاست جمهوری آقای محمود احمدی نژاد، به بخشی از جامعه، از جمله به دانشجویان، دفتر تحکیم وحدت، کارگران، معلمان، زنان، روزنامه نگاران، نویسندگان، فعالان حقوق بشر، و ... فشارهایی سنگین تری را وارد کرد.
آن ها، در عکس العمل به این فشارها و برای رهایی از دست سیاستمداری چون احمدی نژاد، به میانه روها یا اصلاح طلبان دورن حکومتی رو می برند و راه نجات یا احتمال کاهش فشارها را در دستان حریف احمدی نژاد می جویند و توجهی به آبشخور هیچکدام آن دو جریان حکومتی ندارند. آن ها سیاست را وسیله می دانند و به تغییر نقش ایوان دل خوش کرده اند. البته می توان درک کرد که واقعیت های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زندگی در درون کشور، آن ها را به این جمع بندی کشانده است.
4. دسته بعدی، گروه های مختلف میانه رو و رادیکال درون حاکمیت هستند. آن ها در یک زمان سیاست را هم وسیله و هم هدف می دانند و بکار هم می گیرند. آن ها به مردم نمی گویند که نقش و اختیارات قانونی آن ها در این حکومت تا کجاست؟ تا کجا می توانند کار بکنند یا جلو عملی را بگیرند؟ اما در مواجهه با مردمی که در ظاهر به رای آن ها نیاز دارند، با آن ها بازی می کنند. احساسات آن ها را بر می انگیزانند و بهره می گیرند. البته پیچیده ترین فرم یک رفتار سیاسی در این دو گروه فعال سیاسی داخل حکومتی، جلوه گر می شود. در این دیدگاه، سیاست وسیله و ابزاری است برای دست یابی به سیاست یا هدف که همان به دست آوردن قدرت بیستر و تداوم تسلط بر مردم و بهره مندی از مزایا و فواید بیشمار آن است.
این دو گروه، در همه این سال های بعد انقلاب 1357، وقتی برای اخذ رای یا حمایت مردم نیاز داشتند، از "دین"، "شرع"، "وظیفه شرعی و قانونی" و "..." مردم سخن می گفتند. آن ها منکر واقعیت هایی چون احساسات ناسیونالیستی در ایران، اقوام یا ملت های ایرانی، زبان های ایرانی، فرهنگ های ایرانی و ... ایرانی می شدند. نه تنها منکر آن ها بودند، بلکه با آن ها مبارزه هم می کردند. هر اصلی از قانون اساسی که به حقوق ملت مربوط بود را فراموش شده می گذاشتند. بر احساسات دینی و برخاسته از جنگ بخشی از مردم، دامن می زدند. چون هدف، یعنی سیاست، وسیله را توجیه می کرد و می کند.
اما امروزه حنای همه آن شعارهایی که سال ها، نقش اول این صحنه را داشتند، رنگ باخته اند. اکنون به وجود ناسیونالیسم غیر فارس، حضور زبان های غیر فارسی، حیات فرهنگ های غیر فارس، برای اولین بار اعتراف کرده اند و این فاکتورهای جدید را به میدان سیاست این دو جناح حکومتی آورده اند. هر دو گروه رادیکال و میانه رو، به مانور سیاسی در این زمینه پرداخته اند. چون سیاست برای آن ها در حکم وسیله است تا به هدف برسند. همان طور که در مدیریت کشور یا یک حزب ، نمی شود همیشه با مردم راست و صریح بود، همیشه هم نمی توان دروغ گفت و انکار کرد. چون گاهی صراحت، به منافع یک ملت یا جمع، ضربه های جبران ناپذیری می زند. همان طور که در زمان هایی هم انکار هم لطمات خطرناکی را به منافع آن ها وارد می کند. اما یک سیاستمدار با توجه به مقتضای زمان، مکان و امکانات، تصمیم می گیرد که صادق باشد یا نه. در صورتی که یکی از آن دو راه را در پیش گیرد، تصمیم می گیرد، تا چه عمقی در آن راه به پیش برود.
اکنون هر دو جناح حکومتی میانه رو و رادیکال، اعتراف به وجود ملت هایی به خصوص ملت هایی با ماهیت ترک، ترکمن، کرد، عرب، سیستانی و بلوچستانی و ... در ایران را سر لوحه برنامه های تبلیغاتی شان قرار داده اند. ملت هایی که نه تنها فراموش شده بودند که هیچ، فعالان آن ها، تنها به خاطر اظهار وجود، دستگیر و زندانی می شدند. به خاطر آتمسفر حاکم سیاسی هم، وکلا از ترس متهم شدن به حمایت از "تجزیه طلب"؛ اتهامی که برای دور کردن فارس ها از آن ملت ها و فعالانشان بکار می بردند، از پذیرش وکالت آن ها دوری می کردند.
اکنون با شهامت گفته می شود که اگر آذری ها سیزده و نیم میلیون رای شان را به هر کسی بدهند، بدون شک، او رئیس جمهور خواهد شد. می گویند که تا کنون اصول قانون اساسی در باره حقوق زبانی، حقوق آموزشی، حقوق فرهنگی، حقوق اقتصادی و حقوق اجتماعی اقوام ایرانی اجرا نشده است. می گویند که به ملت های غیر فارسی چون ترک ها، ترکمن ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها، سیستانی ها، اقوام حاشیه خلیج فارس و ... ظلم شده است.
می گویند که آن ملت ها عقب نگه داشته شده اند و منابع ملی کشور به طور ناعادلانه ای در میان همه ملت های ایرانی توزیع و تقسیم شده است اما نمی گویند که راه جبران آن عقب نگه داشته شدگی های عامدانه چیست؟ می گویند که آن ها مدرسه، کتاب و ... ندارند. درک غلطی از تاریخ ملت های غیر فارس نوشته و در مدرسه ها و دانشگاه ها آموزش داده شده است. می گویند که آن ها در حفظ و یکپارچگی ایران نقش اول را داشته اند ولی از مزایای ایرانی امن و یکپارچه، بی بهره مانده اند. می گویند که به آن ها در رسانه های عمومی توهین می شود. می گویند ... اما راه حلی عملی برای جبران مافات، نشان نمی دهند.
در این میان، سیاست و نگاه آذری ها به سیاست و انتخابات در ایران چیست؟ آیا آن ها نقاط مشترکی با احزاب سراسری ایرانی در داخل و خارج دارند؟ با رادیکال ها و میانه روهای درون حاکمیت چه طور؟
تلقی اغلب فعالان سیاسی آذربایجان – تا آن جایی که من دیده و شنیده ام که مبنای آماری هم ندارد – از سیاست، "وسیله" است. آن ها سالیان سال از سیاست به دور بوده اند. در این سال ها، به طور علنی و رسمی، تحقیر شده اند. در این سال ها وجودشان و بودشان انکار شده است. حقوقشان عامدانه نادیده گرفته شده است. نه تنها به عنوانی بخشی از ایرانی ها بر روی زبان و فرهنگشان سرمایه گذاری نشده که در از بین بردن فرهنگ و زبانشان نیز سرمایه گذاری های عظیمی شده است.
تنها سالی که از مالیات هایی خود ملت آذربایجان، برای فرهنگ و زبان آنان سرمایه گذاری شده و کتاب هایی به زبات ترکی در ایران منتشر شد، مدارس و دانشگاهی برای آموزش زبانشان ساخته شد، به دوران حکومت یک ساله سید جعفر پیشه وری در سال 1324 و 1325مربوط می شود که آن هم به حکومت های مرکزی ایران هیچ ربطی ندارد. آن ها همه مالیات ها و منابع آذربایجانیان و دیگر ملت های ایرانی را به زور گرفته اند و در خدمت و چاقی فرهنگ، تاریخ، گسترش زبان و ... فارسی بکار بسته اند و به ریش بقیه ملت های ایرانی ترک، ترکمن، کرد، عرب، سیستانی، بلوچستانی، لر، بختیاری، گیلکی، مازنی و ... خندیده اند. اما دریغ از یک قطره سرمایه گذاری در امور فرهنگی این ملت ها.
گر چه برای آذربایجانی ها، آزادی، دموکراسی، مطبوعات آزاد، وجود آزادی احزاب، اتخابات سالم و ... مهم بوده است و برای آن ها در طول بیش از یک قرن اخیر، خون ها و قربانی ها داده اند اما دیگر در حکم نان شب سیاست شان نیست. نان شب سیاست آن ها، متفاوت از تهران و استان های فارس نشین بوده و هست. نیازهای اولیه آن ها، نیازهای لوکسی مانند آزادی نیست. مانند دموکراسی هم نیست. مانند مشارکت در انتخابات نیز نیست. بود و نبود جمهوری اسلامی هم نیست. بود و نبود حکومت اسلامی برای آن ها مسئله ای فانتزی است که ربطی به نیازهای واقعی آنان در اجتماعشان ندارند.
ترک ها به کار و نان، به آموزش و سخن گفتن به زبان خود، به اعتراف تهران و مرکز به وجود و بودشان، نیاز دارند. آن ها مبارزه می کنند تا ثابت کنند که "بشر و انسان" هستند. "حق و حقوق اولیه ای" دارند. آنان می پرسند که اگر ما هم ایرانی هیستیم، چرا وجودمان انکار می شود؟ چرا احزاب و سازمان ها و دولت های رنگارنگ قبل و بعد از انقلاب، جز تحقیرمان برنامه فرهنگی دیگری نداشته و ندارند؟ چرا تفاوت های زبانی و نژادی ما انکار می شود؟ اگر ایرانی و هموطن فارس ها هستیم، چرا یک مدرسه و یک کتاب درسی به زبان مادریمان نداریم؟ چرا از مالیات و ثروت های ما، مبلغی برای آموزش زبان خود ما اختصاص نیافته و نمی یابد؟ چرا یک مرکز تحقیقی در باره فرهنگ و تاریخ ما وجود ندارد؟ چرا ما ترک یا آذری ها نمی توانیم نام ترکی داشته باشیم؟ نه تنها خود و فرزندانمان چنین حقی نداریم و کلمات و نام های زبان ما در ایران، غیر ایرانی (غیر فارسی)، محو شدنی و از فرهنگ کل جامعه ایرانی زدودنی دیده می شود؟ بلکه غیر قانونی هم هست. اماکن و محل های کار ما هم نباید نام و عنوان ترکی داشته باشند؟ چرا؟ ... و باز هم ما را متهم می کنید و به ما حمله می کنید؟
چرا تاریخ ما ترک ها به درستی و به طورکامل تدریس نمی شود؟ چرا شخصیت های ما فراموش می شوند و یا به نام شخصیت های فارس و دیگر ملت ها شناسانده می شوند؟ چرا اقتصاد ما روز به روز پس می رود و کسی زبان اعتراض نمی گشاید؟ چه کس یا حکومت هایی ما را عقب مانده نگه داشته و مسئول است؟ و چرا به این عقب نگه داشتن های ما ادامه می دهند؟ چرا علیه این عقب نگه داشتن های غیر فارس ها اعتراض نمی شود؟ چرا کسی از علل مهاجرت های گسترده آذربایجانی ها به دیگر نقاط ایران سخن نمی گوید؟ و چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...
اگر حکومت نمی خواهد به وجود و حقوق ترک های آذربایجان اعتراف کند، چرا فارس هایی که در مقایسه با ترک ها از حقوق انسانی و اولیه یشان برخوردارند که ترک ها برای بدست آوردن آن ها، مبارزه می کنند هم سکوت کرده اند؟ و با همین سکوت، از سیاست های انکار وجود ترک ها، ترکمن ها، کردها، عرب ها، ساحل نشینان، سیستانی ها، بلوچستانی ها و ... در ایران حمایت می کنند. چرا افراد و جریان ها و احزاب و سازمان های سیاسی سراسری، در این ارتباط موضع گیری نمی کنند؟ چرا برنامه هایشان برای آینده این ملت ها را به زبان نمی آورند؟ آیا این سکوت و ندیدن آنان، به مفهوم انکار وجود غیر فارس ها در ایران امروزی نیست؟ چرا آن ها نمی توانند و نمی خواهند دیگر ملت های غیر فارس در ایران را "ملت" بنامند؟
احزاب، سازمان ها و جریان های سیاسی درون و برون حاکمیت اسلامی – ایرانی - ولی فارس ایران می ترسند که با نامیده شدن غیر فارس ها به عنوان "ملت"، جایگاه انکار شده آنان از رده برده، استثمار شده و مستعمره، به حقوق و انتظاراتی برابر با فارس ها در ایران، ارتقاء یابند؟
بنا با این علل و دلایل دیگر هم نگاه ترک های ایرانی به سیاست و انتخابات در ایران، با فارس ها و احزاب سراسری ایرانی در داخل و خارج، متفاوت است. چرا که هنوز بسیاری از احزاب و جمعیت های داخل و خارج ایران، بحث بر سر این که آیا آذری ها یک ملت هستند یا یک قوم؟ صاحب یک زبان و فرهنگ متمایز هستند یا خرده فرهنگ فارس؟ حق و حقوق اولیه ای چون آموزش به زبان مادر دارند یا نه؟ و ... سکوت اختیار کرده اند.
آری، بر عکس علمای اخلاق سیاسی و سیاست، برای اکثر آذری ها، "هدف، وسیله را توجیه می کند" یک واقعیت سیاسی ایران امروز است. آن ها در به در در پی یک لقمه نان شخصیت، زبان، فرهنگ، افتخار، تاریخ و ... خود هستند. آن ها با هر حکومتی که در ایران به روی کار بیاید اما بخواهد وجود آنان در ایران را به رسمیت بشناسد، همکاری خواهند کرد. آن ها حاضرند تا با همه جناح های حکومت کنونی اسلامی یا آینده غیر اسلامی، مذاکره کنند و با آن ها در تداوم حکومتشان همکاری کنند. مشروط به آن که دیگر انکار و تحقیر نشوند. حداقل آزادی های اولیه ای که فارس ها دارند را آنان هم داشته باشند. عقب نگه داشته شدگی هایشان در این همه سال ها، جبران شوند.
آذربایجانی ها با هیچ کس، با هیچ جریانی و با هیچ حکومتی برادر نیستند. به هیچ کس و حکومتی تعهد ندارند و وفادار نخواهند بود. آنان، تنها با گروه ها و اقشار گوناگون خودشان برادرند. به همدیگر و منافع ملی خودشان متعهد و وفادار هستند. باید هم تنها منافع جمعی و ملی خودشان را ببینند. باید هم تنها به منافع خودشان بیاندیشند. دیگر، خودشان را قربانی دیگران نکنند تا قانون اساسی، مشروطه، آزادی، مجلس شورا، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، انتخابات به دور از اعمال نفوذ و ... را برای آن دیگران (همه ایرانی ها) به ارمغان ببرند ولی سپس، به یاری همان نهادهایی که خودشان برای دیگران ساخته اند و به همان دیگران هدیه کرده اند تا برادر گونه و شریک وار با هم و در شرایط یکسان و حقوقی برابر در یک ایران زندگی کنند، تحقیر شوند. آن هایی که در محو و نابودی همه داشته های ترک ها و دیگر ملت های غیر فارس کوشیده اند.
آذری ها می دانند که نه اصلاح طلبان، نه میانه روها، نه رادیکال ها، نه تندروها، نه مخالفان جمهوری اسلامی و نه دیگر ملت های ایرانی اعم از فارس، کرد، لر، بختیاری، سیستانی، بلوچستانی، خراسانی، گیلکی، مازندرانی و ... هیچ کدام، نه به تنهایی و نه در صورت اتحاد ناقص، نمی توانند در ایران کار بزرگی را به پیش ببرند. همه آن ها از جمله فارس ها، نیازمند اتحاد با ترک های ایران هستند. هیچ حکومتی – اسلامی و سکولار، سلطنتی و جمهوری و ... - نمی توانند یکپارچگی ایران را حفظ کنند. مگر این که ترک های ایران را به رسمیت شناخته و با آنان متحد شوند. نمی توانند جلو تجزیه ایران را بگیرند، مگر این که با این "ملت" ترک ایران، همپیمان شوند. نمی توانند، دیدگاه های سیاسی خود را به پیش ببرند، مگر این که نظر و حمایت این ملت در پشت سرشان باشد.
اصلاح طلبان شکست خوردند، چون آذربایجانی های ترک، از رفتار آن ها ناراضی شدند. اگر احمدی نژاد به روی کار آمد، چون آذری ها با او مخالفت نکردند. اگر واقعا در پی هر نوع تغییری در ایران هستید، باید نظر و حمایت این ملت را جلب کنید و این کار، از گذرگاه به رسمیت شناختن حقوق و البته، همه حقوق آن ها، می گذرد. آنان کاری ندارند که در راس هرم حکومت چه کسی و از کدام خون ونژاد ایستاده است. آن ها چشم به نتیجه کارها و رفتارهای سیاسی قدرت و سیاست در ایران و در میان ایرانیان دوخته اند. بسیارند تعداد آذربایجانی هایی که هنوز می خواهند با ایران و ایرانیان بمانند و ایران را تجزیه نکنند. اما روزانه، از تعداد این گروه، کاسته می شود.
آنان معتقدند؛ اگر جمهوری اسلامی و یا آقای خامنه یا احمدی نژاد یا کروبی یا موسوی تبریزی یا اعلمی و ... هر کسی دیگری آن ها و همه حقوق نداده شده یشان را به رسمیت بشناسند و به آنان باز پس دهند، از حمایت بی چون و چرای آذری های ترک، بهره مند خواهند شد.
آذربایجانی های ترک ایران در طول تاریخ هم این را ثابت کرده اند که هر وقت از مرکز نا امید شده اند، حکومت ها را تغییر داده اند. علیه مرکز شورش کرده اند.
تصور می کنم که آیت الله خامنه ای هم به این حقیقت پی برده است. او می داند که در اتحاد با آذری ها، هیچ قدرت سیاسی مخالفی، نمی تواند او را از جایش تکان بدهد. برای همین به سمت به رسمیت شناختن ترکان در ایران گرایش پیدا کرده است. اگر چنین کاری را بکند، کار سیاسی و سنجیده ای کرده است. چون، هم خودش ترک هست و هم می تواند با اجرای اصول زمین مانده قانون اساسی در مورد حقوق انکار شده ملت های ایرانی، بدون این که به حیثیت دینی و سیاسیش لطمه ای وارد شود، افتخار اجرای قانون اساسی و رهبری حرکت تساوی حقوقی و زدودن بی عدالتی ها در ایران را نصیب خود بکند و افتخار ابتکار عمل را برای همیشه با خود داشته و به قهرمان ملی ده ها میلیون ترک، ترکمن، کرد، عرب، ساحل نشینان، سیستانی ها، بلوچستانی ها و ... تبدیل شود و متحد تاریخی نیرومندی را در کنار خود داشته باشد. متحدی که دیگران سعی می کنند، نادیده اش بگیرند.
تصور می کنم که با ایما و اشاره آقای خامنه ای، اکنون، شعارهای ناسیونالیستی و اقوام یا ملت ها، در ایران از طرف نامزد های ریاست جمهوری داده می شود. در حرف هم که شده، به حقوق اقوام یا ملت های ایرانی توجه می شود و جایگاه قانونی، حقوقی و اجتماعی آن ها از باتلاق سر بر آورده و مورد نقد قرار می گیرد.
تصور می کنم که چه احمدی نژاد بماند یا برود، چه اعلمی بیاید یا موسوی تبریزی یا کروبی، حرکتی در جهت جلب نظر و حمایت آذری های ترک ایران آغاز شده است. البته آذربایجان هم در این راه، از کاندیدایی حمایت خواهد کرد که برای منافع آذربایجان، آستینش را بالا بزند.
آذربایجانی ها نمی خواهند همه کارت هایشان را برای یک فرد خاص بسوزانند. آن ها با همه کاندیداهای احتمالی مذاکره می کنند. خواست هایشان را به آن ها عرضه می کنند. در صورت دریافت قول مساعد، با 13.500.000 حد اقل رای اعلامی مقام های رسمی حکومت، از آن نامزد بخصوص، حمایت خواهند کرد. هر کس یا هر جریانی که اعتماد آن ها را جلب کند، بلاشک، بر صندلی ریاست جمهوری خواهد نشست. و نیاز آن ها به آذربایجان هم تنها به امروز محدود نیست و حافظه ترک ها هم فراموش کار نیست که هر بار گول سیاستمداران دغل را بخورند.
البته بی توجهی به آذربایجانی ها و انکار وجود آنان و مقاومت در برابر حقوقشان که قوانین سازمان های بین المللی آن ها را برای هر قوم، نژاد و ... به رسمیت شناخته است، در آینده بسیار نزدیک تاریخی، ایران و یکپارچگی آن را با شورش، خطر و تجزیه رقم خواهد زد. آن کسانی که وجود و توان این نیرو و پتانسیل آنان را نادیده می گیرند، سیاست را نمی فهمند. به قوانین سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن بی توجهی و بی احترامی می کنند و می خواهند، در دل طوفان هایی که خودشان در ایجاد آن سهیم بوده اند، نابود شده و ایران را هم نابود سازند.
در حقیقت، سیاست برای آذربایجانی ها، در این مرحله، هدف است و هدف، وسیله را توجیه می کند. هدف آذربایجانی های ترک ایران، بدست آوردن حقوقی است که فارس های حاکمیت نشین آن حداقل حقوق را دارند و برای به دست آوردنشان، غم نمی خورند و مبارزه نمی کنند. به خاطر آن حقوق، به زندان نمی روند. به خاطر آن ها تحقیر نمی شوند. آیا این همه، تفاوت نیست؟ تفاوت دو ملت و دو نیاز نیست؟ آیا راه ما ترک ها و شما فارس های یکی است؟ ما در طول تاریخ، از منافع شما دفاع کرده ایم. برای منافع شما جنگیده و کشته ایم و صدها هزار کشته داده ایم. شما کی و کجا از حقوق و خواست های ما حمایت کرده و قطره ای خون داده اید؟
انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد ومستقل ایرانی – آذربایجانی
تورنتو – کانادا
تلفن: 0014164978070
Email:










http://www.iranglobal.info/node/41666

نقش و جایگاه سیاسی اکبر اعلمی در آینده ایران




نقش و جایگاه سیاسی اکبر اعلمی در آینده ایران


اعلمی هم می داند که آزادی و دموکراسی در ایران زاده و رشد نخواهد کرد. مگر این که قدرت از دستان تهران و مرکز بدر آمده و تکه تکه شده و در میان ایالت ها توزیع شود. ملت های ایرانی در همه جای جای آن خود را صاحبان و مسئولان همه امور سیاسی و غیرسیاسی بدانند. در آن شرایط، چون قدرت یکدست نخواهد بود و نخواهد توانست خواست های مردم در ایالت ها را سرکوب کند، به خواست مردمی که در پی دموکراسی، آزادی، انتخابات آزاد، قوانین و اقتصاد در خور خودشان هستند ، تن خواهد داد. اما در صورتی که قدرت در دستان مرکز باشد و...
روزنامه نگار آزاد و مستقل
کانادا – تورنتو
تلفن: 0014164978070
اکبر اعلمی را از همین چند روز قبل نمی شناسم. با هم در روزنامه سلام کار می کردیم. ما تنها ترک های آن روزنامه اصلاح طلب بودیم. البته علاوه بر این که دبیر یکی از سرویس های روزنامه بود، عضو شورای سردبیری آن هم بود. من در همان زمان، دانشجوی روزنامه نگاری دانشگاه علامه طباطبایی بودم که همزمان در آن روزنامه هم در سرویش گزارش و خبر، کار می کردم.
روزنامه سلام هم تنها تریبونی بود که می توانستیم در آن بنویسیم. وقتی اولین بخش گزارش من با عنوان "زهر می چشانیم به کام خود زندگانی را" در تاریخ 18 آبان 1375 منتشر شد، روزنامه کیهان، هفته نامه یا لثارات الحسین، رسالت و ... در سرمقاله ها و مقاله هایشان به من حمله های بسیار شدیدی کردند. انصار حزب الله و روحانی های سازمان تبلیغات اسلامی، به اعتراض و راهپیمایی علیه من و تهدید روزنامه سلام پرداختند. در شماره دوم آن گزارش، نام نویسنده حذف شد. در شماره بعدی، اعلام شد که از حق نوشتن در روزنامه سلام محروم شده ام. در روز دهم بعد از آن بود که روزنامه سلام در جلسه شورای سردبیری تسلیم فشارهای معترضان شده و من را از روزنامه اخراج کرد. در آن زمان تنها کسی که پیام حمایت آمیزی برایم فرستاد، فرج سرکوهی بود که دو سه روز بعد، دستگیر و زندانی شد.
بنا به شنیده هایم، اعلمی آخرین فردی بود که در آن جلسه به اخراج من از روزنامه سلام رای داده بود. از این بابت از او دلخور بودم و تصور می کردم که از من بابت گزارش هایی که علیه بنیاد شهید انقلاب اسلامی منتشر کرده بودم، دلخور بود و انتقام گرفته بود. او در آن زمان مسئول بخش تحقیقات آن بنیاد بود.
با وجود این دلخوری، اعتراف می کنم که من در میان اصلاح طلبان ایران تنها به صداقت دو تن شک ندارم: اکبر اعلمی و عباس عبدی. این دو، اصلاح طلبان واقعی بودند و هستند و در قالب اصلاح طلبان حکومتی نمی گنجند.
از همان دوران روزنامه سلام حس می کردم که اعلمی در پی کسب قدرت است و کاندیدای ریاست جمهوری خواهد شد. بسیاری از دوستانم از این فکر من آگاه بودند. اما شورای نگبان برای دومین بار صلاحیت او را رد کرد تا نتواند به عنوان یک ساختار شکن و ترک ایرانی با همان خصوصیت های روانی و اجتماعی معترض و آرمانگرا، به ریاست جمهوری برسد.
واقعیت از نظر من، آن است که اکبر اعلمی سیاستمداری از گونه ستارخانی است. او یک شورشی است. ساختار شکن بوده و تسلیم ناپذیر است. اعلمی کسی است که می توان تا حدود 90 درصد به او اعتماد کرد. بر عکس تعداد زیادی از نمایندگان مجلس، وزراء، صاحب منصبان حکومتی که هم به فساد مالی و هم به فساد اخلاقی و ناموسی گرفتار هستند، اعلمی آدم سالمی است.
دفتر نمایندگیش در تبریز در نزدیکی بازار تبریز در طبقه فوقانی داروخانه جالینوس مستقر بود. به ایستگاه های مرکزی شرکت واحد اتوبوسرانی هم نزدیک بود تا هر درمانده ای بتواند به دفتر او رفته و بدون گذر از ایست و بازرسی های بدنی، با او گفتگو کند. او تنها نماینده مردم تبریز و آذربایجان بود که محافظ نداشت و در آخر هر هفته و ایام تعطیلات عمومی، به تنهایی در خیابان های شهر قدم می زد. از همان قماش مردم کوچه و بازار بود. در هشت سال نمایندگیش، پول و ثروتی نیندوخت. به فساد اخلاقی مبتلا نشد و به ناموس مردم چشم ندوخت. با زن مردم زنا نکرد.
بر عکس دیگران که از سر صدقه نمایندگی مردم، میلیاردر شده اند، او ثروتی ندارد. دیگر نمایندگان و مسئولان، چون از رانت های حکومتی و رشوه های گسترده استفاده کرده اند، زبانشان کوتاه است. نمی توانند افشاگری کنند. چون خودشان و اعمال خلافشان افشا می شوند. ثروت های باد آوردیشان به باد می رود.
اما اعلمی از این قماش نبود و نیست. اعلمی مرد خدمت به ایرانیان بوده و هست. می توانم ادعا کنم که در میان کاندیداهای ریاست جمهوری، تنها کسی است که به طمع مال و ثروت کاندیدا نشده بود. اتفاقا مشکل او هم همین بود و است. چون آلوده نیست، وصله ناجوری در میان آلوده ها است. او با بده و بستان های پشت پرده غریبه است. نمی تواند آن ها را دیده و ساکت بماند. برای همین هم باید این وصله ناجوری که ممکن است روزی دهان باز کرده و پته همه را به روی آب بریزد، کنار گذاشته شود. او مهره ای است که درست کار می کند. چون درست کار می کند، نمی تواند در سیستم معیوب، با سیستم کنار بیاید. یا باید سیستم خود را با او تطابق بدهد و یا او خودش را با سیستم تطابق بدهد. سیسم به نفع او به کنار نمی رود. در نتیجه تنها راه مانده برای سیستم آن است که او را کنار بگذارد.
در مقابل سیستم و حکومت مرکزی چند راه وجود داشت:
1. اعلمی را رد صلاحیت کند. در این صورت ممکن است که مردم آذربایجان از این عمل حاکمیت به خشم آمده و طغیان کنند. حکومت با رد صلاحیت او، آماده پرداختن هزینه اعتراضات عمومی در آذربایجان شده است. این اعتراض ها می توانند هر آن شروع شده و گسترش یابند. نارضایتی های عمومی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هم در همه شهرها آتش زیر خاکستر هستند. اعلمی توانایی رهبری چنین جنبشی را دارد.
2. حکومت می توانست او را در مرحله قبل از اعلام نتیجه نهایی نظر شورای نگهبان، از بین ببرد. این کار هم برای تهران پر هزینه بود. برای همین نیز این کار را انجام نداد اما می تواند در صورت وقوع هر حادثه ای در شهرهای آذربایجان، او را ترور کرده یا به قتل برساند.
3. تهران می تواند به اعتراض او بر رد صلاحیتش، جواب مثبت بدهد. صلاحیت او را تایید کند. اما آرای او به نفع کسان دیگری شمارش شوند و اعلام گردد که رای کافی نیاورده است. این کم هزینه ترین سناریوی ممکن برای تهران است تا از ظهور نیروی جدید جلو گیری کند.
4. آخرین احتمال آن است که او به ریاست جمهوری انتخاب شود. احتمال این سناریو در ایران امروز، بسیار پایین است. چرا که او وصله ناجوری بر تن سیستم معیوب خواهد بود. یا او فاسد و همکار سیستم معیوب خواهد شد و یا سیستم اصلاح خواهد شد.
باید اعتراف کنم که رد صلاحیت اعلمی هم برای او و هم برای من، به طور صد در صد معلوم و قابل پیش بینی بود.
در این مقطع چه می توان کرد؟ از اکبر اعلمی که مترود حکومت و تهران شده است، چه انتظارهایی باید داشته باشیم که او بتواند برای ملت ایران و به خصوص برای ملت آذربایجان ایران مفید و خدمتگذاری پر ثمر باشد؟
اعلمی امروز با نماینده دیروز، بسیار متفاوت است. او به طور کامل از حاکمیت بریده است. گر چه برای ایران و حاکمیت، یک دستش را داده است. معلول و جانباز جنگ ایران و عراق است. دارای درجه نظامی از بیسج هم هست اما اکنون در صف و جبهه تهران و حکومت نیست. در صف ملت به خصوص در کنارمردم آذربایجان قرار دارد. از منافع مردم دفاع می کند. می تواند یک شورش عمومی را رهبری کرده و به ثمر هم برساند. اما...
اما من به عنوان یک روزنامه نگار، از او انتظار دارم که اجازه ندهد تا در آذربایجان شورش رخ بدهد که به نفع آذربایجان نیست. او خود هم می داند که هنوز مردم ما به کمی زمان بیشتری نیاز دارند تا شکوفه هایشان، به میوه قابل برداشت تبدیل شوند. چیدن میوه کال و نارس، هدر دادن همه توان ها است.
اعلمی اکنون نه تنها در آذربایجان، بلکه در ایران هم فردی قابل اعتماد است. می تواند در جریان های آینده ایران و به ویژه آذربایجان نقش و جایگاه شایسته ای داشته باشد. او می تواند افراد و جمعیت های پراکنده را به دور هم گرد آورد. آن ها را سازمان داده و برای آینده، تربیت و آماده سازد.
چرا که او هم می داند که می توان برای چهار سال بعد، آماده تر شد. با اطمینان به پیش رفت و به نیرویی غیر قابل چشم پوش سیاسی و اجتماعی، تبدیل شد.
در این مسیر او می تواند یک حزب برای آذربایجان و آذربایجانیان تاسیس کند. کاری که در تارخ یک صد ساله اخیر آذربایجان پر سابقه است. ستارخان و باقر خان چه تشکیلاتی براه انداختند و چه خدمت سترگی به ایرانیان کردند. شیخ محمد خیابانی چه جمعیت و آزادیستانی به راه انداخت. مردم آذربایجان را به گرد هم جمع کرد و الگو و نمونه ای از یک حکومت منطقه ای را به عرصه حیات زندگی سیاسی و اجتماعی ایرانیان و اذربایجانیان آورد.
بعد به حرکت سید جعفر پیشه وری در اجرای اصل"انجمن های ایالتی و ولایتی" قانون اساسی مشروطه ایران می رسیم که خیانت پیشگان فارس و خائن به منافع ملت ایران، بر او تاختند و می تازند و نمی گویند که او در پی اجرای اصول زمین مانده و اجرا نشده قانون اساس انقلاب مشروطه بود که فرزندان آذربایجان، با خونشان به ایران پس داده و آبیاریش کرده بودند. خیانتکاران ایران و خائنان به ملت ایران، سید جعفر پیشه وری را به خاطر این که قانون اساسی مشروطه را اجرا کرد، مورد حمله قرار می دهند. آنان دانسته و ندانسته در رکاب حکومت مطلقه شاهنشاهی و فقاهتی سینه می زنند. در پی یک دیکتاتوری هستند. در پی حمله و هجوم تبلیغاتی این خائنان به وطن، هیچ وقت بسیاری از اصول قانون اساسی مشروطه ایران عملی نشد و هیچ کس جرات نکرد تا برای بدست آوردن حقوق خود، با این گروه مبارزه کنند که مبارزه با حکومت مرکزی و دیکتاتور، بسیار آسان تر از درگیری با این دسته که پیشمرگان دیکتاتوری هستند، است.
هیچ وقت، پتانسیل های دیکتاتوری قدرت مرکزی، در بین ایالت ها و ولایت ها تقسیم و توزیع نشد. موضوعی که قانون اساسی مشروطه پیش بینی کرده بود. تا به دیکتاتوری و سیستم مرکزگرایی پایان داده شود. چه کسی به ایران و ایرانیان خیانت کرده است؟ آن هایی که اجرای قانون اساسی را متوقف کرده اند یا آن هایی که برای اجرای آن و توزیع قدرت مرکزی در میان ایالت ها اقدام کرده اند؟ چه کسانی در تعمیق فرهنگ دیکتاتوری در ایران، نقش اصلی را در کنار قدرت، بازی کرده اند؟
اعلمی هم می داند که اجتماع قدرت در دستان یک فرد، یک حزب یا یک جناح، بدون نظارت دیگران و مردم، فساد خواهد آورد. این فساد تنها به دوران حکومت اسلامی محدود و محصور نمی شود. بلکه بنای غلط آن با تسلط پهلوی ها گذاشته شده است و تا ثریا هم کج خواهد رفت. مگر این که انجمن های ایالتی و ولایتی پا به عرصه حیات بگذارند که در شکل مدرن و امروزی آن، فدرالیسم خواهد بود.
اعلمی هم می داند که آزادی و دموکراسی در ایران زاده و رشد نخواهد کرد. مگر این که قدرت از دستان تهران و مرکز بدر آمده و تکه تکه شده و در میان ایالت ها توزیع شود. ملت های ایرانی در همه جای جای آن خود را صاحبان و مسئولان همه امور سیاسی و غیرسیاسی بدانند. در آن شرایط، چون قدرت یکدست نخواهد بود و نخواهد توانست خواست های مردم در ایالت ها را سرکوب کند، به خواست مردمی که در پی دموکراسی، آزادی، انتخابات آزاد، قوانین و اقتصاد در خور خودشان هستند ، تن خواهد داد. اما در صورتی که قدرت در دستان مرکز باشد و قانون ایالت ها و ولایت های ایران عملی نشود (فدرالیسم) و ایرانیانی که در اجرای آن کوشا بوده اند، خائن نامیده شوند، تلاش برای کسب حقوق و برابرای ها، دموکراسی، آزادی و ... آب در هاون کوفتن خواهد بود.
اعلمی می تواند نقش گذار در این مرحله را بازی کند. او می تواند یک حزب تمام عیار و مردمی برای مردم آذربایجان تاسیس کند. "حزب خلق مسلمان ایران" آیت الله شریعتمداری تنها در چند ماه اول تاسیس، بیش از 2 میلیون و 500 هزار عضو رسمی داشت و نمونه ای از حزب مردمی خواهد بود.
اگر اعلمی با سیاست و درایتی که دارد، به تاسیس حزبی اقدام کند، فرهنگ نوینی را در تاریخ بعد از انقلاب اسلامی ایران بنیان خواهد نهاد. چنان حزبی خواهد توانست تا درآینده ایران نقش مهمی داشته و رهبران و نمایندگان آینده ایران را به ملت تقدیم کند. او می تواند سید جعفر پیشه وری جدیدی باشد. او در صورت تاسیس چنین نهاد مدنی و مدرنی، می تواند نماینده تمام کسانی باشد که به او و جمعیتش پیوسته اند. می تواند نماینده و زبان نیازهای نه تنها آذربایجانیان باشد که نماینده کردها و عرب ها و دیگر... هم باشد. می تواند به پای میزهای مذاکره جهانی هم راه یابد.
چنین نهادی می تواند در دیگر استان ها و مناطق غیر آذربایجانی هم تاسیس شود و روی نیازهای دیگر ملت های ایرانی متمرکز شود. در آینده می تواند به عنوان یک تشکیلات سراسری و رقیب همه دیگر سازمان و احزاب کشوری سر بلند کند.
اطمینان دارم که اعلمی به این مهم بیش از من واقف است و می داند که اهمیت تاسیس چنین نهاد مدرن و الگویی در خارج از بدنه حاکمیت، کمتر از ریاست جمهوری چهارساله نخواهد بود. به عقیده من، اعلمی برای ریاست جمهوری زاده نشده است. او لیاقت ساخت ایران مدرن را دارد.














http://www.iranglobal.info/node/41712

زندانها را پر كنيم!





زندانها را پر كنيم!


گاندی پيشنهاد می‌كرد تا مردم قوانين مسلط و استبدادی حكومت انگلستان بر هند را شكسته و داوطلبانه زندانها را پر كنند و حكومت را با بحران «زندان» و «زندانی» مواجه سازند. اين سلاح بسيار برنده‌ای است كه در تاريخ معاصر ، باعث بی‌آبرويی رژيم‌های سركوبگر ، كودتايی و توتاليتر شده و آنها را رسوا كرده است
يكی از روشهای مبارزه با حكومت‌های سركوبگر و ظالم كه حق و حقوق افراد ملتی را از آنان دريغ می‌دارند ، استراتژی مبارزه منفی مرحوم «گاندی» رهبر مبارز مردم هند است.
گاندی پيشنهاد می‌كرد تا مردم قوانين مسلط و استبدادی حكومت انگلستان بر هند را شكسته و داوطلبانه زندانها را پر كنند و حكومت را با بحران «زندان» و «زندانی» مواجه سازند. اين سلاح بسيار برنده‌ای است كه در تاريخ معاصر ، باعث بی‌آبرويی رژيم‌های سركوبگر ، كودتايی و توتاليتر شده و آنها را رسوا كرده است
يكی از روشهای مبارزه با حكومت‌های سركوبگر و ظالم كه حق و حقوق افراد ملتی را از آنان دريغ می‌دارند ، استراتژی مبارزه منفی مرحوم « گاندی » رهبر مبارز مردم هند است.
گاندی پيشنهاد می‌كرد تا مردم قوانين مسلط و استبدادی حكومت انگلستان بر هند را شكسته و داوطلبانه زندانها را پر كنند و حكومت را با بحران « زندان » و « زندانی » مواجه سازند.
اين سلاح بسيار برنده‌ای است كه در تاريخ معاصر ، باعث بی آبرويی رژيم‌های سركوبگر ، كودتايی و توتاليتر شده و آنها را رسوا كرده است. علاوه بر آن ، به آگاهی مردم از ظلم و ستم حكومتيان ، مدد رسانده است.
اين آگاهی عمومی و تعداد فراوان زندانيان ، باعث نزديكی سازمانها ، احزاب سنديكاها ، انجمن‌ها ، مبارزان و خانواده‌های زندانيان به هم گرديده است و موجب شده تا اين گروه‌ها به دور هم جمع شده و به قدرتی مظلوم! و مردمی ، تبديل شوند.
در رژيم شاهنشاهی ، تعداد زندانها اندك بود و به مراكز استانها محدود می‌شد تعداد زندانيان سياسی و تبعيدی‌ها كم بود. (نسبت به اين روزها) اما آيت الله خمينی ، ايران را « زندانی بزرگ » معرفی می‌كرد. با اين حال (كه مبارزان آن دوران از وضع زندان و زندانی سياسی ناراضی بودند) هنوز 25 سال از پيروزی انقلاب اسلامی نگذشته است كه آنان نه تنها حدود 100 زندان در شهرها ساخته‌اند ، بلكه ايران را به عنوان يكی از بزرگترين زندانهای كره خاكی (به ويژه برای روزنامه‌نگاران) به جهانيان تصوير كرده‌اند.
اكنون در ايران ، كمتر شهر 50 هزار نفری هست كه در آن ، زندانی ساخته نشده باشد. با اين حال ، مقام‌های قضايی و سازمان زندانها از كمی تعداد زندان سخن می‌گويند و كمی فضای سرانه زندانها برای زندانيان ، حتی فرياد آنها را هم در آورده است.
سران حكومت اسلامی! ايران ، زندان را « دانشگاه » ناميده‌اند. دانشگاهی كه به قضات و زندانبانان آموزشهای اعتراف‌گيری ، نگهداری زندانيان در انفرادی‌ها ، وارد آوردن انواع فشارهای طاقت فرسای روانی و اتهام‌های بی سند ، تهديد زندانی و خانواده‌اش ، نگهداری متهم در بدترين شرايط ممكن ، نگهداری در زندان بدون محاكمه و صدور حكم و... آموزش می‌دهد. همچنين بسياری از افراد عادی كه به دنبال لقمه نانی هستند ، آموزشهای مهارتی بسيار پيچيده دزدی ، كلاهبرداری ، صدور چك بلا محل ، قتل ، قاچاق مواد مخدر ، مصرف مواد مخدر و... در اين دانشگاه تكميل می‌كنند.
در كنار اين دو دسته ، زندانيان سياسی و مطبوعاتی هم جايگاه ويژه‌ای در زندان دارند. اين دو دسته زندانيان ، مقام‌های سياسی ، دينی ، قضايی و زندانها را به ستوه آورده‌اند.
تنها سلاح برنده كنونی محافظه‌كاران هم استفاده وسيع از اين سلاح و ايزوله كردن اين دو دسته از خانواده ، همكاران و جامعه است. اما محافظه‌كاران از به كارگيری اين سلاح در مقياس وسيع ، ناتوان هستند. چرا كه پيامدهای داخلی و خارجی بسيار گسترده‌ای دارد كه آنها نمی‌توانند از زير ضربات شلاق افكار عمومی داخلی و خارجی آن ، شانه خالی كنند.
اين در حالی است كه اين اسلحه در دسترس محافظه‌كاران دو دمه و دو لبه است و حتی دسته‌اش (قبضه‌اش) را هم می‌برد و روزنامه‌نگاران و سياستمداران می‌توانند آن را عليه خود محافظه‌كاران به كار گيرند.
اين ، همان شيوه مبارزه منفی گاندی است كه آزاديخواهان ايران بايد بكنند و هزينه‌ای است كه بايد بپردازند. اما هر چه تعداد زندانيان سياسی و روزنامه‌نگار اندك باشد ، استراتژی گاندی ، جواب نخواهد داد.
طبق اين استراتژی ، دانشجويان ، روزنامه نگاران و سياستمداران بايد از زندانی شدن خود استقبال كنند و خود ، كاری بكنند كه دستگير شده و زندانی شوند. زندانهای شهرستان‌ها را پر كنند. چرا كه اگر در همه شهر‌های ايران هم زندان بسازند ، باز هم گنجايش آنها محدود است.
با هجوم داوطلبانه اين دسته‌ها به زندانها ، انفرادی‌ها و بند‌های عمومی پر خواهند شد و محافظه كاران مجبور خواهند بود ، از بهانه‌های معمولی برای دستگيری اين جوانان و پيران آزادی خواه ، صرف نظر كنند.
در صورت تحقق اين وضعيت ، وضع به نفع زندانيان ، حقوق و آزادی‌های عمومی ، تغيير خواهد كرد و محافظه‌كاران ، شمشيرشان را بی لبه خواهند يافت.
اما برای اينكه شمشير دسته‌ها و گروه‌های آزادی خواه نيز برش داشته باشد (استفاده از حربه زندان عليه زندانبانان) بايد به دو نكته بسيار مهم و حياتی كه اكنون در بوته فراموشی افتاده است ، نه تنها توجه شود بلكه بايد تمركز كرد:
الف) بخشی از نگرانی زندانيان ، وضعيت روانی و مالی خانواده‌هايشان در دوران زندان آنان است. زندانيان (به علت نرسيدن خبر از بيرون) تصور می‌كنند كه هم خودشان و هم خانواده هايشان « فراموش » شده‌اند. بازجويان هم به اين نكته انگشت می‌گذارند. زندانی (اگر وضع مالی مناسبی نداشته باشد) از وخامت هر چه بيشتر وضع مالی خانواده، نگران‌تر می‌شود.
اگر جامعه به دنبال آزادی و حق و حقوق بيشتر و شايسته خود است و جوانان و پيران (زن و مرد) آن ، هزينه اين خواسته‌ها را می‌پردازند ، بايد زندگی خانواده زندانيان را در دوران غيبت آنان ، تامين كنند.
ب) سركوبگران و حاكمان از مشكلات مالی مردم با خبرند و می‌دانند كه هر چه هم كه مردم از آزادی و آزاديخواهان دفاع بكنند و به آنها مهر و علاقه بورزند ، بعد از مدتی به دنبال زندگی خود خواهند رفت و زندانيان را فراموش خواهند كرد. اين خواسته قلبی محافظه‌كاران ، برای غلبه بر احساسات و هيجانات افكار عمومی است و آبی است كه روی آتش بريزند.
برای اينكه زندانيان و خانواده‌هايشان فراموش نشوند و خواست استبداد ، تحقق نيابد ، بايد مطبوعات و ساير رسانه‌ها ، راديوها ، تلويزيونها ، سايتهای اينترنتی و... روزانه با دوستان ، اعضای خانواده ، همكاران و... زندانيان مصاحبه هايی ترتيب بدهند و آنان را در جلو چشم افكار عمومی نگهدارند.
متاسفانه ، مطبوعات و رسانه‌های داخلی و خارجی در هر دو مورد ياد شده ، گزينشی و حسابگرانه رفتار می‌كنند كه بايد تغيير كند. بايد رسانه‌ها به اين موضوع اصلی توجه كنند كه زندانی سياسی ، زندانی سياسی است و فرقی ميان زندانی سياسی وابسته به جناح چپ ، ملی - مذهبی‌ها ، دانشجويان ، روشنفكران ، دگر انديشان و مردم عادی غير وابسته نيست. اما اينك رسانه‌های داخلی و خارجی ، بعضی از زندانيان سياسی را كه در خط سياسی و عقيدتی يا حزبی آنها قرار ندارند را زندانی سياسی نمی‌دانند و در مورد آنها هيچ خبر و اطلاعاتی به جامعه نمی‌دهند.
اين روش ، خواسته و ناخواسته به سود محافظه كاران است و محافظه كاران با انواع تقسيم بندی و اطلاق برچسب و مارك به زندانيان ، جامعه ، سياستمداران و رسانه‌ها را از هم جدا می‌كنند.
محافظه كاران با انواع شگردهای روانی و تبليغاتی ، سعی می‌كنند تا آنانی كه در زندان نيستند ، به سرنوشت تعداد زيادی از زندانيان سياسی - عقيدتی و روزنامه‌نگاری ، بی توجهی نشان داده شود.
تا كنون هم موفق بوده‌اند. به عنوان مثال: در شورش‌های 18 و 20 تير دانشگاه تهران و تبريز در 1378 و همچنين در خرداد و تير ماه امسال ، محافظه كاران ، دستگير و زندانی شدگان را به دو گروه دانشجو و غير دانشجو تقسيم كردند و غير دانشجويان را اراذل و اباش ناميدند.
اغلب ما ، در اين جنگ روانی ، باختيم و اين تقسيم بندی را پذيرفتيم. بدين سان ، تنها بخشی از دستگير شدگان اين جريان‌ها از زندانها ، آزاد شدند اما بخش مهمی از آزاديخواهان ، در زندانها ماندند. چرا كه مهر « دانشجو » به آنان نخورده بود.
اين در حالی است كه می‌دانيم ، هنوز تعدادی از دانشجويان دستگير شده تير 1378 در زندانها هستند و مطبوعات و رسانه‌ها از آنان ياد نمی‌كنند.
با توجه به وضع (فراموش شدن) دانشجويان ، موقعيت غير دانشجويان ، بسيار وخيم‌تر و اسف بارتر خواهد بود.
اگر به طور جد آزادی و حقوق انسانی خود را از حكومت می‌خواهيم ، بايد به سان يك پيكر عمل كنيم و از تسليم شدن به تقسيم بندی‌های سياسی ، عقيدتی ، حزبی و جناحی ، پرهيز كنيم.
اگر قرار است ، برای به دست آوردن آزادی زندان را تحمل كنيم ، نبايد فقط بخشی و تعدادی از ما ، اين بها را بپردازيم. بلكه بايد همه به اندازه خود و خواستمان ، در آن شريك باشيم.
اگر قرار است ، تعدادی به زندان بيافتند ، آنانی كه در بيرون هستند ، نبايد زندانيان و خانواده‌هايشان را فراموش كنند. بلكه بايد رسانه‌ها از عكس ، خبر ، ديدگاه و... آن زندانيان انباشته شود تا اگر يك ورق پاره‌ای هم به دست زندانی برسد ، بداند كه فراموش نشده است و خانواده‌اش هم (از نظر مالي) تامين است.
اين چه تصويری است كه به دنبال آزادی و حقوق انسانی ارزان و مفت هستيم‌؟ آزادی و حقوق انسانی ما ، مفت و ارزان به چنگالمان نخواهد آمد. آيا آماده‌ايم ، سهم خودمان را بپردازيم‌؟
انصافعلی‌ هدايت







http://www.iranglobal.info/node/42048

یاشیل، ضروری تر از سیاست





یاشیل، ضروری تر از سیاست/ انصافعلی هدایت

شهروند 1156 ـ پنجشنبه 13دسامبر 2007
بخش هایی از نوشته انصافعلی هدایت روزنامه نگار مقیم تورنتو در پیوند با کودکان بی سرپرست
چند سال پیش، وقتی در زندان تبریز بودم- در بند 9 زندان- بیش از 250 زندانی محکوم به اعدام، نگهداری می شد. تعدادی از آنان، کسانی بودند که در زیر سایه اعدام دوران جوانیشان را گذرانده بودند. اغلب آن اعدامی ها در خانواده های فقیر و تنگ دست به دنیا آمده بودند و به علت فقر خانواده و بی توجهی جامعه به نقش آنان در آینده، یا درس نخوانده بودند و یا بعد از چند سال آموزش در مدرسه، برای کمک به تامین مخارج خانواده، ترک تحصیل کرده بودند. از درس، مدرسه و آموزش به دور افتاده و با افرادی که هم سطح خودشان بودند، گروه های دوستی تشکیل داده بودند تا برای کسب ثروت، سرقت بکنند. آدم بکشند. آدم ربایی بکنند. و … آنان، تخم مرغ دزدانی بودند که به تدریج به قاتل بدل شده بودند.
زندگیشان، سرنوشتشان، کارهایی که کرده بودند تا خود و خانواده شان را اداره کنند و … در انتظار آویزان شدن از طناب چوبه دار و … درد آور بود. اما هیچ کدام از مصیبت های آن ها به اندازه وضعیت دردناک کودک 12- 13 ساله ای، من را آزار نداد و خاطره اش را در مخیله ام، به طور عمیقی، حکاکی نکرد. خاطره تلخ آن کودک، تا این لحظه هم من را آزرده است.
وقتی در سلول انفرادی زندان مرکزی تبریز در بین بند اطفال و جوانان بودم، او را در میان زندانیان بند اطفال دیدم. خیلی زیبا و معصوم بود. تصور نمی کردم که زندانی باشد. تصور می کردم فرزند یکی از رؤسای زندان باشد که فرزندش را با خودش به سر کارش آورده است. ولی زندانی بود.
اولین زندانی ای بود که در اتاق من را بدون اجازه زندانبانان، باز کرد. خیاری را به سلولم پرتاب کرد و به سرعت برگشت. کمی بعد، در سلول را زد. شاید از سرباز مسئول بند اطفال، اجازه گرفته بود. وارد اتاقم شد. ” سلام دایی …! دایی، بونو یه! … سن کیمسن؟ … چوخ مواظیب اول ها!… اتاقووا رادیو قویوب لار… اوش گوندو کی، بو اوتاقی سنین ایچون حاضیرلیرلار … بیزی ایشلدیردیلر. اونا گورادا بیلیرم …” (سلام دایی…! این را بخور دایی! … تو کی هستی؟ … خیلی مواظب باش! … در اتاقت رادیو کار گذاشته اند … این اتاق را از سه روز پیش برای تو آماده می کردند… از ما کار می کشیدند… برای همین می دونم…)
من را “دایی” خود خواند. بعدها معلوم شد که در سلول من، میکرفون هست و منظور او از رادیو،” میکرفون” بوده است، اما از آن به بعد، همه کودکان زندانی، من را ” دایی” خطاب می کردند. سهم غذای خود را در ظرف مچاله شده غذایش ریخته و برایم آورده بود تا آن شب را بدون غذا نخوابم. ولی غذایی که آورده بود، خیلی زیاد بود. فکر می کردم؛ بیش از غذای یک زندانی را آورده است. برای همین، وقتی به اتاقش برگشت، یکی دو نوجوان، او را زدند. صدای گریه اش را از اتاق ـ بند ـ چسبیده به سلولم، می شنیدم. آن غذا را به سرباز دادم تا به او پس بدهد تا زیاد از آن که کتک خورده بود، کتک نخورد، اما با غروری که داشت، آن را پس آورد و گفت: مهم نیست. من به این جور چیزها عادت کرده ام …
بعدها، با او و دیگر نوجوانان بند اطفال بیشتر آشنا شدم. او، یک روز در میان، به اتاق من می آمد و با اجازه سربازان، سلولم را جارو می زد. من از داستان زندگیش می پرسیدم و او از خاطره های تلخش می گفت. از گفته های او متوجه شدم که در آن روزها، در بند ویژه اطفال، 13 یا 14 کودک و نوجوان، زندانی بودند. همه آن کودکان، یکی از والدین خودشان را از دست داده بودند. تنها یکی از آن ها هم از پدر، هم از مادر یتیم بود. آن یتیم مشدد، خود او بود.
پدرش را در جلو همان زندان، با گلوله زده و کشته بودند. مادرش هم در اثر کار و بیماری، مرده بود. تنهای تنها مانده بود. تنها کس او، خاله اش، او را به خانه اش برده بود تا از او نگهداری کند، اما به گفته خودش ” من را به نوکری بچه هایش برده بود… هر کاری که من می کردم، بد بود و باید کتکش را می خوردم.”
در یکی از آن روزها، انگشتری خاله اش را یکی از دخترخاله هایش برمی دارد. ” اما کاسه و کوزه ها بر سر من شکست. چرا که یتیم بودم و کسی از من حمایت نمی کرد. خاله ام، من را نبخشید. می خواست من را بترساند. از من شکایت کرد. من را به کلانتری بردند. هر چه گریه و زاری کردم، خاله ام نپذیرفت. خاله ام می خواست من در زندان آدم شوم. کار من هم به دادگاه و سپس، به زندان کشید…

او کوچکترین زندانی از مجموعه آن سیزده – چهارده کودک و نوجوان بند اطفال زندان مرکزی تبریز بود. بر عکس دیگر کودکان و نوجوانان، به کتاب و روزنامه، علاقه داشت. هر چه را من می خواندم، می گرفت و می خواند. مانند پسر من هم سفید بود. موهای طلاییش من را به یاد دو تن از کودکانم می انداخت. خیلی هم باهوش بود. با دیدن او، به یاد پسرم؛ محمدرضا می افتادم. جوری، به او دل بسته شده بودم. اگر چند بار در هر روز نمی دیدمش، دلتنگ تر می شدم.
در یکی از شب ها، صدای گریه و زاری او به سلولم راه یافت. جیغ می کشید. ناله می کرد. فحش می داد. التماس می کرد، اما قلدرترین نوجوان بند که به گفته خودش تا آن سن و سال، بیش از سیصد بار سرقت کرده بود، او را …
به سرباز بندشان اعتراض کردم و از او خواستم تا اجازه ندهد به آن کودک ضعیف، ظلم کنند، اما اعتراضم به جایی نرسید. برای مدت طولانی، صدای گریه اش می آمد. در سلولم نشسته بودم و برایش گریه می کردم. چرا که چند نوجوان زندانی و شاید سرباز نگهبان، در آن شب، به او تجاوز می کردند… و من و او، نمی توانستیم کاری بکنیم …
فردای آن روز و چند روز بعد، ندیدمش. حتما حالش خیلی بد بود. وقتی آقای قویدل، مسئول اندرزگاه اطفال و جوانان، برای دیدنم آمد و با هم برای قدم زدن به حیاط بند اطفال رفتیم، جریان آن شب را به او توضیح دادم و از او خواستم از چنان کودکانی، بیشتر حمایت کنند و از قاضی بخواهند تا آن ها را در خارج از زندان نگهدارد.
قویدل آن کودک را به سلول من خواست. تا آن جایی که ممکن بود، او را لخت کرد. شکنجه ها، عریان شدند. همه جای بدن او را با شیشه شکسته، دریده بودند. دستانش را با طنابی به میله های تخت بسته بودند. از بس تقلا کرده بود، طناب، مچ هر دو دستش را بریده بود و جایش، هنوز تازه بود. به گفته خودش، به زخم هایش، نمک هم پاشیده بودند تا بیشتر بسوزد.
هر چه قویدل اصرار کرد، هیچ کدام از آن تجاوزگران را لو نداد. چون می دانست که من در سلولم زندانی خواهم بود. قویدل هم به پیش زن و بچه اش خواهد رفت و او با آن زندانیان و سربازان، تنها خواهد ماند…
وقتی از زندان آزاد شدم، برای آزادیش تلاش کردم. داستانش را به گوش همه مسئولان دادگستری استان و قاضی هایی که می شناختم، رساندم و گفتم. ولی نمی دانم، چه بر سرش آمد…



او، تنها کودکی نیست که در جامعه ما مورد ظلم دلخراش قرار گرفته و می گیرد. چرا که هیچ کدام ما به آینده امثال او، توجه نمی کنیم. چرا؟ چون آنان فرزندان خود ما نیستند. در نتیجه، به سرنوشت شان هم حساس نیستیم، اما از کجا معلوم که مرگ یا بیماری به سراغ ما نیاید و فرزندان ما به چنان سرنوشتی مبتلا نشوند؟ آیا نباید فرض کنیم که با افزایش کودکان و نوجوانان ناهنجار در جامعه ما، هر چه ما برای فرزندانمان می بافیم، پنبه خواهد شد؟ اگر چه حمایت از چنان افرادی به عهده دولت است اما اگر دولت ما دست روی دستش گذاشت و کاری نکرد، ما هم نباید کاری بکنیم؟
… این در حالی است که اخبار خودکشی دسته جمعی اعضای خانواده ها ـ به علت فقر و ناداری ـ از جای جای ایران به گوش می رسد، اما تا کنون چراغ پر نوری برای کودکان دیگر نقاط غیر از تهران ـ ایران روشن نشده است. گر چه شمع های تک و توکی، روشن است.
آهای انسان ها! موضوع نیاز کودکان، نوجوانان و جوانان نیازمند و یتیم ایرانی، سیاسی و سیاست نیست که از نزدیکی به آن نگران باشیم و بترسیم. موضوع، زندگی آینده آنان و آینده جامعه ای است که فرزندانمان و نوه هایمان در آن زندگی خواهند کرد. آیا باید این موضوع را به عهده سیاست و سیاستمداران گذاشت؟
در حالی که می دانیم، جمهوری اسلامی یا نمی خواهد و یا نمی تواند به مردم خود توجه زیادی بکند. آن ها سال ها است که “کمیته امداد امام خمینی انقلاب اسلامی” را به وجود آورده اند تا نه تنها از کودکان یتیم، بلکه از همه نیازمندان جامعه شهری و روستایی هم حمایت کنند. حمایت(!) هم می کنند. اما آن حمایت، دردی از مشکل کودکان یتیم ما را درمان نمی کند. چرا که کمیته امداد تا سال 1384 برای هر نیازمند(کودک، نوجوان، جوان، زن، مرد، پیرزن، پیرمرد شهری یا روستایی- فرقی نمی کند) در هر ماه ـ فقط ـ سه هزار تومان می داد. این مبلغ، برای تامین نان خالی یک کودک در یک ماه هم کافی نیست. در حالی که شعبه های کمیته امداد در سایر کشورهای مورد نظر سیاستمداران جمهوری اسلامی، بیش از صد برابر آن مبلغ (سیصد هزار تومان در هر ماه) را می پرداختند.
در داخل کشور هم، در کنار دولت، افراد خیرخواه، بیکار ننشسته اند. بلکه آنان هم دست به کار شده اند و انجمن هایی را برای کمک به نیازمندان تشکیل داده اند. یکی از شهرهایی که در تاسیس چنان نهادهای مردمی و مستقل- از دوران قبل از انقلاب 1357 پیشقدم بوده و است، آذربایجانی ها، بخصوص مردم شهر تبریز هستند که با تشکیل ” انجمن خیریه نوبر تبریز” برای ریشه کنی گدایی در شهر خود تلاش کردند. موفق شدند تا گدایی و گدا را از این شهر ریشه کن کنند. موفق هم شدند. شهر تبریز به “شهر بدون گدا” مشهور شد، اما خیلی ها نمی خواستند ببینند که تهران، اصفهان، شیراز، کرمان، کرج و … صدها گدا داشته باشند ولی تبریز یک گدا هم نداشته باشد.
برای گرفتن انتقام از مردم این شهر، ” نوبر” تبریز را توقیف کردند که یک ریال هم از بودجه دولتی نمی گرفت، بلکه با حمایت مردم شهر و بازاریان، سر پا ایستاده بود. نوبر، صندوق هایی را در خیابان ها تعبیه کرده بود تا مردم، پول ها و صدقه هایشان را به آن ها بیاندازند. در نتیجه، پول چندانی به صندوق های کمیته امداد انداخته نمی شد. برای همین هم از نوبر و تبریز انتقام گرفتند.
ولی آذربایجانی های ایران، نه تنها در تبریز و دیگر شهرهای ایران، بلکه در تورنتو- کانادا- هم بیکار ننشستند… چند تن از انسان های خیرخواه و شریف دور هم جمع شدند و به دور از غوغا و تبلیغات، جمعیت کوچک و خودمانی ای پدید آوردند که “یاشیل” یا سبز نام گرفت. هر کدام با دادن- فقط – 30 دلار در هر ماه، یک یتیم آذری را به فرزندی گرفتند. تعدادی هم در هر ماه چند دلار پر ارزش، به یتیم ها هدیه می دادند. این جمع، با پولی که جمع می شد، از 14 کودک یتیم در تبریز حمایت می کردند. این جمع، نامشان را ” یاشیل” یا سبز گذاشتند.
اکثر کسانی را که در” یاشیل” فعال بودند، خانم ها تشکیل می دادند که خودشان کار می کردند و از دست رنج خود، یتیمی را که در ایران- تبریز- به فرزندی گرفته بودند، حمایت می کردند.
هر کس که در چنین جمعیتی کار می کند، داوطلبانه و رایگان کار می کند. اگر برای جمع آوری پول برای کودکان یتیم هم سفر بکنند، به هزینه شخصی خودشان سفر می کنند. هیچ کس حق ندارد از پولی که برای کودکان جمع آوری می شود، ریال یا سنتی را به هر عنوانی بردارد.
عکس و مشخصات فردی و خانوادگی یتیمی را که به فرزند خواندگی پذیرفته اید دریافت می کنید. در هر سال، چند بار کارنامه کودکتان را دریافت می کنید. می توانید برای فرزندتان کادو بفرستید. اگر به ایران سفر کردید، می توانید به دیدن فرزندتان بروید. همیشه می توانید، با فرزندتان از طریق تلفن، گفتگو کنید. می توانید برایش کامپیوتر بخرید و با او چت هم بکنید. او را تشویق می کنید تا بیشتر بکوشد و موفق شود.
طبق قوانین بعضی از کشورهای محل اقامت تان، می توانید کودکتان را به طور قانونی به فرزند خواندگی خودتان بپذیرید و پدر یا مادر خوانده قانونیش باشید. می توانید آینده تاریک او را با ماهی 30 دلار روشن کنید و او را نجات دهید.
علاوه بر همه این ها، یاشیل در حال اقداماتی برای ثبت رسمی است تا برای کمک های اهدایی خودتان به یاشیل، رسید دریافت داشته و آن را جزو معافیت مالیاتی خود محسوب دارید.
تشکیل چنین جمعیت هایی را به همه ایرانیان در همه کشورها، پیشنهاد می کنم و بخصوص از مردم آذربایجان در خارج از ایران می خواهم تا ” یاشیل” را جدی بگیرند. یا در کشورهای محل اقامت خودشان هم یاشیل هایی را برپا سازند و با هماهنگی با همدیگر، کمک های خودشان را برای نیازمندان ارسال دارند…
یاشیل تورنتو هم از همه ایرانیان و آذری ها می خواهد تا یتیم هایی را که در آذربایجان ایران می شناسند، به آن معرفی کنند تا بعد از تحقیق محلی، تحت سرپرستی یک انسان خیر و نیک خواه ( یک انسان، نه ترک، نه فارس، نه مسلمان، نه یهودی ، نه بی دین و …) قرار گیرند.
من به سهم خود آمادگی خود را برای پذیرش دو کودک به فرزند خواندگی خانواده ام، اعلام می کنم، اما به بانیان یاشیل توصیه می کنم تا با تاسیس یک سایت اینترنتی، نام افرادی را که به طور رایگان در آن کار می کنند، آدرس پستی یاشیل، شماره تلفن و ایمیل آن، عکس کودکانی که هنوز به فرزندی پذیرفته نشده اند و … در آن قرار بدهند تا مردم به راحتی بتوانند برای هر نوع کمک فکری، پیشنهاد، کمک مالی یا اهدا وسایل برای ارسال به نیازمندان در آذربایجان ایران، اقدام بکنند.
به عقیده من، فعالان عرصه سیاست کشور ما در خارج از میهنمان، می توانند فرزند خواندگی را به یک حرکت ملی، همه جانبه و به موضوع افتخاری برای هر فرد، تبدیل کنند. اگر احزاب برای این مهم پیشگام شوند، حرکتی را آغاز خواهند کرد که هیچ کودکی گرسنه نخواهد خوابید و جامعه ما به مسیر دیگری خواهد غلتید.
من از همه فعالان سیاسی خواهش می کنم تا با نوشتن مقاله در حمایت عمومی و همه گیر کردن فرزند خواندگی، دعوت افراد، دوستان و اعضای احزاب به مشارکت در این جریان و تبدیل این اندیشه به یک جریان عمومی، شرکت فعال داشته باشند تا هیچ فرزند ایرانی، بدون پناه نماند و از آینده روشن برخوردار شود.
ایران! آذربایجان! یاشیلتان همیشه سبز باد!
28 نوامبر 2007
آدرس های تماس با نویسنده:
تلفن: 8070 – 497 – 416



http://www.shahrvand.com/archives/3413

هنوز، زمان و شرایط برای فروپاشی ایران باقی است/انصافعلی هدایت







هنوز، زمان و شرایط برای فروپاشی ایران باقی است/انصافعلی هدایت
Cümə Axşamı, 19.02.2014 03:06
  
می توان ادعا کرد که انقلاب 1357 از آذربایجان و از تبریز آغاز شد. در آن زمان، حکومت شاهنشاهی پهلوی، هم در عرصه داخلی و هم در سطح جهانی، بسیار مستحکم دیده می شد. هیچ کس، قدرت و تحلیلگری باور نمی کرد که ایالتی در غرب ایران، علم عصیان بدست بگیرد و کار را  بجایی برساند که چنان حاکمیت قدر قدرتی، از اریکه، بزیر کشیده شود اما بر خلاف همه محاسبات تحلیلگران، شد.
شاید در آن روزگار، سیاستمداران حرفه ای و تحلیلگران، به ریش مردم آذربایجان می خندیدند که سیاست و شرایط داخلی و بین المللی را نمی فهمند و بسبب عدم شناخت وضعیت موجود، به خیابان ها آمده و با شاهی چنان مستبد و قدرتمند، مبارزه می کنند.
شاید می گفتند: سرانجام این عصیان تورک ها، جز انبوه کشته ها، چیزی نخواهد داشت و به شکستی دوباره بدل خواهد شد و به حوادث فراموش شده تاریخ خواهد پیوست.
اما آذربایجان، از یک فرصت بدست آمده تاریخی و استثنایی استفاده کرد و با به میدان آمدن دیگر ملت ها، انقلاب شد و بساط شاهنشاهی را بست و برای همیشه هم بست.
استفاده از این نوع فرصت های تاریخی، به تیز هوشی و فراست جمعی و اجتماعی نیازمند است و مخالف مصلت اندیشی های سیاستمداران حرفه ای ها و تحلیلگران پروفشنال ست.
این نوع فرصت های تاریخی، در انبان ها یافت نمی شوند که هر زمانی که جمعی اراده کرد، دست در توبره کرده و مشتی فرصت تاریخی بیرون آورده و تاریخ را نوشت بلکه باید تاریخ را با استفاده از فرصت های پیش آمده و کوتاه مدت، ساخت و با اراده و آگاهانه هم ساخت.
گاهی هم، ملت ها در اثر سستی و رخوت، می توانند از فرصت های تاریخی که دیگران و شرایط زمانی و مکانی خلق کرده اند، استفاده نکرده و تاریخ را عوض نکنند.
هیچ سلسه، حکومت و خاندانی در تاریخ، جای خود را به سلسله و خاندان دیگری نداده است، مگر آن که ملت هایی از فرصت های پیش آمده استفاده کرده اند. فرصت هایی که خاندان و سلسله حاکم را در وضیت و شرایط دشوار و سخت قرار داده و با دشمن داخلی یا خارجی، و یا ضعف اداری و اقتصادی و نبود مشروعیت در میان عموم مردم مواجه ساخته است.
همیشه، حاکمیت ها برای ماندن و رفتن، در یک یا چند جبهه می جنگیدند و توان نداشته اند که در عین زمان، در جبهه جدیدی هم به مقابله برخیزند.
این جبهه ها می توانند، داخلی یا خارجی باشند. می توانند، جنگ و نبرد مسلحانه، یا عدم توازن قوا (فیزیکی یا روانی) و اقتصادی، در سطح بین المللی باشند. بلوک شرق، در نبود توان اقتصادی و ضعف در توازن اقتصاد داخلی با خارجی و تمایل مردم به سبک زندگی غربی از هم پاشید. شاه ایران هم در نبود خواست ملت ها و نبود مشروعیت از بین رفت.
در این روزگار، میدان های سیاست در اطراف ایران بسیار تغییر کرده اند. شاید ایرانی های وطن پرست، نژادپرست و ضد حقوق ملل فیر فارس نخواهند این تغییرات را دیده و خود را با آن ها هماهنگ سازند و با تن در دادن به تغییرهایی که تاریخ و جامعه به ایران تحمیل خواهد کرد، راه از هم پاشیدن ایران را هموار خواهند کرد. همان طور که روسیه و بلوک شرق از هم پاشید.
بهار عربی، کار تاریخی خود در منطقه را انجام داده و به طور ریشه ای، سیاست و جغرافیای منطقه و توازن قوا در خاورمیانه را بهم زده است. تغییرات عمیقی در منطقه ایجاد شده و این تغییرات در حال شکوفایی و توسعه هستند.
در کنار بهار عربی، افغانستان، فدرالی شده و زبان های ملل ساکن در آن، بطور یکسان، رسمی و مورد احترام قرا گرفته اند تا بتوانند مرزهای افغانسان واحد را نگه دارند.
عراق هم این پروسه را طی کرده است. علاوه بر رژیم فدرالی، زبان های رسمی و آموزشی و اداری آن به 4-5 زبان افزایش یافته است تا از تجزیه عراق به کشورهایی با زبان ها و نژادهای مختلف جلوگیری شود.
یمن عربی در جنوب هم دستخوش تغییرات سیاسی آرام شد و فدرالیزم را به عنوان پایه سیاست اداره یمن پذیرفت و یمن را نه تنها از خطر تجزیه بلکه از دایره خطر دخالت های دایمی ایران، بیرون برد.
در ایران کنونی، ملت های بسیار زیادی زندگی می کنند. همه این ملت ها، از حکومت مرکزی به دلایلی ناراضی هستند و خود را مستعمره ایران و تحقیر شده فارس ها می بینند.
روشنفکران و پیشروان این ملت ها، رابطه ایران و ملت خودشان را رابطه استعمار و مستعمره می بینند و برای رهایی ملت هایشان، مبارزه می کنند. ممکن است فارس های سیاست زده، موافق با خواست و تمایل این ملت ها باشند یا آن ملت ها و خواست هایشان را منکر شوند. انکار و نادیده گرفتن موضوع، فرق چندانی در معادله روی میز سیاست و واقعیت ایران نخواهد کرد.
 دلایل گریز از مرکز ملت های پیرامونی در ایران، چندان هم متفاوت نیستند: عقب نگه داشته شدگی اقتصادی، زبانی، آموزشی، فرهنگی، اجتماعی، رفاهی، تحصیل به زبان مادری، تحمیل زبان فارسی به آنان، تحمیل دین رسمی، تحمیل سیاست های نژادپرستانه و یک طرفه و به نفع فارس ها و به زیان دیگر ملل تورک، عرب، بلوچ، ترکمن، کرد و ... از جمله علل گریز از مرکز هستند.
این ملل بعد از حدود یک قرن اختناق و شرایط نامساعد، دوباره، خود و هویت خودشان را شناخته اند و برای بازگشت به خود تلاش می کنند. فرزندانشان، در مبارزه ای علنی در داخل یا خارج، پنجه نرم می کنند. این ها واقعیت و معادله هایی هستند که با انکار فارس ها و ایرانگرایان، تغییر نمی کنند.
اما مسئله در این است که آیا این ملل ناراضی، می توانند از فرصت هایی که خود دشمن (فارس ها) می سازند یا دشمن خارجی ایران می سازد، بهره برگیرند و ایران را ویران کنند و کشورهای خود را بر اساس خواست و اراده خودشان تاسیس کنند؟
یکی از این فرصت ها که ایران را در لبه سقوط قرار داد و این ملت ها آن را از دست دادند، مجادله ایران در جبهه خارجی و با غربی ها بود.
ایران در این جهه، بطور وحشتناکی در زیر تحریم های بی سابقه بین المللی قرار داشت و توان اداره ممالک را نداشت. خطر چنان تهدیدش کرده بود که راه رهایی از سقوط را در سازش و نوشیدن جام زهری که خمینی نوشیده بود، دید.
فرصت تاریخی دیگر، رویا رویی داخلی سبزها و حاکمیت بود که شرایط بسیار مناسبی را برای ملت ها مهیا کرده بود تا بقچه فارس ها و ایران را بپیچند و برای همیشه به تاریخ بسپارند اما این ملت ها، از این فرصت تاریخی هم استفاده نکردند.
اکنون فرصت مهمی در پیش روی ملل تحت ستم ایران نیست یا اگر هم فرصتی هست، چندان قدرتمند نیست که توانایی برهم زدن معادله سیاست در ایران را داشته باشد. ولی به هر حال، هنوز هم ایران با تحریم های بین المللی، با مخالفت های بین المللی، با موضوع نقض گسترده حقوق بشر، با موضوع حمایت از تروریسم اسلامی در سطح بین المللی و با افزایش مخالفت ملل تورک، عرب، بلوچ، ترکمن، و ... در داخل، ضعف اقتصادی درونی، بیکاری گسترده، نارضایتی عمومی حتی در میان خود فارس ها، نارضایتی کارگران، گسترش تقاضا برای آموزش زبان های مادری و مخالفت های علنی با آموزش زبان های مادری، و ... پیروزی تیم تراختور آذربایجان و کسب جام حذفی، اعتراض لرها و درگیری میان لرها و فارس ها (دلیلش مهم نست، خود بحران مهم است) و ... شرایط را هنوز هم برای استفاده از فرصت ها آماده نگه داشته اند و ممکن است که ملل غیر فارس و تحت ستم بتوانند از این فرست تاریخی استفاده کنند.
شاید مانند 1357 لازم باشد که ملتی با استفاده از شرایط موجود داخلی و بین المللی جرقه انقلاب را زده و مسیر فروپاشی ایران را هموار کند.
2014-02-19
انصافعلی هدایت



















http://www.gunaz.tv/?id=4&vmode=1&sID=2816&lang=2

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 293

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 293 https://youtube.com/live/u147Qx6Hnkc