زبان ابزار ارتباطی است. زبان مهم نیست. انسانیت مهم است.
نوشتم:
زبان، ابزار ارتباطی نیست. زبان، بخصوص زبان فارسی، وسیلهای برای سیاست و در دست سیاستمداران، سلاح کشتار جمعی، ابزار آسیمیلاسیون، سلاح شستشوی مغزی، آلت تحقیر اجتماعی، روش تفکر، فلسفه، جهانبینی، نژادپرستی و ... است.
البته که زبان، خود انسانیت، خود جهانبینی، خود فلسفه، خود دین، خود نتیجه تجربههای اجتماعی، عاطفی، سیاسی، فرهنگی، هنری، و ... است.
اگر بر اساس گفته شما، زبان وسیله ارتباطی باشد، می توان آن را تعویض کرد و زبان جدیدی را انتخاب کرده، به عنوان وسیله ارتباط بکار برده و نباید در مقابل تغییر زبان مقاومت و با رسمی شدن زبانهای دیگر مخالفت کرد.
برای همین، به نظر ملل تورک آزربایجان، تورک قشقایی، تورکمن، عرب، بلوچ، لور، گیلک، مازن، کرد و ... زبان فارسی وسیلهای برای ارتباط، فرسوده و فرسوده است که توانایی پاسخگویی به نیازهای علمی روز و اکنون این ملل را ندارد.
اگر زبان وسیله ارتباطی است، پس باید فارسی را کنار گذاشت و زبان دیگری را جایگزین آن کرد.
آیا با این فکر موافقید که فارسی، تنها یک وسیله و ابزار سیاسی بوده است ولی اکنون فرسوده شده و نمیتواند پاسخ نیازهای روز را بدهد. ِ
لذا باید تورکی، عربی و ... را رسمی بکنیم تا انسانیت شما هم با مشکل مواجه نشود.
جهاد اسلامی از شناسایی اسامی جاسوسان اسرائیل در داخل ایران با نفوذ به سرورهای صهیونیستها خبر داده، به نظر شما اسامی چند نفر از پانتورکها در این فهرست است؟
نوشتم:
تا کنون، در میان جاسوسهای دیگر کشورها در ایران جعلی، حتی یک تورک هم وجود نداشته است. چه برسد به پانتورکها.
اصلا، در ایران، تورکها هیچ جایگاه جدی دولتی ندارند تا به اسرار سری ایران دسترسی داشته باشند تا بتوانند جاسوسی بکنند.
البته، تورکها حق دارند تا بر علیه ایران جعلی، استعمارگر و اشغالگر، به عنوان دشمن اصلی تورکها، به هر گونه فعالیت دست بزنند. تا به از اشغال آزاد شده، به حقوق ملی و انسانی خود دست یابند.
ولی متاسفانه، اغلب تورکهایی که کارمند دولت فارس هستند، هنور به درکی روشنی از رابطه و هژمونی فارسها بر ضد تورکها در ایران استعمارگر و اشغالگر نرسیدهاند و متاسفانه، در خدمت اهدف دشمن خود (پانفارسیسم) قرار دارند.
چون فارسها در حاکمیت بوده و به همه اسرار ممکن دسترسی دارند، لذا همه جاسوسهای کشورهای خارجی، از میان فارسها و از میان سران، رهبران، فرماندهان عالی، نمایندگان، وزراء، مدیران ارشد و مقامهایی که به اسناد و برنامههای سری، فوق سری و بسیار محرمانه دسترسی داشتهاند و از میان اعضای خانوادههای آن فارسها انتخاب و استخدام شدهاند.
تاریخ یکصد و پنجاه سال اخیر هم نشان دادا که اغلب فارسها، مردمانی جاسوس صفت بوده و هستند.
از اواسط دوره ناصرالدین شاه شهید تا کنون، فارسها وارد سیستم جاسوسی برای هر کشور خارجی که پول و امکاناتی بدهد، شدهاند.
برای فارسها، "دم را غنیمت دان"، فلسفه زندگی است و هر چیزی را برای بدست آوردن پول و ثروت می فروشند.
وقتی به اسناد فراماسونری منتشر شده بفارسی در ایران جعلی هم می نگریم، درمییابیم که اغلب فراماسونها فارس بودهاند.
جایگاه سیاسی، اجتماعی، روطنفکری، حقوقی، اداری، امنیتی و نظامی فراماسونهای فارس چیست؟
فراماسونهای فارس، رهبری فکری، سیاسی، حقوقی، نظامی، امنیتی و رسانهای فارسی زبان ایران جعلی را در دست داشتند و دارند.
برای همین هم می توانند، برای جریانهای اجتماعی، فکری، سیاسی و روشنفکری خط و مشی تعیین کرده، حتی مسیر آنها را منحرف کرده، به خدمت استعمارگران و اربابان خود در بیاورند.
برای همین است که حرکت های سیاسی یک و نیم قرن اخیر در ممالک محروسه بی نتیجه مانده و ملل مختلف تحت استعمار ایران فارسزده، در گرداب دور باطل، سلسله وار، تکراری و پاندولی حرکتها و انقلابها سرگردان ماندهاند.
به عقیده نویسنده این سطور، جاسوسی اصلی، گزارش آدرس مراکز نظامی، پادگانها، یا برنامه های سیاسی و اقتصادی یا اتمی دولت نیست.
چرا که دولت، سلاحها، کارخانجات، قطعات و ... را از غرب تهیه کرده و غرب از تعداد دقیق و کارایی آنها با خبر است.
جاسوسی اصلی روشنفکران و الیت فارس عبارت است از:
"تخریب و تغییر مسیر جریانهای سیاسی و سرگردان کردن حرکت های سیاسی- اجتماعی و فکری، در دایرهای کور، تکراری و بن بست بوده و حرکت پاندولی در میان وضع موجود و بازگشت به گذشته تجربه شده است."
فعالیت اصلی جاسوسان، بینتیجه و ابتر گذاشتن جریانهای اجتماعی و انقلابی بوده و است.
فارسها، روشنفکران و الیت فارس به قدری خیانت، جنایت، اختلاس،دزدی، مافیا بازی، آدم فروشی و ... کردهاند که در زمینه اینگونه کارها متخصص شدهاند.
یکی از مشخصه های فاشیسم، تحمیل زیست دوگانه، دو رویی و نفاق به افراد در جامعه تحت حاکمیت دیکتاتوری و فاشیسم هست.
افراد در جامعه تحت حاکمیت فاشیسم و دیکتاتوری، مجبور هستند تا رفتار و گفتار دو گانه داشته و دارای دو استاندارد باشند.
مثلا؛ در جامعه فاشیستی ایران، یک فرد تورک مجبور است تا خودش را همزمان "آذری" و "تورک" معرفی بکند.
در حقیقت، آن فرد می داند که خود او و اجدادش تورک هستند اما دولت فاشیستی حاکم، از او انتظار دارد که در معرفی خودش، از ادبیات مورد قبول دولت فاشیستی استفاده بکند و خودش را "آذری" بنامد.
وقتی فرد، در جامعه فاشیستی، خودش را نه "آذری" بلکه "تورک" قبول میکند، با تضاد در بین خودش و جامعهاش از یک طرف و دولت فاشیستی از طرف دیگر مواجه میشود.
فرد، برای پرهیز از مجازات و هزینه اضافی که سیستم فاشیستی به او تحمیل خواهد کرد یا به دیگران تحمیل کرده است، هویت طبیعی و انسانی خودش را در راستای منویات سیاسی فاشیسم انکار خواهد کرد.
به عنوان مثال، کارمندان تورک سیستم فاشیستی مجبورند تا خودشان را "آذری" بشناسانند تا توسط سیستم فاشیستی مجازات نشود.
افرادی با زیست دوگانه روانی (بیثباتی در میان هویت خود واقعی و هویت تحمیلی دولت فاشیستی)، در موقعیتهایی که تصور میکنند گفتار و رفتارشان تحت نظر سیستم فاشیستی است، در زیر فشار روانی، چنین جمله هایی را بر زبان میراند: "من خودم تورکم. در خانه و با افراد خانواده به تورکی صحبت می کنم."
بلافاصله، مجازات سیستم فاشیستی را بخاطر آورده، جمله خودشان را اصلاح کرده و اضافه می کنند: "من آذری هستم و آذری صحبت میکنیم."
این نوع فشار روانی و رفتار نشان میدهند که فرد، در میان استاندارد تحمیلی فاشیستی و استاندارد اجتماعی، خانوادگی و فردی، مجبور به زیست دوگانه است.
او مجبور است تا در میان آن دو هویت طبیعی و ساختگی، در رفت و برگشت پاندولی دائمی باشد. این نوع زندگی هم، امنیت روانی افراد را به خطر میاندازد.
دولت فاشیستی با تبلیغ گسترده ادبیات سیاسی خود، با تراشیدن انواع اتهامهای غیرقانونی، با ایجاد ترس دایمی، توبیخ یا با اخراج کارمندان، با به زیر سوال بردن موقعیت اجتماعی و شغلی افراد، یا زهر چشم گرفتن از طریق مجازات شورشیها، به دیگران پالس میفرستد که از میان استاندارد اجتماعی خودش و استاندارد فاشیستی دولتی، استاندارد مورد حمایت دولت را انتخاب بکنند.
این وضعیت، یکی از بیماریهای روانی رایج در جوامع دیکتاتور زده و فاشیستی است که باعث برهم خوردن اعتماد بنفس، ایجاد عدم تعادل روانی و نگرانی دایمی از مجازات در افراد وابسته به دولت فاشیستی میشود.
چرا که درآمد و زندگی بخشی از افراد به دولت فاشیستی وابسته است. این افراد، هیچ امنیت روانی، اجتماعی، سیاسی، مالی و آرامش روحی ندارند.
این دسته از افراد استقلال رای نداشته، دائم در اقیانوس انواع ترس و نگرانیها دست و پا می زنند و تلاش می کنند تا گلیم خودشان را از گردابها بیرون نگه بدارند.
أيا اگر در کلاس انگلیسی، کسی فارسی صحبت بکند، با چنین عکس العملی از طرف معلم روبرو می شود؟
نه.
چرا؟
چون سیستمهای فاشیستی، با هر چیز، رفتار و گفتاری که برتری انها را زیر سوال ببرد، مخالفت و دشمنی می کنند، نه با هر آن چیز، رفتار و گفتاری که در تایید فاشیسم فارسی باشد.
فاشیستی که معلمی می کند. آیا پان تورک بودن جرم است؟
حتی اگر جرم هم باشد، آیا نباید پان تورک بود؟ و بجای پان تورک بودن، پانفارس بود؟
باید به پان تورکیسم اعتبار و ارزش زیادی بدهیم.
چرا که پان تورکیسم یعنی عاشق وطن و ملت تورک بودن.
من عاشق وطنم و ملت تورک هستم و منافع ملت تورک را بر منافع تمامی ملل دیگر ترجیح می دهم.
فارسها، بدهکار اسلام، مسلمانان و حروف عربی هستند
نوشت:
فارسس بسیار قدیمی است. ما قبل از اسلام "مانی" و " اوستا" داشتیم و ...
نوشتم:
یک سطر از آنچه به مانی نسبت می دهند، برای بشریت معرفی بفرمایید تا ما بیسوادها هم با نوشتههای "مانی" آشنا بشویم.
یک سطر از نوشته های منتسب به زرتشت را نشان بدهید که قبل از اسلام نوشته شده و مانده باشد.
آنچه به نام زرتشت و مانی و ... دارید، همه آنها را مسلمانان و در دوره بعد از سلطه عربها بر این منطقه جمع آوری و نوشتهاند.
همه آنچه به مانی و زرتشت نسبت داده میشود، از صدقه سر اسلام و مسلمانی گرد آوری شده است و همه آنها داستانهای خیالی و بدون سند هستند که به یاری مسلمانان و با حروف عربی جمع آوری شده و هیچگونه ارزش تاریخی ندارند.
ایرانیها از درک مفهوم استعمار ذهنی ملل تحت اشغال عاجز هستند و نمیخواهند آن را بفهمند
ایشان هنوز درک نکردهاند و نمی دانند که استعمار و استثمار منابع زمینی و زیر زمینی مهمتر از استعمار دهنی ملل تحت استعمار نیست.
استعمارگران، ابتدا اذهان ملل تحت اشغال را به مستعمره تبدیل می کنند و سپس به استثمار سرزمینی آنها می پردازند.
با استعمار ذهنی هر ملت تحت اشغال، ملت مستعمره، با استعمارگران، نه تنها مخالفتی نمی کنند، بلکه برای همراهی با آن ها و خدمت به منافع بیشتر استعمارگران، با هم مسابقه می دهند.
مردم مستعمره ذهنی، خودشان را مستحق آن وضعیت می نامند. متهم خودشان هستند. ّآنها، استعمارگران را برتر از خودشان و دارای حق استعمار، غارت، اعمال حاکمیت، تحمیل قوانین استعمارگرانه، غارت اموال مستعمره، دانسته، به قبول زبان، ادبیات، فکر، تاریخ و فلسفه استعماگران تن میدهند.
جالب است بدانیم که انگلستان و شرکت هند شرقی آن، برای کشتار و قتل عام هندی ها و استعمار ذهنی و سرزمینی سراسر هندوستان، از مردان هندی استفاده می کرد و با توسل به قدرت نظامی که از استخدام سربازان هندی بدست آورده بود، روستاها، شهرها و ایالت های هندوستان را یکی بعد از دیگری تحت اشغال، استعمار و امر خود در آورد.
باید بدانیم که بیش از یک میلیون هندی،
در جنگ جهانی اول، برای انگلستان جنگیده اند.
در جنگ جهانی اول و دوم که اروپاییهای مسیحی (صلح طلب) به ملت های دنیا تحمیل کردند، سربازان هندی، به نام انگلستان و برای منافع انگلیسیها جنگیده و کشته شدند.
زبان، عامل و عنصر اصلی سیاست است. زبان، سیاست را اداره میکند یا به سیاست سمت و جهت می دهد و یا یک ملت و زبانی، تسلیم زبانی قدرتمند، حاکم و مستولی شده، غیر سیاسی شده، حذف می شوند.
هنر و موسیقی، همچون زبان و سیاست هستند. چرا که هنر، شکل و شمایل،خواستها، آرزوهای ملل، ویژگیهای زبان، احساسات، تاریخ، اراده، خواست ملی ملتها را بخود میگیرند.
هر چه قدر زبان، یعنی سیاست ملتی قدرتمند باشد، هنر آن هم قدرتمند است.
نمی توان زبان را به عنوان مهمترین عامل و مشخصه هستی انسانی و اصلیترین مفرقه انسان با دیگر موجودات زنده دانست ولی هنر را از زبان بیرون کشید و جدای از انسان، زندگی اجتماعی انسان و سیاست دانست.
در اصل، بر عکس برخی تعریفهایی که برای هنر ملل مستعمره و تحت اشغال نوشته شده، هنر را فاقد مسئولیت اجتماعی-ملی تعریف می کنند تا هنر ملل مستعمره و تحت اشغال، نقشی در رشد افکار، احساسات، اخلاق، رفتار، خواستها، آرزوها و اقدامات افراد و ملل نداشته باشد، ولی هنر دارای مسئولیت اجتماعی و ملی هم هست.
هر جامعه و ملتی، مسئولیتهایی را بر دوش هنر بار می کنند.
سلب مسئولیت سیاسی، ملی و ... از هنر، به معنی همراهی با استعمار است.
چون استعمارگر و اشغالگر قدرت یافته است، مستولی شده است، توسعه یافته است. زبان و هنر خود را بر مستعمره مستولی کرده است.
اگر ملل مستعمره و تحت اشغال، هنر و زبان خود را در راستای منافع ملی-اجتماعی خود متمرکز کرده و جامعه را به حرکت در آورند، منافع استعمارگران و اشغالگران بخطر خواهد افتاد و ملل مستعمره به آزادی، استقلال و شکوفایی خواهند رسید.
گاهی، استعمارگران و اشغالگران، آگاهانه، با هنر و موسیقی پیشرو در میان ملل مستعمره مخالفت می کنند.
استعمارگران و اشغالگران، موسیقی پست و دور از هنر و مشخصههای هنری خود را به عنوان هنر به ملل مستعمره و تحت اسغال تزریق و تحمیل میکنند.
اگر موسیقی و هنر ملتی توانایی تحرک، جهت دهی و بسیج ملی اآن ملت را نداشته باشد و به رشد اخلاقیات، فلسفه و انسانیت نیانجامد، آن ملت نمی تواند توسعه بیابد.
قبل از این که ملتی در انواع تکنولوژیها دست به راهها و تجربه های جدید بزنند و توسعه بیابند، باید در زمینه های فکری، فلسفی، احساسی، هنری و به جهانبینی و تفسیر جدیدی از نقش آنها برای انسان، جامعه و ملت دست یابند. آنگاه میتوانند راه را برای توسعه تکنولوژیکی آنملت راه جدیدی باز و هموار بکنند.
میتوان ادعا کرد که هر جامعه و ملتی، بدون هنر و موسیقی زنده و محرک، جامعه و ملتی مرده است.
اگر ملتی دارای هنر و موسیقی زنده و محرک باشد، ممکن است که برای مدتی هم تحت اشغال و زیر سلطه استعمار بوده و عقب مانده نگه داشته شده باشد، ولی آن ملت در سایه موسیقی و دیگر قالبهای هنری قالب شکن، از استعمار و اشغال رها خواهد شد و راه توسعه همه جانبه را در پیش خواهد گرفت.
توده های فارس و فارسی شده، در هیچ زمینهای از زندگی ملی-اجتماعی و روانی دارای هنر، ظرافت هنری و دیدگاه فلسفی نیستند.
یعنی تودههای فارس و هنر مندان آن، فاقد هنر در فرم و رنگ لباس ملی بوهاند و هستند، فاقد هنر در شهرسازی و معماری بودهاند و هستند، فاقد هنر در موسیقی، فاقد هنر در رقص و فاقد هنر و دیدگاه فلسفی در ... بودهاند و هستند.
هنرهای تودههای فارس، پست، کوچه و بازاری، کولیانه بوده و فاقد مسئولیت اجتماعی، فکری، فلسفی، جهان بینی، آیندهنگر و ... است.
هنر، شعر، رقص، آواز، معماری، رنگکاری، فیلم، سینما، تاتر، نمایش، داستان، رمان، تاریخ، و ... تودههای فارس، تقلیدی و عین کپی از موسیقی، هنر و فرهنگ کولیهای بی وطن است. هنر آنها جهت تغذیه فرهنگ، روحیه ملی و مطابق زیست کولیگرانه طراحی و ساخته شده است.
هنرهای تودههای فارس، در خدمت سرگرم کردن دیگران و امرار معاش است و مخاطبان را از عالم واقع و جهان پیرامون، به عالم هپروت، رخوت، سیستی، خماری، نشئگی و ... برده و جهان را همین دم میدانند و نگران آینده نیستند.
لذا، در سایه این هنر، دم را غنیمت میشمارند و با انواع دزدیهای ملی، زندگی را امروز و فردا میکنند.
آینده، متعلق به مللی است که هنرهایشان، آینده تاریک را برای آن ملت روش کرده، سمت و سوی حرکت جمعی-ملی را برای آن ملت ترسیم و نقاشی بکنند.
در نتیجه، چون هنرهای تودههای فارس در این مسیر نبوده و نیست، مسئولیتی اجتماعی، اخلاقی و ملی بر دوش نمیگیرند و آینده را با چراغ هنر روشن و باز نمیکنند.
برای همین است که فارسها با هنرهای ملل تورک، عرب بلوچ، گیلک، مازنی و ... آن هم در هنرهای شعری، روانی، موسیقییایی، نمایش، تاتر، سینما، نوشتار، رمان، حکایت، تاریخ، عشق ورزی، رقص، جنگ، نقاشی، معماری، شهرسازی، لباس ملی، خورد و خوراک ملی، مراسم و آداب و سنن ملی مخالفت می کنند.
لذا، تودههای فارس تلاش می کنند تا هنرهای زندگی ملی-اجتماعی ملل تورک، عرب بلوچ و ... را حذف بکنند و یا آن ها را به نام "هنر ایرانی" به نفع فارسها مصادره بکنند.
موسیقی و هنرهای مبتذل و پست فارسی، شکلی ارتجاعی داشته و دارند و تنها به درد رخوت، سستی، پای منقل و اعتیاد ملی-اجتماعی میخورند.
هنر، موسیقی، رمان، فیلم و ... حتی شعر فارسی، نقش تحریکگر شهوترانی، سکس، خماری و دوری از حقایق اجتماعی در جهان واقع را بر دوش دارند و به عنوان یکی از عناصر ارتجاع و عقب نگه داشتن ملل عمل می کنند.
در حالی که هنر، موسیقی، رقص و ...، در جوامع اغلب ملل، نقش محرک، عامل پیش برنده، ابزار بیداری ملی و تهییج احساسات ملی برای تغییر دیدگاه، فکر، بینش، نگرش فلسفی در جهت پیشرفت و توسعه، رشد و شکوفایی پتانسیل های ملی برای توسعه همه جانبه را بر عهده دارند.
چرا مردم، در استانهای تورک، بسیار بیشتر از دیگر ملل عصبانی هستند؟
من، میان این عصبانیت تورکها در ایالتهای اردبیل، آزربایجان شرقی، آزربایجان غربی، زنجان، همدان، قزوین و ... و نداشتن حقوق ملی و انسانی یک رابطه مستقیم می بینم.
به نظر من، چون دولتمردان فازسزده، گماشتگان دولت فارس در مجلس شورای فارسها، و ... به حقوق، خواستها و اراده ملت تورک بی توجه هستند و این ملت را نادیده می گیرند، مردم دست به خشونت می زنند.
به نظر من، چون دولت از تورکها چند برابر بیشتر از فارسها مالیات می گیرد، چون وطن تورکها را به کویر بدل کرده و دریاچه آنها را می خشکاند، چون معادن آنها را غارت کرده، آنها را بیکار می گذارد، چون با سیاستهای ضد تورک و ضد آژربایجانیش تلاش می کند تا تورکها جلای وطن بشوند، تورکها عصبی هستند.
به نظر من، چون دولت فارسها، سرمایه گذاران را از آزربایجان فراری می دهد، چون دولت در آزربایجان سرمایه گذاری نمی کند، چون در آزربایجان خشم می کارد، اکنون خود جامعه و در آینده، دولت فارسها، طوفان درو خواهند کرد.
به نظر من، چون دولت تورکها را در فقر و فلاکت مطلق نگه داشته است، چون مردم نمی توانند نان خشک و قاتقی بر سر سفره اهل و عیالشان ببرند، مردم خشمگین هستند.
به نظر من، چون مردم از دستیابی به عدالتی که معتقد بودند، از دین و مذهبی که ایمان داشته اند، از آدمها و اقشاری که اعتماد کرده بودند، جز خیانت به خواست، حقوق، آرزوهای خودشان و جز دزدی ندیدهاند، خسته و خشمگین هستند.
به نظر من، مردم از همه چیز، از دولت، از مجلس، از کاندیداها، از سازمانها، از کارمندان، از سیستم بانکی و مالی، از بیدادگاه و دادگستری، از پلیس و زندان، از نبود آزادی ها، از شکنجه و اعدام، از زور و قلدری، از توهین و تحقیر، از اختلاس و سوء استفادهها، از فریب دادنها، از قول رفاهی که نمیآید، از فقری که هر روز بیشتر از قبل خانه نشین می شود، از ناتوانی در گرفتن وام و خرید خانه و پرداخت اجاره خانه و ... خشمگین هستند.
به نظر من، چون نیروهای سرکوبگری مانند پلیس، بسیج، سپاه، دادگاه، قاضی، دادستان، زندان و زندانبان، بازجو و شکنجه گران، ملاها و توجیهگران خیانتها، و ... در میان مردم و دولتمردان، باندهای قاچاق و اختلاس و فساد و قدرت و ... مانده اند،ملت تورک نمیتوانند از دولت فارس و انواع مافیاهای مسلط انتقام بگیرند، این ملت، از این همه ناتوانی خسته و خشمگین هستند.
به نظر من، چون مردم نمیتوانند آن همه نابرابریهای اقتصادی، اجتماعی و رفاهی میان حاکمیتیها و خودشان انتقام بگیرند خشمگین هستند.
به نظر من، روزی خواهد رسید که خشم مردم تورک، بر ترسآنان از پلیس، بسیج، پاسدار، دادگاه و دار و درخت و درفش فارسها فرو خواهد ریخت و مردم منفجر شده، از همه چیز و همه کس انتقام خواهند گرفت.
من میبینم که روزی، در همین آینده نزدیک، بسیاری از چوب های تر هم به پای آتش گناه چوبههای داز قدیمی خواهند سوخت.
من می بینم که در جوی ها، خون جاری خواهد شد و جانهای صدها هزار، در پای دیوارها به انتظار خوابیدن در آرامش قبرستان خواهند ماند.
من می بینم که خشم جاری در اکنون ملت تورک، به خشمی آتشین عمومی و ملی بدل خواهد شد و انتقام تلخ صد ساله توهین، تحقیر، فقر، فلاکت، غارت، عقب نگاه داشته شدگی، خیانت و ... را مزه خواهد کرد.
من می بینم که خشم و عصبانیت کنونی تورکها، ذرهای از کوه آتشفشان خشونتی است که در خانههای تورکها و بر ضد ستم ملی صد ساله لانه کرده و به کینه و خشم غیر قابل مهار بدل می شود.
متاسفم، ولی این خشم ملی، به آتشفشان سوزاننده و ویرانگر بدل خواهد شد.
متاسفم برای شما تورکهای چندین نسلی که قربانی استبداد و دیکتاتوری فارسها شده و در خشم هموطن، همخون، همجان، همجگر، همخانه خود قربانی شدید و آنهایی که قربانی خشم خواهید شد.
متاسفم ولی این آتشفسان بزودی منفجر خواهد شد و خواهد سوزاند.