Thursday, May 28, 2009

سیاست، هدف، وسیله و انتخابات ریاست جمهوری در ایران





 

انصافعلی هدایت


روزنامه نگار آزاد ومستقل ایرانی – آذربایجانی


تورنتو – کانادا


تلفن: 

0014164978070

Email:

hedayat222@yahoo.com


22.05.2009 







در یک معنی، "سیاست" علم اداره یک کشورمعین یا جامعه مشخص و جمعیت معلوم است و به رابطه های آن واحد سیاسی با دیگر واحدهای سیاسی می پردازد. ولی این تعریف منافی آن نیست که سیاست را علم مدیریت یک گروه و جمعیت سیاسی هم بدانیم. این گروه و سازمان سیاسی می تواند یک حزب سیاسی محلی و کوچک باشد یا یک سازمان عریض و طویلی چون سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن. می تواند کشوری به بزرگی و پرجمعیتی چین با (1.338.156.900) نفوس یا کشورPitcairn Islands تنها با 50 ساکن باشد. این به معنی مدیریت آن جامعه در سطح کلان و گاهی، در سطح خرد هم هست. بنا به آمار "ویکی پدیا"http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_countries_by_population هم اکنون 221 کشور در این کره خاکی وجود دارند. بنا به آمار خود سازمان ملل متحد در

http://www.un.org/en/members/index.shtml تنها 192، کشور عضو رسمی سازمان ملل متحد هستند. تنها 83 کشور از 221 کشور بیش از 10 میلیون، جمعیت انسانی دارند. 67 کشور از 138 کشوری که زیر 10 میلیون تن جمعیت دارند، کمتر از یک میلیون نفوس دارند. در 38 کشور هم کمتر از 100.000 (یکصد هزار) تن زندگی می کنند. ولی بدون توجه به این که جمعیت آن ها چقدر است، یک کشور و واحد سیاسی محسوب می شوند. اما تعداد سازمان ها، جمعیت ها و نهادهای سیاسی به ده ها هزار واحد ریز و درشت، بسیار موثر و کم اثر و حتی بی اثر، می رسند و سیاست به نقش آن ها مربوط می شود.1


البته تعداد کسانی که سیاست را مساوی دروغ، زد و بند، هدف یا وسیله می دانند هم کم نیست. در این میان، تعدادی "سیاست" را برابر با "اخلاق" یا "علم اخلاق" تصور می کنند. اگر هم به صراحت "سیاست" را علم اخلاق نمی نامند، ولی انتظارشان از سیاست، به رفتارهای اخلاقی ختم می شود. در حالی که این دو، مقوله های مختلف و جدای از هم هستند. شاید بتوان تصور کرد که آن دو می توانند در بنا و ساخت یک جامعه مرفه، سالم، برابر از نظر حقوقی و ... در یک مقطع تاریخی با هم همکاری کنند. یا این که یک آدم سیاسی بتواند فردی اخلاقی هم باشد. در حالی که ممکن است یک سیاستمدار کار کشته، آدمی پایبند اخلاق نباشد یا یک عالم اخلاق، فردی سیاسی و سیاستمدار نباشد.1


اغلب افراد و گروه های سیاسی ایرانی که دستی در مباحث یا فعالیت های سیاسی دارند – در ظاهر - آدم های بسیار اخلاقی هستند و انتظارهای اخلاقی هم از سیاست دارند. شعار اصلی آن ها "هدف، وسیله را توجیه نمی کند" است.1

 

این جمله، سخن یک فرد سیاسی یا عالم سیاست نیست. آن جمله، یک قضاوت اخلاقی است. قضاوتی از پیش ساخته شده اخلاقی که از زبان فرد سیاسی به در می آید تا جنبه زمخت سیاست را تلطیف کند و رفتارهای سیاسی خودش را در پشت پرده آن – اخلاق - پنهان سازد. این سخن کسانی است که با شنوندگان عادی و عوام سر و کار دارند و می خواهند آن ها را بفریبند. آن ها دانسته و نادانسته، توصیه های سیاسی و زمخت نویسنده نامدار ایتالیایی "نیکوللو ماکیاوللی"؛ نویسنده کتاب "پرنس" را بکار می گیرند که خود، نوعی رفتار سیاسی پیچیده هم است.1

 

معمولا دو گروه از فعالان سیاسی از چنین جمله ای استفاده می کنند. یکی، سیاستمدارانی که در بالای هرم قدرت هستند. آن ها برای فریب مردم، از این نوع جمله های اخلاقی استفاده می کنند. آنان در گفتارشان با مردم صادق نیستند. اگر فردی از این کلام در گفتارش بهره می جوید ولی در رده های هرم قدرت سیاسی حاکم، جایی ندارد، برای به دست آوردن صحنه اعمال رفتارهای سیاسی، می جنگد و می خواهد خودش را آدمی متمایز از آن هایی که هم اکنون در قدرت هستند، بنمایاند و اعتماد عمومی را جلب کند. یعنی چون او در قدرت نیست، سواران بر مسند سیاست را به بی اخلاقی و استفاده از هر وسیله ای برای نیل به هدفشان، متهم می کند تا به خواست سیاسی خود در پس پرده اخلاق، مشروعیت بدهد. رقبا یا مخالفان را از مشروعیت بیندازد و تا حدودی هم خود را مظلوم ولی بر حق و در طرف ملت، جلوه دهد.1


بعضی ها خود "سیاست" را هدف می دانند. بر خلاف این دسته، کسانی هم "سیاست" را "وسیله" می نامند. دسته اول تلاش می کنند تا به هدف نهایی یا به خود سیاست دست یابند. مهمترین موضوع برای آنان، خود هدف یا همان سیاست است. وقتی به هدف غایی – سیاست - دست یافتند و لگام آن را در دست گرفتند، آن را از چنگ رها نمی کنند و برای تداوم تسلط شان، خون ها می ریزند و جنایت ها می کنند. اما هیچ کدام از این نوع رفتارها که گاهی رنگ دینی یا ایدئولوژیک هم می گیرند،، در دیدگاه این دسته، جنایت و ظلم تلقی نمی شوند. چون معیار و ملاک قضاوت اخلاقی آن ها با دیگرانی که آن ها را جنایت و ظلم می بینند، متفاوت است. چون دیدگاه ها متفاوتند. برای دست یابی به قدرت، حفظ و تداوم قدرت سیاسیشان، به هر کاری دست می زنند. اخلاق، برای آن ها، چیزی است که رفتار آن ها را توجیه و قابل قبول نشان بدهد. در حقیقت، آن ها اخلاق مورد نیاز سیاست خودشان را هم خلق می کنند. آن ها ممکن است برای رسیدن به آن هدف هم، به جنایت های بیشمار دست بزنند.1


دسته دوم، سیاست و دستیابی به سیاست را "وسیله" می دانند. وسیله برای چه؟ به چه منظوری؟ و ... در پرده ابهامند. آن ها ادعا می کنند که سیاست و قدرت برای آن ها، وسیله است تا کارهای مهمتری بکنند. اما چگونه؟ با کدام وسیله؟ آن کارهای مهم با کدام ارزش و متر، "مهم" یا "مهمتر" ارزیابی می شوند؟ اگر و حتما کسانی با سیاست آن ها، با روش آن ها، با نگاه آن ها به سیاست و جامعه مخالفت کند، چه رفتاری را با این مخالفان در پیش خواهند گرفت؟ شاید آن ها می خواهند از سیاست استفاده کنند تا دین، اخلاق و ایدئولوژِ خاصی را که مهم می دانند، در جامعه اعمال کنند ولی آیا خود این منظر، سیاست و مدیریت جامعه با نگاه آن دین، اخلاق و ایدئولوژی نیست؟ آیا این نوع رفتار سیاسی در پشت پرده دین و اخلاق پنهان نمی شود؟ آیا تفاوتی ذاتی و ماهوی در میان اداره جامعه به نام دین، اخلاق و ایدئولوژی خاص و معینی با اداره آن با سیاست در معنی عمومی آن، وجود دارد؟ آیا ماکیاول تنها بد نام سیاست و علم سیاست نیست که رک بوده ولی صادق ترین عالمان سیاسی بوده است؟

 

اکنون بازار سیاست بازی و فصل انتخابات ریاست جمهوری در ایران است. هر فرد و گروه سیاسی به آن از زاویه منشوری که در جلو خود گرفته است، می نگرد:1

  1. عده زیادی شرکت در انتخابات و تشویق مردم به دادن رای را تحریم می کنند. آنان تلاش می کنند تا آن جایی که ممکن است، مشروعیت کمتری به حکومت، سیاست و سیاستمداران جمهوری اسلامی ایران داده شود. در این دیدگاه، سیاست، هدف است و آنان تلاش می کنند تا با هزینه کمتری، حکومت را مجبور به کناره گیری از قدرت و سیاست بکنند تا خودشان جای آن را بگیرند.1

گر چه این دیدگاه، تاثیرهایی در میان مردم ایران در داخل دارد اما در حکومت و سیاستمداران کنونی که اعتقادی به کسب مشروعیت از طریق رای مردم ندارند و سیاست را هم وسیله و هم هدف می دانند، تاثیری ندارد. آن ها به راه خودشان - بدون نگرانی از کاهش مشروعیت شان – ادامه می دهند. چرا که آن ها در پی اجرای سیاست های مد نظر یک دین هستند. موافقت و مخالفت مردم هیچ تاثیری در رفتار سیاسی آنان ندارد. آن ها مشروعیت خودشان را از رای مردم نمی گیرند که با رای منفی یا تحریم یا رای سفید آنان هم مشروعیتشان از بین برود.1


2. دسته دوم کسانی هستند که "تحریم" را غیر اخلاقی می دانند. آنان اخلاق را با سیاست، مخلوط کرده اند و اخلاق می کارند تا سیاست درو کنند؟ آن ها معتقدند که اکثریت مردم ایران در داخل کشور به پای صندوق های رای می روند و بنا به دلایل خودشان، به یکی از نامزدها رای می دهند. (حد اقل آن است که رای سفید می دهند.) این دسته می گویند که باید به نگرانی ها و وسواس های مردم هم توجه کرد و راه حل قابل عملی تری را به آن ها نشان داد. در عین حالی که باید از شدت و حدت قدرت و تسلط سیاسی حاکم هم کاست.1


آن ها معتقدند که باید برای رهایی سیاست و مدیریت کشور از دست رادیکال ها حرکت کرد. باید تلاش کرد تا میانه روهای سیاسی، افسار حکومت را در دست بگیرند. این که در بین رادیکال ها و میانه روها چه تفاوت های معناداری دیده می شود که آن ها را از هم متمایز می کند، محل مناقشه هست. آیا رادیکال و میانه رو در ایران، دو روی یک سکه نیستند؟ آیا میانه روها یا رادیکال ها درشکه سیاست و مدیریت جامعه را نمی رانند یا کس یا کسان دیگری آن را به پیش می برند.1


3. دسته بعدی بر مشارکت مردم و رای دادن آن ها پای می فشارند. بر عکس گروه اول (که اکثرتحریم کنندگان انتخابات) در خارج از ایران ساکن هستند، اکثریت گروه سوم در داخل کشور ساکنند. آن ها شامل طیف های نزدیک به رادیکال ها و میانه روهای حکومتی می شوند. آنان کسانی هستند که تغییر عمده ای را در نظر ندارند و تنها در فکر نقش ایوانند و بس. در اندیشه روزمرگی. به خصوص که دوران ریاست جمهوری آقای محمود احمدی نژاد، به بخشی از جامعه، از جمله به دانشجویان، دفتر تحکیم وحدت، کارگران، معلمان، زنان، روزنامه نگاران، نویسندگان، فعالان حقوق بشر، و ... فشارهایی سنگین تری را وارد کرد.1


آن ها، در عکس العمل به این فشارها و برای رهایی از دست سیاستمداری چون احمدی نژاد، به میانه روها یا اصلاح طلبان دورن حکومتی رو می برند و راه نجات یا احتمال کاهش فشارها را در دستان حریف احمدی نژاد می جویند و توجهی به آبشخور هیچکدام آن دو جریان حکومتی ندارند. آن ها سیاست را وسیله می دانند و به تغییر نقش ایوان دل خوش کرده اند. البته می توان درک کرد که واقعیت های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زندگی در درون کشور، آن ها را به این جمع بندی کشانده است.1


4. دسته بعدی، گروه های مختلف میانه رو و رادیکال درون حاکمیت هستند. آن ها در یک زمان سیاست را هم وسیله و هم هدف می دانند و بکار هم می گیرند. آن ها به مردم نمی گویند که نقش و اختیارات قانونی آن ها در این حکومت تا کجاست؟ تا کجا می توانند کار بکنند یا جلو عملی را بگیرند؟ اما در مواجهه با مردمی که در ظاهر به رای آن ها نیاز دارند، با آن ها بازی می کنند. احساسات آن ها را بر می انگیزانند و بهره می گیرند. البته پیچیده ترین فرم یک رفتار سیاسی در این دو گروه فعال سیاسی داخل حکومتی، جلوه گر می شود. در این دیدگاه، سیاست وسیله و ابزاری است برای دست یابی به سیاست یا هدف که همان به دست آوردن قدرت بیستر و تداوم تسلط بر مردم و بهره مندی از مزایا و فواید بیشمار آن است.1


این دو گروه، در همه این سال های بعد انقلاب 1357، وقتی برای اخذ رای یا حمایت مردم نیاز داشتند، از "دین"، "شرع"، "وظیفه شرعی و قانونی" و "..." مردم سخن می گفتند. آن ها منکر واقعیت هایی چون احساسات ناسیونالیستی در ایران، اقوام یا ملت های ایرانی، زبان های ایرانی، فرهنگ های ایرانی و ... ایرانی می شدند. نه تنها منکر آن ها بودند، بلکه با آن ها مبارزه هم می کردند. هر اصلی از قانون اساسی که به حقوق ملت مربوط بود را فراموش شده می گذاشتند. بر احساسات دینی و برخاسته از جنگ بخشی از مردم، دامن می زدند. چون هدف، یعنی سیاست، وسیله را توجیه می کرد و می کند.1


اما امروزه حنای همه آن شعارهایی که سال ها، نقش اول این صحنه را داشتند، رنگ باخته اند. اکنون به وجود ناسیونالیسم غیر فارس، حضور زبان های غیر فارسی، حیات فرهنگ های غیر فارس، برای اولین بار اعتراف کرده اند و این فاکتورهای جدید را به میدان سیاست این دو جناح حکومتی آورده اند. هر دو گروه رادیکال و میانه رو، به مانور سیاسی در این زمینه پرداخته اند. چون سیاست برای آن ها در حکم وسیله است تا به هدف برسند. همان طور که در مدیریت کشور یا یک حزب ، نمی شود همیشه با مردم راست و صریح بود، همیشه هم نمی توان دروغ گفت و انکار کرد. چون گاهی صراحت، به منافع یک ملت یا جمع، ضربه های جبران ناپذیری می زند. همان طور که در زمان هایی هم انکار هم لطمات خطرناکی را به منافع آن ها وارد می کند. اما یک سیاستمدار با توجه به مقتضای زمان، مکان و امکانات، تصمیم می گیرد که صادق باشد یا نه. در صورتی که یکی از آن دو راه را در پیش گیرد، تصمیم می گیرد، تا چه عمقی در آن راه به پیش برود. 1


اکنون هر دو جناح حکومتی میانه رو و رادیکال، اعتراف به وجود ملت هایی به خصوص ملت هایی با ماهیت ترک، ترکمن، کرد، عرب، سیستانی و بلوچستانی و ... در ایران را سر لوحه برنامه های تبلیغاتی شان قرار داده اند. ملت هایی که نه تنها فراموش شده بودند که هیچ، فعالان آن ها، تنها به خاطر اظهار وجود، دستگیر و زندانی می شدند. به خاطر آتمسفر حاکم سیاسی هم، وکلا از ترس متهم شدن به حمایت از "تجزیه طلب"؛ اتهامی که برای دور کردن فارس ها از آن ملت ها و فعالانشان بکار می بردند، از پذیرش وکالت آن ها دوری می کردند.1


اکنون با شهامت گفته می شود که اگر آذری ها سیزده و نیم میلیون رای شان را به هر کسی بدهند، بدون شک، او رئیس جمهور خواهد شد. می گویند که تا کنون اصول قانون اساسی در باره حقوق زبانی، حقوق آموزشی، حقوق فرهنگی، حقوق اقتصادی و حقوق اجتماعی اقوام ایرانی اجرا نشده است. می گویند که به ملت های غیر فارسی چون ترک ها، ترکمن ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها، سیستانی ها، اقوام حاشیه خلیج فارس و ... ظلم شده است. 1


می گویند که آن ملت ها عقب نگه داشته شده اند و منابع ملی کشور به طور ناعادلانه ای در میان همه ملت های ایرانی توزیع و تقسیم شده است اما نمی گویند که راه جبران آن عقب نگه داشته شدگی های عامدانه چیست؟ می گویند که آن ها مدرسه، کتاب و ... ندارند. درک غلطی از تاریخ ملت های غیر فارس نوشته و در مدرسه ها و دانشگاه ها آموزش داده شده است. می گویند که آن ها در حفظ و یکپارچگی ایران نقش اول را داشته اند ولی از مزایای ایرانی امن و یکپارچه، بی بهره مانده اند. می گویند که به آن ها در رسانه های عمومی توهین می شود. می گویند ... اما راه حلی عملی برای جبران مافات، نشان نمی دهند.1


در این میان، سیاست و نگاه آذری ها به سیاست و انتخابات در ایران چیست؟ آیا آن ها نقاط مشترکی با احزاب سراسری ایرانی در داخل و خارج دارند؟ با رادیکال ها و میانه روهای درون حاکمیت چه طور؟

تلقی اغلب فعالان سیاسی آذربایجان – تا آن جایی که من دیده و شنیده ام که مبنای آماری هم ندارد – از سیاست، "وسیله" است. آن ها سالیان سال از سیاست به دور بوده اند. در این سال ها، به طور علنی و رسمی، تحقیر شده اند. در این سال ها وجودشان و بودشان انکار شده است. حقوقشان عامدانه نادیده گرفته شده است. نه تنها به عنوانی بخشی از ایرانی ها بر روی زبان و فرهنگشان سرمایه گذاری نشده که در از بین بردن فرهنگ و زبانشان نیز سرمایه گذاری های عظیمی شده است.1


تنها سالی که از مالیات هایی خود ملت آذربایجان، برای فرهنگ و زبان آنان سرمایه گذاری شده و کتاب هایی به زبات ترکی در ایران منتشر شد، مدارس و دانشگاهی برای آموزش زبانشان ساخته شد، به دوران حکومت یک ساله سید جعفر پیشه وری در سال 1324 و 1325مربوط می شود که آن هم به حکومت های مرکزی ایران هیچ ربطی ندارد. آن ها همه مالیات ها و منابع آذربایجانیان و دیگر ملت های ایرانی را به زور گرفته اند و در خدمت و چاقی فرهنگ، تاریخ، گسترش زبان و ... فارسی بکار بسته اند و به ریش بقیه ملت های ایرانی ترک، ترکمن، کرد، عرب، سیستانی، بلوچستانی، لر، بختیاری، گیلکی، مازنی و ... خندیده اند. اما دریغ از یک قطره سرمایه گذاری در امور فرهنگی این ملت ها. 1


گر چه برای آذربایجانی ها، آزادی، دموکراسی، مطبوعات آزاد، وجود آزادی احزاب، اتخابات سالم و ... مهم بوده است و برای آن ها در طول بیش از یک قرن اخیر، خون ها و قربانی ها داده اند اما دیگر در حکم نان شب سیاست شان نیست. نان شب سیاست آن ها، متفاوت از تهران و استان های فارس نشین بوده و هست. نیازهای اولیه آن ها، نیازهای لوکسی مانند آزادی نیست. مانند دموکراسی هم نیست. مانند مشارکت در انتخابات نیز نیست. بود و نبود جمهوری اسلامی هم نیست. بود و نبود حکومت اسلامی برای آن ها مسئله ای فانتزی است که ربطی به نیازهای واقعی آنان در اجتماعشان ندارند.1

 

ترک ها به کار و نان، به آموزش و سخن گفتن به زبان خود، به اعتراف تهران و مرکز به وجود و بودشان، نیاز دارند. آن ها مبارزه می کنند تا ثابت کنند که "بشر و انسان" هستند. "حق و حقوق اولیه ای" دارند. آنان می پرسند که اگر ما هم ایرانی هیستیم، چرا وجودمان انکار می شود؟ چرا احزاب و سازمان ها و دولت های رنگارنگ قبل و بعد از انقلاب، جز تحقیرمان برنامه فرهنگی دیگری نداشته و ندارند؟ چرا تفاوت های زبانی و نژادی ما انکار می شود؟ اگر ایرانی و هموطن فارس ها هستیم، چرا یک مدرسه و یک کتاب درسی به زبان مادریمان نداریم؟ چرا از مالیات و ثروت های ما، مبلغی برای آموزش زبان خود ما اختصاص نیافته و نمی یابد؟ چرا یک مرکز تحقیقی در باره فرهنگ و تاریخ ما وجود ندارد؟ چرا ما ترک یا آذری ها نمی توانیم نام ترکی داشته باشیم؟ نه تنها خود و فرزندانمان چنین حقی نداریم و کلمات و نام های زبان ما در ایران، غیر ایرانی (غیر فارسی)، محو شدنی و از فرهنگ کل جامعه ایرانی زدودنی دیده می شود؟ بلکه غیر قانونی هم هست. اماکن و محل های کار ما هم نباید نام و عنوان ترکی داشته باشند؟ چرا؟ ... و باز هم ما را متهم می کنید و به ما حمله می کنید؟

 

چرا تاریخ ما ترک ها به درستی و به طورکامل تدریس نمی شود؟ چرا شخصیت های ما فراموش می شوند و یا به نام شخصیت های فارس و دیگر ملت ها شناسانده می شوند؟ چرا اقتصاد ما روز به روز پس می رود و کسی زبان اعتراض نمی گشاید؟ چه کس یا حکومت هایی ما را عقب مانده نگه داشته و مسئول است؟ و چرا به این عقب نگه داشتن های ما ادامه می دهند؟ چرا علیه این عقب نگه داشتن های غیر فارس ها اعتراض نمی شود؟ چرا کسی از علل مهاجرت های گسترده آذربایجانی ها به دیگر نقاط ایران سخن نمی گوید؟ و چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا?...1


اگر حکومت نمی خواهد به وجود و حقوق ترک های آذربایجان اعتراف کند، چرا فارس هایی که در مقایسه با ترک ها از حقوق انسانی و اولیه یشان برخوردارند که ترک ها برای بدست آوردن آن ها، مبارزه می کنند هم سکوت کرده اند؟ و با همین سکوت، از سیاست های انکار وجود ترک ها، ترکمن ها، کردها، عرب ها، ساحل نشینان، سیستانی ها، بلوچستانی ها و ... در ایران حمایت می کنند. چرا افراد و جریان ها و احزاب و سازمان های سیاسی سراسری، در این ارتباط موضع گیری نمی کنند؟ چرا برنامه هایشان برای آینده این ملت ها را به زبان نمی آورند؟ آیا این سکوت و ندیدن آنان، به مفهوم انکار وجود غیر فارس ها در ایران امروزی نیست؟ چرا آن ها نمی توانند و نمی خواهند دیگر ملت های غیر فارس در ایران را "ملت" بنامند؟


احزاب، سازمان ها و جریان های سیاسی درون و برون حاکمیت اسلامی – ایرانی - ولی فارس ایران می ترسند که با نامیده شدن غیر فارس ها به عنوان "ملت"، جایگاه انکار شده آنان از رده برده، استثمار شده و مستعمره، به حقوق و انتظاراتی برابر با فارس ها در ایران، ارتقاء یابند؟

 

بنا با این علل و دلایل دیگر هم نگاه ترک های ایرانی به سیاست و انتخابات در ایران، با فارس ها و احزاب سراسری ایرانی در داخل و خارج، متفاوت است. چرا که هنوز بسیاری از احزاب و جمعیت های داخل و خارج ایران، بحث بر سر این که آیا آذری ها یک ملت هستند یا یک قوم؟ صاحب یک زبان و فرهنگ متمایز هستند یا خرده فرهنگ فارس؟ حق و حقوق اولیه ای چون آموزش به زبان مادر دارند یا نه؟ و ... سکوت اختیار کرده اند.1


آری، بر عکس علمای اخلاق سیاسی و سیاست، برای اکثر آذری ها، "هدف، وسیله را توجیه می کند" یک واقعیت سیاسی ایران امروز است. آن ها در به در در پی یک لقمه نان شخصیت، زبان، فرهنگ، افتخار، تاریخ و ... خود هستند. آن ها با هر حکومتی که در ایران به روی کار بیاید اما بخواهد وجود آنان در ایران را به رسمیت بشناسد، همکاری خواهند کرد. آن ها حاضرند تا با همه جناح های حکومت کنونی اسلامی یا آینده غیر اسلامی، مذاکره کنند و با آن ها در تداوم حکومتشان همکاری کنند. مشروط به آن که دیگر انکار و تحقیر نشوند. حداقل آزادی های اولیه ای که فارس ها دارند را آنان هم داشته باشند. عقب نگه داشته شدگی هایشان در این همه سال ها، جبران شوند.1


آذربایجانی ها با هیچ کس، با هیچ جریانی و با هیچ حکومتی برادر نیستند. به هیچ کس و حکومتی تعهد ندارند و وفادار نخواهند بود. آنان، تنها با گروه ها و اقشار گوناگون خودشان برادرند. به همدیگر و منافع ملی خودشان متعهد و وفادار هستند. باید هم تنها منافع جمعی و ملی خودشان را ببینند. باید هم تنها به منافع خودشان بیاندیشند. دیگر، خودشان را قربانی دیگران نکنند تا قانون اساسی، مشروطه، آزادی، مجلس شورا، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، انتخابات به دور از اعمال نفوذ و ... را برای آن دیگران (همه ایرانی ها) به ارمغان ببرند ولی سپس، به یاری همان نهادهایی که خودشان برای دیگران ساخته اند و به همان دیگران هدیه کرده اند تا برادر گونه و شریک وار با هم و در شرایط یکسان و حقوقی برابر در یک ایران زندگی کنند، تحقیر شوند. آن هایی که در محو و نابودی همه داشته های ترک ها و دیگر ملت های غیر فارس کوشیده اند.1


آذری ها می دانند که نه اصلاح طلبان، نه میانه روها، نه رادیکال ها، نه تندروها، نه مخالفان جمهوری اسلامی و نه دیگر ملت های ایرانی اعم از فارس، کرد، لر، بختیاری، سیستانی، بلوچستانی، خراسانی، گیلکی، مازندرانی و ... هیچ کدام، نه به تنهایی و نه در صورت اتحاد ناقص، نمی توانند در ایران کار بزرگی را به پیش ببرند. همه آن ها از جمله فارس ها، نیازمند اتحاد با ترک های ایران هستند. هیچ حکومتی – اسلامی و سکولار، سلطنتی و جمهوری و ... - نمی توانند یکپارچگی ایران را حفظ کنند. مگر این که ترک های ایران را به رسمیت شناخته و با آنان متحد شوند. نمی توانند جلو تجزیه ایران را بگیرند، مگر این که با این "ملت" ترک ایران، همپیمان شوند. نمی توانند، دیدگاه های سیاسی خود را به پیش ببرند، مگر این که نظر و حمایت این ملت در پشت سرشان باشد.1


اصلاح طلبان شکست خوردند، چون آذربایجانی های ترک، از رفتار آن ها ناراضی شدند. اگر احمدی نژاد به روی کار آمد، چون آذری ها با او مخالفت نکردند. اگر واقعا در پی هر نوع تغییری در ایران هستید، باید نظر و حمایت این ملت را جلب کنید و این کار، از گذرگاه به رسمیت شناختن حقوق و البته، همه حقوق آن ها، می گذرد. آنان کاری ندارند که در راس هرم حکومت چه کسی و از کدام خون ونژاد ایستاده است. آن ها چشم به نتیجه کارها و رفتارهای سیاسی قدرت و سیاست در ایران و در میان ایرانیان دوخته اند. بسیارند تعداد آذربایجانی هایی که هنوز می خواهند با ایران و ایرانیان بمانند و ایران را تجزیه نکنند. اما روزانه، از تعداد این گروه، کاسته می شود.1


آنان معتقدند؛ اگر جمهوری اسلامی و یا آقای خامنه یا احمدی نژاد یا کروبی یا موسوی تبریزی یا اعلمی و ... هر کسی دیگری آن ها و همه حقوق نداده شده یشان را به رسمیت بشناسند و به آنان باز پس دهند، از حمایت بی چون و چرای آذری های ترک، بهره مند خواهند شد.1


آذربایجانی های ترک ایران در طول تاریخ هم این را ثابت کرده اند که هر وقت از مرکز نا امید شده اند، حکومت ها را تغییر داده اند. علیه مرکز شورش کرده اند.1


تصور می کنم که آیت الله خامنه ای هم به این حقیقت پی برده است. او می داند که در اتحاد با آذری ها، هیچ قدرت سیاسی مخالفی، نمی تواند او را از جایش تکان بدهد. برای همین به سمت به رسمیت شناختن ترکان در ایران گرایش پیدا کرده است. اگر چنین کاری را بکند، کار سیاسی و سنجیده ای کرده است. چون، هم خودش ترک هست و هم می تواند با اجرای اصول زمین مانده قانون اساسی در مورد حقوق انکار شده ملت های ایرانی، بدون این که به حیثیت دینی و سیاسیش لطمه ای وارد شود، افتخار اجرای قانون اساسی و رهبری حرکت تساوی حقوقی و زدودن بی عدالتی ها در ایران را نصیب خود بکند و افتخار ابتکار عمل را برای همیشه با خود داشته و به قهرمان ملی ده ها میلیون ترک، ترکمن، کرد، عرب، ساحل نشینان، سیستانی ها، بلوچستانی ها و ... تبدیل شود و متحد تاریخی نیرومندی را در کنار خود داشته باشد. متحدی که دیگران سعی می کنند، نادیده اش بگیرند.1


تصور می کنم که با ایما و اشاره آقای خامنه ای، اکنون، شعارهای ناسیونالیستی و اقوام یا ملت ها، در ایران از طرف نامزد های ریاست جمهوری داده می شود. در حرف هم که شده، به حقوق اقوام یا ملت های ایرانی توجه می شود و جایگاه قانونی، حقوقی و اجتماعی آن ها از باتلاق سر بر آورده و مورد نقد قرار می گیرد.1

 

تصور می کنم که چه احمدی نژاد بماند یا برود، چه اعلمی بیاید یا موسوی تبریزی یا کروبی، حرکتی در جهت جلب نظر و حمایت آذری های ترک ایران آغاز شده است. البته آذربایجان هم در این راه، از کاندیدایی حمایت خواهد کرد که برای منافع آذربایجان، آستینش را بالا بزند.1

 

آذربایجانی ها نمی خواهند همه کارت هایشان را برای یک فرد خاص بسوزانند. آن ها با همه کاندیداهای احتمالی مذاکره می کنند. خواست هایشان را به آن ها عرضه می کنند. در صورت دریافت قول مساعد، با 13.500.000 حد اقل رای اعلامی مقام های رسمی حکومت، از آن نامزد بخصوص، حمایت خواهند کرد. هر کس یا هر جریانی که اعتماد آن ها را جلب کند، بلاشک، بر صندلی ریاست جمهوری خواهد نشست. و نیاز آن ها به آذربایجان هم تنها به امروز محدود نیست و حافظه ترک ها هم فراموش کار نیست که هر بار گول سیاستمداران دغل را بخورند.1


البته بی توجهی به آذربایجانی ها و انکار وجود آنان و مقاومت در برابر حقوقشان که قوانین سازمان های بین المللی آن ها را برای هر قوم، نژاد و ... به رسمیت شناخته است، در آینده بسیار نزدیک تاریخی، ایران و یکپارچگی آن را با شورش، خطر و تجزیه رقم خواهد زد. آن کسانی که وجود و توان این نیرو و پتانسیل آنان را نادیده می گیرند، سیاست را نمی فهمند. به قوانین سازمان ملل متحد و نهادهای وابسته به آن بی توجهی و بی احترامی می کنند و می خواهند، در دل طوفان هایی که خودشان در ایجاد آن سهیم بوده اند، نابود شده و ایران را هم نابود سازند.1


در حقیقت، سیاست برای آذربایجانی ها، در این مرحله، هدف است و هدف، وسیله را توجیه می کند. هدف آذربایجانی های ترک ایران، بدست آوردن حقوقی است که فارس های حاکمیت نشین آن حداقل حقوق را دارند و برای به دست آوردنشان، غم نمی خورند و مبارزه نمی کنند. به خاطر آن حقوق، به زندان نمی روند. به خاطر آن ها تحقیر نمی شوند. آیا این همه، تفاوت نیست؟ تفاوت دو ملت و دو نیاز نیست؟ آیا راه ما ترک ها و شما فارس های یکی است؟ ما در طول تاریخ، از منافع شما دفاع کرده ایم. برای منافع شما جنگیده و کشته ایم و صدها هزار کشته داده ایم. شما کی و کجا از حقوق و خواست های ما حمایت کرده و قطره ای خون داده اید؟



نقش و جایگاه سیاسی اکبر اعلمی در آینده ایران

 




انصافعلی هدایت


روزنامه نگار آزاد و مستقل


کانادا – تورنتو



تلفن: 0014164978070


ایمیل: 

hedayat222@yahoo.com


20.05.2009

 





 

          اکبر اعلمی را از همین چند روز قبل نمی شناسم. با هم در روزنامه سلام کار می کردیم. ما تنها ترک های آن روزنامه اصلاح طلب بودیم. البته علاوه بر این که دبیر یکی از سرویس های روزنامه بود، عضو شورای سردبیری آن هم بود. من در همان زمان، دانشجوی روزنامه نگاری دانشگاه علامه طباطبایی بودم که همزمان در آن روزنامه هم در سرویش گزارش و خبر، کار می کردم.

 

          روزنامه سلام هم تنها تریبونی بود که می توانستیم در آن بنویسیم. وقتی اولین بخش گزارش من با عنوان "زهر می چشانیم به کام خود زندگانی را" در تاریخ 18 آبان 1375 منتشر شد، روزنامه کیهان، هفته نامه یا لثارات الحسین، رسالت و ... در سرمقاله ها و مقاله هایشان به من حمله های بسیار شدیدی کردند. انصار حزب الله و روحانی های سازمان تبلیغات اسلامی، به اعتراض و راهپیمایی علیه من و تهدید روزنامه سلام پرداختند. در شماره دوم آن گزارش، نام نویسنده حذف شد. در شماره بعدی، اعلام شد که از حق نوشتن در روزنامه سلام محروم شده ام. در روز دهم بعد از آن بود که روزنامه سلام در جلسه شورای سردبیری تسلیم فشارهای معترضان شده و من را از روزنامه اخراج کرد. در آن زمان تنها کسی که پیام حمایت آمیزی برایم فرستاد، فرج سرکوهی بود که دو سه روز بعد، دستگیر و زندانی شد.

         

بنا به شنیده هایم، اعلمی آخرین فردی بود که در آن جلسه به اخراج من از روزنامه سلام رای داده بود. از این بابت از او دلخور بودم و تصور می کردم که از من بابت گزارش هایی که علیه بنیاد شهید انقلاب اسلامی منتشر کرده بودم، دلخور بود و انتقام گرفته بود. او در آن زمان مسئول بخش تحقیقات آن بنیاد بود.

 

با وجود این دلخوری، اعتراف می کنم که من در میان اصلاح طلبان ایران تنها به صداقت دو تن شک ندارم: اکبر اعلمی و عباس عبدی. این دو، اصلاح طلبان واقعی بودند و هستند و در قالب اصلاح طلبان حکومتی نمی گنجند.

 

از همان دوران روزنامه سلام حس می کردم که اعلمی در پی کسب قدرت است و  کاندیدای ریاست جمهوری خواهد شد. بسیاری از دوستانم از این فکر من آگاه بودند. اما شورای نگبان برای دومین بار صلاحیت او را رد کرد تا نتواند به عنوان یک ساختار شکن و ترک ایرانی با همان خصوصیت های روانی و اجتماعی معترض و آرمانگرا، به ریاست جمهوری برسد.

 

واقعیت از نظر من، آن است که اکبر اعلمی سیاستمداری از گونه ستارخانی است. او یک شورشی است. ساختار شکن بوده و تسلیم ناپذیر است. اعلمی کسی است که می توان تا حدود 90 درصد به او اعتماد کرد. بر عکس تعداد زیادی از نمایندگان مجلس، وزراء، صاحب منصبان حکومتی که هم به فساد مالی و هم به فساد اخلاقی و ناموسی گرفتار هستند، اعلمی آدم سالمی است.

 

دفتر نمایندگیش در تبریز در نزدیکی بازار تبریز در طبقه فوقانی داروخانه جالینوس مستقر بود. به ایستگاه های مرکزی شرکت واحد اتوبوسرانی هم نزدیک بود تا هر درمانده ای بتواند به دفتر او رفته و بدون گذر از ایست و بازرسی های بدنی، با او گفتگو کند. او تنها نماینده مردم تبریز و آذربایجان بود که محافظ نداشت و در آخر هر هفته و ایام تعطیلات عمومی، به تنهایی در خیابان های شهر قدم می زد. از همان قماش مردم کوچه و بازار بود. در هشت سال نمایندگیش، پول و ثروتی نیندوخت. به فساد اخلاقی مبتلا نشد و به ناموس مردم چشم ندوخت. با زن مردم زنا نکرد.

 

بر عکس دیگران که  از سر صدقه نمایندگی مردم، میلیاردر شده اند، او ثروتی ندارد. دیگر نمایندگان و مسئولان، چون از رانت های حکومتی و رشوه های گسترده استفاده کرده اند، زبانشان کوتاه است. نمی توانند افشاگری کنند. چون خودشان و اعمال خلافشان افشا می شوند. ثروت های باد آوردیشان به باد می رود.

 

اما اعلمی از این قماش نبود و نیست. اعلمی مرد خدمت به ایرانیان بوده و هست. می توانم ادعا کنم که در میان کاندیداهای ریاست جمهوری، تنها کسی است که به طمع مال و ثروت کاندیدا نشده بود. اتفاقا مشکل او هم همین بود و است. چون آلوده نیست، وصله ناجوری در میان آلوده ها است. او با بده و بستان های پشت پرده غریبه است. نمی تواند آن ها را دیده و ساکت بماند. برای همین هم باید این وصله ناجوری که ممکن است روزی دهان باز کرده و پته همه را به روی آب بریزد، کنار گذاشته شود. او مهره ای است که درست کار می کند. چون درست کار می کند، نمی تواند در سیستم معیوب، با سیستم کنار بیاید. یا باید سیستم خود را با او تطابق بدهد و یا او خودش را با سیستم تطابق بدهد. سیسم به نفع او به کنار نمی رود. در نتیجه تنها راه مانده برای سیستم آن است که او را کنار بگذارد.

 

در مقابل سیستم و حکومت مرکزی چند راه وجود داشت:

1.                           اعلمی را رد صلاحیت کند. در این صورت ممکن است که مردم آذربایجان از این عمل حاکمیت به خشم آمده و طغیان کنند. حکومت با رد صلاحیت او، آماده پرداختن هزینه اعتراضات عمومی در آذربایجان شده است. این اعتراض ها می توانند هر آن شروع شده و گسترش یابند. نارضایتی های عمومی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی هم در همه شهرها آتش زیر خاکستر هستند. اعلمی توانایی رهبری چنین جنبشی را دارد.

2.                           حکومت می توانست او را در مرحله قبل از اعلام نتیجه نهایی نظر شورای نگهبان، از بین ببرد. این کار هم برای تهران پر هزینه بود. برای همین نیز این کار را انجام نداد اما می تواند در صورت وقوع هر حادثه ای در شهرهای آذربایجان، او را ترور کرده یا به قتل برساند.

3.                           تهران می تواند به اعتراض او بر رد صلاحیتش، جواب مثبت بدهد. صلاحیت او را تایید کند. اما آرای او به نفع کسان دیگری شمارش شوند و اعلام گردد که رای کافی نیاورده است. این کم هزینه ترین سناریوی ممکن برای تهران است تا از ظهور نیروی جدید جلو گیری کند.

4.                           آخرین احتمال آن است که او به ریاست جمهوری انتخاب شود. احتمال این سناریو در ایران امروز، بسیار پایین است. چرا که او وصله ناجوری بر تن سیستم معیوب خواهد بود. یا او فاسد و همکار سیستم معیوب خواهد شد و یا سیستم اصلاح خواهد شد.

 

باید اعتراف کنم که رد صلاحیت اعلمی هم برای او و هم برای من، به طور صد در صد معلوم و قابل پیش بینی بود.

 

در این مقطع چه می توان کرد؟ از اکبر اعلمی که مترود حکومت و تهران شده است، چه انتظارهایی باید داشته باشیم که او بتواند برای ملت ایران و به خصوص برای ملت آذربایجان ایران مفید و خدمتگذاری پر ثمر باشد؟

 

اعلمی امروز با نماینده دیروز، بسیار متفاوت است. او به طور کامل از حاکمیت بریده است. گر چه برای ایران و حاکمیت، یک دستش را داده است. معلول و جانباز جنگ ایران و عراق است. دارای درجه نظامی از بیسج هم هست اما اکنون در صف و جبهه تهران و حکومت نیست. در صف ملت به خصوص  در کنارمردم آذربایجان قرار دارد. از منافع مردم دفاع می کند. می تواند یک شورش عمومی را رهبری کرده و به ثمر هم برساند. اما...

 

اما من به عنوان یک روزنامه نگار، از او انتظار دارم که اجازه ندهد تا در آذربایجان شورش رخ بدهد که به نفع آذربایجان نیست. او خود هم می داند که هنوز مردم ما به کمی زمان بیشتری نیاز دارند تا شکوفه هایشان، به میوه قابل برداشت تبدیل شوند. چیدن میوه کال و نارس، هدر دادن همه توان ها است.

 

اعلمی اکنون نه تنها در آذربایجان، بلکه در ایران هم فردی قابل اعتماد است. می تواند در جریان های آینده ایران و به ویژه آذربایجان نقش و جایگاه شایسته ای داشته باشد. او می تواند افراد و جمعیت های پراکنده را به دور هم گرد آورد. آن ها را سازمان داده و برای آینده، تربیت و آماده سازد.

 

چرا که او هم می داند که می توان برای چهار سال بعد، آماده تر شد. با اطمینان به پیش رفت و  به نیرویی غیر قابل چشم پوش سیاسی و اجتماعی، تبدیل شد.

 

در این مسیر او می تواند یک حزب برای آذربایجان و آذربایجانیان تاسیس کند. کاری که در تارخ یک صد ساله اخیر آذربایجان پر سابقه است. ستارخان و باقر خان چه تشکیلاتی براه انداختند و چه خدمت سترگی به ایرانیان کردند. شیخ محمد خیابانی چه جمعیت و آزادیستانی به راه انداخت. مردم آذربایجان را به گرد هم جمع کرد و الگو و نمونه ای از یک حکومت منطقه ای را به عرصه حیات زندگی سیاسی و اجتماعی ایرانیان و اذربایجانیان آورد.

 

بعد به حرکت سید جعفر پیشه وری در اجرای اصل"انجمن های ایالتی و ولایتی" قانون اساسی مشروطه ایران می رسیم که خیانت پیشگان فارس و خائن به منافع ملت ایران، بر او تاختند و می تازند و نمی گویند که او در پی اجرای اصول زمین مانده و  اجرا نشده قانون اساس انقلاب مشروطه بود که فرزندان آذربایجان، با خونشان به ایران پس داده و آبیاریش کرده بودند. خیانتکاران ایران و خائنان به ملت ایران، سید جعفر پیشه وری را به خاطر این که قانون اساسی مشروطه را اجرا کرد، مورد حمله قرار می دهند. آنان دانسته و ندانسته در رکاب حکومت مطلقه شاهنشاهی و فقاهتی سینه می زنند. در پی یک دیکتاتوری هستند. در پی حمله و هجوم تبلیغاتی این خائنان به وطن، هیچ وقت بسیاری از اصول قانون اساسی مشروطه ایران عملی نشد و هیچ کس جرات نکرد تا برای بدست آوردن حقوق خود، با این گروه مبارزه کنند که مبارزه با حکومت مرکزی و دیکتاتور، بسیار آسان تر از درگیری با این دسته که پیشمرگان دیکتاتوری هستند، است.

 

 هیچ وقت، پتانسیل های دیکتاتوری قدرت مرکزی، در بین ایالت ها و ولایت ها تقسیم و توزیع نشد. موضوعی که قانون اساسی مشروطه پیش بینی کرده بود. تا به دیکتاتوری و سیستم مرکزگرایی پایان داده شود. چه کسی به ایران و ایرانیان خیانت کرده است؟ آن هایی که اجرای قانون اساسی را متوقف کرده اند یا آن هایی که برای اجرای آن و توزیع قدرت مرکزی در میان ایالت ها اقدام کرده اند؟ چه کسانی در تعمیق فرهنگ دیکتاتوری در ایران، نقش اصلی را در کنار قدرت، بازی کرده اند؟

 

اعلمی هم می داند که اجتماع قدرت در دستان یک فرد، یک حزب یا یک جناح، بدون نظارت دیگران و مردم، فساد خواهد آورد. این فساد تنها به دوران حکومت اسلامی محدود و محصور نمی شود. بلکه بنای غلط آن با تسلط پهلوی ها گذاشته شده است و تا ثریا هم کج خواهد رفت. مگر این که انجمن های ایالتی و ولایتی پا به عرصه حیات بگذارند که در شکل مدرن و امروزی آن، فدرالیسم خواهد بود.

 

اعلمی هم می داند که آزادی و دموکراسی در ایران زاده و رشد نخواهد کرد. مگر این که قدرت از دستان تهران و مرکز بدر آمده و تکه تکه شده و در میان ایالت ها توزیع شود. ملت های ایرانی در همه جای جای آن خود را صاحبان و مسئولان همه امور سیاسی و غیرسیاسی بدانند. در آن شرایط، چون قدرت یکدست نخواهد بود و نخواهد توانست خواست های مردم در ایالت ها را سرکوب کند، به خواست مردمی که در پی دموکراسی، آزادی، انتخابات آزاد، قوانین و اقتصاد در خور خودشان هستند ، تن خواهد داد. اما در صورتی که قدرت در دستان مرکز باشد و قانون ایالت ها و ولایت های ایران عملی نشود (فدرالیسم) و ایرانیانی که در اجرای آن کوشا بوده اند، خائن نامیده شوند، تلاش برای کسب حقوق و برابرای ها، دموکراسی، آزادی و ... آب در هاون کوفتن خواهد بود.

 

اعلمی می تواند نقش گذار در این مرحله را بازی کند. او می تواند یک حزب تمام عیار و مردمی برای مردم آذربایجان تاسیس کند. "حزب خلق مسلمان ایران" آیت الله شریعتمداری تنها در چند ماه اول تاسیس، بیش از 2 میلیون و 500 هزار عضو رسمی داشت و نمونه ای از حزب مردمی خواهد بود.

 

اگر اعلمی با سیاست و درایتی که دارد، به تاسیس حزبی اقدام کند، فرهنگ نوینی را در تاریخ بعد از انقلاب اسلامی ایران بنیان خواهد نهاد. چنان حزبی خواهد توانست تا درآینده ایران نقش مهمی داشته و رهبران و نمایندگان آینده ایران را به ملت تقدیم کند. او می تواند سید جعفر پیشه وری جدیدی باشد. او در صورت تاسیس چنین نهاد مدنی و مدرنی، می تواند نماینده تمام کسانی باشد که به او و جمعیتش پیوسته اند. می تواند نماینده و زبان نیازهای نه تنها آذربایجانیان باشد که نماینده کردها و عرب ها و دیگر... هم باشد. می تواند به پای میزهای مذاکره جهانی هم راه یابد.

 

چنین نهادی می تواند در دیگر استان ها و مناطق غیر آذربایجانی هم تاسیس شود و روی نیازهای دیگر ملت های ایرانی متمرکز شود. در آینده می تواند به عنوان یک تشکیلات سراسری و رقیب همه دیگر سازمان و احزاب کشوری سر بلند کند.

 

اطمینان دارم که اعلمی به این مهم بیش از من واقف است و می داند که اهمیت تاسیس چنین نهاد مدرن و الگویی در خارج از بدنه حاکمیت، کمتر از ریاست جمهوری چهارساله نخواهد بود. به عقیده من، اعلمی برای ریاست جمهوری زاده نشده است. او لیاقت ساخت ایران مدرن را دارد. 

1 comments:

ENSAF said...

سلام دوست گرامی و خوبم
ممنون از ارسال مقاله اتان ،البته بنده خودم را در جایگاهی نمی بینم که به نوشته های استادی مثل شما نظری داده باشم.
اما چون این کار را از من خواسته اید چند کلمه ای من باب اجابت امر مینویسم:
در مورد اکبر خان اعلمی من هم همان قدر میدانم که ملت ایران میداند چون کمتر کسی در ایران هست که آگاهی سیاسی اندکی داشته و اعلمی را نشناسد،با تمام مطالب مقاله شما تا پاراگراف پنجم صفحه سوم موافقم،اما با تمام احترامی که به شما دارم با مطلبی که نوشته اید از اعلمی انتظار داری که اجازه ندهد در آذربایجان شورش شود مخالفم،زیرا این کار اصلا امکانش نیست و ملت آذربایجان حال شورش را ندارند و حتی به نظر من تعداد فارسهایی که اعلمی را میشناسند بیشتر از ترکهاست!!
مردم ما کال تر از این حرفها هستند، انصافعلی عزیز خودت بهتر از من میدانی که در حال حاضر یکی از شهر های که پایگاه اصلی رژیم شوئنیست فارس تهران محسوب میشود شهر تبریز است ،چطور شما از این ملت انتظار شورش آنهم به نفع اکبر اعلمی را دارید جریان حزب خلق مسلمان را شما بهتر از من به یاد دارید و دیدید که چه بر سر آیت شریتمداری آوردند و فرزندان آذربایجان را چطور به جوخه آتش سپردند و از کسی هیچ صدایی در نیامد در حالی که از نظر طرفدار اعلمی انگشت کوچیکه شریتمداری هم نمی شود.
فکر می کنید حاکمیت و تهران اجازه تاسیس حزب به یک ترک میدهدکه پیشنهاد تاسیس حزب به اعلمی داده اید؟
این شوینیستها با دست همین ترکها همان بلایی را که بر سر خیابانی و پیشه وری آوردند بر سر اعلمی هم میاورند 
تو دوری البته قبلا دیده ای که ما در حاکمیت ترکهایی را داریم که صد رحمت به فارسها،موسوی که الآن کاندیدای ریاست جمهوری شده و ترک اهل شهر خامنه شهرستان شبستر و همشهری من هم هست آیا در تبلیغات خودش تا به حال جرئت کرده که از ترک بودن یا آذربایجانی بودن خودش حرفی بزند؟ 
تازه اگر بر فرض محال معجزه شود و حاکمیت اجازه تاسیس حزب را به اعلمی بدهد فکر میکنید مردم آذربایجان از این حزب حمایت میکنند؟
بخدا نه!!
این ملت فارس تر از خود فارسها هستند.
باید یادتان باشد بحثهایی را که با هم داشتیم و به من میگفتید خیلی تند هستید،آیا حق داشتم یا نه؟
این ملت خوابه و بیدار نخواهد شد پس بیخودی اعلمیها را جلو این ملت نیاندازید تا به سرنوشت پیشه وری بیچاره که الان هم دست از سرش برنداشته اند دچار نشود
این ملت به زبان خودش حرف نمیزند از حقوق خود دفاع کند اصلا از کدام حقوق؟
چند درصد فرزندان ترکهای تهران نشین ترکی بلدند صحبت کنند؟
شرم آور به خدا من شبانه روز از دیدن ترکهایی که خودشان فارسی و بچه هایشان ترکی بلد نیستند شکنجه میشوم
وقتی من با تنها دخترم ترکی صحبت میکنم اطرافیان و فامیلهای ترک من به من با تعجب نگاه میکنند و فکر میکنند که الانه که دیکته فارسی دختر من ضعیف بشه!!!
دوست خوبم وقتی در زندان بودی از همه زندانیان سیاسی رژیم در رسانه ها و در محافل اپوزیسیون صحبت می شد الا از تو،حتی آن دوستان سلامی شما که آنموقع در اپوزیسیون بودند از تو و زندانی بودن تو حرفی نمیزدند،در رادیو آمریکا از اعدام فلان قاتل در ایران انتقاد میشد ولی اسمی از تو و زندانی بودن تو نمی آمد،و من دلیلش را در بیحالی این ملت میدانم که حیفه اسم ترک بر آنها گذاشت
این ملت از حقوق مسلم و فرهنگ خود در خانه خود که هیچ پلیس و مانعی وجود ندارد دفاع نمی کند در بیرون از خانه و در مملکت از آزادی و دموکراسی حمایت کند؟ 
زهی خیال باطل
در پایان اعلام میکنم که من با اخلاص کامل به شما ارادتمندم و افتخار میکنم که دوستی مثل شما دارم
و یکی از موافقان نظرات فعلی شما هستم(نه نظرات دورانی که با هم بودیم)!!::
اگر من اشتباه میکنم راهنماییم بفرمایید 
احسانی 1/3/88

The Tomorrow of Iran will Be Bloodshed












Ensafali Hedayat;
Iranian- Azeri Independent Journalist

Hedayat222@yahoo.com 

+1-416-497-8070

Toronto- Canada 





I received a scroll today from the Iranian Azeris. It was signed by more than 17,536 Azeris from all over the world. The Azeris are one of the many Iranian ethnic groups. There are other ethnicities in Iran, including the Persians, Arabs, Kurds, Turkmans, Baluchs, Sistanies, and so on. Most Iranians believe that the Azeris and Persians are the most dominant communities among all of the ethnicities and they think that the political and economic power in Iran belong to both of these two major ethnic groups.However, each group believes itself to be the most popular in Iran. The population of Iran is around 72 million. The Azeri political and social activists claim that the Azeri population comprises the actual majority, since they number 35 million. Even so, the ruling Persians somehow manage to relegate them to minority status.

Meanwhile, the Azeris were in power for more than one thousand years, and throughout all those centuries, they did not impose their Turkish culture and language on other Iranian ethnics. However, when the political power turned to Persian hands in the 1920s, the government imposed the Persian culture and language, designating Persian as the only official language and suppressing almost 120 languages in Iran in this relatively short period of time.

Unfortunately, there are no reliable statistics on the populations of Iranian ethnic groups. Like many other matters, it is kept under a cloak of secrecy. The Persian political system calls the Azeris in derogatory names in public and the media. In fact, the Iranian media feel free to make Azeris the main subject of a lot of jokes. The official print media and radio and television stations present them in despicable, distorted situations. For example, in May, 2006, an insulting and inflammatory cartoon was published in Iran, the daily newspaper of the official Iranian news agency (IRNA). The cartoon depicts a cockroach which talks in Azeri, instead of in Farsi, the official or newspaper’s language.

The government eventually shut down its own official newspaper, but only after a huge public protest. In 2006, outraged by the controversial cartoon and the government’s institutionalized discrimination against Azeris, the Iranian Azeris held large demonstrations in districts, cities and regions where the Azeris constitute the majority. Their main slogan was: “We are Turks!” and “The Turkish language should be official!”. They called upon the politicians of the Islamic regime to honour the Iranian Islamic Constitution’s fifteenth and nineteenth articles that allow all the ethnic groups to use their local languages in schools and universities, besides Farsi as an official language.

That national protest was as close as Iran has come to a revolution in almost thirty years. Hundreds of thousands of Azeris filled the streets. It reminded the authorities of the role played by the Azeris in the Islamic Revolution in 1978. They thought it may happen again, as it was begun by and continued by Azeris.

Therefore, the Islamic regime called thousands of its troops to quell these demonstrations. In total, the police, secret intelligence forces, Revolutionary Guards and civil militants (Basiije) killed at least eleven and arrested more than 1300 people. At least these are the two figures recorded by Iranian official news agencies.It was the biggest demonstration in Azeri history since 1978—although there were also a lot of peaceful demonstrations from 2000 every year in the Azeri-dominated provinces. I was a journalist there and I was monitoring both sides of the action. Despite my Azeri ethnicity, my thinking is not the same as that of most Azeris. In other words, many of them support the goal of full separation in theory and practice. I am an Azeri-Iranian journalist who does not have any interest in the separation of an Azerbaijan of Iran.

Nevertheless, I am an advocate of the recognition of the cultural, economic, historical and ethnic distinction of Azeris and other ethnic groups in Iran. And I am the witness of deep discriminations in these fields.There is such deep discrimination towards non-Persian Iranian Muslim ethnics in Iran that you cannot imagine it at all, because it is not possible for you to imagine yourself as the victim of such blatant discrimination and persecution. Most Canadian-born people have not felt the effects of this degree of racism and its long-term psychological and political effects. Only the people who have grown up in such a situation can fully comprehend what it feels like to be treated as second class citizens. Only they can imagine what I am going to say.

You should thank God that you were not raised in a society like that of Iran—to feel what we endured on a daily basis. The government’s attitude towards Azeris and other ethnicities in Iran is more like the deprivation of food and goods. I have been a witness to that discrimination myself because I was not permitted to read and write the language of my ancestors, that is, Turkish. I do not know anything about my background, history and culture. But I do know the Farsi and Persian culture and history perfectly, as I was forced to learn it officially in schools and university and by every bit of education and high professional training in journalism.

Although I know very little about my background, I have studied my language on my own outside of school. I know there are a few other Iranian religious ethnic groups that have their linguistic and religious rights there. However, they are relatively small groups compared to other Iranian ethnic minorities. For instance, the Armenians of Iran have special permission to have their own schools in their languages there. It is good and I am glad that they are allowed a little bit of their human rights, but what about us and other ethnics? We Iranian Azeris, Kurds, Arabs, Baluchs, Turkmans, and Sistanis constitute huge populations. However, we do not have our human rights to read, write and study in our languages in official schools and universities.

I have written many articles on this subject, not only when I was reporting from Iran and when I was in prison as a dissident, but also since I have been living in exile in Canada. Given the growing ethnic tensions, I predict that the Iranian future will be worse than politicians estimate. The future of Iran will be full of war, blood and dead bodies—and the division of the country into small parts.

Clearly, the future will bring regional and ethnic violence in Iran and throughout the Middle East. The onus is on the world human rights organizations and individual activists to do something now to prevent a tomorrow of disaster and devastation in that region.As an Iranian journalist living in Canada, it is my duty to make you aware and ask you to do your best for all the Iranian people who have been living for tens of centuries there together. Please be realistic about Iran’s future before it changes to a new Darfur.


به مناسبت انتخابات ریاست جمهوری: نمی خواهم برده سیاسی باشم !1


این مقاله را در زمانی که در سال 1384 در زندان مرکزی تبریز بودم نوشته و منتشر کردم که همزمان با آغاز تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری نهم ایران بود


انتخابات ، نوعی معامله است و باید پرسید : آیا این معامله ، پر سود است یا نه ؟ به نفع چه کس یا کسانی است ؟ اگر ضرری داشته باشد ، به گرده چه قشرهایی می افتد ؟ تا کنون چه سود و زیان هایی داشته است ؟ آیا در شرایط کنونی اجتماع ، بازهم باید در آن شرکت کنیم ؟ و...؟

آیا می توان انتخابات را به " معامله " تشبیه کرد ؟ بله . انتخابات ، نوعی معامله جمعی است . در یک طرف ، ملت و از طرف دیگر ، حاکمیت ( در دو طرف این معامله ) قرار دارند . ملت یا ملت های ایران در دوران پس از انقلاب ، بارها ( 25 بار ) به پای صندوق ها رفته اند و چیزی را خریده اند . در اولین انتخابات ، با رأی خود " جمهوری اسلامی " را خریده اند که " فقط جمهوری اسلامی . نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر " دستور بود .

از این خرید سود کرده ایم یا ضرر؟ بحثی است که در متن اقشار اجتماعی ، در گرفته است و اغلب مردم ( طبق آرایی که به صندوق های بعدی ، ریخته شده و رو به نزول است ) از معامله و کرده خود ، پشیمان هستند . چرا که آنان درآن زمان ، تصور می کردند ، در قبال پرداخت رأی خود و خرید نظام جمهوری اسلامی ، نظام بهتر از شاهنشاهی ، جمهوری خلقی ، جمهوری ، جمهوری دمکراتیک ، جمهوری خلق دمکراتیک و ... را صاحب خواهند شد که به آنان ، خواست ها و اراده هایشان ، احترام گذاشته و سر تسلیم در مقابل ملت ، فرو خواهد آورد ولی بتدریج متوجه شدند ؛ این نظام ، آن خواستی نیست که فکرش را می کردند و برای خریدش ، رأیشان را داده اند . لذا بتدریج ، خود را از گردونه نظام خارج کردند ولی نه به طور کامل ، بلکه بتدریج ، اما این مجال را به حکومتگران دادند تا خود را اصلاح کرده و به تصویر ذهنی مردم و توقع آنان از حکومت مورد نظر و ایدالشان ، گردن نهند ولی چون کردن نهاده نشد ، از چرخه بازی و انتخابات ، خارج شدند . 

حکومت یا حاکمیت با رأی مردم ، چه چیزی را بدست اورده است ؟ 

حکومت ، با رأی مردم ، مشروعیت حکومت و اعمال قوه قهریه ، زور و قانون را بدست آورده و با تکیه به رأی مردم و مشروعیتی که به چنگ آورده است ، هر قانونی را که خواسته ، تصویب کرده و به اجرا گذاشته است . هر فرد حقیقی یا حقوقی را که خواسته از سد راه خود ، کنار زده و نابود کرده است . با هر کشوری که تمایل داشته ، به نام مردم ایران ، رابطه برقرار کرده و با هر مملکتی که خواسته ( به نام ملت ایران ) قطع رابطه کرده است . سازمان ها و نهادهای زیادی را از بین برده و نهادهای جدیدی را خلق کرده است و از طریق آزمون و خطا ، به پیش رفته و می رود ولی از آزمون و خطاها ، درس و عبرت نگرفته و بعضی از طرح ها را بارها به نام ملت ایران و خریداران خود ، از نو ولی با نام دیگر ، تجربه کرده ، آزادی های ملت را محدود ساخته و حق انتخاب را از مردم گرفته است . با تکیه به مشروعیتی که با معامله با مردم بدست آورده است ، از خواسته و اراده مردم ف سر پیچانده ، آنان را به خودی و غیر خودی تقسیم کرده ( غیر خودی کسانی هستند که مشروعیتی را که با رأی خود به حکومت و نظام داده اند را پس گرفته اند و خودی ها ، حامیان آن ، هستند . ) مطبوعات را توقیف کرده ، روزنامه نگاران و آزادی خواهان را راهی زندان ها ساخته است . منکر زندانی سیاسی است . چون ، نمی خواهد قانون جرایم و تخلفات سیاسی را تصویب و اجرا کند . در نتیجه وجود زندانی سیاسی را انکار می کند . 

ملتی را که مشروعیت خود را در معامله با آنان و با رأی آنان ، کسب کرده است ، صغیر، غیر ممیز، نا بالغ و عقب مانده می داند که صلاح خودشان را تشخیص نمی دهند ، و باید بخشی از حاکمیت، برای آنان تصمیم بگیرد . برای آنان افرادی را انتخاب کند و آنان را از میان شکلات هایی که حاکمیت انتخاب کرده است ، یک یا چند تایی را برگزینند و ... این همه سود و زیان خرید " جمهوری اسلامی " در قبال پرداخت "رأی" و مشروعیت ، به حاکمیت ، بوده و است . 

در دومین انتخابات ، ملت به خرید قانون اساسی جمهوری اسلامی ، تن داد . قانونی که در اوج احساسات انقلاب و انقلابیگری و... نوشته شد . احساسات و نفرت ، بر زمان ، تسلط داشت . همه از نظام قبلی ، متنفر بوده و شیفته رهبران جدید بودند . می خواستند از دست حاکمان قبلی و قانون آن ها رهایی یابند . تصور می کردند که رژیم جدید ، با هر کلمه و جمله ای که نوشته شود ، در اجرا ، بهتر از قبلی خواهد بود . 

رهبران انقلابی ، فضا را تنگ گرفتند . اجازه داده نشد احساسات و انقلابیگری ، فرو کش کند و بدین ترتیب ، فرصت نقدهای عمیق و بحث و بررسی پیش نویس قانون اساسی هم از مردم گرفته شد . تعدادی هم که قانون اساسیرا نقد کرده بودند ، بعدها ، مغضوب شدند و تاوان سنگینی ، پرداختند . مدتی گذشت تا همه ( ولی به تدریج ) متوجه شدند که این قانون اساسی ، آنی نبوده که آنان تصور می کردند . به آرما ن های ملت ، نزدیک هم نشده است تا در عمل ، بویی از آرمان ملت را در خود داشته باشد . در عمل ، چنان شد که هر اصولی که به حقوق ملت مربوط بود ، فراموش شده و هر چه که به حقوق حاکمیت تعلق داشت ، پر رنگ تر شد . آزادی احزاب ، آزادی اجتماعات و اعتراض ، آزادی مطبوعات و ... دخالت در سیاست ، ابرازعقاید سیاسی و عقیدتی و... برچیده شد و با تصویب قوانینی بر ضد صراحت همین قانون اساسی ، حقوق ملت از میان رفت . ( مانند قانون احزاب ، اجتماعات ، نشریات و... ) بی حقوق ملتی که در خرید قانون اساسی ، چیزی را خریده که او را راضی نگه نمی دارد . لذا بتدریج و بعد از فروکش کردن احساسات انقلابی ، به فکر تغییر قانون اساسی و اصلاح آن ، افتاد ولی حکومت ، حاضر نشده و نیست ، از حقوقی که در آن معامله های قبلی ، بدست آورده و در عرصه اعمال زور ، قدرت ، سیاست و تعیین حرکت جامعه ، یکه تاز شده است ، عقب نشینی کند . بلکه مایل است تا آن چه در متن قانون اساسی و اندکی به سود ملت نوشته شده را اصلاح کرده و به نفع حاکمیت، تضعیف کند . 

بخش هایی از حکومت و حکومتگران به امید اصلاحات ، دست بکار شدند و با پشتوانه ملت ، دوم خرداد را بوجود آوردند ولی نه اختیارات گسترده اصل 110 قانون اساسی ، نه اختیارات شورای نگهبان ، نه پراکندگی تصویب قانون و نهادهای مختلف حاکمیت ، قابل اصلاح تلقی نشد و حکومت ، عقب نشینی نکرد. اصلاح طلبان مجبور به عقب نشینی و به اجرا درآوردن اصول موجود قانون اساسی و استفاده از ظرفیت های موجود ، همت گماشتند اما کار چندانی پیش نبردند و اما آن چه اتفاق افتاد ، یأس عمومی از تغییر یا اصلاح قانون اساسی ، اصلاح نهاد های حکومتی و توزیع قدرت بود که باید از داخل حکومت ، روی می داد . علامت آن ، طرد اصلاح طلبان از قدرت و عدم مشارکت بسیاری از مردم در انتخابات بعدی ، بود.

آیا امیدی به اصلاح حکومت از درون وجود دارد ؟ 

بله . این امید گرچه کم سو ، اما هست ولی نهایت اصلاحاتی که حکومتگران فعلی در سر دارند ، تن دادن و عقب نشینی تا مرزهای قانون اساسی و اجرای ظرفیت های آن است . اگر بخواهند یک قدم هم عقب نشینی کرده و تفسیر جدیدی از قانون اساسی ، ارائه کنند ، می توان امید وار بود که این گردونه ، به سود ملت بچرخد .اما آیا حکومتگران حاضر خواهند بود در مقابل خرید رای ملت ، متاعی را بفروشند که ملتهای ایران مایل به خرید آن هستند ؟ و آن ؛ تغییر قانون اساسی یا تدوین قانون اساسی جدید با تکیه بر اصول دموکراسی مورد قبول ملتهای متمدن و پیشرفته اروپایی وآمریکایی ، بر اساس فدرالیسم ، جدایی دین و سیاست ، جمهوری عرفی ، بر اساس حقوق بشر ، کنوانسیونها و حقوق بین الملل است ؟ آیا حکومتگران کنونی ایران راضی خواهند بود ، برای خرید آرای مردم ، خود را نمایندگان خدا در میان مردم ایران ندانند و خود را در قالب حزب جا داده و برای بدست گرفتن قدرت ، با دیگر احزاب ، مبارزه دموکراتیک و آزاد بکنند ؟ آیا حاضر خواهند بود ، هیچ مجلسی و دولتی ، جلسه سری و محرمانه ( غیر علنی ) نداشته و در پشت درهای بسته ، تصمیم نگیرند ؟

بعید می نماید که از تنها سواری اسب قدرت چموش کشور ، فرود آمده و دیگر احزاب و ملتها را شریک سازند ولی می توان امیدوار بود که فشارهای افکار عمومی داخلی و بین المللی ، روند دموکراتیک دنیا و همه کشورها ، آنها را هم مجبور به تغییر موضع و فروش کالای رقابتی کند و اگر چنین چرخشی در حکومتگران کنونی ایران ، مشاهده شود ، قابل احترام خواهند بود ولی در سایه قانون اساسی و ایدئولوژی حاکم کنونی ، امیدی به آن نیست و رای مردم در خدمت بردگی آنان است و خواهد بود . یعنی تا زمانی که چرخشی رخ نداده است ، رای خواهیم داد تا به بردگان سیاسی – اقتصادی حاکمیت ، تبدیل شویم . چرا که ما حق انتخاب نداریم و " مشارکت ! " هم به بازی یک طرفه تبدیل شده است که ما خریدار علاقه مندان آن هم نیستیم و آنها هر چه را که بخواهند ، به ما تحمیل خواهند کرد . چه بخواهیم و چه نخواهیم .

من رای نخواهم داد و خودم را نمی فریبم که در حکومت این کشور مشارکت دارم با رای خود ، حکومتی را نمی خرم که به من ، به عنوان برده سیاسی ، می نگرد . فکر می کنم ، اصلاح طلبان و افراد بی تفاوت هم به این گزینه رسیده اند . چرا که حکومت را به دست گرفتند ( اصلاح طلبان ) اما تغییر چندانی رخ نداد . آن هم به چه بهای گزافی ( افزون بر آرای ما ) .

بگذاریم جدال ملت با حکومتگران تسلیم خواه و سلطه طلب مطلق گرا ، ادامه یابد ولی ما ملتهای ایرانی ترک ، کرد ، عرب ، لر ، بلوچ ، گیلکی ، ترکمن ، فارس و ... چه بکنیم ؟

اخبار منتشر شده ، از دیدار تعدادی از نمایندگان اقشار مختلف ترک و کرد و ... با بعضی از کاندیداها ، خبر می دهد . من این دیدارها را پوچ و کم تاثیر می دانم ملی باید احزاب ، جمعیتها ، گروهها و فعالان سیاسی ( سراسری یا منطقه ای ) از این فرصت استفاده کرده و به معامله با تمامی کاندیداها بپردازندو آنان را متعهد به اجرای همه اصول ( نه بخشی از اصول ) قانون اساسی بکنند و از آنان تعهد نامه بگیرند تا در آینده ، قول و قرارهای انتخاباتی خود را فراموش نکرده واز زیر شعارهای خود ، در نروند . هر بخشی از جامعه ما و فعالان این ملت ها می توانند با کاندیدایی ، بحث و مذاکره کرده و خواست های خود را بر آنان تحمیل کنند تا آرایی را که به صندوق خواهند ریخت و برای خود ، رئیس جمهور انتخاب شده از قبل را خواهند خرید ، مشروط ، خریداری کنند . چرا که اگر عموم مردم رأی ندهند ، بخشی از مردم به دلایل مختلف ، رأی خواهند داد . فعالان سیاسی باید بتوانند از این آرا ، به نفع اجرای همه اصول قانون اساسی ، تبدیل ایران به حکومت و سرزمینی فدرال ، بهره گیرند و در پای میز مذاکره با همه کاندیداهای احتمالی و حتمی ، حاضر شوند و عقاید ، اراده و خواست خود رابه افرادی که مورد اعتماد این حکومت و افراد پرنفوذ حکومتی هستند و برای رقابت با هم به میدان آمده اند ، تحمیل کنند و مطمئن باشند که خریداران آرایشان ، به آنان انگ تجزیه طلبی ، نمی توانند بزنند . می توانند با قدرت ، وارد مذاکره با راست و چپ ، میانه و افراد مستقل و احزاب و گروه ها شده و آن ها را ملزم به مراعات اصول مورد نظرشان بکنند . 

این فصل از انتخابات ، برای رشد احزاب ، جبهه ها ، جمعیت های مختلف سیاسی و غیر سیاسی ، بسیار مناسب است . ترک ها ، کردها ، لرها ، بلوچ ها ، ترکمن ها ، فارس ها ، عرب ها و ... باید از این فرصت ، استفاده کرده وNGO های مستقل ، سیاسی و غیر سیاسی خود را پدید آورده ، با ملت های دیگر و با گروه ها و جمعیت های مشابه خود ، در هر منطقه و در سراسر کشورائتلاف کرده و از قدرت جمعی خود ، بهره بگیرند و حضور سیاسی شان را بر حکومت و فعالان آن ، تحمیل کنند . اگر اکنون ، جمعیت های خود را تشکیل داده و هستی خود را اعلام کنیم ، برسمیت شناخته می شویم . چون، حکومت در این مرحله به رأی ما نیاز دارد و به دنبال خرید آرای ما ، است. در نتیجه ، شما ، ما و خواستمان را برسمیت خواهد شناخت . ما می توانیم ، میدان مناسبی را برای خواست ها و اهداف خود بدست آورده و خود را تثبیت کنیم و به فعالیت خود در دوران بعد از انتخابات هم ادامه دهیم . این هم می تواند یکی از شروط شما و ما در پای میز مذاکره با تمامی کاندیداها باشد که نه تنها جمعیت ما، بلکه جمعیت های دیگر و رقبای ما هم اجازه فعالیت داشته باشند . 

به عنوان مثال : اگر فدرالیست های ترک ، کرد ، لر ، عرب ، فارس ، بلوچ ، گیلکی ، ترکمن و ... با هم دست اتحاد ندهند ، به قدرت مهم و تأثیرگذاری تبدیل نخواهند شد و نمی توانند باحکومت ( بعد از انتخابات هم ) وارد مذاکره شوند . لازم است که طرفداران این تفکر ( فدرالیسم ) هم دیگر را ( علاوه بر میان ملت خود ، در میان ملت هاهم ) یافته و با هم متحد شوند و ازهم ، چه در این انتخابات و چه در مسائل آینده ، حمایت کنند . البته بدیهی است که فدرالیست های آذربایجان با فدرالسیت های کردستان و ... علاوه بر فکرها و موضوعات مشترک ، مسائل متفاوتی هم دارند و حق دارند ، با توجه به مسائل بومی و منطقه ای ، با کاندیدهای مختلف ، وارد مذاکره شوند و آرای مردمشان را بفروشند . 

بدین گونه ، طرفداران اصلاح طلبی ، رفراندوم ، تغییر قانون اساسی ، اجرای ظرفیت های قانون اساسی ، دانشجویان ، دگراندیشان ، طرفداران محیط زیست ، طرفداران فرهنگ ، آزادیخواهان ، دمکراسی خواهان ، طرفداران حقوق بشر، حامیان جدایی دین و سیاست ، جمهوری خواهان ، فعالان ادبی ، تاریخی ، علمی ، ورزشکاران ، اساتید دانشگاهی ، معلمان ، کارگران ، سندیکاها و انجمن های صنفی و ... می توانند نه تنها جمعیت خود را در شهر ، استان و در میان ملت ترک ، کرد و ... تشکیل دهند بلکه با دیگر ملت های دوست و یار تاریخی خود هم در دیگر نقاط کشور ، متحد شده و در سرنوشت آینده سیاسی و تحولات اجتماعی ایران ، بعد از انتخابات نیز ، نقش بازی کنند. 

سرنوشت آنانی که آگاهانه یا به عللی ، رأی می دهند ، معلوم است . حاکمیت ، آرای آنان را می خرد و با تکیه بر رأی آنان و به نام همه ملت ، بر همه ما حکومت می کند . در نتیجه ، چه رأی بدهیم و چه رأی ندهیم ، ما هم باید ازهمان آرا استفاده کرده و برحکومت فشاربیاوریم و خواسته های خودمان را بر آنان تحمیل کنیم . اما من چرا رأی نمی دهم و انتخابات را تحریم می کنم ؟ 

1- من ، خانواده ام ، دوستانم ، همکارانم و ... همه ما ، می دانیم که چه چیزی به صلاح ماست و چه چیزی به نفع ما نیست و باید رأیمان را برای خرید کدام متاع بدهیم ولی حکومتگران ، هنوزما را صغیروغیرممیز می دانند و از طریق شورای نگهبان ، برای ما افرادی را انتخاب می کنند تا ما از میان برگزیده های آن ها ، یکی را برگزینیم . پس ، چون او ف ر می کند ، من حق رأی ندارم ، رأی نمی دهم . چرا که شورای نگهبان بجایم و برایم انتخاب کرده است . 

2- انتخابات ، بدون افشاگری و افشا سازی کاندیداها ، بی معنی است ولی قانون این کشور ، افشای کاندیداها را ممنوع ساخته است . پس باید در تاریکی ، به افراد تاریک و سیاه ، رأی بدهیم که کارنامه آن ها روشن نیست و در تاریکی قرار دارند . من نمی خواهم ، به تاریکی و کسانی که نمی شناسم و در تاریکی قرار دارند ، رأی بدهم . آیا کسی می تواند باور کند ؛ سبدی که شورای نگهبان برگزیده و در اختیار ما گذاشته است ، افراد سالمی هستند که به قصد خدمت برای ملت ، به مید ان آمده اند ؟ من نمی توانم باور کنم . پس رأی نمی دهم . 

3- در 25 سال گذشته ، گرچه بارها رأی داده ایم اما هیچ امتیازی از حکومت نگرفته ایم . چه امیدی داریم که پس از این انتخابات ، امتیاز بگیریم ؟ لذا رأیم را برای خرید دیکتاتوری و ایدئولوژی سر کوبگر که هیچ امتیاز نمی دهد ، نمی دهم . 

4- اگر تحریم کنیم و تعداد آرای صندوق ها ، بشدت کاهش یابد ، حکومت و حکومتگران ناچار هستند ، به من و ما هم امتیازی بدهند و ما را هم در بازی اداره کشور ، شریک سازند. یا پیام روشن ما : " تو را نمی خواهم " را بشنوند . 

5- آیا انتخاباتی بدون حضور احزاب غیر دولتی ، رادیوهای غیر دولتی ، تلویزیون های آزاد ، مطبوعات افشاگرانه و روز نامه نگاران جسور ، می تواند آزاد و تأثیرگذارباشد ؟ نه! چون در پیش زمینه های انتخابات ، آزادی وجود ندارد ، در چنین شرایطی ، آزادی در انتخاب ، عین بردگی سیاسی و حکومت خواسته است و من طالب آزادی و در مقدمه انتخابات هستم تا آزادی نتیجه انتخابات هم تظمین شود . چون آزادی در مقدمات انتخابات نیست ، رأی نمی دهم . 

6- آزادی در طرح و اعلام دیدگاه های سیاسی ، اقتصادی، بهداشتی ، آموزشی و ایدئولوژیک و... کاندیداها و اعمال اراده رأی دهندگان ، شرط هر انتخاباتی است . زمانی که کاندیداها نمی توانند خارج از خطوط قرمز حاکمیت ، حرف بزنند و قول بدهند ، و اگر چنان کنند ، " صلاحیتشان " لغو و منتفی می شود ، چرا باید به افرادی دست و پا بسته و بدون اراده که فقط برای حکومت کردن ، با هم رقابت می کنند ، رأی بدهم و حکومت آنان بر خودم را بخرم ؟ 

7- به من ملت ترک ، ملت عرب ، ملت فارس ، ملت کرد ، ملت ترکمن ، ملت لر ، ملت بلوچ و... نه به عنوان یک ملت که با دیده اقلیت و قوم نگریسته می شود . اقلیت چه حقی در این کشور دارد ؟ وقتی حقوق قانونی اکثریت ، اجرا نمی شود ، ما "اقلیت ها " چه انتظاری از حکومت و قانون ، داریم ؟ من که اقلیت محسوب می شوم و طبق قانون اساسی ، هیچ گاه به اکثریت تبدیل نخواهم شد تا بر خودم حکومت کنم ، به چنین ایدئولوژی ، قانون و دیدگاهی رأی نمی دهم و آن را به عنوان " بهترین قانون " نمی خرم که بد ترین قانون ها ، است . 

با این حال ، ما تحریم کنندگان هم جمعیت بزرگی هستیم که هیچ کس نمی تواند ما را نا دیده بگیرد و از محاسبات خود ، حذفمان کند . بیاییم و با هم ، جمعیت مستقل و غیر دولتی خودمان را تشکیل داده و برای خود و آینده کشورمان ، برنامه ریزی کنیم . همان طور ، باید افرادی را که خواهان رفراندوم هستند و در اینترنت به آن رأی مثبت داده اند هم ، برای تشکیل یک جمعیت یا سازمان یا گروه ، حرکت کرده و در کشور، اقدام کنند تا تاثیر زیادتری بگذارند .

پس ما مخالفان قانون اساسی ، خواهان تغییر قانون اساسی ، رفراندوم خواهان ، حقوق بشری ها، دمکراسی خواهان ، جمهوری خواهان و تحریم کنندگان هر نوع انتخاباتی ( تا زمانی که به خواست ما تن داده نشود ) و... هم نیروی بزرگی هستیم که اگر در سراسر کشور و شهرهایمان به گرد هم آییم ، هیچ قدرتی نمی تواند ما را نا دیده بگیرد و اگر بخواهیم ، می توانیم خود و خواستمان را از راه های دمکراتیک بر حکومت تحمیل کرده و کشور را به سمت دمکراسی ، سوق دهیم . هم فکران من ، بیایید ، متحد شویم و از ندادن رأیمان هم نتیجه بگیریم . 


انصافعلی هدایت

روزنامه نگار آزاد و مستقل 

زندان تبریز
19 / 1 / 1384


اصل مطلب در آدرس زیر هم موجود است 

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 377

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 377 https://youtube.com/live/_Y1V3NxzvdA