Saturday, October 2, 2010

شهادتنامه انصافعلي هدايت


شهادتنامه انصافعلي هدايت

صفحه 1 از 22

شهادتنامه انصافعلي هدايت

اسم: انصافعلي هدايت

محل تولد: روستاي كلان در شهرستان كليبر- استان آذربايجان شرقي – ايران

تاريخ تولد: 30 خرداد 1344

شغل: خبرنگار آزاد و مستقل

سازمان مصاحبه كننده: مركز اسناد حقوق بشر ايران

تاريخ مصاحبه: 3 آبان ماه 1378

مصاحبه كننده: حبيب رهياب

شهود:

اين شهادتنامه بر اساس مصاحبه تلفني با آقاي انصافعلي هدايت كه در تاريخ 3 آبان ماه 1378 صورت گرفته در
67 ) پاراگراف و ( 22 ) صفحه تهيه شده است. )


شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 2 از 22

تاريخچه زندان هاي سري

1.
من اطلاع دقيقي درباره زندانهاي سري در ايران ندارم. اما اگر زندانها و بازداشتگا ههايي كه در مكانهاي
نامعلوم قرار دارند و عوامل دولتي شهروندان را به شكل غيرقانوني در آنها نگه م يدارند را زندان سري
تعريف كنيم، موضوع جديدي در تاريخ سياسي ايران نيست و سابقه آن به دوران قاجار مي رسد. به
خصوص در دوران پس از قاجار، عوامل دولت كودتا افراد پر نفوذ سياسي سلسله قاجار يا
روزنامه نگاران، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و ديگر شهروندان را دستگير مي كردند و در مكانهايي
كه مردم از آنها خبر نداشتند نگاه مي داشتند. در دوران رضا خان و با تشكيل ارتش دايمي و
پاسگاه هاي امنيت، دامنه اين نوع فعاليتهاي غيرقانوني دولت گسترده تر شد. اين روند غيرقانوني و بر
خلاف قانون، با وقوع انقلاب، تشديد شده و ادامه يافت.

2.
در آغاز انقلاب، هر گروه و جريان ايدئولوژيك (به خصوص طرفداران آيت الله خميني) كميته هاي
انقلابي وابسته به خودشان را داشتند. اين گروه ها و جريانها (حتي اگر وابسته به دولت بودند)، افراد را
دستگير و بدون آن كه به خانواده هاي آنها اطلاع بدهند، آنان را در زندانهايي كه خارج از كنترل
دولت بودند نگاه مي داشتند. در دوران جنگهاي خياباني بعد از انقلاب، تعداد زيادي از اين بازداشتي ها -
شايد بيش از ده ها هزار نفر - در مكانهاي نامعلوم اعدام شدند. خانواده هاي اين قربانيان هرگز نتوانستند
اطلاعاتي از عزيزان خود به دست آورند. گاهي مدتها بعد از ناپديد شدن بعضي افراد، عوامل دولتي به
خانواده هاي آنها اطلاع مي دادند كه عزيزان آنها در يكي از آرامگاه هاي شهر دفن شد هاند اما به آنها
اجازه نبش قبر براي شناسايي گمشد هگانشان را نمي دادند.

3.
نمي توانم با قاطعيت اظهار كنيم كه تا چه اندازه مقامات بالا از كارهاي غيرقانوني اين گروها در اوايل
انقلاب اطلاع داشتند. اما از ساخت و ساز اين زندانها و نحوه بازجوييها مي توان حدس زد كه اين كارها
سيستماتيك بوده است. اما نمي توانم حدس بزنم كه تا چه اندازه خود شخص خميني از آنها اطلاع
داشت.

4.
به تدريج و با ثبات دولت و كنترل آن بر همه امور كشور، سلسله كارها در دستان پر قدرت
دولتمردان متمركز شد و بالطبع رهبران كشور در جريان همه مسايل قرار گرفتند. به طوري كه وقتي
آيت الله منتظري از صدور اعدام دسته جمعي ده ها هزار نفر در زندانها يا خارج از زندانها در 1367 مطلع
شد، به اعمال خلاف قانون آيت الله خميني اعتراض كرد. در پي اين اعتراض و توسط آيت الله خميني،
وي از سمت قائم مقام رهبري بركنار شد و در خانه خود زنداني شد. بعدها هم اين پست از قانون
اساسي حذف شد. يعني اين نشان مي دهد كه حداقل آيت الله خميني از بخش مهمي از زندانهاي

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 3 از 22

غيرقانوني، شكنجه ها و اعدامها با خبر بود و آنها را تأييد م يكرد. همچنين در دوران اصلاحات، شخص
خامنه اي از اين كارهاي غيرقانوني با خبر بود. چرا كه اكثر روزنام هنگاران، نويسندگان و روشنفكراني
كه قرباني اين حوادث بودند، به خامنه اي و ديگر رهبران ايران در قواي مختلف نامه هاي سرگشاده
مي نوشتند و آنها را در جريان حوادث قرار مي دادند. اما مقامات دولتي مسئوليت اين اعمال را
نمي پذيرفتند و خود را بي خبر از همه جا نشان مي دادند. گاهي هم افراد غيرحكومتي و عادي را مسئول
معرفي مي كردند.

كار م يكردم. دو نامه دريافت داشتيم « سلام »
5.
مثالي در اين باره ذكر كنم. در سال 1373 من با روزنامهار م يكردم. دو نامه دريافت داشتيم « سلام »كه در آنها آمده بود كه زنداني سري در جنگلهاي لويزان وجود دارد. بعد هم پيرمردي به دفتر روزنامه
مراجعه كرده و ادعا كرد كه زمينهاي شخصي او به شكل غيرقانوني در جنگلهاي لويزان مصادره شده و
در آنها زندان مخفي ساخته شده است (من شخصاً آن پيرمرد را نديدم). پيرمرد گفته بود كه با آنكه
وي طرفدار شاه نبود قيمت زمينهاي مصادره شده به او پرداخت نشده است. پيرمرد خواستار كمك و
حمايت بود.


6.
مسئولين روزنامه " سلام" به من وظيفه دادند تا راجع به صحت ادعاي آن پيرمرد و دو نامه، تحقيق كنم. نامه ها را گرفتم و با يك دوست شخصي كه كمتر از بيست سال سن داشت، به جنگلهاي لويزان
رفتم. دوستم هدف سفر من را نمي دانست.

7.
ويزان يك منطقه تپه مانند و پوشيده از درختهاي انبوه و كا جهاي سوزني بلند است. هرگاه 20 متر
وارد جنگل شويد، كسي شما را نم يببيند. سپاه پاسداران و ارتش كارخانجات نظامي و پادگانها و
انبارهاي بزرگي در اين منطقه دارند. جنگلهاي لويزان بين دو اتوبان عباسپور و بابائي قرار دارد و تهران
بزرگ شامل اين منطقه هم مي شود.

8.
من و دوستم وارد جنگلهاي لويزان شديم. كمتر از صد متر مانده بود به محلي كه من وظيفه داشتم راجع
به آن تحقيق كنم كه ناگهان، 4 يا 5 نفر كه لباس نظامي نداشتند، جلوي ما را گرفتند. رفتار آنها كاملاً
عادي بود. وقتي به ما نزديكتر شدند، متوجه شدم كه پوتينهاي نظامي به پا دارند. يكي از آنها پرسيد
من گفتم خبرنگارم. ناگهان يكي از آنها چاقوي دسته دار نظامي خود را از جلو زير «؟ شما كي هستيد »
گلوي من گذاشت و ديگري چاقوي خود را پشت گردن من گذاشت به طوري كه امكان حركت به
جلو يا عقب را نداشتم. دو نفر ديگر هم دوستم را به همين شكل محكم گرفتند. بعد به جان ما افتادند و
با سيلي، مشت، لگد و پوتينهاي نظامي ما را زدند. شايد براي بيشتر از يك ساعت ما را زدند. بعد، يكي
از آن دو، پوست سرم را به اندازه 4 سانتي متر از گوشه راست عقب سرم به شكل سطحي بريد و گفت

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 4 از 22

كه اين اخطاري است تا هميشه به ياد داشته باشم و هيچوفت به اين منطقه براي تهيه خبر نيايم. وقتي
حسابي كتك خورديم، به من اجازه دادند فرار كنم اما دوستم را نگاه داشتند و به او تجاوز كردند. به
نزديكترين خانه رفتم و از آنجا به پليس تلفن كردم. بيشتر از يك ساعت در آن خانه منتظر پليس
ماندم اما از آنها خبري نشد. نااميد شدم و به خانه خودم رفتم. يكي دو ساعت بعد فهميدم دوستي كه
همراه من بود، هم زنده است و به خانه خود برگشته است. او سوگند ياد كرد كه، با همكاري دوستان
خود، انتقام خود را از آنها خواهد گرفت. من با همان حالت بد به دفتر روزنامه سلام رفتم و گفتم كه
چگونه مورد ضرب و شتم قرار گرفته ام. بعد از آن به خاطر شدت كتكهايي كه خورده بودم و
فشارهاي رواني بيمار شدم و يكماه در خانه بستري شدم.

9.
من 90 % اطمينان دارم آنها كه ما را گرفتند و به دوستم تجاوز جنسي كردند مأموران جمهوري اسلامي
ايران بودند. آن محلي كه ما را گرفتند، تحت كنترل نظاميان است. همچنين، هيچگاه به شكايت ما
رسيدگي نشد. وقتي دوباره به دفتر كار رفتم، متوجه شدم كه پليس هرگز به شكايت من رسيدگي
نكرده و روزنامه "سلام" نيز خبري در اين مورد منتشر نساخته است.

10 .
تصور مي كنم در ساير نقاط ايران نيز زندانهاي سري وجود داشته باشد. اما من اطلاع دقيقي در اين باره
ندارم. در تبريز - مركز آذربايجان شرقي - شايع بود كه در چند جاي شهر، زندان سري وجود دارد.
يكي از محلاتي كه مردم به آن اشاره م يكردند، تقاطع خيابان بهار با خيابان منجم بود كه زماني كميته
انقلاب در آنجا دفتري داشت وبعد تحت كنترل سپاه پاسداران درآمد. مردم آن محل ادعا مي كردند كه
سپاه زنداني سري زير زمينهاي اين منطقه دارد. گفته مي شد يك زندان سري ديگر در محدوده ضلع
شمالي راه آهن تبريز وجود دارد. راه آهن تبريز محوطه گسترده اي است كه تا نيروگاه تبريز در اول
امتداد دارد. تمام اين محل با نرده محصور شده است. يكي از دوستانم كه مدتي زنداني و « قاراملك »
ناپديد بود مي گفت كه وي در همين جا زنداني بوده است. او م يگفت كه از بالاي زندان صداي
قطارهايي كه در حال رفت و آمد بودند را مي شنيد. دوست ديگري هم كه مدير يكي از نشريات
آذربايجان شرقي بود براي مدت كوتاهي ناپديد شد. او يك يا دو روز بعد به حالت زخمي پيدا شد. به
دوستم شوك الكتريكي داده بودند. وقتي به ديدارش رفتم، ديدم كه پشت ساق پاي راست او به عمق
يك سانتي متر با برق سوخته بود. اين دوست من مهندس بود و با نقشه شهر تبريز به خوبي آشنا بود.
او گفت كه وقتي او را اول منظريه تبريز گرفتند، چشمانش را بستند و با ماشين او را از خيابان آزادي
به طرف لشكر 31 عاشورا و از آنجا به كارگاه فني جهاد سازندگي بردند. دوستم گفت كه كارگاه
سازندگي يك زندان سري است و وي توسط افراد سپاه در آنجا شكنجه شده است. احتمال مي رود كه

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 5 از 22

300 متري محل آن – سپاه پاسداران وابسته باشد. چرا كه در 200 « لشگر 31 عاشورا » اين زندان به
لشگر قرار دارد.

11 .
در دوران رياست جمهوري آقاي خاتمي، اصلاح طلبان به معضل زندانهاي سري خارج از تهران توجه
نكردند. دو موضوع در اين رابطه قابل يادآوري است: اول اين كه از سال هاي 1303 و 1304 هجري
شمسي به بعد، فارس بودن در ايران به يك ايدئولوژي سياسي و آموزشي تبديل شده است. اين
ايدئولوژي باعث مي شود كه مقامات مركزي كه عموماً فارس هستند به مشكل ساير نقاط ايران كمتر
توجه كنند. دوم آن كه اصلاح طلبان در اوايل دهه شصت و اوايل دهه هفتاد شمسي از جمله
راديكالترين مقامات دولتي در ايران بودند. تعدادي از آنها مسئول تعدادي از زندانهاي سري در اوايل
انقلاب بودند و در قتلهاي سياسي و شكنجه مخالفين رژيم در آن زمان دست داشتند. اكثر اصلاح طلبان
سابقه نظامي دارند. فرماندار و بخشدار بودند و در تحكيم جمهوري اسلامي نقش داشتند. از اواسط دهه
هفتاد شمسي اصلاح طلبان به تدريج از قدرت كنار گذاشته شدند. بعدها براي اعاده قدرت خود، به
"اصلاح طلبي روي آوردند و روزنامه هايي مانند "سلام را تأسيس كردند.
12 .
دوران آقاي خاتمي، دوران جنگ قدرت ميان دو جناح حكومتي بود. آنهايي كه از قدرت كنار گذاشته
شده بودند، براي احياي قدرت از دست رفته خود با گروه اپوزسيون اصلاح طلب واقعي در يك جهت
قرار گرفتند و سعي در افشاء چگونگي قتلهاي زنجير هاي و همچنين بازجوييهاي خشن مرتبط با آن را
كردند. چنانچه مي بينيم اصلاح طلبان بعد از آنكه دوباره قدرت را به دست گرفتند، هيچگاه تلاش
نكردند تا قتلهاي سياسي، سركوب مخالفين و قتلهاي زندانيان سياسي در دوران رياست جمهوري
هاشمي رفسنجاني و قبل از آن را بررسي كنند و تاريخ گذشته جمهوري اسلامي را به بحث بگذارند.
اصلاح طلبان حكومتي در قبال اين مسايل، سكوت پيشه كردند. به همين دو علت و علل ديگر،
اصلاح طلبان موضوع زندانهاي سري در مناطقي مانند كردستان، سيستان و بلوچستان، خوزستان،
آذربايجان و ... را بررسي نكرده و راجع به آن ها صحبت نكردند.

13 .
مجلس ششم كه تحت رهبري اصلاح طلبان قرار داشت، كميته تحقيق براي حوادث كوي دانشگاه تهران
و دانشگاه تبريز تعيين كرد. اين كميته نتيجه تحقيق خود را پيرامون حادثه كوي دانشگاه تهران اعلام
كرد. اما در رابطه با حادثه دانشگاه تبريز كه فجايع بدتري مانند قتل و تجاوز جنسي در آن رخ داده
بود، سكوت كرد. مقامات مركزي در ايران، هميشه برخورد دوگانه اي در مورد مسايل مشابهي كه
بيرون از منطقه فارس نشين اتفاق مي افتاد داشته اند. اين نوع رفتار دوگانه قابل درك است چون تبريز،

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 6 از 22

از يك سو منطقه فار سنشين نيست و از سوي ديگر وقتي حادثه دانشگاه تبريز اتفاق افتاد، اصلاح طلبان
در رده هاي بالاي حكومت قرار داشته، ازجمله رئيس ستاد امنيت، استاندار و فرماندار تبريز بودند.

اطلاعات موازي

14 .
در رابطه با اطلاعات موازي مي خواهم به چند موضوعي، به طور مختصر اشاره كنم:

15 .
اول آن كه قبل از شكل گيري اطلاعات موازي، بحثي تئوريك در مجلس مطرح شد كه دولت بايد به
مردم پاسخگو باشد. مطابق اين بحث تئوريك، پاسخگويي يكي از فريضه هاي اساسي دولت اسلامي
شمرده مي شد و مردم مي توانستند از طريق مجلس خواستار پاسخگويي و تحقيق درباره كاركردهاي
همه نهادهاي دولتي از جمله وزارت اطلاعات باشند. اگر دولت پاسخگو باشد، بايد خاتمي و وزارت
اطلاعات پاسخگو باشند. اگر وزرات اطلاعات پاسخگو باشد، در حقيقت بايد رهبر پاسخگو باشد، به
اين دليل كه مطابق قانون اساسي وزير اطلاعات بايد يك روحاني مورد تأييد مقام رهبري باشد و رئيس
جمهور نقش زيادي در انتخاب وزير اطلاعات ندارد. همزمان با مطرح شدن اين بحث تئوريك، آيت الله
شاهرودي، رئيس قوه قضاييه ايران، از وجود زندانهايي خارج از نظارت سازمان زندانها خبر داد. وي
دستورالعملي 15 ماده اي براي حفظ حقوق شهرونداني كه دستگير مي شوند صادر كرد و مجلس ششم
آن را به قانون حقوق شهروندي تبديل كرده و تصويب كرد. تا اين زمان، اغلب روزنامه نگاران،
نويسندگان و مخالفان حكومت توسط وزارت اطلاعات و پليس دستگير مي شدند. وقتي اين بحث
تئوريك جدي شد، اطلاعات سپاه پاسداران، بسيج، حفاظت اطلاعات نيروي انتظامي و حفاظت اطلاعات
دادستاني كه به تازگي تأسيس شده بود، بيشتر از گذشته وارد جريانات دستگيريها و پرونده سازيها
شدند. چرا كه آن سازمانها خارج از حوزه نفوذ دولت قرار داشتند و مجلس نم يتوانست از آنها تحقيق
و تفحص بكند. آنها به مجلس و ملت پاسخگو نيستند و تنها به رهبر پاسخگو هستند. آنها در زير نظر
مستقيم رهبر قرار دارند. وقتي اين نهادها بيش از گذشته و آشكارتر از گذشته وارد اين جريانات شدند،
كه به دنبال آن بحثهاي تئوريك بر سر زبانها افتاد، آشنا شدند. « اطلاعات موازي » مردم با آنها و با نام
فعاليتهاي اطلاعاتي و دستگيريهاي بعد از آن، براي دور داشتن رهبري ايران از پاسخگويي به مردم يا
پارلمان، طراحي و اجرا شد. در اين زمان، من توسط وزارت اطلاعات دستگير شدم. وقتي دستگير شدم،
افراد وزارت اطلاعات به من گفتند كه من بايد مديون احسان آنها باشم چون با اين دستگيري، خدمتي
به من كرد هاند. اين اشاره غيرمستقيم آنها به وجود اطلاعات موازي بود. با اين دستگيري، وزارت
اطلاعات من را از چنگ اطلاعات موازي نجات داده بود كه به گفته آنها بخش مهمي از نيروهاي آن
در جبهه اصلاح طلبان قرار داشتند.

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 7 از 22

16 .
دوم آن كه مسئولي تگريزي، سياست مرسوم جمهوري اسلامي است. در دوران اصلاحات، سران
حكومت براي آنكه افكار عمومي را از نقد اعمال حكومت و وزارت اطلاعات، منحرف كنند و نگذارند
مردم، دولت و ارگانهاي دولتي مانند بسيج، سپاه و اطلاعات را مسئول شكنجه و بازجوييهاي خشن
قلمداد كنند، تئوري اطلاعات موازي را بر سر زبانها انداختند و به گون هاي، به زندانهاي سري و
اطلاعات موازي، شكل قانوني يا فراقانوني دادند. مثالي ذكر كنم. تا قبل از افشاء نام سعيد امامي توسط
دولت خاتمي به عنوان مسئول اصلي قتلهاي زنجير هاي، باور عمومي در ايران و به خصوص در ميان
روزنامه نگاران بر آن بود كه سپاه پاسداران و مقام رهبري مسئول اين حوادث هستند. در بحثهاي ميان
روزنامه نگاران، مقام رهبري و سپاه را به زيرسؤال مي رفتند. اما دري نجف آبادي با يك مانور ماهرانه
مسئوليت را به دوش دسته سعيد امامي گذاشت و رهبر و سپاه را از همه اتهامات تبرئه كرد. به عقيده
من، اين حركتي سنجيده بود. سعيد امامي و وزارت اطلاعات قرباني شدند تا مقام رهبري و سپاه محفوظ
بمانند. از منظر رهبران حكومتي، بهتر آن بود كه يك مدير و يك وزير قرباني بشوند تا رهبر و
سيستمهاي وابسته به او.

17 .
سوم آن كه هدف اطلاعات موازي فقط مبارزه با جناح اطلاح طلب داخل رژيم نبود. اطلاعات موازي
تعداد زيادي از اصلاح طلبان واقعي را كه مخالف رژيم بودند دستگير كردند. در رابطه با دستگيري
اصلاح طلبان واقعي و مستقل از نهادهاي حكومتي و گروه هاي اپوزسيون رژيم، همه نهادهاي اطلاعاتي
ايران – اصلاح طلب و محافظه كار- يك دست عمل م يكردند. در زندانهاي سري، بيشتر افراد مستقل و
عضو گروهاي اپوزسيون رژيم نگهداري م يشدند تا اصلاح طلبان حكومتي. حتي وكلاي اصلاح طلب،
حاضر نم يشدند از اين گروه زندانيها دفاع كنند. اصلاح طلبان تا مطمئن نم يشدند كه دفاع از يك
زنداني و متهم به نفع آنها است از آن زنداني دفاع نم يكردند. مثلا در دو - سه ماه اول كه من براي بار
دوم به زندان رفتم، اصلاح طلبان از من دفاع نكردند. هنگامي از من دفاع كردند كه مطئمن شدند من
زير شكنجه اعتراف نم يكنم و در مقابل بازجوهام مقاومت م يكنم و اتهام جاسوسي براي آمريكا،
تركيه و جمهوري آذربايجان رد شد و من اعترافي در مورد آنها نكردم. از آن به بعد بود كه چند
وكيل آماده شدند تا از من دفاع كنند. درحالي كه در اوايل بازداشتم، من از وكلاي اصلاح طلب
خواهش كردم و پيغام فرستادم تا از من دفاع كنند، اما نكردند و گفتند كه آنها را معذور بدارم.

18 .
چهارم، اين مسئله كه اطلاعات موازي خارج از كنترل دولت عمل مي كند براي من قانع كننده نيست.
اكثر كارمندان رده بالاي اطلاعاتي ايران همديگر را م يشناسند و مقامات بالاي آن با همكاري يكديگر
تصميم مي گيرند. در ايران، اگر يك گروه اطلاعاتي دست به فعاليتي بزند، گروه ديگر يا در جريان
آن قرار دارد يا به زودي از آن مطلع مي شود و اگر بخواهد مي تواند آن را افشاء نمايد. اما هيچ گروه

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 8 از 22

اطلاعاتي در ايران فعاليتهاي غيرقانوني و مراكز بازداشت سري گروه هاي اطلاعاتي ديگر را افشاء
نكرده و نخواسته افشاء بكند و افشاء هم نخواهد كرد.

دستگيري اول من

19 .
من در دوران خاتمي چندين بار بازداشت و بازجويي شدم. در اينجا به دو مورد جدي از آن اشاره
مي كنم.

20 .
ورد اول در 26 خرداد سال 1382 در تبريز اتفاق افتاد. من با چند خبرنگار ديگر در حال تهيه خبر در
مقابل دانشگاه تبريز بودم كه افراد لباس شخصي به طرف ما حمله كردند. چيزي نگذشت كه متوجه
يكي ديگر از خبرنگاران باقي مانده ايم و بقيه فرار كرده اند. به او هيچ « آقابيگي » شدم كه فقط من و
نگفتند. در هنگام بازجويي از ايما و اشاره بازجو متوجه شدم كه [آقابيگي] مأمور اداره اطلاعات است
در جلسه اي چند روز قبل از خروجم از ايران نيز اين را متوجه شدم. 28 روز در زندان ماندم كه به
جز چند ساعت از اين مدت بقيه را در زندان انفرادي بودم.

21 .
من در نامه ام به خاتمي، رئيس جمهور وقت، شيوه برخورد خشن پليس با خودم در جريان دستگيري را
تعريف كردم و اكنون نيز براي شما آن را بازگو مي كنم. در مقابل دانشگاه تبريز، هفده يا هجده نفر
پليس به شكل گروهي به من حمله كردند. از حدود ساعت 7:30 عصر تا 9 شب–بعد از غروب
مادر » خورشيد در ماه خرداد—من را كتك زدند. فحشهاي ركيكي به من، مادرم و همسرم دادند مانند
و ... افراد پليس با لگد و مشت به بيضه ها، كمر، « پدر سگ » ،« دهنت را سرويس مي كنم » ،« قحبه
پشت، نشيمنگاه، شكم، سر و صورت من زدند. آنقدر به بيضه هايم ضربه زده بودند كه تصور مي كردم
ديگر بچه دار نخواهم شد. همچنين از نشيمنگاهم خونريزي كردم. وقتي يك گروه پليس از ضرب و
شتم من خسته مي شد، گروه ديگري جايش را مي گرفت و من را م يزد. سرهنگ روستايي، معاون وقت
اداره اطلاعات نيروي انتظامي كه در سركوب دانشجويان دست داشت، شخصاً من را خيلي زد و تهديد
كرد كه بيضه هايم را مي برد و اگر تا 6 ماه ديگر تبريز را ترك نگويم، من را خواهد كشت. بعد افراد
تحت فرمان سرهنگ روستايي، من را به كلانتري مقابل دانشگاه تبريز بردند. در آنجا همه وسايل كار
من را ضبط كردند و هرچه با خود داشتم، به غير از لباسهاي شخصي من را با خود بردند. چندي بعد
سرهنگ روستايي دوباره براي زدن من وارد كلانترى شد و يكراست به سراغ من آمد. نمى دانم چقدر
طول كشيد اما براى من بي نهايت طولاني بود. سرهنگ روستايي به همراه چهار نفر ديگر به نوبت من
را زدند. بيضه هايم، شكم، سر و صورت من مرتباً هدف قرار م يگرفتند. ناگهان يك پاسدار نزديك من
آمد و مشتى به وسط قفسه سينه و روى قلب من زد انگار كه به كيسه بوكس 80 كيلويى ضربه م يزند.

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 9 از 22

نفسم بريد. تا آن لحظه و حتى بعد كه به اداره اطلاعات نيروى انتظامى منتقل شدم، چنان ضرب هاى
نخورده بودم.

22 .
من را توي يك ماشين نظامي انداختند و از آن كلانتري به اداره اطلاعات نيروي انتظامي در خيابان
صائب انتقال دادند. البته من را از طريق در اداره گذرنامه تبريز وارد ساختمان اطلاعات نيروي انتظامي
كردند.

23 .
در اداره اطلاعات نيروي انتظامي من را انگش تنگارى و ثبت كردند و بعد از آن، من را با دو نفر ديگر
به يك سلول زيرزميني انداختند. زندان خيلي شلوغ بود. چند دقيقه بيش نگذشته بود كه ابراهيمى آمد.
آن دو را با من ديد. با پس گردنى آنها را از سلول من بيرون برد. كمي با سرهنگ ابراهيمي صحبت
كردم. وضع من خيلي خراب بود. دندانهايم لق شده بودند. وقتي حرف م يزدم، به هم م يخوردند و مثل
ساز صدا مي دادند. بدجوري كتك خورده بودم. كبود و سياه شده بودم. بازجويي كوتاه بود. در سلول
انفرادي تنها ماندم و تا صبح به من غذا ندادند. من از آن لحظه تا 22 تير ماه كه آزاد شدم در انفرادى
بودم.

24 .
ب من را به كلانترى 15 در خيابان پاستور بردند و به ماموران آنجا سفارش كردند كه نبايد كسى من
را ببيند يا با من تماس بگيرد يا با من صحبت بكند. من را در يك سلول انفرادى انداختند كه ققط يك
موكت بسيار كثيف و نازك داشت.

25 .
نگهبان نيمه شب آمد. چشمانم را بست و به زيرزمين اداره اطلاعات ناجا برد. بازجوي من به دنبال آن
بود كه من به كدام راديوها، تلويزيونها، خبرگزاريها، روزنامه و مجله هاى خارجى خبر م ىدهم و چه
مبلغى دريافت مى كنم. به نظر او و ديگران، من به دليل خبر دادن به خارجيها، صد هزار دلار داشتم و
علامت ثروت من، اتوى كت و شلوارم و كمربند شانه اى (آسكى) من بود.
26 . روز سوم، قاضي دادگاه انقلاب به سراغم آمد. از او خواستم تا من را به پزشكي قانوني معرفي كند.
پاسخ داد كه تازه آمده ستم و حالا ببيند چه كار م يتواند بكند. سپس او رفت. چندي بعد، من را از
سلول انفرادي خارج كردند. از ميان د هها جواني كه در حياط و در زير آفتاب نشسته بودند عبور داده و
به بخشي از ساختمانهاي اداره اطلاعات پليس بردند كه قاضي هاي دادگاه انقلاب در آن مستقر شده
بودند تا به دور از رفت و آمد مردم در دادگاه ها، درباره نگهداري يا آزادي دستگيرشدگان دانشگاه
تصميم بگيرند. در آنجا با قاضي آبي زاده گفتگوي كوتاهي داشتم. برخورد قاضي برايم شگفت آور
بود. قاضى آب يزاده حتي يك بار از از من نپرسيد كه چرا چشم، صورت، چانه، سر و پيشانى يا بدن من

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 10 از 22

«؟ آيا مايليد به پزشك يا پزشك قانونى معرفى شويد » ورم و آماس كرده و كبود شده است؟ نپرسيد
به قاضي گفتم كه من مورد ضرب و شتم قرار گرفت هام «؟ آيا از كس يا كسانى شكايت داريد » نپرسيد
و بدون هيچ دليل قانوني در زندان هستم. به جاي آن سؤالها، آبي زاده (قاضي) پرسيد كه آيا جرمم را
قاضي حكم بازداشتم را بنا به درخواست نيروهاي اطلاعات .« نه. قبول ندارم » قبول دارم يا خير. گفتم
تبليغ عليه » انتظامي براي مدت نامعلومي كه م يتواند تا سه ماه ادامه يابد نوشت. حكم را به اتهامهاي
صادر كرد. هر سه اتهام را رد « حمله با چاقو به مأمور پليس » و « مصاحبه با راديوهاي خارجي » ،« نظام
كرده و اصرار كردم تا من را به پزشكي قانوني معرفي كند. پرسيد آيا براي آينده مي خواهم. جوابم
مثبت بود ولي او صدور آن را به آينده نامعلومي كه هيچ وقت نيامد، موكول كرد.

27 .
من را از پيش قاضي در بخشي از محوطه اداره اطلاعات پليس، به سلول انفرادي در بازداشتگاه بردند.
كمي بعد، سربازي از آمدن تيمسار عيني باهر، فرمانده پليس استان آذربايجان شرقي، براي بازديد از
دستگيرشدگان خبر داد. من بارها با او مصاحبه كرده بودم و او من را مي شناخت و مي دانست كه
خبرنگار هستم. فكر مي كردم كه به من كمك خواهد كرد. اما او مصر بود كه من با نيتي بد با رسانه
تيمسار شما قاضي يا » هاي خارجي تماس گرفته ام و حق من است كه بازداشت بشوم. به او گفتم
قانونگذار نيستيد كه حكم و فرمان مي دهيد. شما اين اسلحه را گرفته ايد تا امنيت امثال من را تأمين
سپس از او خواستم تا .« كنيد، نه اين كه به جاي قاضي حكم بدهيد و به جاي مجلس قانون بگذرانيد
طبق قانون زندانها به من دو وعده غذاي گرم و يك وعده غذاي سرد بدهند. سرهنگ روستايي كه به
همراه او آمده بود، در پاسخ به عيني باهر گفت كه بازداشت شدگان بايد با پول خودشان غذا خريده و
بخورند. تيمسارعيني باهر گفت كه دستور مي دهد بررسي كنند و رفت. مورد بازجويي قرار گرفتم.
بازجوي من ابراهيمي نام داشت. ابراهيمي به طور تهديدآميزي گفت كه من حق دارم به سؤالهاي او
جواب ندهم. ترسيدم و به سؤالهاي ابراهيمي جواب دادم. روز سوم از گرسنگي و ب يغذايي به او گفتم
به شرطي به سؤالهايتان جواب مي دهم كه چشمانم را باز كنيد و برايم غذا بياوريد. ابراهيمي 200 تومان
به يك سرباز وظيفه داد و گفت كه برود و براي من نان و پنير بخرد. در جريان بازديد تيمسار عيني
باهر از دستگيرشدگان، سرهنگ روستايي را ديدم. خيلي ترسيدم. سرهنگ روستايي مي توانست، با
بودن دوباره « اراذل و اوباش » دست باز در اداره خودش، شخصاً يا توسط عوامل خود من را به اتهام
كتك بزند و برايم مشكل جدي خلق كند. او هم فرمانده مستقيم كساني بود كه من را جلوي دانشگاه
زده بودند و هم خودش شديدتر از ديگران من را زده بود.

28 .
وز اول، توجه چندانى به اسهال خود نداشتم. اما شب دوم در كلانترى 15 ، متوجه شدم كه به اسهال
خونى و خونريزى شديدى مبتلا شده ام. با اصرار من، مأموران كلانترى چند بار با مسئولان اداره

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 11 از 22

اطلاعات نيروى انتظامى تماس گرفتند. حدود ساعت 12 شب يك نگهبان كه اسمش سيد بود و آدم
مهرباني بود به اتفاق بازجويم، ابراهيمي، من را به درمانگاه كوثر كه متعلق به پليس است، بردند. دكتر
وقتي من را معاينه كرد، پرسيد كه من چه كار هام. گفتم خبرنگار هستم. باور نكرد چون از بس شكنجه
شده بودم، ديگر ظاهرم به خبرنگاران شباهت نداشت. دكتر پس از معاينه، يك آمپول به باسن من
تزريق كرد و يك نسخه براي دو نوع قرص نوشت. كمى بعد حالم بهتر شد. تا اين لحظه (از كلانترى
تا درمانگاه) دستبند نداشتم.

29 .
بعد از دستگيري من، خانواده ام چندين مرتبه به كلانتريها و بازداشتگاه ها مراجعه كرده و جوياي
سرنوشت من شده بودند. اما مقامات هر بار به خانواده من گفته بودند كه كسي با مشخصات من در
زندان وجود ندارد. من بعد از دو روز، توانستم به شكل سري توسط يك افسر نگهبان به خانواده خودم
اطلاع بدهم كه در زندان اطلاعات نيروي انتظامي در خيابان صائب شهر تبريز، زنداني هستم. خانواده
من در تماس با ديگر خبرنگاران، از آنها خواسته بودند تا به تيمسار عيني باهر، فرمانده پليس
آذربايجان شرقي، فشار بياورند تا يا خود آنها با من ملاقات و مصاحبه بكنند يا خانواده من با من
ديداري داشته باشند. در اثر همين فشارها، توانسته بودند از فرمانده پليس استان آذربايجان شرقي اجازه
ملاقات با من را كسب كنند.

30 .
اعت 6:30 عصر روز سوم بازداشتم بود كه نگهبان آمد و به من گفت ملاقاتي دارم و اجازه داد از
سلول انفرادي بيرون بروم اما عينكم را به من نداد. خانواده من – مادر، همسر و دختر بزرگم – در
حياط اداره گذرنامه تبريز كه به اداره اطلاعات پليس تبريز متصل بود، منتظر من بودند. سر و صورت
من كبود و لباسهايم تا آن لحظه خو نآلود بودند. قيافه من دگرگون شده بود به طوري كه خانواد هام من
را نشناختند. سلام كردم. خانواده ام از صدايم، من را شناختند و بغلم كردند. به مادرم اطمينان دادم كه
فقط هنگام دستگيرى و انتقال به اين محل بسيار زياد كتك خورده بودم و در اين محل كتك نخورده
بودم. اما گفتم كه از آن به بعد م ىترسيدم و بسيار نگران بودم كه آنها من را بزنند. گفتم كه من نگران
جانم بودم و امكان داشت كه من را بكشند. به مادرم گفتم كه برود و با رسانه هاي بين المللي مصاحبه
كند و وضعيت من را توصيف كند. مأمور ناظر از گفتگوهاي ما ناراحت شد و به ملاقات پايان داد.
وقتى من را از در وارد حياط اداره اطلاعات كرد و قبل از آنكه چشمانم را ببندد، چند تن ديگر از
ضاربان لباس شخصى را كه در حياط بودند، شناختم. خيلي ترسيدم چون تصور نمي كردم آنها اينجا
باشند. اما نمى شد جلوي ترسم را بگيرم. دستان من بسته بود و متهم بودم. دستان آنها باز بود. بازجو و
لباس شخصيها پليس بودند. مى زدند بعد پرونده سازى مى كردند كه به ما حمله كرده است. كسى هم
به سخن من توجه نمى كرد. به درخواستم براي انتقال به پزشكي قانوني براي معاينه، اهميتي نمي دادند.

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 12 از 22

31 .
چند روز بعد از اين كه به زندان مركزي تبريز منتقل شديم (من به همراه دانشجويان زنداني و دستگير
شده) براي بازجويي از طرف اداره اطلاعات (وزارت اطلاعات) به سلول انفرادي آن اداره در باغ شمال
18 روز هم در آن جا بودم و درباره هر موضوعي بازجويي شدم و به سؤالهاي – تبريز منتقل شدم. 17
آنها پاسخ دادم كه به اتهامهايي كه پليس به من زده بود ربط زيادي نداشتند. بيشتر به كارم با راديوهاي
خارجي و نوع اخباري كه مي فرستادم، مربوط بودند.

82 - من و 64 زنداني ديگر را توسط يك ميني بوس به /3/ 3 صبح 29 / 32 . سه روز بعد - ساعت حدود 30
زندان تبريز منتقل كردند. به ما لباس زنداني دادند. هنوز ظهر نشده بود كه من را از دانشجويان و
فرستاده شدند جدا كردند در اتاقى به طور انفرادى « جوانان » و « اطفال » جوانان هم اتهامي كه به دو بند
محبوس كردند. قرار شد كه به من روزنامه، كتاب و يك راديو بدهند و به نگهبانان توصيه كردند كه
هر وقت من بخواهم مي توانم به حياط بروم و قدم بزنم يا به توالت بروم. در اين اوقات، بايد جوانان و
اطفال به بندهاى خودشان مي رفتند تا كسي من را نبيند.

33 .
ر اينجا، نگهبانان خيلي به من احترام مي گذاشتند و هرشب ساعت 12 شب من را به هوا خوري
مي بردند. در اين زندان من مطالب زيادي نوشتم و مخفيانه به خانواده ام فرستادم.
34 . در سلول انفرادي زندان عمومي تبريز بازجويي نشدم. به خاطر دارم يك بار هيئت قضات دادگسترى
براى بازديد به زندان آمدند، اما مقامات زندان، من را در بهداري پنهان كردند و به قاضي نشان ندادند.
تصور مي كنم علت آن كبودي سر و صورتم بود. قاضى آبى زاده من را در آن سلول انفرادي نيافته بود.
سراغم را گرفته و در بهدارى من را پيدا كرد.

82 - ترس از كتك و شكنجه، باز به سراغم آمد چون /4/ 17 عصر 8 / 35 . حدود 10 روز بعد -در ساعت 30
اتومبيل پاترول از زندان خارج شد. از .« پيش قاضى » گفت «؟ به كجا » سرباز گفت بدرقه دارم. گفتم
مقابل دادگسترى گذشت. وقتى به طرف باغ شمال پيچيديم، آنها از من و دانشجوي ديگري كه با من
هم سفر بود خواستند، پيراهن زندان را به سرمان كشيده، پشت صندلى خم شويم و پنهان شويم. داخل
حياط پياده شديم و ما را وارد ساختمان كردند و بعد به سلول انفرادي بردند. اينجا اداره اطلاعات وابسته
به وزارت اطلاعات در استان آذربايجان شرقي بود. در آنجا چشمانمان را با يك پارچه كشدار كه
عينك مي ناميدند، بستند.

36 .
اعت حدود 22 روز بعد، براى بازجويى رفتم. در يك اتاق كوچك با دو صندلى پشت هم. روي
صندلى جلو نشستم. بازجوي من سلام كرد و صندلى را برداشت و جلو من گذاشت. او را م ىشناختم.

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 13 از 22

يكى از سه بازجوهايم در اداره اطلاعات بودند كه بارها آنها را ديده بودم. فردا شب، بازجويى كتبى
16 به چهار سؤال ديگر / بود. به چهار سؤال جواب دادم. دو سه روز بعد به دو سؤال پاسخ دادم و در 4
جواب دادم كه خصمانه بود. البته هر سه بار با خانواده صحبت كردم. يكى از سؤالها از من م ىخواست،
متعهد شوم تا به رسان ههاى خارجى (بيگانه) خبر ندهم. اما من نپذيرفتم. چون يا قانون در كشور وجود
دارد يا ندارد. وقتى قانونى باشد، من خود را ملزم به اطاعت از آن مى دانم. اما اگر قانونى نباشد، تعهدم
از روى ترس خواهد بود و وقتى بيرون بيايم، تأثيرى نخواهد داشت. از طرف ديگر، آنها مى توانند از
طريق قاضى، حكمى صادر كرده و حق فعاليت اجتماعى من در اين رشته را لغو كنند تا من نتوانم
فعاليت خبرى داشته باشم. اين جواب من بود.

37 .
البته بازجو از يك دستورالعمل شوراى عالى امنيت ملى كشور براى عدم مصاحبه با راديوهاى خارجى
سخن به ميان آورد. من پاسخ نوشتم كه اگر چنين چيزى وجود داشته باشد، من از آن پيروى خواهم
كرد.

38 .
ز جمله از تغيير كار من، صحبت به ميان آمد. من پيشنهاد كردم با توجه به رشته تحصيلى و تجربه 13
ساله من، مسئوليت روابط عمومى شهردارى را به من بسپارند. سكوتى بين ما حاكم شد و مسئله
مسكوت ماند.

15 قاضى دستور ملاقات حضورى صادر كرده بود. آنها به / 16 خانواده به من گفتند كه در 4 / 39 . روز 4
اتاق 37 زندان مركزي تبريز كه متعلق به اداره كل اطلاعات استان آذربايجان شرقي بود، مى روند.
11 آزاد شده است. / مسئول اتاق به آنان مى گويد كه هدايت 4 روز قبل يعني 4
19 (پنج / 18 من را به دادگسترى بردند. قاضى من را نپذيرفت. به اطلاعات برگردانده شدم. 4 / 40 . ظهر 4
شنبه) من را به زندان آورده و تحويل مقامات زندان دادند. آنها من را به همان سلول در كنار بند اطفال
بردند. كودكان (نوجوانان) و جوانان به حياط ريختند و نگرانى خود از گم شدن و خوشحالي خود از
بازگشتن من را اعلام كردند.

41 .
شب همان روز از زندان به خانه تلفن كردم. گفتند كه شنبه من را با وثيقه آزاد خواهند كرد. وثيقه اى
كه قاضى براى من صادر كرده بود، حدود 300 ميليون تومان بود. من با آزادي خود با اين وثيقه بسيار
سنگين مخالفت كردم.

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 14 از 22

42 .
شنبه رسيد و من چشم به در ماندم. بارها ساعت را از نگهبانها پرسيدم چون ساعتم را در اداره اطلاعات
خراب كرده بودند. البته از من امضاء گرفتند كه سالم است و چون حوصله نداشتم سؤالهاي اضافى و
نامربوط آنها را پاسخ بدهم امضاء كرده و انگشت زدم.


43 .
شب هنگام، نام من جزو بدرقه ها پيش قاضى در ليست بود. مثل روزهاى ديگر، آن شب هم خوابم
نبرد. شبهاى ديگر، چند ساعتى ( 2 ساعت) مى خوابيدم اما آن شب حتي يك دقيقه هم نخوابيدم. ساعت
22 ، / 7 صبح 4 .
من را با مينى بوس به دادگسترى آوردند و بالاخره آزاد شدم.

44 .
من در زندان چند بار تقاضاي ملاقات با پزشك قانوني كردم و تا زمان بازديد قاضيها در زندان عمومي
تبريز اصرار داشتم كه م يخواهم پزشك قانوني را ببينم. اما پليس و قاضي به من اجازه ندادند تا پزشك
قانوني را ببينم و من و دانشجويان و دستگير شدگان ديگر كه كتك خورده بوديم را تا زماني در زندان
نگاه داشتند كه آثار ضرب و شتم به طور ظاهري بهبود يافت. بعد از آزادي از زندان، من به چند علت
به پزشك قانوني مراجعه نكردم. اول آنكه آثار ضرب و شتم بدنم كمي بهبود يافته بود. دوم آنكه
پزشك قانوني بخشي از پليس و همكار نيروهاي اطلاعات در ايران است و من به بي طرفي آنها اعتماد
نداشتم. سوم آنكه بارها از قاضي خواستم تا من را به پزشك قانوني معرفي بكند و نكرد. پس
نمي خواستند. چهارم آنكه بايد دادگاه يا پليس من يا هر كس ديگر را كه مدعي شكايتي است براي
معاينه به پزشكي قانوني معرفي بكند كه نكرده بودند و من سرخود نمي توانستم مورد معاينه پزشكي
قانوني قرار بگيرم. در اوايل از آن جهت به ديدن پزشك قانوني اصرار داشتم كه آثار ضرب و شتم در
وجودم هويدا بود و پزشك قانوني نمي توانست گزارش نادرست بدهد. اما بعد از بهبودي امكان آن
وجود داشت كه پزشك قانوني گزارش نادرست دهد. با وجود آن، من سه سند از آن مقطع دارم كه
نشان دهنده شكنجه شدن از طرف اطلاعات پليس است. يكي از آنها، قطعه عكسي است كه خود
اطلاعات پليس در روز اول بازداشتم، از من گرفت و دومي يك قطعه عكس ديگر است كه در روز
سوم از من در زندان تبريز گرفته شد. عكس ديگري هم در اداره كل اطلاعات تبريز از من گرفته شد
كه حتماً آثار شكنجه را دارد. در هر سه عكس، آثار ضرب وشتم و كبودي سر، گوش، چشم و چانه
ديده مي شوند.

دستگيري دوم

45 .
عد از 6 ماه، براي بار دوم به زندان رفتم. بايد يادآوري كنم كه قبل از اين، در همان بار اولي كه
دستگير شدم، بارها توسط سرهنگ روستايي مورد تهديد قرار گرفتم. سرهنگ روستايي به من گفت
كه بايد تبريز را ترك كنم. او در كلانتري نزديك دانشگاه تبريز هنگامي كه من را م يزد، به من

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 15 از 22

من اين موضوع را در نامه سرگشاده اي كه به .« اگر از اين شهر نروي، بيضه هايت را مي برم » گفت
آقاي سيد محمد خاتمي نوشتم، ذكر كردم و گفتم كه من روزنامه نگار هستم و مي خواهم در اين شهر
و زادگاه خودم بمانم. علي رغم اين تهديدها من در تبريز ماندم و به كار روزنامه نگاري ادامه دادم. اما
هر از گاهي توسط اداره اطلاعات نيروي انتظامي مورد بازجويي قرار مي گرفتم. به اين بازجوييها
يك رابطه دو طرفه است. من شماره تلفن مأمور « ديدارهاي دوستانه » . مي گويند « ديدارهاي دوستانه »
اداره كل اطلاعات را داشتم و اگر مشكل امنيتي براي من پيش م يآمد، م يتوانستم به او زنگ بزنم. اما
من هيچ وقت به او تلفن نكردم و معمولاً، او به من زنگ م يزد و مي گفت براي صرف نهار، م يخواهد
من را ببيند. من به ديدار او مي رفتم و او راجع به كار و فعاليتهاي من، پرس و جو مي كرد.

46 .
ر اواخر آذر ماه 1382 ، زلزله اي قوي شهر بم را ويران كرد. من براي تهيه خبر و گزارش به شهر بم
8 روز در شهر بم بودم و براي راديوها و مجلات راجع به – رفتم. در دي ماه سال 1382 ، حدود 7
وضعيت امدادرساني، آمار تلفات و مشكلات بازماندگان زلزله بم گزارش و خبر تهيه كردم. در همين
زمان، موعد سفر من به دومين همايش اتحاد جمهوريخواهان ايران در برلين رسيد. هم زمان با آن،
تلفني از محمدي، مأمور اداره كل اطلاعات تبريز دريافت داشتم. او گفت كه مي خواهد من را ببيند. به
او گفتم كه در شهر بم هستم و هنگام بازگشت به تبريز، حتماً به ديدار او خواهم رفت. مأمور اداره
اطلاعات چيز ديگري نگفت.

47 .
ر تاريخ 27 آذر به آلمان رفتم و در اولين همايش اتحاد جمهوريخواهان شركت كردم. 10 روز در
آلمان بودم و بعد از آن به تبريز بازگشتم. صبح بود كه به خانه رسيدم. راحت شدم و خواستم لباسهايم
را در آورم كه تلفن خانه به صدا درآمد. دخترم فاطمه تلفن را برداشت. از دخترم پرسيدند كه من خانه
هستم يا نه. دخترم گفت كه بله. صداي آنها از تلفن شنيده مي شد كه با مقامات مافوق خود تماس
آنها نيز به خانه من .« وارد شويد » گرفتند و گزارش دادند كه من در خانه هستم. دستور گرفتند كه
ريختند. حكم دادگاه را كه توسط شعبه يك دادگاه انقلاب تبريز صادر شده بود، به من نشان دادند. در
حكم آمده بود به اتهام جاسوسي براي آمريكا تحت بازداشت هستم. به تاريخ حكم نگاه كردم. ديدم
كه مدت اعتبار اوليه آن در همان زماني كه من در شهر بم بودم، سپري شده است. اما حكم براي 10
روز ديگر تمديد شده بود. در احضاريه آمده بود كه به اداره اطلاعات اجازه داده مي شود تا من را
بازداشت و وسايل مربوط به اتهام را ضبط كنند. 3 يا 4 مأموري كه وارد خانه شده بودند، كامپيوتر،
موبايل، دفترچ ههاي تلفن، بيش از 50 سي.دي.، 20 كتاب، مدارك خبرنگاري و گذرنامه من را ضبط
كردند. وقتي گذرنامه من را ديدند، تازه فهميدند كه من به آلمان مسافرت كرده ام. قبل از آن، درباره

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 16 از 22

مسافرت من به آلمان چيزي نم يدانستند و دستگيري من در رابطه با سفر به آلمان نبود. اگر چه اين
سفر به يكي از اتهامهاي جدي من در طول بازجوييهايم تبديل شد.

48 .
من را به اداره اطلاعات بردند. در اداره اطلاعات، از من عكس گرفتند و انگشت نگاري كردند و بعد از
گرفتن مشخصات، من را به سلول انفرادي بردند و با يك نوار سياه رنگ، چشم بند زدند. نوار خيلي
چرك بود و چشمهايم بعد از دو يا سه روز، درد گرفت. روز چهارم نوار را صابون زده و شستم. رنگ
نوار از سياه، به آبي آسماني تغيير كرد. متوجه شدم كه درد چشمهايم به علت چرك بودن نوار بوده
است.

49 .
عد از 48 ساعت، من را از سلول انفرادي در اداره كل اطلاعات استان آذربايجان شرقي به دادگاه
بردند و قاضي حكم بازداشت من را بنا به درخواست بازجوهايم براي يك ماه ديگر تمديد كرد.
بازجويي از روز دوم شروع شد. در 8 روز اول، بازجوهايم فقط راجع به حكم اعدام، نحوه اجراي اعدام،
تاريخچه اعدام و كساني كه تا آن زمان به اتهام جاسوسي اعدام شده اند با من حرف م يزدند و مي گفتند
كه اتهام من جاسوسي است و مجازات جاسوسي در قانون اعدام است. نه خواب داشتم و نه اشتها. در
ساير سلولها هيچكس نبود. تنهايي، دلهره، ترس و نگراني از آينده نامعلوم به شدت من را در استرس
گذاشته بود. استرس باعث شده بود، آن چه را در 8 روز خورده بودم، نتوانم دفع كنم. شكم من جلو
آمده بود. وقتي به دستشويي م يرفتم، زخم هايم خونريزي م يكردند، اما نمي توانستم چيزي را دفع
كنم. بالاخره نتوانستم تحمل كنم. به بازجوهام گفتم كه روده هايم ورم كرده است و من نمي توانم
مدفوعم را دفع كنم. دكتر به ديدنم آمد اما چشمانش بسته بود. پرسيد كه چه شده و گفتم استرس من
زياد است. روده هايم كار نم يكنند و نمي توانم دفع كنم و خونريزي مي كنم. دكتر دارو تجويز كرد.
دارو را به من دادند و نيم ساعت بعد، به توالت رفتم. زخمهايم دوباره به اندازه يك و نيم سانت يمتر پاره
شدند. خونريزي بيشتر شد. وسايل بهداشتي وجود نداشت. در اين محل به دليل وجود آب گرم، وضع
بهتر بود اما وقتي بعد از 74 روز به زندان مركزي تبريز منتقل شدم، از لباس پاره هايم استفاده م يكردم
تا از خون آلود شدن لباسهايم جلوگيري كنم. مدتي بيشتر از دو ماه در يك سلول انفرادي در اداره كل
اطلاعات ماندم. علي رغم تذكرات مكرر من، به مشكل سلامتي من توجه نمي شد، اما بازجوييها ادامه
داشتند. چهار ماه و نيم بعد و پس از 23 روز اعتصاب غذا در زندان، در بيمارستاني در شهر جراحي
شدم.

50 .
در اداره كل اطلاعات، بعضي شبها صداي ناله از زيرزمين يا از جايي مي آمد. اين ناله ها نگراني من را
تشديد مي كرد. تصور مي كردم كه فرزندان و بچ ههايم را گرفته اند و شكنجه مي كنند. البته دليلي براي

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 17 از 22

اين نگراني من وجود نداشت. بازجوهايم هيچگاه فرزندان و خانواده من را دستگير نكردند. اما اين
ذهنيت در من پيدا شده بود، چرا كه فرزندان يكي دو تن از روزنامه نگاران را براي گرفتن اعتراف از
آنها، دستگير كرده بودند. من هفته اي يك بار يا دو بار روزنامه جمهوري اسلامي را م يخواندم و يادم
هست كه اين ذهنيت را من از آن روزنامه گرفته بودم. يك بار در همين روزنامه خواندم در دوراني
كه عباس عبدي در زندان بود دختر وي را تهديد به زندان كرده بودند. من هم تصور م يكردم كه
دختران من را گرفته اند و صداهايي كه مي آيند، از يكي از فرزندان من است. نگراني من با شنيدن
صداها، بيشتر و بيشتر مي شد. هر وقت اجازه م يدادند، به خانه زنگ م يزدم و با خانم و دخترم حرف
مي زدم و خيالم راحت م يشد. اما چند ساعت بعد با شنيدن صداي گريه و التماس كودكانه، دوباره
همان نگرانيها در من ايجاد مي شد. با خود مي گفتم تا آن زمان خانواده ام را نگرفته بودند، اما ديگر
گرفته اند. اين تصورات رنج آور و نگراني از احتمال شكنج هها، خواب را بر من حرام كرده بود.

51 .
بازجويي هاي من با استرس و فشار رواني همراه بود اما ضرب و شتم نداشتم. سه بار بازجوهايم عوض
شدند اما هر سه بار، بازجوها همان سؤالهايي كه قبلاً مطرح شده بودند را دوباره مي پرسيدند تا تناقضي
در گفته هايم پيدا كنند. هرشب بعد از بازجويي، اول و آخر سؤالهاي پاسخ داده شده را امضا م يكردم و
شماره مي زدم. در آخر بازجوييها متوجه شدم، درمجموع 512 سؤال را جواب داده ام.

52 .
ازجوييهاي بعدي درباره 17 اتهام ديگر از جمله توهين به خامنه اي، توهين به آي تالله خميني، تبليغ
عليه نظام، تجزيه طلبي، پان تركيسم، جاسوسي براي آمريكا، جاسوسي براي تركيه، جاسوسي براي
جمهوري آذربايجان، جاسوسي از طريق ارتباط با راديو فردا، ارتباط با عناصر خارجي و ديدار با آنها
در تركيه، مصاحبه با راديوهاي خارجي، شركت در كنفرانس اتحاد جمهوريخواهان در آلمان با هدف
سرنگوني جمهوري اسلامي ايران، توهين به مقدسات ديني، درگيري با پليس، تشويق مردم به شورش و
درگيري با پليس در خيابانها، حمل چاقو، فعاليت بر عليه امنيت ايران و تحريف تاريخ ايران و ... از آن
جمله بودند.

53 .
بازجوهايم براي چند روز درباره روابط من با زنها پرسش كردند كه هيچ ربطي به اتهامات مطرح شده
عليه من نداشت. اغلب سؤالها و اتهامها، در طول بازجوييها به وجود مي آمدند و هيچ ربطي به اتهامهاي
اوليه نداشتند. آنها تلاش داشتند تا يك نقطه ضعف اخلاقي عليه من به دست آورند و از آن براي به
زانو در آوردن من استفاده كنند. بازجويي نبود، چانه زني بود. تمام صورت حسابهاي بانكي من را زير
و رو كرده بودند. يك روز در جريان بازجوييها يكي از بازجوها از من پرسيد كه آيا خانمي به اسم
.« شما از اين خانم مبلغ 50,000 تومان دريافت داشتيد » محمدي را مي شناسم. در حيرت فرو رفتم. گفت

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 18 از 22

بله، مي شناسم. خانم » من اين مقدار پول را از همسر دايي ام كه محمدي نام داشت گرفته بودم. گفتم
محمدي همسر دايي من است و من با » بازجوها من را تحت فشار گذاشتند. گفتم .« دايي من است
ايشان رابطه فاميلي دارم و قرض گرفتن آن پول، يك موضوع شخصي بوده و هيچ ربطي به فعاليتهاي
اما گوش آنها به اين حرفها بدهكار نبود. .« اجتماعي من نداشته است

54 .
بازجوييهاي بعدي راجع به تحريف تاريخ ايران - موضوع مقالات و سخنرانيهاي من - بود. من در يكي
از مقالات خود نوشته بودم كه مقامات شهر با بولدوزر آرامگاه هاي كه خانواده اعداميهاي اوايل انقلاب
يا بهاييها براي اداي احترام و يادبود عزيزانشان ساخته اند و مي سازند را نابود مي كنند. همچنان، به نقل
از كارشناسان علمي در راديو فردا، گفته بودم كه درياچه اروميه خشك خواهد شد. يك بار نيز مقاله اي
انتقادي درباره كم كاري مديران دولتي در تبريز نوشته بودم. بازجوها مي پرسيدند كه انگيزه من از
نوشتن آن مقال هها و سخنراني چه بوده است. هر كدام از خبرها و گزارشهايي كه من به راديو فردا در
است، داده بودم يك اتهام بود كه « راديو آروپاي آزاد / راديو آزادي » جمهوري چك كه وابسته به
بايد به سؤالهايي درباره آن خبر پاسخ مي دادم.

55 .
قانون خود جمهوري اسلامي هم اجازه نم يدهد بازجوها سؤالهاي نامربوط به اتهام را از متهم بپرسند.
بازجويي پيراموان روابط من با زنها و انگيزه من براي نوشتن آن مقالات هيچ ربطي به اتهامات مطرح
شده عليه من نداشت. به علاوه، قانون اجازه نم يدهد بازجوها متهم را رو به ديوار و چشم بسته نگهدارند
و بعد او را تهديدكنان مورد بازجويي قرار دهد. اما آنها اين كار را م يكردند. در پاسخ به من كه
مي پرسيدم اتهامهاي من كدامها هستند و چرا درباره آنها نم يپرسيد مي گفتند كه در بازجوييها موارد
اصلي اتهامهايم را پيدا مي كنند. در حقيقت، آنها هيچ مدركي عليه هيچكدام از كارها و فعاليتهاي من
نداشتند. مي خواستند با بازجويي هر چه بيشتر، عليه من و ديگراني كه با من در ارتباط بودند، اتها مسازي
و پرونده سازي كرده و من و ديگراني را كه من مي شناختم را از طريق اعترافهاي من، زير فشار قرار
داده و مجبور به اعتراف كنند و بر اساس اعتراف من، د هها آدم ديگر را هم متهم كرده و محكوم
سازند. در طول بازجوييها و بعدها در طول محاكمه، هر چه اصرار كردم تا در اثبات ادعاهايشان و
اتهامهايي كه وارد مي كردند، يك سر نخ و مدركي، عكس، فيلم، مقاله، دست نوشته، صدا و ... بدهند
و بعد بازجويي كنند، در آنها تأثير نكرد. براي همين هم، وقتي پاي ميز محاكمه رسيدم، تنها چهار
اتهام بدون دليل و سند را به دادگاه آوردند.

56 .
در مدت بازداشت در سلول انفرادي من در مجموع سه بار با فاميل ملاقات كردم. هر بار دو مأمور
پليس ناظر گفتگوهاي من و فاميل بودند. بار اول و دوم، شب هنگام و در ساعت 24 من را به خانه ام

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 19 از 22

بردند. بار سوم، سه – چهار تن از اعضاي خانواده من را به يكي از ساختمانهاي اداري و علني اداره كل
اطلاعات استان آذربايجان شرقي در كنار آن اداره فرا خواندند. از آنجايي كه نم يتوانستيم چيزي به هم
وقتي » بگوييم و محيط بي اندازه خشن بود، در ملاقات سوم، مادرم ناراحت شد و اعتراض كرد و گفت
ملاقات .« كه ما نمي توانيم با هم حرف بزنيم، ملاقات مفهومي ندارد. بهتر است كه ملاقات را تمام كنيم
را قبل از وقت، پايان داديم. البته اين ملاقات در پاسخ به اجازه كتبي قاضي دادگاه بود كه در پاسخ به
اعتراضهاي من براي تمديد دوران بازجوي يام، اجازه داده بود تا من را براي يك ملاقات 6 ساعته، به
خانه ام ببرند.

57 .
عد از 74 روز من را از سلول انفرادي به بند مالي در زندان مركزي تبريز بردند. در زندان عمومي، از
استرس و فشار رواني آزاد شدم. احساس آرامش عميقي كردم و براي دو روز خوابيدم. چند روز بعد،
به علت وخامت خونريزي من را به بهداري زندان منتقل كردند. از آن به بعد، هر از گاهي، شبها وقتي
همه خواب بودند، مقامات اصلاح طلب و فاميل، به ملاقاتم م يآمدند و براي مدت كوتاهي با هم حرف
مي زديم.

58 .
به علت آن كه دستگيري من در دور اول و توسط پليس، غيرقانوني بود و از لحاظ رواني و جسمي
هم بدجوري شكنجه شده بودم، در همان زماني كه در سلول انفرادي بودم، تصميم گرفتم تا عليه نيروي
انتظامي و كساني كه من را حدود يك ماه در سلول انفرادي نگاه داشته بودند، شكايت بكنم. اما عليه
اداره كل اطلاعات استان شكايت نكنم و به طور ضمني، عليه اعمال غيرقانوني آنها بنويسم تا همه
نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي را عليه خودم تحريك نكنم. از طرف ديگر، اداره اطلاعات خيلي قويتر از
پليس هست و اگر عليه هر دو با هم شكايت بكنم، كارم در دور بعدي بازداشتها بدتر خواهد شد. اين
پيش بيني صحيح از آب در آمد. وقتي آثار شكنجه به طور ظاهري از بدنم بر طرف شد و آنها من را با
اخذ وثيقه از زندان آزاد كردند، در نامه سرگشاد هاي به رئيس جمهور وقت، از شكنج ههايي كه شده
بودم نوشتم. در اين نامه اشاره كوتاهي هم به خرابي ساعتم در اداره كل اطلاعات كردم. وقتي شش ماه
بعد و توسط اداره كل اطلاعات استان دستگير شدم و براي بيش از 70 روز در سلول انفرادي بودم،
درباره اين كه چرا درباره ساعت حرف زدم، به چند سؤال شفاهي آنها پاسخ دادم. يادآوري م يكنم كه
فقط سؤالها و بازجوييهاي كتبي 512 سؤال بود. ولي دهها سؤال شفاهي هم بودند كه در هيچ مدركي
كه من ديدم ثبت نمي شدند. بعد از آزاديم از سلول انفرادي اول، علاوه بر نامه سرگشاده به آقاي سيد
محمد خاتمي، رئيس جمهور وقت ايران، دو شكايتنامه هم عليه پليس و مأموران شكنجه گر آن تنظيم
كردم. يكي را در دادسراي نظامي كه مأموران مسلح را محاكمه م يكند، مطرح كردم كه هرگز به آن
رسيدگي نشد و بدون اين كه مراحل قانوني رسيدگي به آن طي شود، شكنجه گران پليس از تعقيب

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 20 از 22

مصون ماندند. شكايتنامه دوم را به دادگاه هاي عمومي دادم تا اگر مأموران شكنجه گر پليس در دادسراي
نظامي اعلام كردند كه آنها در مقابل دانشگاه تبريز در مأموريت نبودند و براي همين هم لباس نظامي
به تن نداشتند، در اين دادگاه به جرم آنها رسيدگي شود كه تاكنون اتفاقي نيفتاده است.

59 .
يك روز قاضي شعبه اول دادگاه انقلاب آقاي نقوي در زندان عمومي به ديدارم آمد و گفت كه من با
قيد وثيقه مي توانم آزاد بشوم، مشروط بر آن كه از شكايتم عليه نيروي انتظامي و لباس شخصيهايي كه
من را ضرب و شتم كرده بودند، صرفنظر كنم. من قبول نكردم و به قاضي گفتم كه من اين كار را
نمي كنم. دادگاه من به خاطر اين اعتراض به تعويق افتاد و يك ماه و نيم ديگر بدون سرنوشت در
زندان ماندم. اين مدت نه جزو زندان محسوب م يشد و نه من آزاد بودم. خونريزي من در اين مدت به
خاطر عدم دسترسي به دكتر و آب گرم، بدتر شد. بعد از تاسوعا و عاشوراي همان سال، اصلاح طلبان
كه تا روز آزادي من از سلولهاي اداره كل اطلاعات درباره سرنوشت من سكوت كرده بودند، به دنبال
من آمدند. پسر عمويم كه يكي از افراد بانفوذ در پليس بود هم به سراغم آمد. بعد از اين رفت و آمدها
من را به بهداري زندان مركزي تبريز منتقل كردند.

60 .
الاخره قاضي دادگاه به زندان آمد و به من گفت كه اگر وثيقه 300 مليون توماني را بپردازم، مي توانم
از زندان آزاد بشوم. اما من گفتم كه چنين مالي ندارم. براي همين، در زندان ماندم تا دادگاهم برگزار
شد.

دادگاه من

61 .
ولين جلسه دادگاه من در تاريخ 23 فروردين 1383 داير شد. جلسه اول دادگاه غيرعلني بود. من
اعتراض كردم و گفتم چون اتهامهايم مربوط به شغلم يعني روزنامه نگاري است، من بايد در دادگاه
مطبوعات و به صورت علني و با حضور هيئت منصفه محاكمه شوم. جلسات بعدي دادگاه علني اما در
دادگاه انقلاب و بدون حضور هيئت منصفه برگزار شد. در جلسات دادگاه، خبرنگاران، دوستانم و تعداد
زيادي از افراد برجسته اصلا حطلبان حضور داشتند.

62 .
من در دادگاه به چند مورد غيرقانوني برخورد قاضي با پرونده خود اعتراض كردم. يكي از آنها حكم
دستگيري من بود. من در دادگاه استدلال كردم و گفتم كه مطابق قانون شاكي بايد مدرك جرم قانع
كننده عليه متهم ارائه دهد و قاضي با توجه به مدرك ارائه شده حكم دستگيري را صادر كند. شما بر
چه اساس و بر پايه كدام مدرك حكم دستگيري من را صادر كرده ايد و بر چه اساس و بر پايه كدام
من را دو بار تمديد كرده ايد؟ قاضي پاسخي نداد. حكم قاضي هيچ « بازداشت موقت » مدرك، حكم

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 21 از 22

پايه قانوني نداشت. قانون اجازه نمي دهد كه ضابطين قضايي متهم را براي كشف جرم بازداشت كنند.
شاكي بايد مدرك ارائه دهد و قاضي بر اساس مدرك ارائه شده، حكم بازداشت را صادر كند. بازجوها
حق ندارند از گفته هاي بازداشتي عليه متهم مدرك درست كنند و بعد، آن را به دادگاه به عنوان مدرك
جرم ارائه دهند. دادگاه هم حق ندارد، تنها بر اساس ادعاي شاكي، متهم را بدون ارائه دليل و مدرك،
محاكمه و مجازات كند. مثلاً يكبار كه صداي گريه و التماس به سلول انفرادي من مي آمد، من را خيلي
نگران كرد. به بازجوها گفتم كه اگر به من اجازه بدهند تا به خانه بروم، به سؤالهاي آنها جواب
مي دهم. بازجو قبول كرد. من به سؤالهاي آنها جواب دادم و آنها من را همان شب به خانه ام بردند. حالا
اين بازجوها از آن پرسش و پاسخهاي انجام شده كه تحت شرايط خوف، ترس و رشوه گرفته شده به
عنوان مدرك در دادگاه عليه من استفاده م يكردند. در حالي كه اعترافي هم در آن ها نه عليه خودم و
نه عليه هيچكس ديگر نكردم. براي همين هم آنها (اداره اطلاعات و قاضي دادگاه) هيچ مدركي -حتي
اعترافات خودم- نداشتند تا در جلسه علني دادگاه ارائه كنند. بالاخره قاضي از مجموع 18 اتهام، 4
اتهام از جمله تبليغ عليه نظام، توهين به خامن هاي، تحريك مردم به شورش عليه پليس در خيابانها و
شركت در كنفرانس جمهوريخواهان در برلين را وارد دانست و من را به 18 ماه زندان محكوم كرد.

63 .
ن 9 ماه را در زندان گذراندم. طبق قانون ايران، هرگاه يك محكوم كه براي بار اول به زندان افتاده
است، نصف مدت محكوميت زندان خود را گذرانده باشد و قبلاً زنداني نشده باشد و در آن مدت هم در
شده و آزاد بشود. « آزادي مشروط » زندان دعوا و كار خلاف انجام نداده باشد، مي تواند مشمول ماده
بعد از گذراندن 9 ماه در زندان، من از قاضي خواستم كه نصف مدت قيد من را با توجه به آن قانون
تخفيف دهد و بر اساس قانون، من را آزاد كند. اما قاضي نپذيرفت. قاضي پيش شرطي براي اين آزادي
مشروط گذاشت. او مي خواست من توبه نامه بنويسم. من نپذيرفتم و گفتم اگر مي خواهيد در آينده
چيزي ننويسم، من را ممنوع القلم كنيد. اگر ننويسم، چه كار بايد بكنم؟ ولي توبه نامه به معناي آن است
كه من خودم بعد از اين همه مدت، داوطلبانانه قبول م يكنم كه گناهكارم و از دادگاه درخواست
مي كنم كه من را ببخشد. در حالي كه چنين نيست. چرا كه من طبق قانون ايران هم مجرم نيستم. به
طور غيرقانوني دستگير، بازجويي، بازداشت، محبوس در سلول انفرادي، تحت شكنجه هاي شديد رواني
بوده و بدون هيچ دليل و مدركي هم محاكمه و محكوم شده ام و در زندان مانده ام. به مدت چهار ماه و
نيم هم خونريزي داشتم و عذاب دردناك جسمي را تحمل كردم. اين را به اين خاطر تحمل كردم كه
گناهكار نبودم. اگر الان توبه كنم، همه آنها را با دست خودم بر باد مي دهم و شما را بر كرسي حق
مي نشانم. نامه اي هم در اين باره نوشته و از زندان خارج كرده و منتشر كردم كه در اينترنت موجود
است.

شهادتنامه انصافعلي هدايت صفحه 22 از 22

64 .
بعد از آزادي از زندان در مرحله اول، من در دادسراي نظامي استان آذربايجان شرقي و دادگاه عمومي،
از نيروي انتظامي و لباس شخصيهاي كه من را بار اول مورد ضرب و شتم قرار داده بودند، شكايت
كردم. من به اين دليل در دادگاه عمومي از نيروهاي پليس شكايت كردم كه پليس مي توانست در
% دادگاه نظامي ادعا كند آنهايي كه من را ضرب و شتم كرده اند، پليس نبوده اند. با آنكه م يدانستم 90
لباس شخصيهايي كه به ما حمله كردند را كادر پليس در ادارات اماكن نيروى انتظامى، اطلاعات نيروى
انتظامى و مبارزه با مواد مخدر نيروى انتظامى تشكيل مى دادند. 10 % بقيه را هم سپاهى ها و بسيجى هاى
ادارات و كارخانجات تشكيل مى دادند.

65 .
دادسراي نظامي شكايت من را به شعبه دوم دادسراي نظامي ارجاع كرد و قاضي محموديان مسئول
(http://news.gooya.com/2003/08/21/2108-ff-04.php) رسيدگي شكايت من شد. در اين آدرس
مي توان متن شكايت من را ديد. شكايت خود را شفاهاً در حضور قاضي محموديان مجدداً مطرح كردم
و گفتم از نيروي انتظامي شاكي هستم چون من را مورد ضرب و شتم قرار داد هاند. قاضي محموديان من
غلط كردي كه جلوي دانشگاه رفتي. نبايد م يرفتي. چرا رفتي؟ آيا » را مورد سرزنش قرار داد و گفت
با .« اين كشور قانون دارد يا نه! وقتي پليس گفته بود نياييد، چرا رفتي؟ پاداش آدم نافرمان همين است
قاضي دعوايم شد و من از دادگاه نااميدانه خارج شدم.

66 .
ادگاه عمومي هم تاكنون به شكايت من رسيدگي نكرده است. بعد از حدود يك سال، شعبه 38
دادگاه عمومي آذربايجان شرقي من را خواست. متن شكايت خود را مجدداً همراه بردم. اما در آنجا
مورد بازجويي قرار گرفتم. در دادگاه گفتم كساني كه من را زدند، لباس شخصي داشتند اما آنها افراد
نظامي بودند و همديگر را با عناوين نظامي مانند سرهنگ و ... صدا مي زدند و من تعدادي از آنها را در
اداره اطلاعات نيروي انتظامي چندين بار ديدم.

67 .
دادگستري شكايت نامه من را درج كرد. بعد از مدتها انتظار، دو سال پيش و هنگامي كه من از كشور
خارج شده بودم، دادگستري نامه اي براي من فرستاد كه در آن آمده بود، بايد براي رسيدگي به
شكايتم، در دادگاه حاضر بشوم. بخشي از نوشته هاي من هنگامي كه در زندان مركزي تبريز زنداني
بودم و بخشي از شكايتنامه هايم در وبلاگي كه نمي دانم در آن زمان توسط چه كساني داير و اداره
/http://insafeli.blogspot.com . مي شد، جمع آوري شده بود

Witness Statement of Ensafali Hedayat - 1


The report of "Witness Statement of Ensafali Hedayat" was done by "Iranain Human Right Documentation Center". You will find it at its website. It is 20 pages and you will find all of them here as a downloaded photos. It will be shown in 4 parts from up to down.

All the best
Ensafali Hedayat








Witness Statement of Ensafali Hedayat - 2





Witness Statement of Ensafali Hedayat - 3





Witness Statement of Ensafali Hedayat - 4






The report of "Witness Statement of Ensafali Hedayat" was done by "Iranain Human Right Documentation Center". You will find it at its website. It is 20 pages and you will find all of them here as a downloaded photos.

Thursday, July 22, 2010

درخواست تاسیس دادگاهی مردمی برای محاکمه آیت الله سید علی خامنه ای و ...

با پیوستن به این گروه، از همه روشنفکران دینی و سکولار، از سازمان ها، احزاب، جمعیت های ایرانی و بین المللی، از وکلا و حقوقدانان مستقل درخواست می کنیم تا دادگاهی مردمی و مستقل را در خارج از ایران، برای محاکمه آیت الله سید علی خامنه ای، محمود احمدی نژاد، فرماندهان سپاه پاسداران، فرماندهان بسیج، فرماندهان نیروهای لباس شخصی، فرماندهان پلیس، قضاتی که بر خلاف قانون موجود عمل می کنند و ... تشکیل شود.

من؛ .... یک ایرانی هستم که در این 30 سال حکومت جمهوری اسلامی مورد ظلم و ستم قرار گرفته، دستگیر، زندانی و تحت شکنجه ها قرار گرفته ام. حقوق فردی، اجتماعی و جمعی من و ما (بخشی از ایرانیان) (چه با وضع قوانین خلاف قانون اساسی و چه با اجرا نکردن قانون اساسی که خود به اجرای آن متعهد بوده اند) از بین رفته است.

این حاکمان، حقوق و آزادی های ما را دزدیده اند. به شکایات ما رسیدگی نکرده اند. قوانین را اجرا نکرده اند. ثروت ایرانیان را یا به هر کس که خواسته اند، بخشیده اند و یا خود مال اندوخته اند. به فریادها و درخواست های ما توجه نکرده اند.

من؛ ... می خواهم از همه ظلمی که به من شده است، به دادگاهی بی طرف و مستقل و در خارج از خاک ایران، شکایت ببرم اما نمی خواهم به دادگاه و قضاتی غیر ایرانی شکایت کنم.

من با ورود به این گروه، از همه فعالان سیاسی، حقوق بشری، احتماعی، روشنفکر دینی و سکولار، از همه حقوق دانان، قضاتی که در خارج از ایران ساکنند، می خواهم برای تشکیل دادگاهی مردمی، به پا برخیزند و طبق موازین حقوقی و بین المللی، به شکایت ما اعضای این گروه از مقام های جمهوری اسلامی ایران رسیدگی کنند

آیا خود ما، صدای خودمان را خواهیم شنید؟

آیا خود ما برای اجرای عدالتی بر اساس قانون، به پا خواهیم برخواست؟

آیا خود ما داد ستم دیدگان را از ستمگران خواهیم ستاند؟
یا همه را به آینده یا به قیامت
حواله خواهیم داد؟


برای عضویت در این گروه، به آدرس زیر در فیس بوک مراحعه کنید

Wednesday, July 7, 2010

من از وزیدن نسیم به این سرزمین، نا امیدم

آقای بنی طرف عزیز!! سلام! سلامی از دور، از غربت!!!1

می دانید که سال هاست که من بر این سنگ، این داستان را حک می کنم. اما احزاب سراسری ما مدت هاست که جامد گشته اند. نمی توانند خودشان را از وضعیت تبلیغی دوران پادشاهی ایران خارج کنند. هم نمی خواهند. هم نمی دانند که نمی خواهند و نمی داند و هم نمی توانند. احزاب ایرانی، در درون تورهای ایدئولوژیکی، سیاسی و طرفداران متعصب، خودشان را زندانی کرده اند.1

می دانیم که احزاب باید خواست ملت ها در نواحی مختلف کشور را شناسایی کرده و در نمایندگی آن ها بکوشند تا بتوانند، بحران های آینده را مدیریت کنند اما احزاب سراسری ما ایرانیان، در سکوتی ارادی و آگاهانه و مرگ گونه فرو رفته اند. آن ها شاهد حوادث ایرانند اما موضع گیری در باره آن ها را به گذر زمان می سپارند تا دوای درد را از گذر زمان و فراموشی تاریخ، بگیرند.1

می دانید که من اصلاح طلب بودم و هستم. اما راستش، از رهبران اصلاح طلب و سازمان و احزاب اصلاح طلب، قطع امید کرده ام. آن ها، هم از ترس حاکمیت در دورن و هم از ترس سکوت حاکم بر احزاب و روشنفکران ایرانی(در دورن و خارج)، در دام سکوت افتاده اند.1

و همین سکوت دو لبه جنبش سبز در داخل و خارج که ناشی از غرور بی جا، اغراق در شمار طرفداران، تعبیر به نفع خودی حقوق بشر، غیر خودی بودن، غیر هم تشگیلاتی بودن، غیر هم جبهه، غیر هم فکر، غیر هم خون و غیر هم زبان و غیر هم نژاد و ... باعث شکست جنبش سبز شد.1

شکست چنبش سبز، آخرین از نوع خود، در تاریخ ما نخواهد بود. بلکه در آینده هم روی خواهد داد. چرا که من در این سوی آب ها هم، هنوز آمادگی برای برابری حقوقی، سیاسی، اقتصای، آموزشی، فرهنگی، قانونی، اداری و مدیریتی ایران آینده را در میان اقوام و ملت ها، ادیان و مناطق جغرافیای، برای برقراری دموکراسی، آزادی بیان، حقوق بشر، و ... از این نوع مقوله ها را در میان ایرانیان خارج از کشور، روشنفکران دینی و روشنفکران سکولار، در میان فعالان سیاسی و مدنی ایرانی، نمی بینم.1

هنوز ما ایرانیان، نمی توانیم در کنار هم و در جهت یک هدف، گردهم آییم ودر مسایل ملت ها یا اقوام و ادیان و حقوق بشر، با هم هم آوا باشیم. هنوز معنی حقوق بشر، دموکراسی، قانون، برابری، آزادی بیان، بیاز اولیه انسانی و اجتماعی انسان ها، برای یک فارس، همانی نیست که یک ترک، یک عرب، یک کرد، یک بلوچ، یک ترکمن، و ... است. چون خواست ها و نیازهایمان متفاوت است. چون موقعیت هایمان متفاوت است. چون منافعمان متفاوت است.1

دوست بسیار ارجمندم! برای همین هم، من از برقراری دموکراسی و حقوق بشر و برابری، در50 سال آینده در ایران، نا امید شده ام. مگر آن که اتفاقی بیفتد که همه ما از نظر فکری عوض شویم و تعصب های نژاد پرستانه و خودبرتر بینی را کنار بگذاریم. دیگران را هم انسان و مانند خود بشماریم و به همان اندازه که به خودمان حق و حقوق قائلیم، برای آنان هم به همان اندازه، حق و حقوق قایل شویم.1

راستش، من از پیروزی جنبش سبز یا هر جنبش دیگری، در نبود سلطه اندیشه دموکراسی خواهی، حقوق بشر، برابری، آزادی بیان برای همه و به طور نا محدود، چندان خوشحال نخواهم شد. چرا که با عوض شدن مهره های سیاسی و جا به جا شدن آدم ها، مشکل ایران حل نخواهد شد.1

آیا بین ولایت فقیه و شاه تفاوتی هست؟ جز این که ولایت فقیه که حاصل آرمان خواهی نسل گذشته و انقلاب اسلامی بود، مرگ را به ارمغان آرود و عقب ماندگی را عمیق تر کرد؟1

به عقیده من، انقلاب 57 ، ملت های ایرانی را ده ها گام به درون تاریکی ها و عقب ماندگی های خواسته و آگاهانه به دلیل آگاه نبون از شرایط بین الملل برد که ادامه هم دارد.1

چنبش سبز یا هر جنبش اجتماعی که شالوده اش بر توسعه اندیشه و باور به دموکراسی، آزادی، برابری ها، تساوی و برابری در برخورداری از حقوق بشر، نباشد، آینده را از این هم بدتر خواهند کرد و ما در آینده، شاهد اعدام های دسته جمعی فعالان سیاسی دیگر، بمب باران مناطق دور و نزدیک کشور به بهانه جلوگیری از تجزیه و ... خواهیم بود.1

می دانید که اغلب فعالان سیاسی و روشنفکران کنونی ایران، پایه گذار اندیشه "نیاز به یک دیکتاتور صالح و رضاخان" بودند که در قالب محمود احمدی نژاد، خود را نشان داد. آن اندیشه، چه بخواهیم و نخواهیم، به یک نیاز عمومی، به یک فکر و اندیشه مسلط بدل گشته بود. مبارزه امثال من با آن اندیشه، تاثیری در مقابل امواج ویران گر همه گیر آن نداشت. هنوز هم ما از چنان اندیشه ای بریده و به دامن دموکراسی پناهنده نشده ایم1

ولی آیا اندیشه خودی و غیر خودی از میان ما اپوزیسیون جمهوری اسلامی، از میان ما اصلاح طلبان و از میان ... ما رخت بر بسته است یا از حالت دینی خارج شده و شکل دیگری به خود گرفته است؟

آیا هنور بحث اصلی ما تغییر حکومت در ایران و جایگزینی مهره های سیاسی است؟ یا تغییر تفکر و اندیشه حاکم و جایگزینی تفکر و نگرش جدبد؟

من از ایرانیان ساکن غرب، قطع امید کرده ام و حتی آن ها را برای مردم ایران، از شمشیر آخته ولایت فقیه، خطرناکتر هم می دانم. اندیشه ای روشن برای آینده ایرانیان و ایران، در سرشان نیست. از همین الآن عوام فریبی می کنند. در مسایل مهم اجتماعی گوشه و کنار ایران، به صراحت موضع گیری نمی کنند. خود را به گوری آگاهانه می زنند. محالفان خود را به رسمیت نمی شناسند و به عقاید و خواست های آن ها احترام نمی گذارند. در حذف سیاسی و فیزیکی مخالفان خود، می کوشند. به اندیشه های سیاسی غیر خودی، به عنوان اندیشه سیاسی، نمی نگرند. وجود احزاب، جمعیت ها و افراد سیاسی (به عنوان نمونه: جدایی طلبان) را نه به رسمیت می شناسند و نه آن ها را فعالان سیاسی با اهداف سیاسی می دانند و نه حاضرند به آنان حقوق سیاسی بدهند. نه حق تعیین سرنوشت را می پذیرند و نه به آن فکر می کنند تا حقوقی را هم به افرادی که چنان عقایدی دارند، بدهند.1

تصور می کنم که باید جنین مادران سرزمین ما، نسل جدیدی از فرزندان ما را حامله شوند که نیاز به آزادی، تساوی حقوق سیاسی، اقتصادی، آزادی، بهره مندی برابر از دموکراسی و آزادی ها را و پرورش دهند.1

زمان زیادی به طول نخواهد کشید. 30 سال برای تبلیغ، توسعه، نفوذ و گسترش این نیاز (نیاز نیاز نیاز) و سپس برای زادن و تربیت کردن نسل جدید در خانه ها و به دور از دسترس نهادهای رسمی آموزشی، کافی است.1

البته به نسل جدیدی که در خیابان های ایران، با شعار "مرگ بر دیکتاتور" دیده می شود، امید فراوان دارم اما روی سخن تمامی این نوشته، با رهبران سیاسی، با احزاب و هم با نوع نیاز و احساسی است که از گروه های اجتماعی به بیرون تراوش می کند و نمود ضد انسانی، ضد دموکراتیک و ضد حقوق بشر می یابد، است.1


Wednesday, April 21, 2010

İran polisi iki Urmulu məhbüsü öldördö



İranın Bəşər Haqları Fəallarının Xəbər Ağrntiliği (HARANA) elan etdi ki Ozəl Polis, Urmu zindanında iki məbüsü öldödrdö.

Bu xəbər, moxtəlif sitələrdə yayılıbdı.Həmən xəbərə əsasən, ölən məhbuslar siyasi deyirlər və zindanın iki moxtəlif "9" və "11" adlı binalarında öldoroloblər. HARANA yazır ki bəlli olmayan səbəbə gora "İyrəc Ğəməngiz" həbaxananın məxsus polisi vasitəsilən döyölöb və öldörölöb. Bu ölöm xəbərin alan diygər məhbüslar, şuriş ediblər. Urmu şəhərinin məxsus polisi Urmu həbsxanasına basqı basıb və polisin dəyənəkləri zərbəsi əsərində "Seyfəddin Yəhyazahə"də qətlə yetişib.

Bu xəbər ağentiliği elan etmir ki nədən dolayı, bu adamlar Urmu şəhərinin həbsxanasında şuriş edib və polis vasitəsiylən öldörölöblər. Amma oncəki xəbərlərdə qeyd etmişdilər ki Urmu şəhərinin 17 məbüsü, məxəddirə ya narkotik maddələrin həbsxanada rahatca yayılması və satılmasına etirazən aclıq aksiyasına əl qoymoşdolar. HARANA elavə etmişdir ki o etirazçıları bir nəfərlik höcrələrə salmişdilər.

İranın Milli və Etnik Azlıqları Haqları barədə bir rapor


Bir rapor, İranın Milli və Etnik azliqlarinın Bəşər Haqları ozərində, Fars dilində olan siyasət və xəbər sitələrində yayılıb. İranın Bəşər Haqlarının Fəallarinın Xəbər Ağentiliği bu raporo, kamil halda və neçə bolomdə yayıb və qeyd edib ki bu rapor, sadəcə keçən 31 gondəki Milli və Etnik qoroplarin, zaye olan bəşər haqlarına dayir yazılıb.

Bu yazının bir çox hissəsi, İran - Azərbaycanlılarına olan çətinliklərə həsr olonob və deyir ki İranın Novruz Bayramının ardıcan gələn ayın ərzində, Təbriz Universitəsinin iki tələbəsi: Əli İymani və Mehdi İymani və habelə, Cahanbəxş və Nadir Bəxtavər; iki qardaş, həbsə və şallağa məhküm oloblar. oların cormoləri, Seyyid Məhəmməd Xatəmi; İranın keçmiş perezidentinin golməcələrinə, etirazdı.

HARANA elavə edir ki həmən ayda, Miyandab şəhərinin Yaşıl Azərbaycan Dağçılarının modoro: Behbud Qolizadə, Miyandab şəhərinin İnqilab Məhkəməsinə çağırılıb. Eyni halda, Urmu Golonon qoromağına etiraz edənlərin bir iddəsi tutulmuşdu ki milyonlar tomən ya minlər Dollar zəmanətilən, azad olmoşdolar, amma yenidən İttilaat İdarələrinə çağırıblar.

Bir Ayrı hadisədə, keçən 31 gündə, 5 İran - Azərbaycanlısı, oynamax və musiqi məclisi qormaq ittihamına, Miyandab şəhərinin məhkəməsina ehzar oloblar. Ondan əlavə ki Təbrizin "Tıraxtor Sazi" tim ya komandasınin zəhmətkeşlərinin 25 bu son günlərdə tutulublar. Tutulanlarin içində ən azı 5 xanimda varmış.

Bu rapor elavə edir ki Aprilin 17 Zəncanlı "Davud Xodakərəmi" qazetəçi və Bəşər Haqlari fəaali, polisin İttilaati tərəfindən tutuqlanıb.

Bu xəbərlər sadəcən Milli və Etnik azlıqlara gora yazılıb və öz nobasında, birinci rapordor ki İrandaki millətlərdən "Milli" sozolə yazılıb. Amma ondan əlavə, həmən mərkəz, bir soro digər raporlarda nəşr edib. o comlədən "Məhkumlar və Edam hokmoları", "Tutuqlananlar", "Din Azlıqları"n saymaq olar.


Thursday, April 15, 2010

İranda edamların bazarı ətəklənir




Keçən 6-7 gönön ərzində İranda ən azi12 Adam dara asıldı və bir nəfərində bir əli və ir ayaqı kısildi. Bu xəbəri HARANA; İranın Bəşər Haqlarının xəbər Ağentiliği verdi.

Bu xəbərə əsasən, "İran" qazeti yazır ki Xuzistanın "Mahşəhər" şəhərində, məhkəmə bir 28 yaşlı ərəbi "Moharibə" ya allahın ziddinə çalışmağ ittihamına və silahlı oğorloğa gora edam etdi. İranda "Moharibə" sozo, silahli siyası vı moxalif olanlara itlaq olor. Eynı göndə və eyni şəhərdə, bir başqa insanı oğorlox cormonə mocazata yetirdilər. Məhkəmənin əmrinə əsasən, onon bir əlin və bir ayağın kəsdilər. Gərçi bu hokm islamda var və İran qanonlarındada qeyd olonob amma İranda az icra olan qanunlardan biridır.

Aprilin 8 də İranın "Xuzistan" mahalının iki digər şəhərində, iki edama məhkom olonmoş adamı, şəhərin ortasında ki meydanlarda, xalqın gozo qabağında, dara asıblar. Bu xəbər eddia edir ki məhkəmə onların cormon "narkotik" ya "məxəddirə" maddələrin qaçaqçılıği elam edib amma həmən sors elavə edir ki edam olanların, "siyasi olmaları" zənn olor.

HARANA bir ayrı xəbərdə yazır: Aprılin 11də, İranaın Fars bolgəsinin mərkəzi şəhəri: "İsfahan"dada 3 məhbös dara asıldilar. İsfahan şəhərinin Ədliyyəsi oların ittihamların narkotik maddələri alıb satmaq və silah saxlamaq elan edibdi. Edam olanlarin 32, 38 və 40 yaşlı olmalari bəllidi.

Həmən Mənbə, Fars xəbər ağentiliğinə ki İranın Parsdarlarına bağlıdi, istinadən yazır ki Aprilin 14də sabah tezden, Şomal ya Xəzər bolgəsinin 3 şəhərində 3 adamı dara asıblar. Dara asılanların 24, 25 və 30 yaşları varımış və "Babolsər", "Qayimşəhər" və "Firiydunkənar" sakinləriymişlər. Boları Babolsər şəhərinin İmam Əli meydanında və xalqın gozo onondə dara çəkdilər.

HARANA "Koçə Radiyosu"na istinadən, elan etdi ki Əfğanistan perezidentinin sozçoso, 3 Əfğanlının İranda edam olmasından xəbər verdi. İran ölənləri məxəddirə maddələri qaçağa ittihamlamışdı. Bu xəbərə əsasən, Əfğanistanın xarici işlər nazieliği, İranın elçisin çağırıb və ondan izahat tələb edib.

HARANA qeyd edir ki "Əbdossəlam Qazi"; Əfğanistanın bir millət vəkili elan etmişdi ki İran 45 Əfğanistanlını edam edib və oların cəsədlərin ayilələrinə vermək öçön, çoxlo miqdar pul tələb edibdir.

Almaniyanın Doyçevele radiyosu elan edib ki Əfğanistan millət vəkilləri təsdiqləməmiş 45 Əfğanlının edam xəbərindən narahat oloblar və İran devlətindən izahat tələb ediblər.

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs