جهالت موهندیسلیگینه غلبه 249
https://youtube.com/live/GpbPLa_waucA Journalist for South Azerbaijan's' independence! Güney Azerbaycan'ın İstiqlalı Üçün Gazeteçilik! !روزنامه نگاری برای ایستقلال آذربایجانی جنوبی
Monday, December 22, 2025
Thursday, December 18, 2025
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 247
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 247
https://youtube.com/live/oOEt0uMlQoMجهالت موهندیسلیگینه غلبه 247
https://youtube.com/live/oOEt0uMlQoM
بیتیک آدی: المجمع (جاحی مراد بغدادی)
یازار: ویسی
قونو: سیاست، دولتچیلیک، عوثمانلی سولطان احمدخان ایله اسکندر ذوالقرنین آراسیندا خیالی موناظیره
چاغ: عوثمانلی سولطان محمد خان اوغلو سولطان احمد خان چاغی
یازی ایلی: 1109 هیجری قمری ایلی
دیل: تورکجه
الیفباء: تورکو - عربی
یازی طورو: دوزیازی - الیازما
ساخلانئلان یئر: فرانسه
بو بیتیکین قونوسو، خواجه نظام الملک-ون یازدیقی "سیاست نامه" یادا "کلیله دمنه" حیکایه لریندن چوخ اونه گئچه رک، گونده لیک سیاستله رین تنقیدیندن باشلایئر.
بونون ائوچون، یازار، حیکایه ینین باشلانقئچ یئرین، چوخ اوزت اولاراق، یوخو یادا خیال عآلمینده توتور.
اصلینده، بو، حیکایه دئییل. بلکه یازار، بیر علمسل، تاریخسل آراشدیرمانین چارچیوه لرین جیزیر تا اونو عوثمانلی خلیفه سینه صونسون.
یازارین آماجی بودور کی بو آراشدیرمانی عوثمانلی خلیفه سی محمدخان اوغلو احمدخان حضرتله رینین حوضورونا گوتورسون. اوندان بیر بودجاف همیده سیاسال، ادبی، ایداری حیمایت آلاراق، آراشدیرما قونوسونو حیاتا گئچیرسین.
آمما یازار، بو اوزت آراشدیرما خریطه سینی، توم آراشدیرمالار خریطه سی کیمی، بیر فرض اوزه رینه قورقولور. اونادا حیکایه لرده اولدوقو کیمی، چکیجی بیر اوسلوب وئریر. آراشدیرمانین قونوسون یوخو یورقانئنا بورور همیده اونو بیر سیاسال رویا گوسته ریر.
اوندان دولایی، بیتیکین ایکینجی جومله سینده ن، بو سوزله ری یئرلشدیره رک یازیر: " جویبار شمشیر سلاطین، عدل آیین ایله روی زمینی لاله زار امن و امان ایلدی و شبچراغ شکر و سباس اول تاج بخش شاهان جهان اولان سلطان غبیدان جنابنک پیرایهء اکلیل تمجیدی اولا کی جوهر تیغ جهانگیر ملوک ایله همیشه اصلاج مزاج کاینات ایتدّی ... لمعان شمشیر شریعتی ایله عالمدن ظلمت کفر و فساد کیدوب گوراهان اصحاب شقاوت انکله راه مستقیمه مهتدی اولدیلر ... ویسی یعنی عبدالفقیر بو حوادث عالم فسادی ملاحظه قلدقجه و اثنای تفکرده دریای مال خولیایه طالدیقجه بویله گوهرکش سلک عنا اولوب فکر ایدردمکی بو ایّامده آیا پادشاهمز شهنشاه فلک بارگاهمز ... السلطان بن السلطان السلطان احمد خان ابن محمدخان ابّدلله تعالی عزّه و شدّد اساس سلطنته و شید حضرتلرینک رکابنه یوز سوروب بلا واسطه سعادت مکالمه لرینه نایل اولیدم یاخود گاهی تفقّد احوال فقرا ایجون تغییر طور پادشاهی اتمکله گشت و گذار شهر و بازار ایدرکن باری راست کلیدم و متغافلانه خطاب ایدوب احوال پریشان اولدی و اشقیا تعدّیسی کمالین بولدی دیییدیم و زعم فاسدم اورزه تدبیر اصلاح مملکته متعلق نیچه مقدمات عرض ایدیدم دیو بو افکار پریشان بر گیجه گوشه نسین زاویهء محنت ایدم و خسته حال غموم عزلته ناگاه دریچهء چشم جهان بینیمه پرده غفلت اصلوب کبی دم دیدهء غم دیده غنودهء مهد راحت اولوب سیّاح جهان کبی روح تماشای شهرستان خیال ایدرکن ناگهان بر طایفهء جلیل القدر و الشانه راست گلدمکی ... دولت احمد خانی ... ظهور ایدوب ... دایرهء مجلسدن خارج اسکندر ذوالقرنین طرفنه مقابل بر مرصّع تخت و زربفت سایبانه جلوس ایلدی و حضرت ذئوالقرنین ایله مکالمیه باشلدی بو بنده ناجیز دخی ذوالقرنین کبی مطلع خاوران مشرقدن قروان مغربه وارنجه عالمی مسخر شمشیر فرمان ایلمش بر پادشاه حکیم مشر بکلمات حکمت آمیزین ... گیده رک جواهر کلام بو سمته ایثار اولیندیکی بادشاهلر عالمک قلبیدر قلب کی مستقیم الاحوال المیوب حد اعتدالدن منحرف اوله بهر حال احوال بدن اختلال پذیر اولور ایمدی بادشاهلره عدل و داد سرمایه سداد در و مرحمت و انصاف سبب جمعیت رعایا در و جور و اعتساف باعث پریشانیء برایا در دینلدیکده بادشاهمز ظل الله خضرتلری بر مدّ آه چکدی آز قلدیکی گلبرگ رخسارلاله رنگ سنبل بوینه ژاله سرشک پریشان اوله ...
یازار، بو سیرلرده، بیر جیددی سیاسال دانیشیقلارین شراییطی ایله زمینین حاضیرلیر تا شاهلا ذوالقرنین کی یازارین کندیسی دیر برابر بیر شراییطده دانیشابیلسینلر تا سیاستی ایکی یوندن آچئقلایابیلسینلر. آنلاسینلار، آنلاتسینلار. سیتستین باغلی قاپیلاین سوکوب آتسینلار یادا یئنی یوللار آچسینلار.
گوروندوگو کیمی، یازار شمشیر، عدل، سولطان، ظل الله، قلب سلیم ... کیمی اونملی قاوراملارا ال باسیر. سونرا دا شاهی توپلومون قلبی بیلیر کی اگر توپلومون قلبی خسته اولورسا، توپلوم خسته اولور.
یعنی، یازارین بو سیناریوسوندا، بیر دونیا گورموش، اوزون ایللر یاشامیش، اونلار دوله تین قورولماسین همیده یئخئلنماسین گورموش، بیر نئچه دووله تین قورولماسیندا یئر آلمیش کیشی ایله، اونا قارشی بیر عوثمانلی گئنج، ان چوخ ایگیرمی سکگیز یاشلی، تجروبه سیز، خلیفه نی قارشی قارشییا اوتورموشدور.
یازار، اونلاری، دین، سیاست، دوولت، رعایا گوزو قانشاریندا، دانیشقا، بحث و جدله گتیرمیش دیر.
کیتابین اون بیر اینجی صحیفه سیندن 67 اینجی صحیفه سینین ان چوخون، ذوالقرنین یا تاریخین آلچاقلارین، اوستونلوکله رین، آشاغالارین، یوخاریلارین گورموش اسکندر ذوالقرنین دانیشیر.
ذوالقرنین بو دانیشیقلاردا، آدم حضرتله ریندن سوئلطان احمئخان-ین چاغئنا دک گئدن سیاستلردن، عوصیانلاردان، پیغمبرلردن، صالحلردن، ظالیملردن، ساواسلاردان، قتل لردن، جینایت لردن و ... آد چکیر.
یازارین سون جومله له ریندن بللی اولور کی بو آراشدیرما، بیر یادا نئچه کیتاب خریطه سی اولاراق خاضئرلایئب آمما سولطان احمد خان حضرتلرینه وئرمگه ماجال بولمامیش، اویله بیر فوصت اونا ال وئرمه میش. نییه کی سولطان احمد قتله یئتیریلیب.
سون صحیفه نین سون جومله له رینه بیرلیکده باخالیم:
بنده زلف ویسی سرمایهء عمر عزیزینی تحصیل معارفه صرف اتمیش قولکندر ذکر اولنان قصص پر عبرک اصلینی و فصلینی بیلور فرمان اولنورسه مفصّلا بو جواهر حکایاتی سلک تحریره جکوب سریر اعلایه ایثار اتمک جاننه منتدر بلکی کندویه سعادتدر درایکن گلبانگ خروس صبح عالمی بیدار ایدوب بو مرتبه ده قالدی.
قلم اینجا رسید و سر بشکست.
بو سیاسی یازیشمادان سونرا، بیتیکین سونوندا یدّی صحیفه لیک فارسجا تورکجه قوشمالار وار دیر. اما بیتیکین ان سون جومله سی عربجه بئله دیر: قد وقع الفراغ من تسوید هذا المجمع فی اواخر شهر صفر المبارک سنه مائه و تسعه و الف.
یعنی 1109 هیجری قمری ایلینده بو کیتابین یازماسینا سون نوقطه نی قویموش.
انصافعلی هدایت
27 جمادی الثانیه ١٤٤٧
Wednesday, December 17, 2025
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 246
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 246
https://youtube.com/live/8z1cKTH-CUITuesday, December 16, 2025
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 245
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 245
https://youtube.com/live/baR5LDZdNkMجهالت موهندیسلیگینه غلبه 244
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 244
https://youtube.com/live/kHEyhtjZsIwSunday, December 14, 2025
دیدار یار
دیدار یار
در یکی از عصر های نزدیک به آغاز فصل بارش برف در کانادا، در تنها "...و..لز" شهر "…ن" در استان "اونتاریو"، در محل کارم بودم.
در آن وقت از اواخر روز کاری، مشتری زیادی در مغازه نبود. چون ساعت از هفت عصر گذشته بود. خیلی خلوت بود. هر از گاهی فرصتی برای استراحت و گپ داشتیم.
مانند اغلب روزها و شب های یکی - دو سال گذشته، داشتم فکر می کردم که کیفیت وحی به حضرت محمد صل الله چطور بوده است؟
آیا موجودی با جسم خاصی، به نزد آن حضرت می آمده و سخنانی را به زبانی که حضرت محمد به آن زبان آشنا بوده را برایش می گفته و آن حضرت آن کلمه ها یکی یکی را ازبر می کرده است تا فراموش نکند و آن ها را تغییر ندهد؟
آیا آن حضرت، طنین صدایی را می شنیده است؟
آیا آن حضرت، در خیال خود، چنان سخنانی را به طور ناگهانی متصور می شده است؟
آیا احساسی خاصی در درون خود آن حضرت، با کلمات مشخصی بوجود می آمده و آن حضرت آن را حس می کرده و به کلمه ای که در ذهن داشت تبدیل می کرده است؟
آیا از میان میلیون ها کلمه ای که در ذهن او بودند، تعدادی، در جلو چشمان آن حضرت به شکل خاصی رژه می رفته اند؟
آیا آن حضرت، در خواب خود، احساسات، سخنان، کلمات، صداها یا موجود خاصی را می دیده است که با بقیه احساساتش، سخنان، کلمات، صدها، و .. فرق داشته اند و او آن ها را وحی نامیده است؟
آیا در لحظات خاصی، کلمات یا صداها، در قلب و مغز ایشان به رقص درمی آمده و خودشان را به حضرتش نمایش می داده اند؟
کیفیت وحی چگونه بوده و چگونه با حضرتش، با منبع وحی یا خود کلامی که وحی می نامیم، ارتباط احساسی عاطفی، کلامی و … برقرار می کرده است؟
با چنین سوالاتی وقت خود را در چند سال اخیر پر می کردم تا آن که در آن روز ....
آن روز، ادامه روزهای تکراری چند روز قبل بود. در هنگام کار، خالی بودن اطراف محل کار، اگر مشتری نبود، در خیال خود، به دور کعبه طواف می کردم. اگر کعبه بهانه است و در درون ماست، اگر هر کجا کعبه است، چرا نتوانم محل کارم را به کعبه خود تبدیل بکنم.
خیلی دلم می خواست و می خواهد، به شرق برگردم. به جایی که به آن جا تعلیق دارم و از آن جا آمده ام. دلم می خواست و می خواهد تا در مکه و مدینه زندگی بکنم. هر از گاهی، مکه مکرمه و مسجد النبی را زیارت کرده، در جوار حرم مقدسش، درس بخوانم. عربی یاد بگیرم.
تا بتوانم کتاب های عربی دست نویس قدیمی که تحت اشغال عقلی مسلمانان نوشته نشده اند را بخوانم.
تا پدران و نسل های قبلی مسلمانان را ادراک بکنم. آن هایی که در چنان ازمنه، با چنان کمبودهای تکنولوژیکی امروزی، جهان را تسخیر کرده، اداره کرده بودند. صلح و آرامش را مدیریت کرده بودند. علم و دانش در دوران آن ها و با توجه با شرایط آن زمان، رشد کرده بود. تمدن هایی با ده ها جلوه گری در ده ها زمینه های مختلف ایجاد کرده بوده اند.
آن روز عصر هم، به نیت طواف مکه، در اطراف "کش ماشین"ی که من آن روز در روی آن کار می کردم، می چرخیدم. مثل این که در اطراف کعبه معظمه طواف می کردم. دعاهایی را که در عمرم یاد گرفته بودم، درست و غلط، با ربط و بی ربط زمزه می کردم و "لبیک، اللهم لبیک، اللهم لک لبیک و …" می گفتم.
هر آنچه را که در رابطه با طواف شنیده یا خوانده بودم را تکرار می کردم: الله، الله، الله، الله اکبر… الحمدلله الله اکبر، یا الله یا الله يا الله الله اکبر، لانعبد الا ایاه، الله اکبر، إن الحمد والنعمة ولك والملك لا شريك لك لبیک. اللهم لک لبیک. الله اكبر، لااله الا الله، الله اکبر."
ذکر گویان، از سمت راست ماشین، انگار که دور کعبه را از راست دوز می زنند، دور خانه خدا می چرخیدم. ناگهان خودم را با همان یونیفورم سیاه کار، در میان انبوه مسلمانانی یافتم که با لباس احرام سفید، دور کعبه طواف می کردند. صورت آن ها را نمی دیدم. آن ها سفید پوشیده بودند. من نقطه سیاهی در میان آن ها و مشخص بودم. خودم را از بالا می دیدم. من هم جزوی از موجی شده بودم که در دل و جان مسلمانان ایجاد شده و آن ها را در دور خانه آلله، به حرکت در می آورد.
در حالی که ذکر می گفتم و می چرخیدم، هنوز آن سوال در ذهنم بود که کیفیت وحی چگونه بوده است.
ناگهان، خودم را در صحرایی، در دامنه تپه ای یافتم. خودم را نمی دیدم. در آن جا مردی با قدی بلندتر از من بود. فقط او را می دیدم. صحرا در او و او در صحرا حل شده بود. او صحرا بود. چشمان، حواس و آگاهی من در صحرا و تپه نبود. همه چیز او بود و گوییا چیزی جز او در آن جا، برای دیدن من وجود نداشت.
در دامنه آن تپه، با چند متر فاصله از من، مردی لاغر و استخوانی، با قدی بلندتر از من، با گیسوانی که انگار در زیر تابش آفتاب سوخته باشد که به سرخی -حنایی می زد و البته صاف و بلند هم بودند و تا چانه اش افتاده بودند، با ریشی کوتاه که به زردی می زد، چمباتمه زده و نشسته بود.
گردن، دست ها، آرنج، ساق پاها پوشیده نبودند و دیده یم شدند. ساق لخت پاهایش استخوانی و مودار بودند. تلاش می کردم به چشمانش دقت بکنم اما نمی شد. انگار اجازه دیدن رنگ چشمانش را نداشتم. لذا کاملا متوجه رنگ چشمانش نمی شدم.
ابروهایش هم مانند ریشش در زیر آفتاب داغ صحرا سوخته و حنایی شده بودند.
من و او، با هم هیچ حرفی نمی زدیم. با این حال، ارتباطمان بسیار عمیق بود.
نمی دانم در آن جا، کی و چگونه، به چه زبانی، با کدام کلمات، به من الهام شد که او "محمد" است.
در اینجا، هیچ زبانی در میان من و او وجود نداشت. کلمه و زبان در میان من و او هیچ جایگاهی نداشتند. زبانی در بی زبانی. در آنجا، درکی در بیرون از دایره زبان، مکان و زمان در جریان بود.
انگار که سال ها بود او را می شناختم و می شناسم. با هم گفتگو نمی کردیم. کلمات و زبان ها از ما دو غریبه بودند. آن ها به این جهان ما هیچ ربطی نداشتند. آن ها غریبه بی زبان بودند که مهمان این ارتباط نبودند. با این حال، من او را می فهمیدم. او هم من را درک می کرد.
نمی دانم چه شد؟ چه گذشت؟ زمان چه شد و کجا رفت؟
در لحظه ای خیلی طولانی در همانجا، در عین حال بسیار کوتاه و سریع، بدون این که راه بروم، خودم را در مقابلش یافتم.
دلم پر از لرزش و هوس بوسیدن دستش بود. اما نشد. بی اختیار به زانو افتادم. یک زانو به زمین، یک زانو نیم خیز. دلم می خواست دستش را ببوسم. لاکن نتوانستم. گویا این اجازه را نداشتم. سرم و چشمانم به پایین بودند و به ایشان نگاه نمی کردم. جرات نگاهش را ندااشتم.
اما می دیدم که دست مبارکش را به آرامی بالا آورد و بر روی سر من گذاشت. یک نرمی، گرمی، و آرامشی در تمامی وجود من خزید. خود را در امنیت دیدم. امن امین.
از دل من هرچه به تصور آید گذشت اما چیزی در باره مال دنیا به عقل و ذهنم خطور نکرد. لذا از حضرتش هیچ تقاضایی نکردم.
در دلم عشق به او، زندگی در جوارش، دانش اندوزی، استقلال آزربایجان از ایران و هزاران فکر دیگر، به طور گمنامنی می چرخیدند. همه آن افکار، در پس پرده بودند. در آن لحظه ها، هیچکدام از آن ها شفاف نبودند. تنها چیزی که شفاف بود، در حضور او بودن و لذت بردن از آن لحظه بود و بس.
اما انگار می فهمیدم و احساس می کردم که "وحی" یعنی این نوع از تجربه. یعنی این احساس. وحی یعنی نوعی از آگاهی درونی میان دو وجود جدا از هم که در هم تنیده شده باشند. نوعی ارتباط که ارتباط با بیرون و جدای از خود نیست اما شفاف و روشن است.
مدتی، سر من رو به پایین، در حالی که روی یک پایم چمباتمه زده بودم، قرار داشتم. زمان کجا بود، بر سر زمان چه آمده بود، چه شد، چقدر طول کشید و … نمی دانم.
این بار، حضرتش خم شد و بوسه ای بر سر من کاشت. لبخند رضایت در وجودش بود که نثارم کرد. حس می کردم، برگزیده او شده ام. چرا که هم دستش را بر سرم گذاشته بود و هم بوسه بر سرم زده بود. در افتخاری عجیب غرقه گشته بودم.
انگار، همه دنیا را به من داده باشند، خوشحال بودم. تمامی سلول های بدنم به حرکت افتادند. گرم شدند. هنوز، جای لب مبارکش، در جلوی سرم، بالاتر از پیشانیم گرم است.
دوباره زمان به کجا رفت؟ چه شد؟ نمی دانم و نتوانستم درک بکنم. اما آن حضرت، کمی بالاتر از دفعه قبل، در دامنه همان تپه، با عصایی در دست چپ ایستاده بود. انگار که من از ایشان التماس می کردم که چکار بکنم؟
ایشان دست راست را بالا برده، تا عرض شانه مبارک بلند کرده، آنگاه به طرف شرق برده، شرق را نشانم دادند. هیچ نگفتند. انگار به من فرموده باشند "به مشرق برگرد." من به آن سمت نگاه می کردم که دست مبارکش نشانم می داد.
به نظرم می آمد و حس می کردم که معراج آن حضرت هم همین معنی را داشته است.
دوباره، خودم را در همان لباس سیاه، در میان مسلمانان سفید پوش دور کعبه، در حال طواف دیدم. با جمعیت، لبیک گویان می چرخیدیم.
آیا این جواب سوال من بود. آیا مشرق و شرق هدف من است؟
انصافعلی هدایت
٢٤ جمادی الثانیه ١٤٤٧
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 243
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 243
Saturday, December 13, 2025
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 242
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 242
https://youtube.com/live/hHITZYoHaZoFriday, December 12, 2025
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 02 - 241
جهالت موهندیسلیگینه غلبه 01-241
بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 376
بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 376 https://youtube.com/live/S3KuczklAS8
-
انصافعلی هدایت؛ روزنامه نگار آزد و مستقل آذربایجانی کانادا – تورنتو hedayat222@yahoo.com 001 – 647 – 740 – 8070 ...
-
مهندسی جهل 006 راه خروج از دنیای مهندسی شده جهل چیست؟ در ششمین بخش از سری برنامه " مهندسی جهل" در ایران، درباره چند کتاب که در آ...
-
ان باشدا عاغیللار سیلاحلانمالی اگر کوردلر بیر خاریجی دوولتدن سیلاح آلئرلارسا، بیز نییه آلمایالئم؟ دونیادا، بیر چون میللتلر، دوولتلر حاضی...
