Friday, June 29, 2012

ای خورشید


ای خورشید
تو که از پس شب خاموش و سرد و بلند
که چند سال می گذرد برای من
و از آن دورترها
از سفر
می آیی
و سرک می کشی
دزدانه، بی خبر
 به هر خانه 
به هر بستر.

برو!
 لطفا برو
...
 ...
و از پنجره دلدار من
دلداری که صد دل از من ربوده
دزدانه برده
برشیشه پنجره اش
نزن انگشت
خوابش را پریشان نکن، در این صبح زود، اما
به جای من
آرام، نرم نرمک
 روی بند انگشتان پا
بی صدا
آهسته ...
برو  روی تختش
و نرم و گرم
در کنارش دراز بکش
هم قد او دراز بکشف به جای من
تن لخت و کشیده اش را بو کن ...
با چشمان بسته ات
او را ببین
و او را بکش به درون
بوی بهشت
بوی نان
بوی آب
بوی نفس باد
بوی زیبایی زن می دهد. نه؟

بیدارش نکن لطفا
آرام و آهسته ...
 در بغلش گیر ...
و ...
آن صورت ماهش
آن لب های قند و عسلش
آن بشقاب چشمان کشیده اش
آخ ...
آرام ...
آرام گفته ام بودم اما
بنگر  او را  
و آهسته که روح خدا نفهمد
و حسادت نکند به بوسه هایت به جای من
بوسه اش بزن ...
...
ببوسش با لب های من
من از این دورترها
تنها در خیالم
 می بوسمش
بیدارش نکن
بوسه ... بوسه ... بوسه ...
سیر نمی شوم من تشنه.

برگرد عقب
 در کنارش دراز بکش و به نفس هایش گوش ده
این همان دزدیست که دل من را ربوده
و من دوستش دارم
و می خواهم بجای تو ای خورشید
هر روز
صبح زود، دست در دست تو
وقتی در خواب شیرین است و جهان می گذرد
از  پنجره اش بگذرم
مثل نور و گرما در زمستان
در کنارش لنگر بیندازم
و تنش را لمس کنم
و زبانم
لبهایم
چشمانم
او را در زیر دندان مزمزه کنند
شیرین و نمکی.

آی خورشید
در این روز
و از این دورترها
بگذار لبهایم
زبانم
همه وجودم را به تو قرض دهم
تا برایم
او را مزه کنی
و من بیداری او را در انتظار بمانم
وقتی گرم شد و سیر
وقتی چشمانش
به روی روز نو باز شد
"صبح بخیر!" بگویم
و در آغوشم بفشارمش
و "آخ" و خنده
از هر دوی ما برآید
خنده کنیم و چشمانمان خمار
و روزمان
 به ناز و نعمت باز شود به روی خورشید
روزت روشن دزد قلب من


عاشق یک دزد سر گردنه محبت
انصاف

Tuesday, June 12, 2012

فقدان ایدئولوژی در آذربایجان





بسیار خوب و مبارک است که تعداد فراوانی از دوستان و صاحبان قلم و اندیشه بر خاسته از خاک آذربایجان، دغدغه آذربایجان دارند اما اکثر ما، مانند کورانی هستیم که در تاریکی شب یا در دل جنگلی از اندیشه های خود و دیگران، مانده ایم و می خوهیم مردم آذربایجان را به مقصد برسانیم و این ناممکن است. چرا؟

برای رساندن مردم به مقصد یا باید راه بلد بود و تجربه داشت یا باید قطب نما داشت. وگر نه، چون موسی ؛ فرستاده خدا، در بیابان گم می شویم و راه بجایی نمی بریم که هیچ، بلکه سرزمینمان را از دست می دهیم.

قطعا، هیچ کدام از هم نسل های من، چنان تجربه ای ندارند و نمی توانند مردم آذربایجان را به سر منزل مقصود راهبر باشند. در نتیجه، باید به قطب نما تکیه کنیم و بعد از قطب نما، باید از عوام گرایی بپرهیزیم.

عوام گرایی، دردناکترین راه و  دردی است که اغلب نواندیشان آذربایجان، برای جلب رضایت مردم، با تکیه بر آن، راه می پیمایند و این عین "لمپنیسم" و "عوام زدگی" است و ما نمی توانیم با عوام زدگی، راه بجایی ببریم.

همچنین، باید مسایل راه و چگونگی رسیدن  به مقصد را هم به دست متخصصان علوم مختلف سپرد و نباید هر کس خودش را دانای دهر بداند که ملا های حاکم بر ایران، هم در عوام زدگی و هم در ادعای "همه چیز دانی" و مدیریت جهانی و هم در بی توجهی به متخصصان علوم مختلف، تجربه ها اندوخته اند که ما باید از اشتباه های آن ها بیاموزیم که می دانیم: علم ثمره، تجربه های درست و اشتباه متخصصان بوده و هست.

در مورد آذربایجان و دردها و مسایل آن، هر کسی از ظن خود، در حد و اندازه دانش، تجربه و حتی به مقدار دردی که در دل دارد، می نویسد، راه را نشان می دهد و متاسفانه دیگران را (مستقیم و غیر مستقیم) متهم می کند و بدین گونه، راه را بر دیگران مسدود می سازد.

بحث های بسیار ریزی همچون الفبا، نوشتن به زبان ترکی یا فارسی، دوست و دشمن آذربایجان ، متحد و خصم ملت آذربایجان، تاکتیک ها و استراتژی ها برای رسیدن به اهدافی که هر کس در ذهن خود دارد، می تواند هم عامل تفرقه باشد و هم عامل اتحاد ما مردم آذربایجان باشد.

ما باید برای ساختن بنای آذربایجان جدید یا برای تشکیل دولت-ملت آذربایجان، شاغول یا قطب نمایی داشته باشیم تا همه ما، کارهایمان را با آن میزان کرده و از راهی که آن نشان می دهد خارج نشویم. در خارج از آن، دوست نگیریم و دشمن نتراشیم. همچنین، توان و قدرت خودمان را به طور واقعی و به دور از اغراق پنداری، ارزیابی کنیم. باید وسیله ای ایجاد کنیم که هر کس آن را در دست گرفت، بتواند بدون کمک دیگری، راه را بپیماید و این افزار برای تاسیس آذربایجان جدید، "ایدئولوژی" است.

شاید به ما ایراد بگیرند که "عصر ایدئولوژی ها به پایان رسیده است". شاید راست بگویند و عصر ایدئولوژی برای چنان مدعیانی  بپایان رسیده باشد. چون به خواست ها و اهداف ملت خود رسیده اند ولی ما در اول راهمان هستیم.

ایدئولوژی چیست؟
به طور کلی، ایدئولوژی اینگونه تعریف می شود:

An ideology is a set of ideas that constitute one's goals, expectations, and actions. An ideology can be thought of as a comprehensive vision, as a way of looking at things, or a set of ideas proposed by the dominant class of a society to all members of this society. The main purpose behind an ideology is to offer either change in society, or adherence to a set of ideals where conformity already exists, through a normative thought process. Ideologies are systems of abstract thought applied to public matters and thus make this concept central to politics.

(ایدئولوژی مجموعه ای از اندیشه ها است که به اهداف، انتظارها و رفتارهای یک فرد یا اجتماع سازمان و شکل می دهد. ایدئولوژی می  تواند تصوری کلی از یک عقیده را به مثابه راهی برای دیدن چیزها ایجاد کند یا ایدئولوژی، یک سری از اندیشه های طبقه حاکم بر یک اجتماع است که بر همه اعضای آن جامعه تحمیل می شود.)

 کار ایدئولوژی چیست؟

(هدف اصلی از ایدئولوژی: یا برای ایجاد تغییر در جامعه بکار می رود یا یک سری از آرمان هایی را که مورد قبول واقع شده، به هم پیوند می دهد. ایدئولوژی ها، اندیشه های مطلق هستند که که به موضوعات عمومی می پردازند و آن موضوع را در مرکز سیاست قرار می دهند.)

داشتن ایدئولوژی، برای روشنفکر و فعال اجتماعی از همه چیز ضروری تر است. بدون آن، آواره خواهیم بود و همه پتانسیل ها و انرژی های ملت آذربایجان را به هدر خواهیم داد و بازیچه دست قدرت ها و ثروت هایی خواهیم شد که می خواهند ما و حرکتمان را مدیریت و کنترل کنند.

ایدئولوژی به ما راه را نشان خواهد داد. تعریف یکسانی به مانند وسیله یا واحد اندازه گیری را در اختیار ما خواهد گذاشت تا راهمان را کج نرویم و بازیچه دست دیگران نشویم.

ما باید قطب نمای خودمان را خودمان بسازیم و ایدئولوژی خودمان را خودمان پرورش بدهیم. وگرنه، برای قرن ها، ملت مان را در بیراهه ها سرگردان خواهیم کرد و مسئولیت آن سرگردانی بر عهده ماست.

اگر ایدئولوژی داشته باشیم، در بین ما و در بین جناح های سیاسی و فکری ما، اتحاد ایجاد خواهد شد. تفاوت های سیاسی و عقیدتی خودمان، به دشمنی تبدیل نخواهند شد و جناح های مختلف فکری و سیاسی خودمان، نیروهای خودمان را تضعیف نخواهند کرد. در چنیبن حالتی،  از توان همه طیف های آذربایجان و حتی کشورها و ملت های برادر، دوست و همسایه، بهره مند خواهیم شد.

با داشتن وسیله ای به نام ایدئولوژی، هدف، تاکتیک ها و استراتژی ها، برای همه اقشار مختلف مردم (باسواد و کم سواد، فعال و بی تفاوت) قابل شناسایی خواهد بود و هر کسی، با تکیه بر تعریف غیر علمی خود از آذربایجان و منافع آن، شناخت خود از دوست و دشمن آذربایجان و ملت، بافته ها و زحمت های دیگران را به آب نخواهند داد.

اگر ایدئولوژی داشته باشیم، بازی های سیاسی و اطلاعاتی مخالفان و دشمنان را براحتی شناسایی خواهیم کرد و بازیچه دست های آن ها نخواهیم شد. نیروهایمان را بر اساس خواست دشمن مان به جان هم نخواهیم انداخت. مهمتر این که بیدار کردن خوابیده ها در جبهه خودی و در جبهه دشمن، آسان تر خواهد شد.

ایدئولوژی، درک مسایل را برای عوام هم ساده خواهد کرد. مسایل برای آن ها هم براحتی بیان خواهد شد و دفاع از خواست های آذربایجان هم راحت تر خواهد بود. مشروعیت خودی، افزایش خواهد بافت و دشمن جایگاه خود را از دست خواهد داد. چرا که ایدئولوژی مانند سلاح هم عمل می کند.

اکنون و در شرایط فعلی،  همه توان و نیروهای روشنفکران و فعالان آذربایجانی بر مسئله "زبان" و "زبان مادری" متمرکز شده و "زبان" نقش "ایدئولوژی" را بازی می کند.

این در حالی است که در حقیقت، ما یک خواسته ساده داریم نه ایدئولوژی. به همین جهت،  چون ایدئولوژی نداریم، گاهی که مسئله جدیدی پیش می آید، زبان را فراموش می کنیم و به موضوع دیگری می چسبیم. مانند دریاچه خشکی دریاچه اورومیه که زبان و اهمیت آن را به پس رانده است. یا موضوع تیم تراختور که فوتبال و پیروزی در میدان مسابقات فوتبال را جانشین زبان و دریاچه اورومیه کرده است. (چند نفر یا گروه اندکی که در میدان ورزشی، در باره زبان یا دریاچه اورومیه شعار می دهند، نمی توانند، صدای همه مردم آذربایجان باشند.) این نمونه ها نشان می دهند که هر دو پای ما می لنگند.

علاوه بر این ها، خود من در اداره اطلاعات و در زیر بازجویی ها، به بازجوهایم گفته ام و پیشنهاد داده ام که اگر می خواهید مردم، روشنفکران آذربایجان و مخالفان آذربایجانی را خلع سلاح کنید، زبان مردم آذربایجان را در خود آذربایجان زبان رسمی و اداری بکنید. همه بهانه ها را از دست امثال من خواهید گرفت و ما خلع سلاح خواهیم شد. بهانه ای برای مخالفت نخواهیم داشت.

بعضی از دوستان می گویند: این مشکل فدرالیست هاست و استقلال طلبان این مشکل را ندارند.

شاید حق با آن ها باشد اما باید بدانیم که آیا واقعا همه مردم آذربایجان و همه روشنفکران آذربایجان و نیروهای بین المللی و کشورهای همسایه، از خواست استقلال طلبان حمایت می کنند و خواهند کرد؟

آیا ایران و رژیم های سیاسی حاکم بر ایران که هم مسلح است، هم پول دارد، هم صدها هزار سرباز و نیرو در اختیار دارد، هم میلیون ها تحصیل کرده را در استخدام دارد و هم نیروهای زبده و متخصص را به خدمت گرفته است، امکان استقلال را به ما می دهد که هنوز نه توان ایجاد یک مدرسه و نه توان چاپ یک کتاب را داریم و نه توان برآورد حقیقی از توان خود و نیروهای بین المللی و توان تولید و گسترش یک ایدئولوژی را هم نداریم.

اگر استقلال را هم بخواهیم، کوتاه ترین راه برای بسط این گرایش و آماده سازی مردم آذربایجان برای جدایی از ایران، برای کشتن و کشته شدن در این راه، داشتن یک ایدئولوژی قابل اتکا است.

ایدئولوژی به ما خواهد گفت که چرا و چگونه باید از ایران جدا شویم و اگر جدا شدیم، کشورمان را چگونه و به چه شکلی اداره خواهیم کرد؟ آذربایجان مستقل، به شکل فدرال خواهد بود یا به شکل متمرکز؟ دموکراسی در کشورما چه جایگاهی خواهد داشت؟ در اداره کشورمان، رهبر خواهیم داشت یا یک سیستم جدید مدیریتی؟ مجلس خواهیم داشت یا شورایی خواهیم بود؟ سلطنتی خواهیم بود یا جمهوری؟ حقوق اقلیت های مختلف را به چه شکلی تامین خواهیم کرد؟ زنان و کودکان در کشور جدید ما، از چه حقوق و مزایایی بهره مند خواهند شد؟ با سرمایه و سرمایه داران، با فقر و فقرا چگونه رفتار خواهیم کرد؟ رابطه ما با کشورهای همسایه، دوست و متحد چگونه خواهد بود؟ ما کدام کشورها را دشمنان  خود خواهیم نامید و کدام کشور ها دوستانمان خواهند بود؟ آیا پلیس و نیروهای امنیتی خواهیم داشت؟ آن ها چگونه اداره و کنترل خواهند شد؟ آیا ارتش خواهیم داشت و برای جنگ با همسایه ها همیشه آماده خواهیم بود یا به سیستم دیگری خواهیم اندیشید؟

برای کسب استقلال از ایران، حاضریم چه تعدادی از هم وطنانمان در این راه کشته شوند؟ و خون چه تعدادی از دشمن را برای کسب استقلال از ایران خواهیم ریخت؟ و ... هزاران سوال که باید به آن ها جواب گفت.

ما می دانیم که برای پاسخ به همه این نوع سوال ها در زمینه های سیاسی، اجتماعی، آموزشی، ادبی، هنری، سینما، تاتر، موسیقی، ساخت و ساز، تولید و توزیع محصولات صنعتی و کشاورزی و دامی و ... معدن، جنگل، سانسور، دین، آزادی، نشریات، اتهام ها و سیستم قضایی، سیستم تحقیق و بازپرسی، زندان و مجازات ها، پول و ثروت و سرمایه داخلی و خارجی، توریست، جاسوس و جاسوسی، و... باید کتاب ها نوشت و قوانین بیشماری را تصویب کرد تا به آن ها پاسخ داد و حقیقت آن است که اکنون نمی توانیم به همه آن  سوال ها پاسخ بدهیم ولی در عین حال هم نمی توانیم آن ها را بدون پاسخ رها کنیم.

نباید پاسخ ها را هم برای فردای پس از استقلال وا گذاشت. چرا که اجتماع و آذربایجان، همین امروز می خواهد فردای روشن را در جلو چشمانش داشته باشد و  پاسخ ها را همین امروز می خواهد و ما نمی توانیم همین امروز به همه نیازها و سوال های آذربایجان به عنوان یک کشور مستقل پاسخ دهیم. چرا که واقعا، بسیاری از مسایل و پیامدهای استقلال آذربایجان، هنوز برای ما روشن نیست.

تنها راه پاسخ به همه پرسش ها، داشتن یک ایدئولوزی است. ایدئولوژی راه را بر ضد و نقیض گویی های همه ما می بندد. به همه اندیشه های ما در همه زمینه ها، سر و سامان می دهد و حتی راه و روش تصمیم گیری ها و رفتارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، علمی، آموزشی، هنرٍ ادبی، فنی، انسانی، حقوقی، اجرایی و اداری، حقوق فردی انسان ها ... را به وضوح و بطور قابل درکی برای همه افراد نشان می دهد و هر کسی از ظن خودش، راه آذربایجان را به بیراه نمی کشد.

در نبود ایدئولوژی در حرکت آذربایجان، تعدادی با کردها مشکل دارند که در شرایطی مانند شرایط خود ما و در ایران استعمارگر، هم سرنوشت ما هستند (این حرکت در میان کردها هم جریان دارد و از طرف تهران اداره می شود). این دسته از آذربایجانیان، همه خطر را نه ایران و سیستم سیاسی متمرکز فارس محور و استعمارگر که کردها می دانند و خطر را چنان بزرگ نشان می دهند که آدم از جنگ ترک و کرد در آینده می ترسد. این چیزی است که حکومت ایران به آن دامن می زند. تا نیروهای همسو را به جان هم بیاندازد و آینده منطقه زیست آن ها را تیره و تار نشان داده و از هم بترساند و توجه ها را از تهران به تبریز و اورومیه و سنندج سوق دهد تا به دست خود ما، خود ما را مهار کند و انگیزه ما برای استقلال را از میان بردارد.

تعدادی، با مردم فارس مشکل دارند و می خواهند بسیاری از شهرهای آن ها را به خاک آذربایجان ملحق سازند. یا خاک گیلان و مازندران یا بخش هایی از همدان و... را جزو خاک تاریخی آذربایجان عنوان می کنند و از همه جهت، دشمن می تراشند. این دسته، در حالی در چند جبهه دشمن می تراشند که ما به متحد، بیش از دشمن، نیاز داریم تا خودمان را با تکیه به نیروهای هم از دست استعمار ایرانی نجات بدهیم.

بعضی از دوستان و دلسوزان آذربایجان،  برای آذربایجانی و آذربایجانی سیاسی و فعال بودن حد و حدود و شرط و شروطی را می گذارند که خیلی از نیروهای روشنفکر و خودی را پس می راند.

به عنوان نمونه، ترکی نویسی در شرایطی به شکل شرط فعالیت سیاسی یک آذربایجانی عنوان می شود که 99 درصد ملت و مردم آذربایجان در ایران (آذربایجان جنوبی) به زبان خودشان نه می توانند بنویسند و نه می توانند بخوانند.

طرح چنان موضوع هایی، به خاطر نبود ایدئولوژی و تصویری روشن از خواست ها و چگونگی دست یابی به اهداف ایجاد کشور آذربایجان پیش می آید.

این دوستان را متهم نمی کنم که عامل ایران و فارس ها هستند. نه! برخی از آن ها، از من دلسوزترند اما دانش و تجربه و مطالعه لازم را ندارند و به نظریات متخصصان هم گردن نمی نهند و خطر در همین جاست.

می دانیم که بخشی از کارکرد ایدئولوژی، تخصص محوری است. هر کسی در محدوده تخصص و تجربه خود می توانند سخن بگوید و اقدام کند نه فراتر از آن و کسی که تخصص ندارد، مانند یک سرباز با شرف، به وطن و ملتش خدمت می کند. همان طور که یک نظریه پرداز و متخصص هم سربازی در گوشه دیگر این سرزمین خواهد بود و کاری که از دستش بر می آید را برای سعات ملت و وطن خواهد کرد.

در همین جا باید بگویم، نبود و فقدان ایدئولوژی باعث شده تا همه در اندیشه رهبر شدن و رهبر بودن باشند و جایی برای رقیب در نظر نگیرند و این نوع اندیشه و گرایش،  خطر خذف رقیب و مخالف را پدید می آورد.

از طرف دیگر، هیچ کس حاضر نیست که برای وطن و ملت، سرباز باشد نه فرمانده! و این مهم ترین آفت نبود ایدئولوژی است. چرا که در این شرایط، کمتر کسی برای قربانی شدن به وطن و آذربایجان حاضر می شود.

ایدئولوژی قدرت، مسئولیت ها و وظایف را به طور مساوی ارزش گذاری می کند. از وظیفه ای و شغلی ارزش زدایی و بر مسئولیتی ارج بیشتر نمی گذارد. حتی سربازی و شهادت در راه آذربایجان را بر رهبری بر آذربایجان ترجیح می دهد اما واقعا اوضاع روانی در آذربایجان ما چنین است؟ اگر امروز بخواهیم یک لشگر سرباز برای مردن در راه وطنمان براه بیاندازیم، چه تعداد از ما برای این کار حاضر خواهیم شد؟ اگر در این راه مردیم، قضاوت در باره مرده هایمان چگونه خواهد بود؟

ایدئولوژی فهم چنین مسایلی را برای ما ساده تر می کند و بسیاری از مشکل ها را از سر راه حرکت کند کنونی آذربایجان بر می دارد  و اگر سیستم مرکزگرای ایران فارس محور، بخشی از حقوق و خواست های ما را تامین هم بکند، ایدئولوژی راه برای تداوم حرکت و مبارزه را نشانمان خواهد داد و به بیراهه و تسلیم تن نخواهیم داد.




انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد و مستقل
کانادا - تورنتو
13 جون 2012

hedayat222@yahoo.com
1 - 647 - 740 - 8070

Thursday, May 10, 2012

مردم آذربایجان! وقت تنگ است: " شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید "




مردم آذربایجان! وقت تنگ است
" شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید "

مردم آذربایجان جنوبی یا آذربایجان ایران! فعالان سیاسی و مدنی، احزاب و تشکیلات سیاسی و مبارز، روشنفکران و نظریه پردازان آذربایجان! وقت چنان تنگ است که نمی توانیم آن را درک کنیم. در آستانه باختن همه چیزمان هستیم. اگر این بار ببازیم، این بار دانسته و آگاهانه خواهیم باخت و در طول ده ها سال آینده نخواهیم توانست خودمان را بر سر پا نگه داریم. دیگر بس است و نمی توان بیش از این، بازیچه ماموران باهوش و نفوذی وزارت اطلاعات ایران شد.
آیا موافقیم که آذربایجان جنوبی باید از وضعیت کنونی نجات یابد و جایگاه فعلیش، شایسته آن نیست؟ نزدیکترین هدف ما در آذربایجان جنوبی چیست؟ آیا تعریف روشنی از آذربایجان، آذربایجانی و منافع آن  داریم؟ آیا چنان خشک مذهب و دگم هستیم که نمی توانیم تمامی اختلاف های سیاسی را کنار گذاشته و برای رسیدن به نزدیکترین و مشترکترین هدفمان (هر چند تا تاسیس کشور خودمان) هم پیمان شویم؟ باید به خاطر آذربایجانمان، تعصب های سیاسی خودمان را کنار بگذاریم و بر روی اهداف مشترکمان اجتماع کنیم.
از یک طرف، منطقه خاورمیانه و بخصوص ایران، در آستانه تغییرات بسیار مهمی قرار دارد و همه می توانند دلایل روشن آن را در اخبار هم ببینند. از طرف دیگر، فرصت های تاریخی که ما آذربایجانی ها بتوانیم از آن ها استفاده بکنیم، بسیار کمیاب هستند و تکرار ناشدنی و زمان بسیار تنگ است. باید بخاطر آذربایجان، از بسیاری از خواست های خود و تشکیلاتمان چشم پوشی کنیم. باید با رقبایمان، باید با مخالفان نه چندان جدیمان به وحدت و اتحاد برسیم تا نبازیم و گر نه در تنهایی هایمان، همه با هم خواهیم باخت و آذربایجان را با اختلاف های کوچکمان، دو دستی تقدیم دشمن آذربایجان خواهیم کرد و ننگ ابدی را بر گردن خواهیم کشید.
تک تک ما می توانیم دلایل بیشماری بیاوریم که نمی توانیم با هم متحد شویم اما یک دلیل کافی است تا برای آذربایجان و به نام آذربایجان، با هم یکی شویم و از این مرحله بگذریم و آن دلیل، "منافع آنی آذربایجان جنوبی" است. باید خود و تشکیلاتمان را فدای آذربایجان و منافع مردمش بکنیم. آیا این هدف ما نیست؟
اگر ما، خود و تشکیلاتمان را سیاسی و مبارز می دانیم، باید بدانیم که "سیاست" یعنی شناخت "موقعیت ها"، شناخت "مخالفان"، شناخت "رقبایی که بسیار به هم شبیه هستیم"، شناخت "دشمنانی که منافع و دشمن مشترک داریم" و شناخت "دشمنی که دشمن همه ماست" و باید بدانیم که "با کدام یک از رقبا و دشمن ها، می توانیم برای غلبه بر دشمن اصلی مان متحد شویم". چون، هر کدام ما، در تنهایی نمی توانیم بر دشمن همه مان، پیروز شویم و اگر فکر می کنیم که به تنهایی و در مقابل آن، موفق و پیروز می شویم و همه تاریخ تنها به نام ما ثبت می شود، در اشتباه محاسباتی سیاسی غرق شده ایم و سیاست و کار سیاسی را نمی شناسیم و از آن تعریف غلطی در ذهن خود داریم.
ما آذربایجانیان جنوبی، باید برای تامین منافع آذربایجان با هم متحد شویم و همین امروز هم متحد شویم تا ننگ تاریخ و نفرین فرزندان آذربایجان در تاریخ آینده را متحمل نشویم. باید شورایی برای "شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید" تشکیل دهیم. این شورا باید رقبای سیاسی و فکری را در جهت منافع آذربایجان جنوبی متحد کند. باید اقدام هایی که در خارج و داخل سرزمینمان لازم است انجام گیرد را سر و سامان دهد. باید با کشورهایی که احتمالا می توانیم دوست و متحد شویم و از کمک های همه جانبه آن ها بهره مند شویم، مذاکره بکند. باید دشمنان آذربایجان را شناسایی کند و از میان آن ها با آن دشمن هایی (گر چه با ما و آذربایجان عزیزتر از جانمان دشمنند)  که همچون خود ما دشمن قلدری دارند که از ترس آن حاضرند با ما متحد شوند، اتحاد برقرار کند و از توانایی های همه نیروهای مخالف دشمن اصلی ما که در جبهه ما هستند، علیه دشمن اصلی آذربایجان و ملتش بهره گیرند و با نیروهای بین المللی مذاکره کنند و منافع آنی و آتی آذربایجان را تامین کنند. (آمریکا با آن همه قدرت جهانیش، به تنهایی، اقدامی نمی کند)
برای تاسیس شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید لازم است تا از هر تشکیلات آذربایجان جنوبی (بدون توجه به ایدئولوژی و نگرش سیاسی آن ها به چگونگی تامین منافع آذربایجان) یک نفر نماینده با اختیار و توان تصمیم گیری تام عضو شوند. همچنین باید تعدادی از چهره های نام آشنای آذربایجان جنوبی در داخل و خارج آذربایجان جنوبی در آن عضو شوند. هر تشکیلاتی که در آن عضو است، اجرای تصمیم های شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید را بر خواست خود مقدم بداند اما در عین حال حق داشته باشد تا سیاست های دیگر خود را که با تصمیم ها و اراده اصلی شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید مخالف نباشد را بطور مجزا به پیش ببرد.
اولا: برای تشکیل این شورا وقت بسیار تنگ شده است و همین امروز باید آن را تاسیس کرد تا بیش از این نبازیم و بازیچه وزارت اطلاعات ایران نشویم.
دوما: همه نیروهای داخل و خارج را متحد و هم پیمان بسازیم.
سوما: شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید باید تصمیم بگیرد که در داخل ایران و آذربایجان جنوبی چه اقدام هایی باید بکنیم و چه عملی را نباید انجام بدهیم.
چهارما: شورای اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید، باید مغز تصمیم گیری آذربایجان و فرمانده کل نیروهای سیاسی آذربایجان جنوبی باشد.
پنجما: نباید دربافت شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید از ترک های آذربایجان شمالی و ترکیه کسی یا تشکیلاتی عضو باشند تا توان تصمیم گیری شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید به حد اکثر برسد.
 ششما: شورای اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید برای تامین منافع آذربایجان باید جسارت مذاکره با همه کشورها و استفاده از همه منابع آن ها را در جهت منافع آنی، منافع کوتاه مدت و منافع دراز مدت آذربایجان جنوبی داشته باشد.

سر بلند و سر افراز باد ملت و سرزمین آذربایجان جنوبی
پیش به سوی تاسیس شورای ملی اتحاد و اقدام آذربایجان جنوبی در تبعید


انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد و مستقل
تورنتو – کانادا
0016477408070 


***      **   **     ***

Tuesday, May 1, 2012

نژادپرستی فارسیسم و بیماری انکار واقعیت های اجتماعی و سیاسی




نژادپرستی فارسیسم و بیماری انکار واقعیت های اجتماعی و سیاسی
(نقد نوشته اکبر گنجی در وبسایت رادیو بی بی سی فارسی)

نژاد پرستی، بخصوص از نوع ایرانی (فارسیسم) آن، بیماری خاص روانی و فکری است که بیشتر در انکار واقعیت های سیاسی، اجتماعی، آموزشی و تاریخی و ... خودش را نشان می دهد و صد البته که بر عقلانیت و قوه عاقله تاثیر منفی می گذارد. کافی است تا در سه آدرس زیر، مقاله های آقایان اکبر گنجی، علی کشگر و خانم افسانه خاکپور را ملاحظه بفرمایید تا تاثیر نژادپرستی بر افکار و اندیشه را به روشنی ملاحظه بفرمایید. اگر نه همه این سه نویسنده محترم، حد اقل دوست داشتم اکبر گنجی در لباس "فرانتس فانون" و علیه استعمار پدیدار می شد اما او هم این جسارت را ندارد و یکی از روشنفکران حلقه بگوش استعمار ایرانی است.




خانم افسانه خاکپور چنان غرق در ناسیونالیسم فارس است که برای محکوم کردن ملت های غیر فارس(ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و ... )، چشمانش را به واقعیت های موجود در جامعه ایران بسته است. خواست ها و حقوق اولیه انسانی آن ملت ها را که در همه کنوانسیون های بین المللی تایید شده است، نادیده گرفته و برای گریز از اذعان به وجود تبعیض نژادی که در ایران علیه ملت های غیر فارس اعمال می شود، دست به دامان قانون اساسی جمهوری اسلامی شده و آن را قانونی نشان می دهد که به طور تمام و کمال اجرایی شده و حقوق همه ملت های غیر فارس در ایران مراعات می شود (ولی حتما حقوق فارس ها مراعات نمی شود و جنبش سبز در اعتراض به آن براه افتاده است) و این همه انسان ها در آذربایجان، خوزستان (عربستان)، بلوچستان، ترکمن صحرا، کردستان و ... بی خود و بی جهت و داوطلبانانه به زندان ها می روند و از سر تفنن به خیابان ها آمده در باره حقوق اولیه انسانی و داشتن مدرسه به زبان مادری خودشان شعار می دهند. مقاله این خانم محترم بیش از این را نمی ارزد. چرا که او دانسته و آگاهانه خودش را به کوری و کری زده است و نمی شود او را بیدار کرد.

نوشته چناب علی کشگر از قماش دیگری است. نمی دانم که او متخصص چه رشته دانشگاهی است و امیدوارم که متخصص حقوق باشد اما در این نوشته تلاش می کند تا ذهن بیدار شده خانم مهرانگیز کار را تخطئه کرده و فهم و ادراک  او و "اهوازی و احوازی" و "مخالفان را "کوچه و بازاری" نشان بدهد. نه در برابر نوشته های خانم کار دلیلی می آورد و نه در مقابل جمله های انصافعلی هدایت، سخنی از سر منطق جاری می سازد. مانند رهبر و پدر بزرگی در برج عاجی نشسته و همه را اندرز می دهد و نصیحت می کند که "فلان کار را نکن" و "بهمان کار را بکن" و "از تو بعید است". اما خود دهان باز کرده و نمی گوید که در مقابل نوشته های این دو نویسنده و اندیشمند، چه راه حلی را اراده می دهد؟ یا چرا آن جمله ها و مدعای این دو نویسنده اشتباه است؟ او در نوشته اش در نقش مدافع استعمار و مستعمره گری ظاهر شده است. باشد که به دیدگاهش و توهین ها و تحقیرهایش افتخار کند.

تنها برهانی که در میان سطور او بر قلمش جاری می شود، "نژادپرستی" و ترس از آن است که ملت های غیر فارس، برای جدایی از ایران و تجزیه ایران، بپا برخیزند اما نمی گوید که آن ملت ها هم منافعی در ایران امروز دارند یا نه؟ و اگر منافعشان در ایران امروز تامین نمی شود، چه کار باید بکنند؟ ولی در نانوشته هایش، متوجه می شوید که مستعمره نباید بپذیرد که مستعمره است و نباید علیه استعمارگر، اقدامی بکند. چون استعمارگر ناراحت می شود و منافعش به خطر می افتد.

خود علی کشگر می تواند ایدئولوژیک فکر کند و بنویسد اما مخالفان حق ندارند ناسیونالیست شوند. چرا که ناسیونالیست آن ملت ها برای ایران خطرناک است. او هم مانند همه ناسیونالیست های ایران، خود و دوستان روشنفکرش را از ظلمی که بر ملت ها در ایران می رود مبرا می داند و همه حق کشی ها را بر گردن جمهوری اسلامی می اندازد.

از اول این نوشته تا آخر آن، کشگر جمله ای به زبان نمی آورد که نشان دهد، با حقوق و خواست های ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ و ترکمن و غیره آشنا و همراه است و به حقوق آن ها احترام می گذارد و خواستار داده شدن این حقوق به آن هاست. اصرار بر انکار آن ملت ها و حقوقشان در این نوشته هم موج می زند.

اما اکبر گنجی روشنفکری زندان کشیده، از جمهوری اسلامی برگشته و نماینده جنبش سبز و مذهبی های - سکولارها است. ناچار باید روی او و نوشته اش متمرکز شد. چرا که او بسیاری از جربان های داخلی و خارجی، مذهبی و سکولار و ... نمایندگی می کند. او می گوید:

"طرح هایی وجود دارد که به دنبال برساختن نزاع فارس و غیرفارس و تبدیل آن به شکاف اصلی جامعه ی ایران هستند. این طرح ها مبتنی بر مبانی نادرست و پیامدهای ناگوار و مهلکی هستند."
جناب گنجی، وقتی نوبت به حقوق ملت های ترک، کرد، عرب، ترکمن، بلوچ و ... می رسد، توهم توطئه شما را هم بر می دارد؟ این طرح ها را چه کسانی یا دولت هایی ساخته و پرداخته اند؟ اگر هم ساخته و پرداخته اند، شما، برای این که این ملت ها از ایران شما و فارس ها جدا نشوند و ایران را تجزیه نکنند، چه تدابیری اندیشیده اید؟ و چه حقوق و مزایایی را به آنان می دهید تا تسلیم چنان طرح هایی نشوند؟ شما چه کار می خواهید بکنید که آن پیامدهای ناگوار(!) رخ ندهند؟ آیا منظورتان آن است که آن ها باید سکوت کنند و از منافع فارس ها حمایت بکنند؟ همانی که تا کنون کرده اند؟

او بعد از مقدمه ای، برای رد خواست ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ و ... در ایران چند دلیل می آورد. در ادامه به بررسی آن ها می پردازم و خواننده محترم را به خواندن نوشته وی در آدرس بالا دعوت می کنم.

یکم- هویت فارس: چیزی به نام "هویت فارس" وجود ندارد. یعنی هویت "تکواره" وجود خارجی ندارد. من هم تصور می کنم که ناسیونالیسم آریایی یا فارسیسم در اذهان شما ساخته شده است و در اذهان شما آبیاری  و روزانه هم آبیاری می شود. اما رفتار خود شما حتی در این نوشته، در پی انکار آن نیست و آن را نفی نمی کند و بود و اعمال آن را ضد انسانی نمی داند و ضد قوانین بین المللی نمی شناسد.
برساخته ی ذهنی "هویت فارس"، مدعایی ایدئولوژیک است، نه نظری/تحلیلی/نقدی. و ما هم ادعا می کنیم که این ساخته امثال شما ایدئولوژیک است و ما ملت های ترک؛ کرد، عرب، بلوچ، ترکمن، و ... هم باید آن را بسازیم. چون اگر آن شمشیر است، ما هم باید آن را داشته باشیم. اگر هم نیست، بازهم باید داشته باشیم.
آیا هرکس به زبان فارسی حرف می زند، "ملت" یا "قوم" یا "هویت" یا "خلق" فارس است؟ روشن است که همه ی ایرانیان به زبان فارسی حرف می زنند. در این صورت همه، "فارس" هستند. دوست من، ما از "ملت" سخن می گوییم نه از "یک فرد". ملت، قوم، هویت فردی یا جمعی و خلق، فرد نیستند. روشن هم نیست که چطور همه ایرانیان به فارسی حرف می زنند؟ پس در ایران ذهنی شما، ترک، کرد، بلوچ، عرب، ترکمن و ... وجود خارجی ندارند؟ این ها ملت هایی با هویت های مختلف نیستند. اتفاقا همهداشته های تاریخی آن ها با فارس ها متفارت است. اما "هویت" در انگلیسی عبارت از "آیدنتی تی" و "پرسونالیتی" هست.
Identity, Personality
 Identity (philosophy), also called sameness, is whatever makes an entity definable and recognizable
ترجمه: هویت در فلسفه، مشابهت هم نامیده می شود و آن هر چیزی است که هویف را قابل تعریف و قابل شناخت بکند.
§  Christian Identity, a Christian religious movement
"هویت مسیحی" را مثال زده و گفته که یک حرکت مذهبی مسیحی است.
§  Cultural identity, person's self-affiliation as a member of a cultural group
"هویت فرهنگی"، وابستگی خود شخص به عنوان عضوی از یک گروه فرهنگی است.
§  Identity politics, refers to political arguments that focus upon the self interest and perspectives of self-identified social interest groups or minorities
"هویت سیاسی" به مباحث سیاسی اشاره می کند که روی علاقه (گرایش) شخصی متمرکز شده و پرسپکتیوی (منظره ای) ازهویت خود شخص را بر اساس گرایش (تمایل) گروهی  یا اقلیتی او به نماشی می گذارد.
§  National identity, belief in membership of a nation
"هویت ملی" هم باور داشتن به عضویت در یک ملت است.

با بررسی بسیار ساده "هویت" در اینترنت، به این ها بر می خوریم. حتی اگر شما راست گفته باشید و همه مردم در ایران به فارسی صحبت کرده باشند، ملت آذربایجان خود را ترک می داند. شما با این باور آن  ملت چه مشکلی دارید؟ و چرا نمی خواهید به حقوق و اراده آن ها گردن خم کنید؟ و به خواست هایشان احترام بگذارید؟

باید مغلطه نکنیم. جناب گنجی، از پدر و مادر انگلیسی یا فرانسوی،  فرزند فارس به دنیا نمی آید. از فارس، فارس از ترک هم ترک، از کرد، کرد و از عرب، عرب، زاده می شود. البته هر کس زبان دیگر را بداند بر آن کس که نمی داند، ارجحیت هایی هم دارد و این هم بر هویت های قابل تعریف فردی افزوده می شود و می گویند؛ فلان (حسن یا فارس) ترکی هم می داند اما می دانیم که ترک نیست.
هیچ کس از ما ملت های ترک، کرد، عرب، بلوچ، و ... نگفته است که هر فرد فارس، مجمع همه شر و بدی های عالم هست اما ناسیونالیست های افراطی فارس و آریایی پرست هایی که نمی خواهند وجود و حقوق انسانی ملت های دیگری به غیر از فارس را در ایران امروزی بپذیرند، مجمع همه بدی ها و شرهایی هستند که بر دیگر ملت ها روا می رود. حتی اگر سکوت کرده باشند.
می دانیم که در تهران بیش از فارس ها، ترک ها زندگی می کنند و ما تهران را یک شهر با اکثریت ترک می دانیم. اما ادعا نکرده ایم که هر کس تهرانی است، فارس است. ما از "مرکز و پیرامون" یا از "مرکز و حاشیه" سخن گفته ایم و تهران را به عنوان سمبل ناسیونالیسم حاکم فارس و سمبل مرکز و ایدئولوژی حاکم در نظر می گیریم.
آیا زمامداران ایران(حکومت مرکزی)، هویت فارس را تشکیل می دهند؟ از زمان به روی کار آمدن رضا شاه پهلوی شما در ایران کنونی،  99 درصد دولتمردان، سیاسیتمداران و مدیران دولتی فارس گرا و ناسیونالیست آریایی بوده اند و هستند و ایدئولوژی برتری نژاد فارس را پذیرفته و اعمال می کرده اند و می کنند. نمی توان این سیاست را انکار کرد. تمامی سیاست هایی که در این سال ها (حدود یک قرن) در ایران اجرا شده است، حتی اگر به دست ترک ها، عرب ها، کردها، بلوچ ها و ... هم بوده، در زیر سایه نفوذ و اعمال ایدئولوژی ناسیونالیسم فارس و آریایی اجرا می شده و اجرا می کرده اند. می خواهید انکار بفرمایید؟
دوم- سرکوب دینی : زمامداران 33 سال اخیر، "به نام" اسلام بر کشور حکومت کرده و به نام "اسلام"، شیعه و سنی، ترک و کرد و فارس و عرب و بلوچ و غیره را سرکوب کرده اند. دوست گرامی! زبان من آذربایجانی را به خاطر اسلام و یا به نام اسلام قدغن نکرده اند بلکه "فرهنگستان زبان و ادب فارسی" یا تشکیلات مشابه آن در سلسله پهلوی ها، با ایدئولوژی برتری نژادی آریایی، زبانی و فرهنگی، تاریخی ، حقوقی،  سیاسی و ... بخشنامه و دستورالعمل صادر کرده و استفاده از "لغت خارجی" را ممنوع کرده است تا زمینه رشد هر چه بیشتر زبان فارسی را فراهم کند. شاید پرهیز از آموزش این زبان ها هم از چنان مرکزی رهبری می شود تا میدان در اختیار فارس ها باشد و به نظر می رسد که زبان این ملت ها را خارجی می دانند. ولی همه سرمایه های ملت های ترک، عرب، کرد، بلوچ، ترکمن، و ... برای رشد و شکوفایی زبان و فرهنگ فارس اختصاص داده اند.
یکی از اقدامات جمهوری اسلامی ترویج زبان عربی و وارد کردن بسیاری از کلمات عربی به زبان فارسی است که در گذشته به گوش مردم نخورده بود. من روشنفکر عرب نیستم و واقعا هم نمی دانم که چرا از تبعیض نژادی در زمینه فرهنگی و زبانی هم می نالند. باید، روشنفکرانی چون جناب بنی طرف با شما سخن بگویند اما زبان من ترک، کرد، بلوچ و ... غیر قانونی است. اگر هم به طور گنگی در قانون اساسی آمده است، در عمل اجرا نمی شود و فرهنگ و تمدن چند ملت  را با عمد، از بین می برند و شما با سکوت تان و حتی حمایت تان، در این جنایت علیه بشریت مشارکت دارید..
سوم- ترکیب زبانی زمامداران : به ترکیب زبانی و زادگاه زمامداران 33 سال گذشته بنگرید. به عنوان نمونه، چند درصد زمامداران ترک زبان (آیت الله خامنه ای، آیت الله مشکینی، آیت الله موسوی اردبیلی، میرحسین موسوی، آیت الله خلخالی، آیت الله موسوی تبریزی، و...) بوده اند؟ آیا احکام اعدامی که صادق خلخالی در کردستان- و دیگر نقاط کشور- صادر کرد را باید به نام ترک زبان ها نوشت؟ اگر این افراد ترک هستند که هستند، برده ایدئولوژی حاکم فارس و آریایی بوده اند. آن ها کارگزارانی از مردم مستعمره بوده اند و بدترین ظلم ها را هم در حق ترک ها و هم در حق دیگر ملت ها کرده اند. مگر در الجزایر؛ الجزایری ها، فرانسوی تر از فرانسوی ها نبودند؟ در هندوستان، هندی های الینه شده، دو آتشه تر از انگلیسی ها نبودند؟ مگر مستعمره ها بدست چه کسانی اداره می شوند؟  و مگر دیکتاتوری، ترک و فارس هم می شناسد؟ بخصوص دیکتاتوری که با چاشنی مذهب هم آبیاری شده باشد. اتفاقا همان موسوی تبریزی (دادستان اوایل انقلاب) اولین نفری بود که نوکری خود به فارس ها و آیت الله خمینی را با قتل یاران آیت الله شریعتمداری در فردا انقلابتان و با کشتار در آذربایجان آغاز کرد تا نوکریش را بر ایدئولوژی حاکم نشان دهد. مگر قتل های 1367-1368 به پای فارس ها نوشته شده است که کشتار موسوی و خلخالی به پای ترک ها نوشته شود؟
اگر آن رویکرد درست بود، در آن صورت می بایست اعمال هیتلر را به آلمانی زبان ها، رفتارهای استالین را به گرجستانی زبان ها و رفتارهای موسولینی را به ایتالیایی زبان ها نسبت داد. عزیز! با گذشت این همه سال از جنگ جهانی دوم، آلمانی ها (نه آلمانی زبان ها)  ، نازی ها و کسانی که ایدئولوژی نژادپرستانه هیتلر را پذیرفته بودند، از کارشان شرمگین هستند. همه آلمانی ها از سیاست و عملکرد هیتلر و زیر دستانش شرمگین هستند. در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و ایتالیا هم ایدئولوژی حاکم بود و همه جنایت ها به پای ایدئولوژی های حاکم نوشته شده است. همان طور که در ایران، ایدئولوژی نژادپرستانه فارس حاکم است.
می دانم که عمدا و با تغییر ظریف واژه ها و بازی حساس در ارائه معانی آن ها می خواهید، همه چیز را مانند اوایل انقلاب "توجیه" کنید و ماست مالی بکنید. اما ما تسلیم ایدئولوژی شما نیستیم تا توجیه هایتان را بپذیریم. عراقی های عربی هم که از آن ها نام برده اید، همه در استخدام و خدمت ایدئولوژی حاکم در ایران هستند. نیستند؟ مگر آن ها عربی هم گفتگو می کنند؟
در تاریخ نزدیک به یک قرن اخیر، از کردها چند تن نوکری ناسیونالیسم فارسیسم و آریاییسم را به گردن آویخته اند. گر چه کردها خودشان را آریایی اصیل می دانند اما چون کرد هستند و تاریخ و تمدن متفاوتی از فارس ها دارند، رانده نشده اند؟ مانند افغان های فارس زبان. از میلیون ها کردها فقط همین دو نفر در راس بوده اند؟ این دو، قبل از این کارشان، در کدام تشکیلات دولتی امتحان پس داده بودند؟ در 60 سال گذشته، کردها سلاح در دست نداشته اند؟ و علیه مرکز مبارزه نمی کرده اند؟ نمی دانید چه می خواستند؟ و چرا خواست هایشان به آنان داده نشده است؟ این "چه و چرا" از کدامین ریشه های ناسیونالیستی و برتری نژادی آب می خورد؟
از بلوچ ها چند نفر به حکومت رسیده اند؟ از عرب های عربستان (خوزستان) چند نفر به مقام های بالا دست یافته اند؟ در این معادله چرا تعداد ترک ها، عرب ها، کردها، بلوچ ها، ترکمن ها، و ...  را با تعداد فارس ها مقایسه نکرده اید؟ چند نفر از فارس ها  در حاکمیت دست داشته اند و دارند؟ می توانید بشمارید؟ آیا در همین آمارسر انگشیتی شخص شما، تبعیض در اداره امور کشور و منطقه در میان ملت ها دیده نمی شود؟
چهارم- سرکوب فارس ها: رژیم پهلوی و رژیم جمهوری اسلامی فقط و فقط افراد غیر فارس زبان را سرکوب نکرده و تبعیض را نسبت به آنها روا نداشته اند، بلکه فارس زبان ها را هم سرکوب کرده و می کنند. بسیاری از اعدام و زندانی شدگان فارس زبان بوده و هستند. مگر ما مبارزه فارس زبانان را منکر شده ایم؟ ما، ناسیونالیست های افراطی در خدمت ایدئولوژی آریایی را مسبب بسیاری از این جنایت و دیکتاتوری ها می دانیم. چرا که ایدئولوژی آن ها و اندیشه برتری نژادیشان، بستر رویش دیکتاتوری و سرکوب ملت های ترک، عرب، کرد، بلوچ، ترکمن و ... را بیشتر از فارس ها مهیا کرده است. تفاوت های تاریخی و فرهنگی فارس ها با دیگر ملت ها، باعث شدت سرکوب ها در این مناطق نشده است؟
تفاوت دیگری هم هست که شما نمی خواهید بپذیرید که ما ترک ها، در سال های دور، برای برقراری قانون، تساوی انسانی و دموکراسی در ایران مبارزه کرده ایم اما در سایه ایدئولوژی فارس، همه دستاوردهایمان را باخته ایم. مگر شیخ محمد خیابانی را سرکوب نکردید؟ مگر سیدجعفر پیشه وری را سرکوب نکردید؟ چه کسی به شما این اجازه را داده است تا با اراده و خواست یک ملت مخالفت کنید؟ کدام ایدئولوژی در پس این قتل عام ها خفته بود و کدامین ایدئولوژی ما را به خاطر رفتار پدرانمان در آن سال ها ، هنوز و در دوران دموکراسی و حقوق بشر محکوم می کند و حق نمی دهد، آن طور که دلمان می خواهد، خودمان را اداره کنیم. چه قدرتی، حق تعیین سرنوشت ما ملت ها را به شما داده است؟ این کدامین خدای بد ذات است؟
مگر با نهضت ها و جنبش های دموکراسی خواه و. آزادی خواهانه کردها و عرب ها هم همین معامله ای که با ملت ترک آذربایجان انجام دادید را نکردید؟ و مگر قهرمانان آزادی آنان را خاین نمی دانید و نوکر دیگر کشورها نمی خوانید؟ آیا با نگرش به تاریخ پشت سرتان، از تاریخی که برای ما آفریده اید و مسیر حرکت های اجتماعی ما را به سوی قهقرا برگردانده اید، به جای پدرانتان خجالت نمی کشید؟ آیا نمی خواهید به خاطر سرکوب های خونینی که پدرانتان در سرزمین های ما ترک ها، عرب ها، کردها انجام داده اند، عذر خواهی کنید؟ آیا بابت استعمارگری در این سرزمین ها و سرکوب جنبش های تساوی طلبانانه مستعمره هایتان شرمنده نیستید؟
پنجم- ناسیونالیسم ایرانی : تاریخ گواه آن است که ناسیونالیسم ایرانی، هرگز ناسیونالیسم فارس زبان ها نبوده است، بلکه ناسیونالیسم ایرانی بود. این ناسیونالیسم ایرانی که می فرمایید، حضور و نمودهای عملی و واقعی خودش را در کجاها نشان داده است؟ آیا ایرانیان از هر زبان و نژادی که بوده اند و هستند، از حقوق برابر و مساوی برخوردار بوده اند؟ یا در این کشور، تنها و تنها یک ملت و آن هم فارس زبان و فارس فرهنگ و فارس تاریخ و فارس تمدن  بوده و هست؟ شخص شما در باره بلوچ ها و شخصیت های تاریخی آنان چه قدر می دانید؟ اصلا برای آگاهی در باره آنان مقاومتی در شما نیست؟ نام کدامین آن ها در کتاب های تاریخ ایران آمده است؟ در باره ترکمن ها چه؟ در باره عرب ها چه؟ در باره تاریخ و تمدن ترک ها تا چه اندازه ای می دانید؟ همین چند نفر(ستارخان، باقرخان، آخوندزاده، طالبوف، تقی زاده، کسروی تبریزی و ...) در در دوران مشروطه و بابک خرمدین را می شناسید؟ در باره تاریخ و تمدن آذربایجان - از مجموعه میلیون ها صفحه در کتابخانه ها - چند صد صفحه را تاریخ آذربایجان اشغال کرده است؟ اگر ایدئولوژی و ناسیونالیسم ایرانی حاکم بوده، چرا این چرخ، تنها به نفع یک ملت چرخیده است و می چرخد؟ آیا همه جای ایران، از نظر اقتصادی و آبادانی، یکسان رشد کرده و هیچ کجا عقب نگهداشته نشده است؟
از سوی دیگر، سه همسر از چهار همسر رضا شاه- که مادر شاهزادگان پهلوی هستند- از خاندان های ترکمان تبار آیرملو و قاجار بودند. مگر در ایران شما، زنان هم جایگاه و حقوقی داشته اند که نقشی هم در دوران رضاخان در سیاست ایفا کرده باشند؟ که اگر ترک بوده اند، پس بیشتر در سیاست دخالت می کرده اند. رضاخان، ناچار بود با ترک ها وصلت کند تا مخالفت قاجار و سیاستمدراران ترک با خوش را کاهش دهد و سیاستمداران ترک را به درون دایره خود بکشاند وگر نه، چگونه می توانست قاجاریه را لگد مال کند؟ آیا رضا شاه عرضه، بی عرضه ترین شاه قاجار را داشت که در مقابل روسیه تزاری ایستادگی کرده بود؟ و آیا توانست برای چند ساعت ناقابل، در مقابل نیروهای خارجی، مقاومت مسلحانه بکند؟ مگر امروزه، زن ایرانی نقشی در اجتماع و سیاست دارد که در گذشته داشته باشد؟ مگر پدران ما در دوران فرقه دموکرات آذربایجان نبودند که حقوق سیاسی و اجتماعی زنان را و آن هم برای اولین بار در تاریخ ایران، حقوق زن زا برسمیت نشناختند که بعدها شاده آن را در انقلاب سفیدش آورد.
تا اروپای واحد را با پول واحد و برداشتن مرزها بیافرینند. درست است اما فراموش نکنید که در اروپای واحد، بین کوچکترین کشور و بزرگترین کشور از نظر وسعت سرزمینی، بین کم جمعیت ترین آن ها با پر جمعیت ترین آن ها هیچ تفاوتی وجود ندارد و از نظر حقوقی، آموزشی، رای و حقوق سیاسی، اداری، زبانی، و ... تساوی کامل در میان آن ها وجود دارد. یک واحد سیاسی بر دیگری برتری ندارد.
در کنار همه این ها، سیستم سیاسی و اداری اتحادیه اروپا بر مبنای نوعی از فدرالیسم ؛ کنفدرالیسم استوار شده است. شما در این مقاله، نه تنها بر حقوق ملت های ساکن ایران با زبان و نژاد متفاوت اعتراف نکرده اید، بلکه حتی برای تغییر سیستم سیاسی و اداری  متمرکز کنونی به سیستم فدرالی هم چیزی ننوشته اید. می توانستید در این مقاله به وجود و اعمال نابرابری های سیاسی، حقوقی، آموزشی، فرهنگی و ... در ایران 90 سال گذشته اعتراف کرده و راه حل مناسبی برای تقسیم قدرت متمرکز، در مناطق مختلف ایران ارائه بدهید. این کار را نکرده اید و تنها تلاش کرده اید، با قیافه عالمانه گرفتن، تجزیه این ملت ها از ایران کنونی را تخطئه کنید.
واقعا در حکومت آینده ایران - اگر شما سر کار بیایید - ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها، ترکمن ها، و ... چه مقدار در قدرت و سیاست ایران سهم خواهند داشت و چگونه در اداره ایران شما شریک خواهند شد تا در مقایسه با فارس ها و فرهنگ و زبان و تاریخ فارس که تا حال با خون و سرمایه این ملت ها فربه و چاق شده، به رشد قابل مقایسه ای برسند و عقب ماندگی عمدیشان چگونه جبران خواهد شد؟ چگونه باید - آن ملت ها - شما و برنامه هایتان را باور کنند؟
نباید نزاع های قومی میان هویت های مختلف ایجاد کرد. انسانیت مهم است، نه زبان و قومیت و نژاد و مذهب و جنسیت. حقوق بشر ، حقوق شهروندان آزاد و برابر است. به عقیده ما هم انسانیت بسیار مهم است ولی چه کسی از این موضوع سخن می گوید. کسی که با نژادپرستی، همه حقوق ما ترک ها، کردها، عرب ها، بلوچ ها، ترکمن ها و ... را انکار می کند و ضایع کرده است و هنوز روشنفکرانش، از حکومت متمرکز (سلطنتی یا جمهوری) دفاع می کنند که یک زبان (فارسی) در آن رسمی باشد و بقیه زبان ها و فرهنگ ها و تمدن ها باید به نفع آن زبان و تمدن از بین بروند تا یک فرهنگ، زبان، تمدن و تاریخ و ...  بر همه جوامع  در ایران کنونی حاکم شود. این جنگ را ملت های ترک، عرب، بلوچ، ترکمن و کرد آغاز نکرده اند که شما از آن ها بخواهید تا با سکوتشان، باعث جدایی، کینه، نفرت و کدورت نشوند. شما آغاز کرده اید و ادامه هم می هید. باید بر سر خودتان فریاد بکشید.
اگر امروزه، در مناطق مختلف ایران بر طبل جدایی و تجزیه ایران زده می شود، عکس العملی است که در پی 90 سال حاکمیت ایدئولوژی فارسیسم و آریاییسم شما و پدرانتان پدیدار شده است و شورش می کنند. شما چرا در این راه و از بین بردن آن ناسیونالیسم افراطی قلم نمی زنید و کاری نمی کنید؟ چرا قربانی را به سکوت و مدارا فرا می خوانید؟ یک بار هم که شده، به سراغ فارس ها بروید و آن ها را به انسانیت، برابری نژادی، حقوقی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و ... دعوت کنید. چرا باید ما بترسیم؟ شما چرا نترسید؟ ما مخالف کشتار انسان ها هستیم و بر همین مبنا هم دهه ها صبر کرده ایم اما روشنفکران فارس و مرکز محور به خود نیامده اند و سکوت و سکون ما، در آن ها بد عادتی را بوجود آورده است که باید آن عادتشان بشکند. مگر شما ماها را با خودتان برابر می دانید؟ اگر ما را برابر می دانید، در عمل، چه کار کرده اید که این برابری را به ما ثابت کنید؟
هفتم- دفاع از حاکمیت فارس ها: هیچ کس مدافع حاکمیت یک قوم بر دیگر اقوام از طریق سرکوب نیست. اگر هویت برساخته شده ای به نام فارس وجود خارجی داشته باشد، حق ندارد دیگر ساکنان ایران زمین را که به زبان دیگری حرف می زنند، از حقوق اساسی و شهروندی- از جمله حق تعیین سرنوشت یا مشارکت سیاسی- محروم سازد و از طریق سرکوب بر دیگران سلطه یابد. اگر کسی مدافع حاکمیت یک قوم بر دیگری از طریق سرکوب نیست، از چه طریقی است؟ و آیا تا کنون حق تعیین سرنوشت را از ما نگرفته اید؟ و مسیر تاریخی ما را تغییر نداده اید؟  خیابانی، پیشه وری، خلق مسلمان ایران (آیت الله شریعتمداری) جز از این حق، می خواستند؟ جناب گنجی، بسیار ممنونم که "حق تعیین سرنوشت" را برای ما برسمیت شناخته اید. به خاطر همین جمله، می توان به تو افتخار کرد. به شرطی که "مشروط" نکرده بودی. اما و اگر، شک می آورد و نماز را باطل می کند.

سودان فاقد دموکراسی و حقوق بشر هزینه ی بسیار سنگینی طی سال های 1995 تا 2005 در دو جنگ داخلی بابت تجزیه پرداخت کرد. این غم انگیزترین سناریوی ممکن است اما راهی است که روشنفکران فارس و مرکز محور در پیش پای ملت ها در ایران گذاشته اند. روشنفکران آن ملت ها برای جلوگیری از کشتار، فدرالیسم را ارائه داده اند و تشکیلاتی را برپا ساخته اند اما روشنفکر مرکز محور، فدرالیسم را برابر با تجزیه می داند و مخالف این سیستم سیاسی است و حتی، فدرالیسم طلبی را نوعی ضعف سیاسی و نظامی ما ملت ها تعبیر می کند. من در مقاله ای که سال ها قبل و به انگلیسی نوشته بودم، ترسم از این کشتار را نشان داده ام اما ظاهرا، راه و حق انتخاب دیگری نمانده است.
به نظر شما، آیا خوزستان (عربستان) به همان اندازه از نفت خودش بهره می برد که تهران، مشهد، شیراز، اصفهان، کرمان، یزد، کاشان و ... بهره می برند؟ طبیعی است که در جنگ با نابرابری ها و آزادی مستعمره از دست استعمارگر، خون و گلوله راه را باز می کند اما من و تو باید راه میانه را بیابیم.
هشتم- چند-فرهنگ گرایی : کثرت گرایی معرفتی، دینی، زبانی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی به سود همگان است. آقای گنجی، در این کثرت گرایی شما، زبان ونژاد در کجا قرار دارند؟ می دانیم که سازمان های بین المللی و تشکیلات وابسته به سازمان ملل متحد، هر دوی زبان ونژاد و فرهنگ هایشان را هم پذیرفته اند.
گر چه بشر خاطرات تلخی از جنگ های نژادی دارد اما برای حفظ زبان ها و نژادهای انسانی، آن  دو و فرهنگشان را میراث بشری می نامد. ما، چگونه و با چه وسیله ای باید با شما گفتگو کنیم؟ روزنامه، رادیو، تلویزیون، کتاب و مجله، در زبان خودمان نداریم.
 آمریکا و اورپا هم از زبان و ملت ما، به اندازه یک صدم حمایتی که از فارس ها می کند و فارس ها مفتخر به آن هستند، از ما ترک ها، کردها، بلوچ ها، عرب ها و ... حمایت نمی کند.
تازه، فارس ها و فارسیسم، به ما اجبار کرده تا همه ما در مدارس و دانشگاه ها فقط و فقط زبان فارسی را یاد گرفته ایم و می گیریم اما  تو زبان ما را یاد نگرفته ای. چطور ممکن است که در این دیالوگ، تساوی و احترام موج بزند؟ مگر نه این که تهاجم فرهنگی از طرف شما بر ما ملت های مستعمره ادامه دارد و با شدت تمام هم دوام دارد تا ما را به طور کامل مسخ کرده و به نیمه فارس بدل کند؟
کانادا بهترین نمونه ی نظام دموکراسی "چند- فرهنگی (مولتی کالچرالیسم) است. بله، کانادا مالتی کالچرال یا چند فرهنگی هست و فراموش نکنید که در همین کانادا، هم نژاد و هم زبان نقش بسیار مهمی را بازی می کنند. کسانی که نژاد فرانسوس داشتند (فرانسوی زبان ها) تجزیه می خواستند. چون در کانادا به زبان آن ها توجه چندانی در مقایسه با زبان انگلیسی نمی شد. آن ها با مبارزه ای که کردند، زبان فرانسه به زبان اصلی  و دوم کانادا تبدیل شد. چرا در ایران از این مدل استقبال نکنیم؟ فرانسوی ها، نزاع قومیتی "کاذب" هم براه نیانداخته بودند. آیا حاضرید، اصول و قواعد این بازی را در ایران و در میان ملت های ترک، فارس، کرد، عرب و ... بپذیرید؟
سخن ما ناظر به حق یا ناحق بودن تجزیه نبود، سخن برسر تلفات انسانی بی شمار و نتایج فاجعه بار تجزیه طلبی بود.  من وقتی در زندان و در ایران هم بودم، مقاله ای را نوشته و نشان داده بودم که ما تجزیه نمی خواهیم اما چون حقوق انسانی ما داده نمی شود و این دریغ هم بر اساس برتری نژادی اعمال می شود، راه دیگری جز تجزیه ایران را در پیش پای ما نمی گذارید. شما درهای تازه را باز کنید. اگر ما وارد نشدیم، آن وقت بگویید که چنین و چنان.
دهم- اهمیت انسان ها: هیچ چیز مهم تر از جان و حقوق همین آدمیان نیست. ما هم بر همین عقیده ایم اما حقوق ما را نمی دهید و ما برای کسب حقوقمان، به دنبال جدایی از ایران هستیم. حقوق ما را داوطلبانه بدهید، خواهید دید که معادله تغییر خواهد کرد. آیا نباید برای بدست آوردن حقوقتان سلاح بدست بگیرید و آیا نباید، از حقوق مظلوم دفاع کرد؟ شما در این معادله حقوق ما ملت های مستعمره ایران، در کجا نشسته اید؟

انصافعلی هدایت
روزنامه نگار آزاد و مستقل
تورنتو – کانادا
001 – 647 -740 – 8070







*     ***     ***     *

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs