Saturday, October 7, 2017



دیالوگ: تاثیر رفراندم شمال عراق در اقتصاد منطقه

مدیر برنامه: انصافعلی هدایت
 
مهمانان این هفته:  
دکتر محمدحسین یحیایی 
دکتر شهسوار کریم زاده 
 دکتر هوشنگ امیر احمدی
 
به نا به گفته کارشناسان در برنامه هفته گذشته دیالوگ؛ بارزانی؛ یکی از رهبران کردستان عراق، بطور یکجانبه، تصمیم گرفت تا برای استقلال کردستان عراق و مناطقی که کردها با زور سلاح، اشغال کرده بودند، رفراندم برگزار کند.

این رفراندم با مخالفت های جهانی رو برو شد. سازمان ملل متحد، آمریکا و تقریبا همه کشورهای جهان با آن مخالفت کردند.
در این میان، گمان می رفت که اسرائیل طرفدار استقلال کردستان عراق است اما آن ها هم از مواضع قبلی خود عقب نشینی کردند.
عراق، ایران و تورکیه سه کشور همسایه کردستان هستند که با رفراندم مخالفت و آن را غیر قانونی اعلام کردند. 
این سه کشور در مخالفت با بارزانی، راه مقابله نظامی با کردستان عراق را در پیش نگرفته اند. گر چه در باره احتمال مداخله نظامی هم سخن گفته اند ولی بیشترین تهدید، جنبه تحریم اقتصادی بخود گرفته است.
در این برنامه بررسی اقتصاد کردستان در دوران قبل از رفراندم و بعد از آن خواهیم پرداخت.


منابع درآمدی کوردستان چیست؟

سهامداران و شرکای اقتصادی کردستان عراق در دوران قبل از رفراندم چه کشورهایی بودند و چه میزان سرمایه در آن جا خوابانده اند؟

رشد اقتصادی کردستان چگونه بود؟

اقتصاد کردستان بر چه پایه هایی استوار است؟
 
در صورت عملی شدن تحریم های اقتصادی عراق، ایران و تورکیه، بر علیه شمال عراق، وضعیت سیاسی و اقتصادی کوردستان چگونه خواهد بود؟

منابع اقتصادی کردستان چه چیزهایی هستند؟


اگر مرزهای کردستان بسته شود، چه اتفاقی برای کردستان رخ خواهد داد؟

شرکای اقتصادی کردستان چه کشورهایی هستند؟

نقش ایران در اقتصاد و امنیت کردستان چیست؟

سپاه پاسدارن چه نقشی در اقتصاد و سیاست کردستان داشته و دارد؟

 اهداف اقتصادی و سیاسی ایران در کردستان چیست؟

سهم تورکیه در اقتصاد کردستان چقدر است؟

رفراندم چه تاثیراتی بر اقتصاد منطقه گذاشته است؟

اثرات اقتصادی تحریم همسایه ها تا چه عمیق بر زندگی مردم کرد و مردمان منطقه تاثیر خواهد گذاشت؟
 

Friday, October 6, 2017

فرق انسانیت فارس با انسانیت دیگران در چیست؟




 انصافعلی هدایت
تورنتو - کانادا
هفتم اکتبر 2017
hedayat222@yahoo.com


 (متن انتقاد جناب عباس خرسندی در زیر آمده است.)
سلام دوست گرامی، جناب عباس خرسندی! خوشحالم که تلاش کرده اید تا من و افکارم را نقد بفرمایید. این کار شما واقعا، باعث خوشحالی من است اما اجازه بدهید، من، همگام با شما، به نقد فرمایشات کتبی شما بنشینم.
Image may contain: 1 person
 1. با احتمال بسیار بالایی، نقد شما متوجه جمله بالایی من است که متن آن اینگونه است: "من از اول خندیدم. این را ایرانی-فارس ها ساخته بودند تا براش یک جایگاه در داخل بتراشند و مگر چه کار کرده این بشر؟"
که به خبر احتمال انتخاب وزیر خارجه ایران: ظریف، به عنوان برنده جایزه صلح نوبل مربوط است. 
2.
اگر نقد شما متوجه نوشته دیگر من است، به آن اشاره نفرموده اید
3. 
در این نوشته من، شاید بتوان نیشخند و حتی شاید تمسخر را یافت ولی توهینی در آن نیست.
4. 
من نه تنها با آقای طبرزدی گرامی بلکه با هر کسی که فکری در سر دارد و در پی فعالیت سیاسی در سرزمین گربه نشان ملل ایرانی است، تماس می گیرم و آنان را به برقراری "دیالوگ" برای فهم بیشتر خواست ها و حقوق ملت ها، دعوت می کنم. 
من و تلویزیون "گوناذ تی وی" بر آنیم که در سیاست نباید در مذاکره های احتمالی با دشمن را هم مسدود کرد. باید راه مذاکره با دشمن هم باز باشد تا هزینه های فعالیت سیاسی کاهش یابد و ملل، تا آنجایی که ممکن است، از پرداخت هزینه های سنگین استیفای حقوق و استقلال، دوری کنند. 
ما در این تلویزیون، تلاش برای برقراری دیالوگ میان ملل ساکن ایران را نطقه قوت خودمان و تلاش دیگران برای فرار از رویا رویی با خواست و حقوق ملل را فرار از واقعیات و زیستن در تخیل ذهنی افراد و تشکل ها می دانیم.
5.
شما تلاش فرموده اید، بفرمایید: "
به عبارتی شما پدیده جمهوری اسلامی را که دشمن ایران و ایرانی و همه ملیت ها است را در هر شرایطی کنار می گذارید و از فرصت برای حمله به ملیت فارس و ایران بعنوان یک کشور حمله می کنید."
من در جمله بالا چنین سخنی را ننوشته ام. در دیگر نوشته های من هم، نه تنها جمهوری اسلامی بلکه سلطنت رضا و محمدرضا پالانی هم مسئول وضع موجود ملل تورک، عرب، تورکمن، بلوچ، گیلانی، مازندرانی و ... هستند. 
مخالفت شما و دیگران با این حاکمیت هم مانند دشمنی ما با این دو دوره، آشکار است اما شما هم می دانید که در معادله ملت-دولت، در یک قطب "دولت"، و در قطب دیگر "ملت " نشسته است. این تنها "دولت" و حاکمیت نیست که مسئول وضع موجود است و باید پاسخ گوی وضعیت موجود یا وضعیت گذشته باشد. بلکه "ملت" هم مسئول است و باید پاسخگو باشد.
منظور از ملت، تنها افراد عادی کوچه و بازار، زن و مرد، کارگر، بازاری، و ... نیستند بلکه احزاب، جمعیت ها، تشکل ها، ان.جی اوها، حقوقدانان، روشنفکران، تحصیل کردگان، نویسندگان، روزنامه نگاران، اساتید دانشگاه، محققان، رهبران فکری و اجتماعی، گروه های مرجع، فعالان حقوق بشر، ترقی و توسعه طلبان، اصلاح طلبان، و ... هم هستند که مسئول وضعیت موجود هستند. 
چرا که آن ها در قبال حقوق ضایع شده اکثریت ملل ساکن ایران، یا ساکت بوده اند و یا در کنار حاکمیت ایستاده و حداقل با سکوتشان، از مظالم حاکمیت بر علیه ملل تورک، عرب، تورکمن، بلوچ، قشقایی، لر، مازنی، گیلکی، و ... حمایت کرده اند. 
یعنی نه تنها از حقوق و خواست های این ملل، بطور علنی حمایت نکرده اند، بلکه با سکوتشان، با حاکمیت و دولت همراهی کرده اند تا در سرکوب ما موفق شوند.
6.
ما دموکراسی را در دیدن تشکل ها یا افراد مخالف و شنیدن صدای آن مخالفان تعریف می کنیم. اگر تشکلی و یا کسی (به هر دلیلی) می ترسد با  مخالفان سیاسی کشوری به نام ایران و
ملت فارس به گفتگو بنشیند، آن فرد یا تشکل، نمی تواند مدعی دموکراسی خواهی بوده و از دفاع از حقوق مخالفان سخن بگویدو این افراد صادقانه رفتار نمی کنند. آن ها، راه خمینی را می روند و مردمان را فریب می دهند.
کما این که اکثر سیاستمداران و فعالان سیاسی و حقوق بشری های ملیت فارس هم در این خط سیاه سیر می کنند و نمی توان آن ها را دموکرات و طرفدار حقوق مخالفان نامید. 
طرفداری از حقوق مخالف، معیار پایبندی به "حقوق بشر" است. حتی اگر این مخالف، خواهان نابودی ایران و تاسیس چند کشور، بجای یک کشور امپریالیسی به نام باشد و فارس را امپریالیست بداند. چنین فردی در جبهه دیکتاتورها نشسته است و مانند خمینی و علی خامنه ای از "بهترین" و "مهد دموکراسی" بودن ایران سخن می کوبد و از حمایت از حقوق مخالفان دم می زند.
7.
این سخن شما بسیار دقیق است که ما از هر فرصتی بهره می بریم تا به کشوری به نام ایران و ملیتی به نام فارس حمله کنیم اما کدام ایران و کدام فارس؟
 پدران ما، در یکصد سال گذشته، برای بدست آوردن حقوق انسانی و ملی ملت های تورک، تورکمن، قشقایی، عرب، بلوچ، گیلانی و مازندرانی و ... بارها قیام کرده اند و خواستار حقوق مساوی با فارس، در ایران شده اند. 
همه این خواست ها بزور توپ و تانگ و گلوله در خون خفه شده اند و صدایی از ایران و فارس بر نخواسته است؟ 
فارس، نه تنها اظهار برادری نکرده بلکه در توهین و تحقیر و تضییع حقوق این ملل، از حاکمیت ها هم جلوتر رفته است. این ایران، ملل ما را، زبان ما را، تاریخ ما را، وجود و هستی ما را منکر شده و در مستحیل نمودن ما در فارسیسم، بی نهایت کوشیده است. 
آیا این رفتارهای سیاسی و انکارگرایانه، دال بر این نیست که ایران یک استعمارگر است؟ 
اگر ایران استعمارگر است، پس منافع این استعمار به جیب کدام قوم یا ملیت می ریزد؟ 
تا آنجایی که می دانیم، غارت این همه ملل، به نفع ملیت یا قوم فارس تمام می شود. پس این قوم فارس است که استعمارگری می کند و ملل و سرزمین های غیر فارس را مستعمره خود کرده است. 
باز هم یاد آوری می کنیم که مردم عوام کوچه و بازار، کودکان، زنان بیسواد و خانه دار، کارگران و تجار و صاحبان حرف کوچک، و ... نقش بسیار زیادی در این مسئله ندارند اما بدون نقش هم نیستند. 
سپاهیان و پیاده  نظام استعمار، همین عوام است که مرگ بر ولایت فقیه ش، دایم بگوش می رسد و همین طبقه فقیر و ناآگاه است که چخماق تفنگ ها و مسلسل ها را می چکاند و وجدانش هم آرام است. 
با این همه، چه فرقی میان آن توده ناآگاه و فعالان سیاسی و طبقه روشنفکر فارس است؟
آیا نباید با ایران و قوم فارس مخالفت کرد که در هر فرصتی برای نابودی ما کوشیده است؟ 
آیا قوم فارس و ایران، توانایی نوعی از جنایت بر علیه ملل ما را داشته که با استناد به انسانیت و حس برادری، از انجام آن جنایت را در حق ما، خودداری کرده است؟ 
آیا فارس و ایران، از دشمنی با این ملل کوتاهی کرده  که انتظار دارید تا دست دوستی به سوی شما دراز کنیم؟ 
مگر تا کنون، همه دستان دوستانه ای که بسوی شما دراز کرده ایم را با تبر نبریده اید؟ 
آیا دستی مانده که برای دوستی و برادری به سوی شما دراز شود؟ 
اگر هم مانده باشد، برای دفاع از هستی خودمان، حرکت خواهد کرد. نه دوستی با شما!
8.
فرموده اید: "ما از طرف جبهه دمکراتیک ایران طرفدار دموکراسی و استیفای حقوق ملیتهای ایران هستیم." بسیار عالی است. تا حال لیستی از حقوق ظایع شده این ملل تهیه کرده اید؟ 
آیا می دانید که مردم آزربایجان جنوبی برای بدست آوردن حقوق انسانی خود، چندین هزار نامه و طومار نوشته و به رئسای این رژیم داده اند؟ 
آیا می دانید که در راه این حقوق انسانی چندین هزار تورک آزربایجانی شهید، مجروح و زندانی شده اند و زندانی هستند؟ 
آیا می دانید که ملل تورک، تورکمن، قشقایی، عرب، بلوچ، گیلک، مازنی، لر و ... چه خواست هایی دارند؟ 
برای این حقوق و خواست های ملل چه اقداماتی انجام داده اید؟ 
راه حل های شما برای این همه حقوق معطل مانده در تاریخ چیست؟ 
خطوط قرمز شما در برآورده کردن همه این حقوق و خواست ها تا کجا می رود و در کجا متوقف می شود؟
در دموکراسی مدعایی شما، آیا صدای مخالفان ایران و صدای فعالان استقلال سرزمین های آزربایجان جنوبی، عربستان، بلوچستان، تورکمنستان جنوبی، و ... حق شنیده شدن دارند؟ 
9.
آیا جمعیت شما حاضر است، همین امروز و در همین شرایط موجود، تکلیف خواست ها و حقوق ما ملل تحت ستم را بپذیرد و روشن کند؟ یا روشن شدن آن ها را به فردایی محول می فرمایید که نیامده است و اگر بیاید، فرصت خواهید داشت تا دوباره قدرت خودتان را مستقر و ماشین سرکوبتان را فعال کنید؟
10.
 فرموده اید: من متوجه نمی شوم چرا شما قادر به تفکیک یک نظام فاشیسم مذهبی از جامعه ایرانی نیستید.
ما توانایی شناخت نظام فاشیستی و نظام فاشیستی دینی را داریم ولی مانده ایم که روشنفکر، نویسنده، متفکر، فیلسوف، نظریه پرداز، اصلاح طلب، فعال سیاسی، اپوزیسیون، پوزیسیون، و ... حتی مردم عادی که فریب پروپاگاندای حاکمیت سیاسی-دینی فارس را خورده اند، کدام یک کمتر فاشیستی است؟ 
آیا همه اجزای این سیستم بیمار، فاشیستی نیست؟ 
آیا مردم، روشنفکران، حقوقدانان، وکلا، فعالان سیاسی و حقوق بشری کمتر از حاکمیت دینی، فاشیست هستند؟ یا بیشتر از حاکمیت فاسیستی عمل می کند؟
ما در تفکیک میزان فاشیستی بودن "ملت فارس" و "حاکمیت فارس" مردد مانده ایم؟
11.
 جمله و منطق بعدی شما بر یک فرض عمدا غلط و اشتباه استوار شده است:
 "اگر قائل به این واقعیت باشیم که دولتها نمایندگان واقعی ملتها نیستند بنا براین شما حق ندارید جمهوری اسلامی را با ملیت فارس و ایران یکسان قرار دهید و به ما حمله، توهین وبی حرمتی کنید."
چرا باید به این فرض که شما آن را "واقعیت" می نامید، معتقد باشیم که دولت ها، نمایندگان واقعی ملت ها نیستند؟ مگر آن ها با رای مردم انتخاب نمی شوند؟ مگر دموکراسی جز این است؟ آیا شما معتقد هستید که همه رای دهندگان ایرانی دروغگو و دغلکارند؟ نمی فهمند که چه می کنند و چه می خواهند؟ آیا نمی پذیرید که احمدی نژاد، روحانی، خاتمی و ... هرکدام یک بخش از مردمان ایران را نمایندگی می کنند؟ اگر مردم داخل ایران را "نفهم و نابالغ" می دانید، نگاهی به رای دهندگان خارج از ایران بیندازید تا متوجه ماجرا بشوید.
البته که من بین مردم و حاکمیت، فرق می گذارم اما هر دو طرف معادله دولت-ملت در تظییع حقوق ما مقصر و مصرند ولی آیا من در نوشته ها و سخنان خود، فارس را بی نام...، فاح...، دزد...، خوانده ام؟ 
آیا واقعیت های تلخی که به مزاج شما شیرین نیستند و ما ملل تحت ستم، یکصد سال است که آن ها را زندگی می کنیم، توهین فرض می شود؟ 
پس کجا بودید، وقتی که در استادیوم های شما "مرگ بر ترک!" فریاد می شد؟ 
کجا بودید که یک قرن به عرب و تورک و رشتی، بدترین توهین های رسانه ای و نوشتاری را کردند؟ 
کجا بودید آن زمانی که به نام جوک، هر چه لایق فارس ها بوده را به رشتی، تورک، عرب، بلوچ، و ... نسبت دادند؟ 
آیا این ها توهین و دردناک هستند؟ 
پس کجا بودید که ما می خواستیم تا زبان ما رسمی شود و شما از زبان فارسی، یک زبان مقدس ساختید که نباید در کنار آن هیچ زبانی قد علم کند؟ 
کجا بودید که کتاب های درسی مدارس و دانشگاه های شما پر از توهین و تحقیرما ملل تحت ستم بود و است؟ 
اگر آنچه در کتاب ها هستندرا به خود شما نسبت بدهیم، توهین است؟ اما اگر شما آن ها را بکار ببرید، جوک و شوخی است؟ 
چرا ظرفیت تحمل توهین و تحقیر را ندارید؟ 
پس چرا ما باید باز هم و در آینده هم توهین ها و تحقیرهای شما را تحمل کنیم؟ 
آیا توهین و تحقیری عمیق تر از این هست که شما "تحت ستم بودن" ما، "تورک " بودن ما، "استقلالیت ما"، "رسمی شدن" زبان ما را نمی پذیرید؟ آیا این بزرگترین توهین به یک ملت نیست؟
12.
شما یک ادعای بسیار جالب دارید:
"هیچیک از شما بدلیل تربیت غیر متعارف سیاسی قادر به درک ملیتهای مختلف نیستید." 
من تورک، دوست عرب من، همرزم بلوچم، همسایه شمالیم، و ... ممکن است فارس و افکارش را نشناسیم که بهتر از شما می شناسیم، اما 100 در 100 بهتر از شما، تورک، عرب، بلوچ، گیلانی، مازنی، و ... را می شناسیم. چون، من و ما، همین ملت هستیم. با آن ها و درد دلشان زیسته ایم. ما صدای آن ها هستیم. اگر روزی گلوله ای از تفنگی شلیک شود، انگشت این ملل، دستان ما را به ماشه گذاشته، خواهد چکاند. 
شما در این طیف، در کجا قرار دارید؟ با اقتصاد، زبان، فرهنگ، تاریخ، ادبیات، حقوق، خواست ها و آرزوهای این ملل چقدر آشنایی دارید؟ چقدر در میانشان مانده و با آن ها زیسته اید؟ چقدر دردها و رنج هایشان و ریشه آن همه درد و رنج ها را می شناسید؟ 
حداقل این ادعا را دارم، که من از روستای "کلان" در نزدیکی کلیبر، در آزربایجان شرقی زاده شده و در تبریز سر و سامان گرفته ام. خون و گوشتم، با دست های خونین بچه های قالیباف آشناست. 
من صدای ملت تورکم؟ 
تو صدای چه بخشی از این جامعه هستی؟
13.
جالب است که انسانیت شما بعد از یک قرن ظلم بر این ملل، شکوفا شده و مدعی هستید که "
برای اینکه همواره از زاویه دید تنگ تارک و باریک قومی به منظر ملی نگاه کرده اید. ولی ما عمیقا بعنوان انسانیت اول بخودمان و سپس به همه انسانهای نگاه میگنیم."
همینجا بایستید، لطفا! فرق بین "قوم" و "ملت" و "قومی" و "ملی" در چیست؟ 
این لغات چه بار معنایی و حقوقی ایجابی و سلبی با خود حمل می کنند؟ قوم یا اقوام، چرا ملت نیستند؟ و چرا نمی توانند از "حقوق ملی" بهره مند شوند؟ 
آیا اگر ما، منافع "ملی تورکان و ملت تورک آزربایجان جنوبی را مد نظر داشته باشیم، قوم محسوب می شویم ولی اگر شما از منافع و زبان فارس حمایت بکنید و شرط ایرانیت را زبان فارسی بدانید و منافع فارس زبانان، حمایت بکنید "ملی می شوید؟
"انسانیت خود شما" که در اولویت "اول" قرار دارد، چیست؟ 
مگر انسانیت شما با انسانیت دیگر انسان ها فرق دارد؟ آیا انسانیت در نگرش شما درجه بندی می شود؟ 
آیا منظور شما در این جمله "منافع ملی" مدعای شما، بر اساس زبان و فرهنگ فارسی نیست؟ 
آیا به بحث خودی و غیر خودی معتقد نیستید؟ 
آیا از منظر شما، ما تورکان، تورکمن ها، قشقایی ها، عرب ها، بلوچ ها، گیلکی ها، مازنی ها و ... انسان درجه اول هستیم؟ اگر هستیم، چرا حقوق و خواست های ما کتمان می شود؟ 
آیا استقلالخواهی و استقلال جزو حقوق ما است؟ 
13.
جملات جالبی ایراد فرمده اید
  "مطمئن باشید که ما بعنوان جبهه دموکراتیک ایران از حدود ی ثغور دموکراسی در ایران عدول نخواهیم کرد ولی میبینیم که رسم ناپسندیده ناسیونال فاشیسمی که به فارس و ایران نسبت داده می شود اینروزها بخاطر استقلال کردستان عراق و هیجانات موقتی آن آنقدر طغیان کرده است که از هر طرفی فارس سنگباران شده است."
این "حدود ثغور دموکراسی در ایران" چه چیزهایی هستند؟ 
وقتی از حدود و ثغور سخن می رود، چیزهایی جزو حقوق و چیزهایی جزو ضد حقوق تلقی می شوند. آن ها چیستند؟ 
آیا می دانید که ترکیب "ناسیونال-فاشیسم" هنگامی بکار می رود که قدرت اعمال سیستم اندیشه ای برتری طلبانه یک قوم و نژاد بر دیگری یا دیگران وجود داشته باشد؟ 
آیا در شرایط فعلی، ملل تحت ستم فارس، حق تاسیس یک مدرسه و انتشار یک کتاب، یا روزنامه، حق داشتن یک ایستگاه رادیویی و یا تلویزیونی را دارند؟ 
آیا ما ملل تورک، این حق را داریم که بگوییم، چرا مالیات آزربایجان 400 درصد بیشتر از فارسیستان است؟ 
با این همه، شما چطور می توانید ما را به فاشیسم متهم کنید؟ 
آیا این اتهام از آن جا ناشی نمی شود که ما خواستار حقوقی هستیم که شما ما را لایق آن حقوق نمی دانید؟ 
مثلا، حق رسمیت هر زبان در میان ملت خودش و حق تعیین سرنوست و حق استقلال! اگر سخن گفتن از ظلم فارس، فاشیسم تلقی می شود، ما حق طلبان، فاشیست هستیم.
14.
شما به حق به "اتجاد" ملل اشاره فرموده و گفته اید:
"برا ی متحد شدن با همه بخشها و ملیتها و اقوام ایرانی اگر شرط اول تو هین و اتهام به ملیت فارس قرار بدهید به هیچ کجا نخواهید رسید."
ما به اتحاد با فارس نمی اندیشیم. آب و آتش، دوست و دشمن، شب و روز، سفیدی و سیاهی متضاد هم هستند و نمی توانند با هم متحد شوند. فارسیسم و فارس از قعر تاریخ تا امروز، ما تورکان، تورکمن ها، قشقایی ها، عرب ها، بلوچ ها، گیلکی ها و مازنی و ... را دشمن فرض کرده و در نابودی ما از هیچ فعالیت و حیله ای دریغ نکرده است. آیا قربانی می تواند با قاتل متحد شود؟ ما قربانیان فارسیسم و فارس هستیم. 
اتحاد در سایه تامین منافع ملی دو طرفه و دوستانه، با برابری حقوقی، با برآورده کردن خواست ها و حقوق طرف مقابل، ممکن است. آیا این شروط در میان فارس با دیگر ملل وجود دارد؟ آیا فارس در یک قرن گذشته، همه پل های ارتباطی و دوستانه و همسایگی را تخریب نکرده است؟

در زیر متن کامل نوشته ایشان را مطالعه فرمایید:


Abbas Khorsandi
Abbas Khorsandi
حافظ گرامی و آقای انصاف علی هدایت محترم. و دوستان دیگر. من کمتر توی فیس بوک مینویسم ولی الان با دیدن این نوشته آقای هدایت میخواهم برخوردی دوستانه داشته باشم. البته چون خبر از طرف حافظ عزیز بود اسمش را نوشتم وگرنه منظورم فقط آقای هدایت گرامی است. گویا با آقای طبرزدی تماس داشتید و ایشان خبرش را به من دادند. موضوعی که همواره نه فقط توسط شما دوست عزیز بلکه از سوی نزدیکترین دوستان ما در احزاب و سازمانهای ملیتهای ایرانی همواره مطرح می شود حمله به فارس و ایرانیت است. بعبارتی شما پدیده جمهوری اسلامی را که دشمن ایران و ایرانی و همه ملیتها است را در هر شرایطی کنار می گذارید و از فرصت برای حمله به ملیت فارس و ایران بعنوان یک کشور حمله می کنید. دوست عزیز من آقای هدایت ما از طرف جبهه دمکرلتیک ایران طرفدار دموکراسی و استیفای حقوق ملیتهای ایران هستیم . با استقرار دموکراسی در ایران بسیاری از مشکلات ملیتها و اقوام ایرانی حل خواهد شد. ولی من متوجه نمی شوم چرا شما قادر به تفکیک یک نظام فاشیسم مذهبی از جامعه ایرانی نیستید. اگر قائل به این واقعیت باشیم که دولتها نمایندگان واقعی ملتها نیستند بنا براین شما حق ندارید جمهوری اسلامی را با ملیت فارس و ایران یکسان قرار دهید و به ما حمله، توهین وبی حرمتی کنید. هیچیک از شما بدلیل تربیت غیر متعارف سیاسی قادر به درک ملیتهای مختلف نیستید. برای اینکه همواره از زاویه دید تنگ تارک و باریک قومی به منظر ملی نگاه کرده اید. ولی ما عمیقا بعنوان انسانیت اول بخودمان و سپس به همه انسانهای نگاه میگنیم. مطمئن باشید که ما بعنوان جبهه دموکراتیک ایران از حدود ی ثغور دموکراسی در ایران عدول نخواهیم کرد ولی میبینیم که رسم ناپسندیده ناسیونال فاشیسمی که به فارس و ایران نسبت داده می شود اینروزها بخاطر استقلال کردستان عراق و هیجانات موقتی آن آنقدر طغیان کرده است که از هر طرفی فارس سنگباران شده است. من به عنوان یک دمکرات و نه ناسیونال فاشیسم فارس، ترک، عرب، کرد، بلوچ و غیره در هر زمان ممکن حاضرم تعصبات فاشیسم قومی و ملیتی در شرایط هیجانی را توضیح دهم یک موضوع را گوشزد کنم دوست عزیز. برا ی متحد شدن با همه بخشهاو ملیتها و اقوام ایرانی اگر شرط اول تو هین و اتهام به ملیت فارس قرار بدهید به هیچ کجا نخواهید رسید. بلکه از اتحاد سرزمین ایران هم بیرون خواهید رفت. چگونه ممکن است به ملیتی ناسزا بگویید، توهین بکنید ولی با او اتحاد هم برفرار کنید. با احترام به ملیت آذربایجان ایران. پیروز باشید.
***

پاسخ ایشان به متنی که من نوشته ام در ساعت 12:40 روز یکشنبه بوقت تورنتو بدستم رسید. تلاش کردم آن را در فیس بوک و در زیر همان مطلب منتشر کنم اما نشد. در زیر قسمت کامنت وبلاگم هم بعلت طویل بودن مطلب،ممکن نگشت . در نتیجه در همین زیر علاوه می کنم و تلاش خواهم کرد که آن را در فیس بوک هم منشر بسازم


جناب خرسندی یک جواب برای من ارسال کرده اند و فرموده اند که در صورت تمایل، می توانم آن را در همین جا منتشر کنم. متن زیر نوشته و توضیح بیشتر ایشان است. از دوستان می خواهم آن را بدقت مطالعه فرمایند: دوست گرامی جناب انصافعلی هدایت با درود به شما. مطلبی نوشتم تا برخی برداشتهای اشتباه شما از منظور من را بیان کرده باشم. از آنجاییکه فکر میکنم. نباید به اینگونه مباحث دامن زده شود. لذا مطلب را در پستی که ارسال کردید قرار ندادم و شخصا برای شما ارسال میکنم.
با احترام

دوست گرامی جناب آقای انصافعلی هدایت با درود
ظاهرا لازم است نکاتی که در یاداشت کوتاهم نوشته ام را بیشتر توضیح دهم. چون فکر میکنم برداشتهای شما اشتباه است و پاسخی به این وسعت هم از طرف شما لازم ندشته است. قدری عجول هستید دوست گرامی.
دوست من، منظور از زاویه تنک و تاریک و باریک قومی این است که اگر سطح شناخت را به یک محدوده جغرافیایی در یک منطقه از یک کشور بزرگ بنام ایران محدود کنیم و احساسات خود را نیز در همان چاچوبه پرورش دهیم، چیزی بجز ناسیونالیسم منطقه ای از آن بیرون نمی آید. خوشبختانه جامعه آذربایجان ایران دارای ویژگی و فرهنگ گسترده شدن در سراسر ایران بوده است و توانسته اند با هوش و ذکاوت مردم خود هم در امور سیاسی و هم در مناسبات اقتصادی در دورترین نقاط ایران سرمایه گذاری کنند. سهم آذربایجانیها در ایران از همه ملیتهای ایران از جمله فارسها بسیار بیشتر است. آذربایجان ایران را برای خود میخواهد و قادر است در آینده پس از جمهوری اسلامی مشکلات دیگر خود را در رابطه با کشور حل و فصل نماید. متوجه نمی شوم چرا در سراسر مطلبتان از بیچارگی و بدبختی و مصیبت ملیت آذربایجان نوشته اید در حالیکه حقیقت تاریخی چیز دیگری است.! به این دلیل است که تاکید کردم دید محدود شما باعث تقلیل موقعیت آذربایجان ایران در کشور است.
در مورد عبارت، "انسانیت اول بخودمان و سپس به همه انسانها نگاه میکنیم". برداشت شما آنی نیست که منظور من بوده است. قطعا بر اساس همین برداشت اشتباه شماست که اسم مطلب خود را بفوریت و برای متهم کردن من "انسانیت فارس و انسانیت دیگران گذاشته اید".!! وقتی اشتباه است، نباید بر اساس برداشت شخصی خود، نسبت به نظر دیگری اقدام کنید و عنوان مطلب خود را به آن اختصاص دهید.! چگونه می شود کسی که در دفاع از حقوق سخن میگوید انسانیت خود را بر دیگران ترجیح دهد؟!!. منظور از عبارت فوق این است که اول تکلیف مفهوم انسانیت را با خودمان روشن کنیم و سپس در مورد انسانیت دیگران نظر بدهیم. اگر به چنین دیدگاه انسانگرایانه ایراد وارد است،! من درکش نمی کنم..
قصدم ورود به تمام بحث و یا بعبارتی جدل کردن نیست. کار من و جبهه ما دفاع از هیچ نوع ناسیونالیسمی تمامیت خواه نیست. شما هم برای اینکه یک مطلبی را بنویسید باید طرفتان را بشناسید. ایران پر نیست از تفکرات ناسیونالیسم تند رو و سرکوب گر مرکز. تاریخ یک قرن گذشته و بویژه چهل سال حکومت قدراه کش ولایی از نوع شیعی کافی است تا شناخت نسبی به جامعه پیشرو ایران بدهد. اگر در این دوران سیاه کسی نتوانست بفهمد که چه بلایایی بر سر نه تنها ملیتها و اقوام مورد تاکید شما و من، بلکه بر ملیت فارس هم، چنان وارد آمده است، که مردم به ظن شما فاشیست سر از کارتن خوابی و قبر خوابی در مرکز و پایتخت ایران یعنی تهران در آوردند، آنوقت حق با شماست. ولی می بینید که شرایط بغرنج تاریخ کشورمان تفکرات را به طرفیت و به نفع جامعه تغییر داده است.
از خباثت حکومت تبه کار شیعی همین بس که پدیده امت را جایگزین کل ملت نموده و پا بر تمامی حقوق ملیتهای ایران از جمله فارس گذاشته است. من به این دلیل واقعی که از دیدگاه محدود نگر شما ممکن است دیده نشود، تاکید میکنم پایگاه اجتماعی حکومت جمهوری اسلامی یک امت است و نه یک ملت. حکومت دینی از هر فرهنگی که با شیعه گری مخالفت داشته باشد سر عناد و دشمنی دارد و تفکر مرکزی دشمنی این حکومت بطور مستقیم هم فرهنگ و تاریخ ایران باستان را نشانه رفته است که در ایران دارای طرفداران بسیاری است، هم فرهنگها ی ملیتها و اقوام ایران از یکسو و مذاهب گوناگون نظیر سنی، بهایی، مسیحی، دراویش و.... را مورد هجمه قرار داده و سخت تلاش کرده و می کند که بین ملیتهای ایرانی تفرقه بیندازد که نمونه های عملی آنرا بارها شاهد بودیم. بنا بر این تحت هیچ شرایطی فرهنگ سیاسی شیعه گری حکومت با هیچ فرهنگ دیگری قابل جمع نیست. به این دلایل است که استدلال شما مبنی بر وجود پدیده دولت – ملت در رابطه با جمهوری اسلامی درست نیست. بین ملت و دولت کنونی، بدلیل شکل و ماهیت دینی حکومت که ضدیت اساسی با فرهنگهای موجود در ایران دارد، توافقی وجود ندارد. این موضوع را همه شاهد هستیم. ساخت واژه ناسیونال فاشیسم شیعی نیز بدلایل فوق درست نیست. این عبارت یا بدون مطالعه طراحی شده و یا تعمدی است که اهداف ضدیت با جامعه ایران را پیگیری میکند.
تصورم بر این بود که شما این موضوع مشخص را می دانید که دولتها حتی در بهترین حالت هم نمایندگان واقعی ملتها نیستند. چون این موضوع در فلسفه دولت و مناسبات آن با جامعه قابل مکشوف شدن است. در دید عام چنین بنظر می رسد دولتهایی که با رای ملتها انتخاب می شوند مشروعیت مطلق دارند اما در عمل واقعی چنین نیست. سراسر تاریخ دولتها در ایران و جهان را بررسی کنیم متوجه می شویم که دولتها همواره سقوط کرده یا در حال سقوط هستند.چرا چنین است.؟! برای اینکه آنها نمایندگان واقعی همه بخشهای جامعه نیستند. برای مثال کدام دولت در ایران منافع همه ملیتها و کل جامعه ایران را نمایندگی کرده است.!؟ آیا به ظن شما جمهوری اسلامی بعنوان یک حکومت و دولت مدعی رای مردم، چنین است،؟! حکومت شاهان چنین بوده اند؟، قبل آز آنها چی؟ در تمام کشورهای همسایه و غیر همسایه در خاورمیانه فکر می کنید کدام دولتها بواقع نماینده منافع تمام بخشهای جامعه خود هستند.؟ مصداق دولت ترکیه اردوغان را چقدر باور میکنید در حالی که پنجاه درصد آن جامعه او را نماینده خود نمی دانند.؟ (در صد آرای انتخابی. 49 به 51 بوده است). توجه کرده اید که چرا جنگها روی میدهد، چرا استقلال کردستان عراق صورت گرفته است و چرا دولت سوریه مردم خود را بمباران کرده است.!؟ این بدترین وضعیتها را عنوان کردم تا در بهترین حالت آن در نتیجه گیری شما تلاش کرده باشم.
من مارکسیست نیستم اما حرفی که لنین در مورد دولتها گفته است را می پذیرم و آن این است که هیچ دولتی نماینده واقعی همه ملتها نیست. کارل پوپر اما از زاویه بسیار شفافی به موضوع دولت پرداخته است. او می گوید هیچ دولتی قابل اعتماد نیست و راه حل مسئله را به حاکمیت قانون می سپارد و قانون یعنی حقوق فرد و گروهای اجتماعی در هر سرزمینی در جهان. تاکید می کنم که این دیدگاه ارزشی برای ناسیونالیسم و ایدئولوژی قائل نیست و حقوق فرد و جامعه را زیر چتر چنین تفکراتی ذایل شدنی می داند. اینها واقعیتهایی است که در حوره سیاسی حکومتها و دولتها روی می دهد. من معتقد هستم که ملتها فارغ از مرزهای ساخته شده جغرافیایی، همدیگر را دوست دارند، چون جوامع انسانی را تشکیل می دهند و تنها عاملی که آنها را در مقابل هم قرار می دهد، از سه ایده و بینش ضد اجتماعی نظیر "ناسیونالیسم، ایدئولوژهای مذهبی و ایدئولوژی غیر مذهبی( سوسیالیسم) " تشکیل شده است. نمی دانم بجز ناسیونایسم مربوط به خودتان آیا هرگز به دموکراسی و استیفای حقوق فردی و اجتماعی فکر کرده اید یا اینکه از کل دموکراسی و اصول مبتنی بر حقوق بشر وابسته به آن، به نفع ناسیونالیسم گروهی خود پهره می گیرد..!!!
دوست گرامی من آقای هدایت ما هر نوع ناسیونالیسمی، چه ناسیونالیسم فارس و چه ترک و غیره را که گاهی تحت نام پانها ظاهر می شوند مغایر با اصول دموکراسی در هر سرزمینی می دانیم و به هیچ وجه نه تنها از آن دفاغ نمی کنیم که در مقابل آن میایستیم.
در صورت تمایل می توانید این مطلب را در همانجایی که پاسخ خود را منتشر کردید، قرار بدهید. ممنون از شما . بهتر است این بحث نیز بپایان برده شود و ادامه نیابد. با تشکر از شما
با مهر و احترام
عباس خرسندی



Thursday, October 5, 2017

بررسی "دو زبانگی" و نقش آن در نابودی زبان های مادری در ایران


انصافعلی هدایت
تورنتو - کانادا
پنجم اکتبر 2017
hedayat222@yahoo.com


دوستی با نام "گیل آوایی" در فیس بوک نوشته است: 
"یادگیری دو زبان از نوزادی موجب انعطاف پذیری مغز می شود: مثل گیلکی و فارسی!"

حاصل تفکر اولیه من در باره این جمله، به شرح زیر است:
طبق گفته محققان بین المللیT یونسکو و اساتید دانشگاه (حتی در داخل کشور) زبان گیلیکی و زبان مازنی (مازندرانی) جزو زبان های در حال انقراض در ایران هستند. 
چرا؟ 
شاید بخاطر "دشمنی دیرینه فارس-گیلک و فارس-مازنی بوده است. فردوسی نژادپرست فارس و پدر بنیانگذار فارسیسم هم مازنی ها و گیلکی ها را در نشانگاه و "سیبل" فارسیسم ترسیم کرده و در جایگاه  هدف پانفارسیسم قرار داده است که به ئعنوان دشمن فارس، باید نابود گردند. 

"وزان گرگساران جنگ آوران
وزان نره دیوان مازندران"

بی دلیل نیست که فردوسی گیلیک ها و مازنی ها را "دیو" می دانسته که باید نسلشان از روی زمین منقرض شود تا فارس زبانان از دست یکی از دشمنانشان، آسوده خاطر شوند و نفس راحتی بکشند. 
یعنی، فارس ها از ابتدا تا این روز، گیلانی ها و مازندرانی ها را دشمن خودشان تصور و فرض کرده اند و برای از بین بردن آنان، دست به هر کاری زده اند ولی تا یک قرن قبل، در جنایت های خودشان بر علیه آن دو ملت، موفق نبوده اند.
در پی این ناکامی تاریخی در نابودی گیلک ها و مازنی ها،  استراتژی جنگی تاریخی فارس در مقابله با گیلک ها و مازنی ها، از دشمنی آشکار، به دشمنی فرهنگی و جنگ فرهنگی بدل شده است تا گیلک ها و مازنی ها در مقابل حملات قتل عام فارسیسم مقاومت نکنند بلکه با رغبت و با رضایت خودشان تن به مرگ مورد رضایت تاریخی فارسیسم بدهند. 
استراتژی جدید جنگی فارسیسم بر علیه گیلک ها و مازنی ها، "دو زبانگی" و "برتری زبان فارسی بر زبان گیلگی و مازنی" بوده و است. 
فارس ها در طول تاریخ نتوانسته بودند، همانند تورکان و عرب ها و بلوچ ها و ... گیل ها و مازنی ها را در جنگ های نظامی از بین ببرند و تسلیم خودشان بکنند.
فارس ها در استراتژی جدیدشان، یعنی در جنگ فارس با تورک، با عرب، با بلوچ، با تورکمن، با قشقایی، با گیلکی و با مازنی و ... مسلحانه به میدان نیامده اند تا این ملل متوجه عواقب خونین و خسارت های آن تهاجم شده، در مقابل فارس ها مقاومت کرده و از هستی ملت خودشان، در مقابل دشمنشان دفاع کنند و بر دشمن (فارس) مهاجم ضربه بزنند و او را مجبور به عقب نشینی بکنند.

در استراتژی جنگی جدید، "باید" انسان های گیلک و مازنی، تورک، عرب و ... از درون و از عمق روان خود، تسلیم فارسیسم بشوند. 
استراتژی جدید فارس ها بر "دو زبانگی" و "فرهنگ مهاجم و برتر، در مقابل فرهنگ و زبان تسلیم" استواز است. آن ها ملل تحت ستم فارس ها در ایران را به بهانه دو زبانگی می خواهند وادار به تسلیم بکنند.
فارس ها می خواهند تا زبان ملل تورک، عرب، بلوچ، تورکمن، گیلکی و مازنی و ... زبان بی پرستیژ، زبان بی کلاس، زبان توسعه نیافتگی، زبان عقب ماندگی، زبان روستایی، زبان محلی، زبان بی ارج و زبان بی مقدار دیده شوند. 
در مقابل، زبان دشمن تاریخی آنان؛ زبان فارس ها، زبان باکلاس، زبان فرهنگی، زبان مدنیت و مدرنیت، زبان پیشرفته، زبان شهری و زبان با ارزش دیده شوند. 
آگاه هستیم که با گذشت آرام یک قرن از قدرت گیری مجدد فارس ها، زبان ملت های گیلک و مازنی از زبان گیلکی و زبان مازنی به فارسی تغییر کرده و تغییر می کند. 
از طرف دیگر، می دانیم که زبان، سمبل و نشانه ملت و استقلال ملی هر اجتماعی است. 
وقتی زبان ملتی مغرور، ایستاده و مقاوم از جایگاهی که برایشان داشته، می افتد یا در آن جایگاه تزلزل راه می یابد، غرور، هستی و تاریخ آن اجتماع متزلزل می شود و فرو می افتند. 
با عقب نشینی و تسلیم شدن یک زبان، صاحبان آن زبان هم از نظر فکری و اندیشه ای و هویتی و انگاره های خود باورانه ای که افراد آن اجتماع داشتند هم فرو می ریزند و عقب نشینی کرده، تسلیم می شوند. 
چرا که زبان است که مقاومت را و مبارزه را می سازد و به آن ها معنا و ارزش می دهد. 
اگر یک زبانی، آن معانی سابق و غرور آفرین و مقاومتگرا و ایستادگی را بازسازی نکند و یا آن معانی سابق را نپذیرد، یا آن معنی و مفاهیم در آن زبان توخالی شده و یا از بین رفته باشد، آن زبان، مرده یا در حال کشیدن آخرین نفس های بی رمق زبانی خودش است.
اگر یک زبان تاریخی از بین برود یا زبان دیگری با مفاهیم و افکار و اندیشه هایی از نوع دیگر، جای زبان قبلی را پر کرده یا در آن حلول کرده و جایگزین آن شده باشد، آن زبان مرده است. دیگر وجود ندارد و اگر هم چیزی از آن مانده باشد، آن مفاهیم را حمل نمی کند که در گذشته حمل می کرده و ملتی را سر پا نگه می داشته است. آن زبان، مانند افراد الینه شده یا مسخ شده است که دیگر کارکرد قبلیش را ندارد.
با مردن یا مسخ شدن یک زبان، تک تک افراد آن اجتماع بشری، در عمق وجودشان با شعاع هایی از میزان تزلزل زبانی در اجتماع، مواجه شده اند. 
ازبان هر جمعیت و اجتماعی، سمبل حیات فردی و جمعی آن اجتماع است. اگر زبانی، تسلیم دشمن شده باشد، یا مسخ زبان دشمن شده باشد، افراد و آن اجتماع هم تسلیم و مسخ شده هستند. 
چون انسان، با زبان است که می اندیشند و با زبان است که به زندگی در این کره خاکی ارزش و اهمیت و معنا می دهد. 
زبان حامل قضاوت های ذهنی تک تک انسان ها در باره خوب و بد، درست و نادرست، عشق و کینه و نفرت، دین و دنیا، سرزمین و حاکمیت، غرور و ذلت، تسلیم و مقاومت، و ... است. 
اگر قضاوت های زبانی که همان افکار آن جامعه است، تسلیم را پذیرفته و شکست خورده است، آن ملت باخته است و دیگر نمی تواند برپا برخیزد.
 در دو زبانگی، بحران "دوگانگی" و دوگانه زیستن (هر زبانی یک فردی را نمایندگی می کند) رو بروی هم و در تقابل با هم قرار می گیرند. کیستی؟ در هر چرخش از زبانی به زبان دیگر، در وجدان ناخودآگاه افراد برایشان سوال می شود. 
با توجه به میزان کارکرد و منافعی که زبان ها دارند یا ندارند، رسمی و اداری هستند یا غیر رسمی و غیر اداری هستند، آموزش آن ها اجباری است یا ممنوع الآموش هستند و ... یکی از زبان های دوگانه یا چند گانه، بر دیگری (ان) می چربد. 
چرا که منافعی که از یک زبان حاصل می شود، بر دیگر زبان هایی که یا منافعی ندارند و یا منافعشان اندک است، می چربد. زبان هایی که مناعشان کمتر است یا منافعی ندارند، ضعیف، دیده می شوند. افراد هم بطور طبیعی، نمی خواهند در کنار افراد ضعیف قرار بگیرند. از ضعیف ها خیر . نفع چندانی به افراد نمی رسد. در نتیجه، همه می خواهند در کنار اقویا قرار بگیرند تا از منافع آن ها سهم بیشتری ببرند.
بدین سان است که کودک دو زبانه یا چند زبانه، گر چه نمی داند که در ذهنش چه می گذرد و چه نوع سوال هایی در ذهنش پدیدار می شود اما در تجربه و در هر چرخش زبانی بین زبان هایی که آموخته است، در زندگی روزمره، با آن سوال ها روبرو می شود.
ما مهاجران از وطن به غربت و سرزمین ها و ملل بیگانه را در نظر بگیرید. وقتی به کشور جدیدی مهاجرت می کنیم و برای یادگیری زبان جدید تلاش می کنیم، تازه، ارزش زبان مادریمان را در می یابیم. در حقیقت، کوچ به منطقه جدید، ارزش و جایگاه زبان مادری را به ما می آموزاند. به همین سبب می توان "غربت" و "نا وطنی" را معلم جبری و تاریخ دگردیسی ذهنی و احساساتی افراد نامید.
با هر کلمه ای که نیاز داریم تا در جامعه جدیدی که وطن نیست (اما مجبوریم تظاهر کنیم که وطن ماست تا از امکاناتش یا از امنیتش بهره مند شویم) یاد بگیریم که بتوانیم در زندگی جدید، استفاده بکنیم، به اهمیت زبان جدید و جایگاه آن زبان در این جامعه جدید و بی ارزش بودن زبان مادریمان در این جامعه جدید پی می بریم. 
در هر جمله ای که نمی توانیم ادر این غربت ادا بکنیم و خجالت می کشیم، با خود کلنجار می رویم. در دورنمان خورد و تحقیر می شویم. حداقل پناهنده ها چنین اند.
در چنین شرایطی است که جایگاه زبان اول (مادری) را در مقابل زبان دوم (رسمی)، به زیر سوال می بریم. این زیر سوال بودن، حتی در هنگان تسلط بسیار عالی بر زبان دوم هم با ما می ماند. 
همیشه و در هر آن و هر لحظه و در ذهن خودمان، در رابطه با این دو زبان، به بررسی، مقایسه و قضاوت می پردازیم. آن ها را به زیر گیوتین سوال می بریم. از خود می پرسیم:
منافع کدام زبان بیشتر از دیگری است؟ 
من در زندگی روزانه ام به کدام زبان نیاز بیشتری دارم؟ 
حیات و زندگی من بیشتر در دستان کدام زبان است؟ 
زبان مادریم در این جامعه جدید به چه کارم می آید؟ 
زبان مادری یا زبان دوم و سوم یا زبان چندم من، کدام مشکل اداری، فکری، ارتباطی، احساسی، فلسفی، اخلاقی، اجتماعی، عشقی، انسانی، زیستی، سلامتی-بهداشتی، حقوقی، ارتباط شخصی و گروهی و ... من را تامین می کند؟
یعنی زبان و جایگاه آن در جامعه، با "منافع" و "میزان منافع" مالی و روانی آن، سنجیده و مورد قضاوت قرار می گیرد.
 یک کودک دو زبانه هم در سطحی پایین تر با همین نوع از سوال ها روبرو است. بخصوص اگر عدم تسلط بر یکی از زبان ها با تنبیه، و تسلط بر دیگرزبان با تشویق رو برو هم بشود، قضاوت و مقایسه عمیق تر خواهد شد.
نه تنها کودکان که بزرگسالان هم دایما در ذهنشان، در مقابل احساسی قرار دارند که به بررسی برتری یک زبان بر زبان دیگری" می نشینند و انتخاب می کنند و دایما به تجدید پاسخ می پردازند.
بدین گونه، با مسخ شدن یک فرد و زبان او و تغییر زبان یک گیلگ و یک مازنی به فارسی، هویتش هم بطور طبیعی و وابسته با زبانش، بفارسی تغییر می کند. 
در این مرحله است که گیلک ها و مازنی ها خجالت می کشند تا خودشان را گیلک و مازنی بنامند اما مجبورند تا خودشان را چیزی بنامند و به خودشان هویتی بدهند تا در جامعه شناخته شوند. هیچ کس از ناشناخته بودن، لذت نمی برد. آن چیز و هویت، جز آن چه زبان جدید به آن ها تلقین کرده است، نخواهد بود.
چرا که با جایگزین شدن زبان جدید و اجباری به جای زبان طبیعی و مادری، فرد که اجتماع از دورن و از نظر روانی تجزیه شده و خودشان و همویتشان را از دست داده اند. نام های پوچ و بی معنی هستند.
در این مرحله است که چنان جامعه ای در بحران هویت بسر می برد، مانند زبانشان، تسلیم غیر شده اند. دیگر با زبان و احساسات خودشان پیش نمی روند. دنیا را با آن زبان نمی بینند و حس نمی کنند و نمی فهمند.
آن ها مسخ شده و از درون و با کمترین هزینه، تسلیم شده اند. تسلیم دشمنی به نام فارس شده اند که در طول تاریخ نتوانسته بود در مقابل گیلک ها و مازنی ها پیروزی بدست بیاورد. 
برای همین بوده است که فردوسی، شاعر نژادپرست و پان فراسیست فارس ها، در مقابل شجاعت و جهان بینی گیلک ها و مازنی ها، سر خورده بوده است و می دانسته که آن ها را زبانشان مازنی و گیلک کرده است، نه چیز دیگر. برای همین آن ها را "دیو" می نامیده است:   

"وزان گرگساران جنگ آوران
وزان نره دیوان مازندران"

آیا زبان های مادری ما، تورکی، عربی، بلوچی، گیلکی، مازنی و ... بسان ده ها زبان و لهجه دیگر که در ایران دوران پالانی ها (پهلوی ها) و ملاهای فارس نابود شده اند، به این خاطر از بین نمی روند که فکر می کردیم "یادگیری دو زبان باعث تقویت مغزی افراد می شود؟" 
 تجربه بشری و بخصوص تجربه بعد از قاجارهای تورک، چیز دیگری را نشان داده است. 
تجربه نابودی صدها زبان از روی کره زمین، ثابت کرده است که یادگیری دو زبان یا دو زبانگی، با برتری رسمی-اداری یک زبان بر زبان دیگر، باعث تک زبانه شدن افراد و از بین رفتن یکی از آن دو یا چند زبان دیگر خواهد شد.

 می دانیم که در یک قرن اخیر، در ایران فارسیست ها تلاش کرده اند و تلاش کرده ایم خودمان و فرزندانمان را دو زبانه تربیت کنیم تا مغزمان و توان مغزی فرزندانمان بیشتر رشد بکند تا در زندگی خودمان بیش از گذشته پیشرفت بکینم.
نتیجه چه بوده است؟
 نتیجه جز عقب ماندگی ذهنی و توانایی های ذهنی، چیز دیگری نبوده و نیست. بجای توسعه، روز به روز عقب رفت کرده ایم. 
چرا؟
 چون زبانمان و در پی آن خودمان مسخ و تسلیم فارسیسم شده ایم و خودمان را فراموش کرده ایم اما فارس که دشمن ما بوده و هست، ما و اصل ما را فراموش نکرده است. برای همین هم در جایگاه اداری و سیاسی و اقتصادی، ما نقشی نداریم. چرا؟ چون بیگانه ایم برای فارس ها و فارس مهاجم، در حال تسخیر وطن و ذهن ماست!

در تحقیق در مورد پدیده "دوزبانگی" به یک مجله متعلق به وزارت آموزش و پرورش با نام "پژوهش نامه آموزشی" دست یافتم که شکاره 119 ان در تاریخ اسفند 1388 منتشر شده است. فهرست این مجله به اصطلاح "تحقیقی" 48 صفحه ای بسیار جالب بود که تصویر آن را می بینید. می توانید آن را از طریق لینک زیر دریافت کرده و مطاله بفرمایید. من هم هنوز مطالب آن را نخوانده ام ولی شاید فکر جدید در آن ها نهفته باشد.




http://rie.ir/uploads/Pajoheshnameh119.pdf
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Wednesday, October 4, 2017

Xəyal Gücü, İstirateji, Yol, Yol Xəritəsi və Amac dır خیال گوجو، ایستیراتئژی، یول، یول خریطه سی و آماج دیر!






İnsafəli Hidayət

Xiyal qurmayan insanların alın yazıısı "uduzmaq" dır. Mən, bu sözümə dərindən inanıram. ona görada inanıram ki hər kimsə bir yerə çatarsa, "xəyal" quran insan olmalı dır. Xəyal qurmayan insanlar güclü olabilərlər amma qatır kimi sonsuz qalarlar. 


Böyük xiyal qurmaqdan qorxanlar, hər zaman kiçik həzyanlarda qəqr olarlar və həyat boyu heş nə əldə etməzlər. Həm özlərinə həmdə başqa insanlara zərər verərlər.

Mən inanıram ki bəşəriyyətin qaranlıq əsirlərdən qurtarması, tərəqqisi və inkişafı xiyal, həmdə boyük xiyal quranlara borclu dur.

Böyüı xəyalları olmayan insanlar, bəşəriyyəti ya bir yerdə saxladıb, iyləndirərlər yada gələcək yox, bəlkə tərsinə və geçəcağa sarı yürüməğə başlarlar. Çün gələcəgin necəliyin xəyal edəbilmir isə, geçəcəyə göz tikməli dir! və İnsanın xıyal gözü hara baxarsa, yoluda ora gedər. 


Xəyal qurmaq, həmdə böyük xəyaqlları qurmaq, insanın ən böyük başarısı dır. 
Bu başarıdan söz edərkən, qeyd etməli dir ki mümkün dür sən bir böyük xəyal qurasan və ona əl tapmayasan. 
Bunun olum ehtimalı çox dur amma sənin o böyük xəyalların və arzıların, gələn nəsilləri daha böyük xəyallar qurmağa məcbur edər. Gələn nəsillər o xəyalları əldə etmək üçün yürüməğə başlar. Çün, sənin böyük xəyalların, onların istiratejiləri, yol göstərgələri, yolları və açamclarına dünər.

Niyə ki xəyal demək bir İdial və istək demək dir. Yəni xəyal, bir sahədə, kəlan istirateji və yol xəritəsi demək dir. 

Xəyalqsız insanın nə yolu bəlli dir, nə xəritəsi, nədə amacı bəlli dir. Xəyal Həm yoldur, həm xəritə dir həmdə amac dır amma daha aydın və şəffaf. Daha dərin bir istək var onun arxasında! Bu xəyal qormaq hər insanın içi deyil. Hər kimsə xəyal quramaz. Cün, xəyal qurmaq üçün, ən azı fikirdə və insanın içində, Azadlıq və azadlığa meyl və cəsarət şərt dir. 

Ən böyük cəsarət, böyük xəyal qormaq dır. Əgər bir insanda cəsarət quvvəsi o qədər ölüb ki öz içində və fikrində böyük xəyala cəsarəti yoxdursa, o insanın ölü ilə nə fərqi var? Ölülər xəyal quranmazlar. Yəni xəyalsız insanlar, ölüdürlər!

Mən (məələsəf) Turançı deyiləm amma əgər cəsarət edib, xəyalında belə, Turan quranmasan, sən kiçik bir daşı yerindən tərpədənməzsən ki heç, bir milləti bir atlım yol aparmağa cəsarətin olmaz. Bəlkə o milləti qorxuya salır və yoluna daş tükərsən!


Turan xəyalın qurmağa cəsarətin varsa, bəlkə bir gün, Güney Azərbaycanı və Qarabağıda azad etməyə başlayarsan. Güneyin və arabağın azadlıq və istiqlalı, böyük xəyallar qurmaqla mümkün dür.

Döndərib, birdə deməliyəm ki, xəyal, İstirateji, Yol, Yol Xəritəsi və Amac dır. Xəyal gücüilə bunları yaratmaq və onlara sarı getmək və yoldakı yamacları dırmaşmaq olar!

Xəyalsız hər insan, dayıma qaranlıqda qalar və bir şam ya çırağ yandıramğa cəsarəti olmaz. Cünki qaranlıqdan azad olmaq və işıqda yaşamaq, xəyal gücünə malik olmaq demək dir.  

Tarixdə qurulan impiraturluqları, dinləri yaradanlar, idiolojiləri icad edənlər, əzəmətli binaların mühəndisləri, tüm ixtiralar və inkişafların yaradıcıları, Ronesansın mücidləri, göylər və uzayları təsxir edənlər, yer altların axtaranlar, qaranlıqlardan qorxmayanlar və ... o  insanlar, xəyal gücü ilə yaradıcı və ışıq salan insanlar olublar!

Dimuqrası, Libralizim, Bəşər Haqları və bunlara tay modern fikirlər, modern ictimalar və modern qanunlar, bilgisayarların icadı, İnternet, yeni teknolojilər, yeni icadlar və davalar-dərmanlar və ... hamısı xəyal gücilə yaranıb yada yaradılmağa səbəb olub! 

Böyük xəyal qurmağa cəsarət etməliyik!

İnsafəli Hidayət
Toronto, Kanada
 04 Oktobr 2017
hedayat222@yahoo.com                                                                                                                                                             
 
                                    
                                                                                                                                             


                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        



                                                                                                                     
                                                                                                                                        

 


Tuesday, October 3, 2017

چرا نمی خواهید این شکنجه ها را ببینید؟


ای پان ایرانیست ها
ای حقوق بشری ها
آی آنانی که حنجره هایتان را با ایران دوستی و "ایران برای همه" پاره می کنید
چرا به ظلم و شکنجه های خیابانی در ایران شما عتراض نمی کنید؟
این نمونه بارز و علنی شکنجه جسمی و تحقیر انسانیت است
این تحقیر همه ملل غیر فارس و فارس است که اتعتراض نمی کنید!
ای روشنفکر پارس، چرا فریاد "وا انسان" نمی کشید؟
نه ثدای من را شنید و نه صدای هزاران چون من را
نه این فیلم را می بینید 
نه انسانیت شما و نه وجوان انسانی شما از خواب و از نژادپرستی بیدار نمی شود تا بر علیه شکنجه قیلم کنید

https://www.facebook.com/salahahwazi/videos/1877773748906975/










****

چرا به شکنجه های جسمی و روحی در ایران اعتراض نمی کنید؟



ای پان ایرانیست ها
ای حقوق بشری ها
آی آنانی که حنجره هایتان را با ایران دوستی و "ایران برای همه" پاره می کنید
چرا به ظلم و شکنجه های خیابانی در ایران شما عتراض نمی کنید؟
این نمونه بارز و علنی شکنجه جسمی و تحقیر انسانیت است
این تحقیر همه ملل غیر فارس و فارس است که اتعتراض نمی کنید!
ای روشنفکر پارس، چرا فریاد "وا انسان" نمی کشید؟



Monday, October 2, 2017

تاریخ عاشورا و چند سوال: آیا شیعه فارس داستان دروغین علی اصغر و مرگ او را نساخته است؟

 سوال: چرا حسین پسر علی در روز عاشورا فرزند 6 ماهه اش را برای طلب آب، به مقابل لشگر یزید برد؟

جواب
انقلاب حسین پسر علی (حوسین علی اوغلو) برای سرنگونی یزید و بدست گرفتن قدرت بود. 
وقتی حرکت او در راه سرنگونی یزید، جواب نداد و مردمی که حسین فکر می کرد از او حمایت خواهند کرد، از اطرافش پراکنده شدند، جز خانواده و چند پیرمرد، کس دیگری در اطرافش نماندند که در راه هدف های حسین مقاومت کنند. 
بارها از حسین دعوات به مذاکره شد. همان طور که حسن، برادر بزرگتر مذاکرهش مذاکره کرده و سهمی از ثروت و قدرت گرفته و کنار نشسته بود اما حسین داعیه رهبری مطلق و سرنگونی حاکمیت و بدست گرفتن قدرت مطلق در امپراطوری اسلامی را در سر داشت و کوتاه نمی آمد و هنوز امیدهایی هم برای موفقیت داشت و فکر می کرد، مردمان، در بین راه به او خواهند پیوست.
وقتی همه همراهان، برادران، فرزندانش و ... کشته شدند، حسین تنها ماند. او در این مرحله شکست و ناامیدی را با همه وجود لمس کرد. شاید بتواند خودش را زنده نگه دارد. راه رهایی از این بن بست چه می توانست باشد؟
او ناچار بود تا احساسات انسانی سربازان دشمکن را تهییج کرده، احساسات مردانگی اعراب را به هیجان در آورد و زنده ماندن و حتی نوعی از مذاکره را به دشمن بقولاند.
البته این فرض زمانی می تواند صادق باشد که بپذیریم حسین کودکی 6 ماهه داشته است. اگر بپذیریم که این داستان دروغ تاریخی و ساخته شیعه ایرانی-فارس نبوده است.
در این صورت است که می توان تصور کرد که حسین از تاکتیک بردن کودک شیر خواره خود به خط مقدم، استفاده روانی کرده است. 
می توان درک کرد که حمل کودک 6 ماهه به خط مقدم جنگ، آخرین تیر ترکش حسین بن علی در مقابل لشگر حکومت بود.
می توان فهمید که دشمن حسین متوجه تاکتیک جنگی حسین شده است و بنا به نقل شیعه فارس، این تاکتیک هم بی نتیجه مانده است.
 حالا باید دید، چرا حسین در یک عمل غیر انسانی، یک کودک شش ماهه را به خط آتش می برد؟
آیا واقعا اگر کودک 6 ماهه مانند دیگر کودکان، چند ساعت تشنه می ماند، می میرد؟
مگر دیگران در خط آتش نمرده بودند؟
مگر مرگ کودک 6 ماهه، چه در خط آتش یا در پس خط آتش، تاثیری در روند جنگ می گذاشت؟
آیا حسین نمی دانست که اگر کودک شش ماهه اش را هم  به مقابل دشمن ببرد، کشته خواهد شد؟
آیا حسین درک نمی کرد که آن همه نیروها  برای کشتن او و همراهانش آمده اند؟ 
آیا او جدیت دشمن را با کشتن همه مردان مذکر همراهش درک نکرده  بود؟
اگر او یک رهبر سیاستمدار بود، چرا نتوانست از توازن و عدم توازن نیروهای دو طرف، یک تحلیل درست داشته باشد؟
چرا حسین، وقتی در مکه، مدینه و شهرهای بین راهی بود یا در بین راه استراحت می کرد، به مذاکره نپرداخت که یزیدیان متمایل به مذاکره بودند؟
آیا حسین نمی دید و نمی فهمید که دشمن او، تسلیم جنگ روانی حسین نخواهد شد؟ 
آیا حسین نمی دانست که تاکتیک بردن کودک 6 ماهه به خط آتش فایده ای نخواهد داشت؟ 
اگر واقعا حسین تشنه بود و برای کودک یا کودکان آب می خواست، چرا زنان غیر مسلح را میانجی گرفتن آب قرار نداد؟ 
آیا در زمانی که برادران رشید و جوان، عموها، دایی ها، عموزاده ها و .. کشته شده اند و همه خودشان را فراموش کرده بودند، افرادی بودند که به تشنگی یک کودک خردسال این همه اهمیت می دادند؟
آیا می توان باور کرد که در آن شرایط جنگی، عزاداریف مرگ ده ها فرزند و برادر و ...، کسی بفکر آن باشد که چرا این کودک گریه می کند؟ و علت گریه اش چیست؟
 آیا حسین در آخرین لحظه های زندگی، وقتی برادرانش، فرزندانش، یارانش و ... کشته شده اند، در پی یک جرعه آب برا کودک 6 ماهه بود ؟
آیا این داستان ساختگی نیست؟
 آیا کودک 6 ماهه (اگر واقعیت خارجی-تاریخی داشته باشد) آب می خورد یا شیر می خورد؟ 
آیا نمی دانیم که آن منطقه جنگی، در اطراف رودهای دجله و فرات بوده است؟
آیا نمی دانیم که منطقه دجله و فرات جزئی ار عربستان نیست تا خشک و بیابانی باشد؟
 اگر نیروهای جنگجوی حکومت به حسین آب می دادند و کودک 6 ماهه سیراب می شد، چه تغییری در تاریخ و حرکت حسین یا حاکمیت رخ می داد؟ 
آیا واقعا چنین حادثه ای در تاریخ رخ داده است؟




***

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs