Friday, May 1, 2020

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام - 11

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام

انصافعلی هدایت؛ روزنامه نگار، تحلیلگر و شکاک


گنگ مفاهیم اساسی

دکتر زیبا کلام، در بخشی از پیشگفتار از «فرهنگ ملی، بومی و ملی-اسلامی ایرانیان» سخن می‌گوید اما در باره کلمات گنگی همچون «ملی»، «بومی»، «ملی-اسلامی» و «ایرانیان» مفهوم پردازی نمی‌کند تا بدانیم، زیباکلام در باره کدام ایده‌ها، اندیشه‌ها و مفاهیمی از آن کلمات را مراد کرده است.
شاید، نویسنده تصور می‌کند که معانی و مفاهیم کلماتی نظیر این واژه‌ها، نه تنها برای او که برای تک تک ایرانیان روشن و آشکار است اما این نوع از عمل و عدم تعریف دقیق واژه‌های مورد بحث نویسنده و متفکر، آن هم در یک کار علمی و تحقیقی، نه تنها نادرست است، بلکه اغوا و گمراه‌ کننده هم است.
چنین نویسنده‌ای با عدول از مفهوم پردازی علمی و عدم رعایت اصول کارهای تحقیقی، معانی ذهنی خود را تعریف نمی کند تا هر خواننده ای، برداشت مفهومی-ذهنی خودش از آن واژه ها را جایگزین تعریف او بکند. در نتیجه، به جای حرکت بر روی خطی از یک مفهوم روشن (مورد قبول یا مورد رد خواننده)، به مفاهیمی بین الاذهانی تکیه می زند.
در این صورت، همگی خوانندگاه، به همراه خود نویسنده، با هم به تفاهمی گنگ و متخلفی از تک تک واژه‌ها و کلمات می‌رسیم. گر چه اختلافات عمیق و وسیعی در میان نویسنده و تک تک خوانندگان وجود دارد اما در ظاهر اختلافی بروز نمی‌کند ولی واقعیت آن است که دیر یا زود، اگر افراد، نویسنده و متفکر را به زیر سؤال ببرند، اختلاف‌های اساسی پیش خواهند آمد و پرده از این نوع شیادی شبهه علمی کنار خواهد رفت و تمامی بنیان‌های اتحاد و همرنگی مصنوعی بین نویسنده و خوانندگان که بر اساس شارلاتانیسم علمی ساخته شده بر بنیان مفاهیم بین الاذهانی از بین خواهد رفت و به بهمریختگی شدید در افکار و اجتماعات و ملل منجر خواهد شد.
برای چرهیز از شارلاتانیسم شبهه علمی، باید نویسنده و محقق، مفاهیم و مرادش از کلماتش را تعریف و روشن نکند تا در بین خواننده و نویسنده یا سخنگو، ارتباط معنایی و درکی (تا حدودی) مستقیم برقرار شود.
مفهوم «ملی» چیست و چه ویژگی هایی دارد؟
مرزهای یک امر ملی در کجا پایان می یابند؟ و چه چیزهایی ملی محسوب نمی‌شوند؟ یا ضد ملی هستند؟
در باره این قبیل از سؤال ها، هر خواننده ای، تعریف خاص خودش را دارد که مغایر با تعریف دقیق و علمی مورد نظر نویسنده علمی و محقق است. خواننده زیبا کلام، نمی‌داند که آیا تصور و درک او (بعنوان خواننده) از مفهوم ملی، نزدیک به آنچه که نویسنده در ذهنش دارد و اراده کرده، است یا معنایی که خواننده در ذهنش دارد، صددرصد در تضاد با نویسنده و محقق است.
مثلا، هنوز برای من به عنوان یک خواننده، روشن نیست که آیا نفت در ایران، ملی است یا دولتی؟ فرق ملی با دولتی در چیست؟ مرزهای «ملی» از کجا آغاز شده و در کجا به انتها می رسند؟
متاسفانه، در ایران، نویسنده‌ها، استادان و محققان، خواننده هایشان را آزاد رها می‌کنند تا هر خواننده ای بر اساس ذهن و خاطره و درک خود از آن کلمه ای، مرزها، آغاز و پایان آن کلمه را تصور و قبول کرده و پیش برود. در حالی که در اغلب موراد، درک و خاطره هر خواننده با قصد نویسنده متضاد است یا تفاوت دارد. نویسنده، محقق و اساتید، نمی خواهند با تعریف کلمات، خودشان را با خوانندگان درگیر بکنند و مورد انتقاد واقع بشوند.
در حالی که نویسنده یا استاد تمام وقت دانشگاه است یا با دروس و با روش تحقیق و تعریف کلمات در اول هر بخش از کار تحقیقی آشنا است.پس، چرا چنین نویسنده ای، آن همه دستور العمل هایی را که به دانشجویانش تحمیل می‌کند را به اجرا نگذاشته است؟
کوتاه سخن اینکه این گونه سؤال‌ها و نقدها را می‌توان در باره مفاهیمی همچون «بومی»، «ملی-اسلامی»، «ایران» و «ایرانیان» پرسید.


متشکرم
انصافعلی هدایت
اول (01) می 2020
تورنتو – کانادا

Thursday, April 30, 2020

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام - 10

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام

انصافعلی هدایت؛ روزنامه نگار، تحلیلگر و شکاک

آگاهی نسبت به سنترالیسم و مرکزگرایی در انتهای تونل مشروطه

البته بعضی از شاهان، شاهزادگان قاجار و رهبران ملی ملل هم از روند فکری ای که در ممالک محروسه، به سود پانفارسیسم و به ضرر تورک ها، عرب‌ها و قاجاریه آغاز شده بود، مطلع بوده و احساس خطر می‌کرده اند. برای همین هم خواستار تداوم سیستم سیاسی-حقوقی و عرفی-تاریخی حکومت های ایالتی و ولایتی و تصریح به آن در قانون اساسی مشروطه بوده اند. حتی می‌توان به توپ بستن مجلس را در مسیر جنگ میان جناح های سیاسی تورک-عرب در یک طرف و فارس در جبهه دیگر دید. در این مورد، در جای خود و بطور مفصل سخن خواهد رفت.
در نتیجه همان آگاهی و شعور سیاسی از رشد پانفارسیسم بود که اصل ایالت و ولایت را با اصرار و تأکید زیاد، در قانون اساسی جای داده و از آن زمان به بعد، در دفاع از استقلال ملی و خودمختاری خودشان و با استناد به همان اصل حقوقی، حقوق ملی و قانونی مستفاد از همان اصل، با انحصار طلبی دولت های مرکزی و پانفارسیسم مخالفت کرده و حتی با توسل به جنگ و خونریزی و عصیان علیه مرکز، حکومت های خودمختارشان را مستقر می‌کرده اند.
این که چنان خواسته‌ای و شیوه اداره ممالک محروسه قاجار وارد قانون اساسی مشروطه شده است، نشان می‌دهد که ملل آن عصر و حاکمانشان، نمی خواسته اند در زیر سایه حکومتی دیکتاتوری، مرکزگرا فارس یا تورک محور یا ... و یا مرکز محور اداره بشوند. نمی خواسته اند، هر از چند گاهی، سلاح برداشته و با مرکز، برای بدست آوردن حقوق و امتیازات اداری-مالی و سرزمینی بجنگند.
آن‌ها می‌خواسته اند، همه مرزهای سیاسی، اداری، آموزشی، اجتماعی، دینی، جغرافیایی و … هر ملت و سرزمین تا حدودی مستقل، از دست درازی حکومت مرکزی در امان بمانند. همه این‌ اصرارها و حتی جنگ‌های بعدی برای استقلال از سلطه همه جانبه مرکز، از سر آگاهی به همان تفاوت‌های ملی، دینی، تاریخی، زبانی، خونی-نژادی، جغرافیایی و حق احترام به حقوق ملی و ... سر برآورده بودند و خود، نوعی عصیان نرم و آرام علیه استعمار توسط اقلیت مستقر در مرکز بوده است. آن اصل قانون اساسی و اصرار بر تصویب آن، مرزهای خودی و غیرخودی را مشخص می‌کرده است.
همان‌طور که در اتحادیه اروپا، کشورها، استقلال همه جانبه خودشان را اما در داخل یک سیستم سیاسی بزرگ‌تر، اعمال می‌کنند و در شرایط بحرانی، همچون پیدایش کرونا ویروس و هجوم ده‌ها هزار پناهنده از آسیا و … مرزهای خودشان را می بندند تا از منافع ملی خودشان، در مقابل هر نوع تهدیدی مدافعه نمایند.
در مقابل اما، پانفارسیسم، تحت عنوان جدید «ایران» و «پان ایرانیسم» بجای ممالک محروسه قاجار یا «قاجاریه»، با حقوق متعلقه به سیستم ایالتی و ولایتی یا ممالک محروسه (متحده) مخالفت می‌کرده است مخالفت می‌کند و مخالفت خواهد کرد. چرا که با به روی کار آوردن رضاکودتاچی به عنوان یک دیکتاتور بدون اخلاق و جهان بینی توسعه طلبانه، موفق بر تثبیت سلطه خود بر منطقه، ملل و کشورهای ممالک محروسه شدند.
چرا که فارس ها، از دوره ساسانیان تا کنون، در زیر سلطه بوده و در آرزوی بازگشت مجدد به حاکمیت و انحصار منافع خودرت دردستان خودشان بوده اند. آن‌ها در پی تحمیل و «ایمپوزه» کردن زبان، منافع، دین، سیاست، دوستی‌ها و دشمنی ها، نوع و شیوه تولید،روابط اقتصادی، مالی، پولی، بانکی و به زیر فرمان آوردن آن ملل و سرزمین ها و مطیع کردن دوباره آن‌ها به پانفارسیسم بوده‌اند و هستند.
به همین مناسبت است که پانفارسیسم، با شیوه اداره کشورهای متنوع و رنگارنگ در سیستم ممالک محروسه یا ایالت های خودمختار یا مستقل در امور داخلی و اداریشان و متحد در سیستم سیاسی مخالفت کرده‌اند و می کنند.
در صورتی که ایران کنونی، به شکل ممالک محروسه یا ایالات متحده اداره می شد، مفهوم و تعریف «ایران»، «ملت»، «قوم»، «سرزمین»، «حقوق»، «انسان»، «حقوق انسانی»، «آزادی ها»، «دموکراسی»، «زبان، «زبان ملی»، «زبان رسمی»، «آموزش»، «رسمی و غیر رسمی»، «اجباری»، «داوطلبانه»، «رایگیری»، «حق تعیین سرنوشت»، «جایگاه شهروند»، اراده ملت»، «حقوق شهروند»، «دولت»، «بافت جمعیتی»، «تغییر بافت جمعیتی»، «تحمیل و اجبار به پذیرش سیاست‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، هنری و ...» و تمامی لغات و اصطلاحات سیاسی، حقوقی، اجتماعی، مالی، پولی، بانگی، آموزشی، ادبی، حتی دینی و ... معانی متفاوتی می داشتند. یعنی، اجبار به تعریفی متفاوت، یک ضرورت تاریخی، برای حاکمیت چنان سیستمی می‌بود. همان‌ طور که رواج تعاریف کنونی، ضرورت حاکمیت این سیستم، با این طرز تفکر، سیاست، عمل و حقوق است.
مشاوران رضاخان و دکتر زیباکلام، از «دولت-ملت»های اروپایی، تاریخچه ای معوج در ذهن داشته‌اند و دارند و می‌خواسته اند و می‌خواهند بر اساس آن تفسیر ذهنی دور از واقعیت خودشان، به ایران تازه تشکیل شده و نو پا شکل بدهند. آن‌ها می‌خواهند چیزی را کپی بکنند که ناقص می‌شناسد یا ناقص می بینند و به شرایط تاریخی، جغرافیایی، بومی، ملی، روانی، دینی، فرهنگی، تمدنی متفاوت ملل هم توجه نمی کنند.
آن ناسیونال شوونیست های ایرانی که از اروپا برگشته بوده اند، با ناسیونالیسم جنگ طلبانه، افراطی، نژادپرستانه در حال اوج گیری در انگلستان، آلمان، فرانسه، روسیه آشناتر بوده اند. می‌دانستند که در آن کشورها، با از بین بردن «پرنس نشین های خودمختار و مستقل»، بسیاری از ملل، فرهنگ‌ها و زبان‌ها را نابود کرده وبا دیکتاتوری، یک زبان، هویت و تاریخ طرف مظفر در کشتارها را به همه شکست خوردگان قبولانده اند.
در ممالک محروسه قاجار هم معادل پرنس نشین ها، حضور دایمی داشته است که به «خان خانی» یا خان نشین ها مشهور بوده‌اند که در در شکل کلانتر و تاریخی اش، بشکل «ایالات و ولایات» بوده اند. ملل قدرتمند اروپایی، ملل ضعیف اروپایی را مغلوب کرده، زبان، هویت، تاریخ و... آن‌ها را از بین بردند و داشته های خودشان را به مغلوب ها تحمیل و تلقین کردند ولی بعدها و دوباره، اروپا از چندین ملت و کشور ریز و درشت البته متفاوت از گذشته شکل گرفته است. در حقیقت به نقطه آغاز قبلی رسیده‌اند اما این بار نمی‌خواهند با کشتار و حذف دیگران در یک فرهنگ، زبان، تمدن، و … اروپائی ها را متحد بکنند، بلکه با شناسایی جداگانه هویت‌ها و پذیرش آن‌ها در داخل سیستم بزرگتر، در تلاش ساخت اروپایی متحد و جدید هستند که یکرنگ هم نباشد. بلکه متنوع و الوان جلوه گر بشود تا از خطرات تکرار جنگ جهانی اول و دوم و آن کشتارها و حذف های درون اروپایی بپرهیزند
بر اساس آموخته ها از آن کهنه سیستم اروپایی پر خسارت در زمینه های مالی، انسانی، هویتی، تاریخی، اقتصادی و ...، و حسرت (نوستالوژی) بازگشت به گذشته تاریخی دوران ساسانیان و عظمت موهومی تازه ساخته شده دوران کوروش توسط اروپائیان برای فارس ها به عنوان بخشی از ایدئولوژی پانفارسیسم، مشاوران رضاشاه هم می‌خواستند از ملل و ادیان، زبان ها، تاریخ ها، سرزمین ها و … متنوع و خودمختار قاجاریه، یک دولت، ملت، دین، زبان متمرکز بسازند و ایدئولوژی برتری نژادی خود را به همه آن ملل مغلوب پس از کودتا، تزریق، تحمیل و تلقین بکنند و همه آن‌ ملل را به ضرب چوب و چماق، درفش و دشنه، به زیر سلطه خود بیاورند.
در اروپایی که اقلیت‌ها و ملل ضعیف را قتل عام و مجبور به پذیرش نوع جهان بینی نیروی قهریه غالب می کرد، باز هم به همه آن ملل مغلوب، در قالب ایالت ها و استان های خودمختار(مثلا، در درون آلمان، انگلستان، روسیه)، آزادی‌ها و خودمختاری هایی، در چهارچوب فدرالیسم داده شده بود ولی ناسیونال شوونیست ایرانی-آریایی پانفارس که همه جهان بینی اش بر اساس محوریت و مرکزیت زبان فارسی استوار بود، می خواست، همه ملل ساکن در ایران را در قالب زبان، نژاد، دین، تاریخ و … فارس شکل بندی بکنند. در نتیجه، از فدرالیسم دوری گزیدند تا اختیارات ملل ساکن در ایالت ها و ولایات تاریخی را نابود کرده و بخودشان وابسته بسازند.
پانفارس ها می‌دیدند که سیستم اداره ممالک محروسه، نه تنها ویژگی‌های مثبت فدرالیسم اورپایی-آمریکایی را دارد، بلکه مزایایی بیشتر از آن را نیز دارد ولی آن‌ها باید کاری می‌کردند که سطله پانفارسیسم را به ملل دیگر بقولانند تا از مجموعه ملل خودمختار، ملت مرکز و ملل وابسته پیرامونی را بسازند.
تقلیل ملل خودمختار یا مستقل به ملل وابسته پیرامونی و مستعمره، به جهان بینی پانفارسیسم وابسته بوده و است. تا زمانی که پانفارسیسم موفق نشده تا آن جهان بینی پانفارسیسم را به تک تک افراد ملل پیرامونی بقبولاند، تداوم هستی-زیستی خودشان و حاکمیت شان را در خطر نابودی خواهند دید و احساس خواهند کرد که هنوز به سیستمی مستقر، تثبیت شده و بدون تهدید از طرف ملل مغلوب بدل نشده‌اند و هر آن ممکن است، سلطه یشان، توسط ملل مغلوب برانداخته بشود.
در نتیجه و بخاطر ترس دایمی و خساست سیاسی، انحصارگرایی و پانفارسیسم محوری، با سیستم اداری-سیاسی ایالت و ولایت مخالفت کرده و مشت آهنین مرکزی را بر روی سر ملل نگه خواهد داشت.
بر همین اساس، وجود ممالک محروسه با سیستم خودمختار و 90 درصد استقلال از مرکز و دارای نیروهای نظامی-امنیتی، بانکی، پولی، مالی، اداری، سرزمینی، آموزشی، و … خود، با آنچه پانفارسیسم می خواست و می خواهد، سر سازگاری داشته و دارد.
در نتیجه، جناب زیباکلام هم مانند مشاوران رضاشاه، خودمختاری یا استقلال 90 درصدی ولایات و ایالات را تحمل نمی‌کند و از آن، به عنوان «جدایی» و تجزیه یاد می‌کند تا بر رهبران استقلال خواه آن ملل، اتهام زده و با قبیح نشان دادن استقلال خواهی، فرزندان این ملل را از رفتار قبیح دور بکنند.
آن‌ها با اتهام زدن‌ها و زشت نشان دادن هایشان، آزادی خواهی را محکوم کرده و منحوس جلوه می دهند چرا که لفظ «جدایی سری» یا «تجزیه طلبی»، مهری از پیش تهیه شده است تا بر پیشانی افراد و جریان ها و ملل بزنند تا آن‌ رهبران و خواست های انسانی و حقوقیشان را محکوم و ملعون جلوه بدهند. تا بتوانند با توسل به آن زمینه چینی‌های روانی، اجتماعی، سیاسی و امنیتی، خودمختاری آن‌ها را با قوه قهریه نظامی سرکوب کرده و قتل عام هایشان را حقوقی و درست جلوه بدهند. تا قتل عام ها و تضییع حقوق ملل، هم در اذهان عمومی همان ملل و هم در اذهان ملت فارس قبیح نبوده و قابل پذیرش جلوه گر بشوند. تا بتوانند افکار استقلال خواهانه درآن ممالک را از بین ببرند. تا بتوانند، با توصل با آن اتهام های از پیش تعیین شده، حق حاکمیت، حق خودمختاری، حق استقلال ملل و ممالک را از بین ببرند. تا زیست انسان‌ها بر اساس حقوق طبیعی و انسانی را از آن‌ها بستانند و بعد از چند نسل، ذره‌ای از آن حقوق را بصورت قطره چکانی، به آنان بازپس بدهند تا آن ملل شکرگذار و قدردان آن ذره هایی حقوقی باشند که جانشین اقیانوس حقوقشان شده است.
دکتر زیباکلام هم مانند دورقاب چین های رضاشاه نمی‌خواهد بپذیرید که حاکمیت های تورک، چگونه توانسته بودند، به آن ملل استقلالی بیش از90 % بدهند و آن ملل، در مقابل، دست به شورش بر علیه مرکز نمی زده اند. چرا که پانفارسیسم، تجربه طولانی مدت حاکمیت و تجربه تن دادن به منافع بلند مدت اما بزرگتر از سود کوتاه مدت را ندارند.
می‌بینیم که عرب ها، بلوچ ها، لورها، قشقایی ها، شمالی ها، (جنگلی ها) کردها و بویژه تورکمن ها و تورک های آزربایجان، در دوران بعد از استقرار مشروطه، بارها و بارها دست به انقلاب زده‌اند تا حقوق ملی، اجتماعی، سرزمینی، زبانی، اداری، مالی، پولی، حقوق همسایگی و بین‌المللی خودرا باز ستانند. برای همین هم اعلام خودمختاری و استقلال کرده اند. مثلا، شیخ محمد خیابانی یا سید جعفر پیشه وری؛ رهبران و بزرگ مردان بعد از مشروطه تورک را ببینید که برای بدست آوردن حقوق و اختیارات قبل از مشروطه و حقوقی که قانون اساسی مشروطه هم آن‌ها را پذیرفته بوده است، رهبری قیام های ملی در آزربایجان تورک را بدست می‌گیرند تا دوباره و به همان سبک سیاق تاریخی-عرفی، استقلال و خودمختاری خودشان را با توجه به ویژگی‌های تاریخی حکومت های ایالتی و ولایتی از صفویه تا پهلوی را بازسازی بکنند و بدست بیاورند. چرا که هنوز فاصله زمانی زیادی در بین تجربه قبلی شان از خودمختاری و استقلال، در مقابل تجربه فعلی شان که مرکز محور بود، نیفتاده بود. همه افراد عادی، هنوز خاطره های زنده‌ای از سیستم ایالتی و ولایتی داشته و با آن سیستم سیاسی-اداری آشنا بوده اند.
اگر مردم عادی کوچه و بازار در باره چیستی و ماهیت «مشروطه» شک داشته‌اند که بعضی‌ها بر این عقیده هستند اما در باره ماهیت و چیستی سیستم ایالت و ولایت شک و شبهه ای نداشته اند.
برای همین هم، براحتی و بدون مقاومت، رهبری رهبران محلی خودشان را برای بازپس گیری آن حقوق تاریخیشان می‌پذیرفتند و در مقابل دولت مرکزی، از حقوق ملی شان با ایثار جان و مالشان دفاع می‌کردند و آماده تن دادن به قتل عام های گسترده و فجیع، توسط قوای مرکزی و پانفارس هم بوده اند. خود همین تلاش برای باز پس گیری آن حقوق ملی، نشان از عمق این اندیشه در دل آن جوامع داشته است.
چنین رهبرانی، بعد از اعلام استقلال (خودمختاری) به سبک تاریخی، مرزهای سرزمینی و وطنی خودشان را مشخص می کردند. نیروهای نظامی - دفاعی و امنیتی خود را تشکیل می دادند. سیستم اداری مستقل از مرکز خودشان را تاسیس می‌کردند یا سازمان های موجود را از نو سازماندهی یا اصلاح می‌کردند تا در خدمت منافع ایالت و ولایت باشند. پول ملی خودشان را منتشر می کردند. خزانه و بانک ملی خودشان را براه می انداختند. سیستم مالیاتی خودشان را تاسیس می کردند. دانشگاه و سیستم آموزشی و فنی خودشان را برقرار می کردند. رادیو و نشریات به زبان ملی خودشان را مستقر می کردند. زبان رسمی و ملی خودشان را از فارس تحمیلی و اجباری، به زبان ملی-بومی خودشان برمی گرداندند. و … اما و با وجود همه این اقدام‌ها ملی گرایانه، هنوز هم پرچم ممالک محروسه را به اهتزار در می آوردند تا نشان بدهند که صددرصد مستقل از مرکز نیستند اما و در عین حال، حقوق ملی خودشان را هم مسترد کرده‌اند و نمی‌خواهند مستعمره جلوه بکنند. می‌خواهند سرنوشت ملی خودشان را با دستان خودشان رقم بزنند.
جناب زیباکلام، به مفهوم و کاربرد سیستم ایالت و ولایت در صفویه تا پهلوی التفاتی نژادپرستانه و پانفارسیستی دارد و می‌خواهد حاکمیت را در انحصار ملت مسلط فارس نگه بدارد. امثال ایشان، نمی‌خواهند به حقوق ملی-اجتماعی، سیاسی، اداری و حقوق ملی ملل غیر فارس در ایران، سر تعظیم فرود بیاورند و آن‌ها را مساوی با ملت فارس ببینند.

متشکرم
انصافعلی هدایت
سیم (30) آوریل 2020
تورنتو – کانادا

Wednesday, April 29, 2020

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام - 9


نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام


انصافعلی هدایت؛ روزنامه نگار، تحلیلگر و شکاک

بالاتر از فدرالیسم


برگردیم به متن قضاوت دکتر زیباکلام در مورد «گیلان، آذربایجان، کردستان و خوزستان عملاً و بعضا رسما از ایران جدا شده بودند».
این نوع قضاوت و نگرش، از کجا نشأت می گیرد؟
چه ربطی به شناسایی و پذیرش حقوق و حاکمیت ملی این ملل در ایران دارد؟
آیا نویسنده کتاب، با تاریخ سیستم ممالک محروسه قاجاریه آشنا بوده است؟
آیا با چرایی و دلایل وجود و تثبیت اصل حقوقی-سیاسی «ایالت و ولایت» در قانون اساسی مشروطه آشنا نبوده است؟
آیا این نوع نگرش و قضاوت، به معنای تعلق خاطر به پانفارسیسم و انکار حق حاکمیت مردمان در ایران نیست؟
آیا با آزادی و استقلال ملل مخالفت نمی کند؟ آیا خواهان تسلط استعماری و تداوم استعمار پانفارسیسم بر این ملل نبوده است؟
این نوع قضاوت از آنجا منشاء گرفته است که زیباکلام، با در نظر داشتن و مسلم پنداشتن وضعیت ایران کنونی، به بررسی دوران تاریخی و قاجاریه اقدام کرده است. او دانسته و عمداً می خواهد، وضعیت سیاسی-جغرافیایی و مرزهای امروزین ایران جدید را به ایران صد سال قبل تحمیل بکند. این عمل، تنها تحریف نیست. این، یک نوعی از جنایت بر علیه حقوق انسان‌های موجود در آن سرزمین ها است.
طبیعی است که باید هر مقطع تاریخی را همان طور دید یا تلاش به دیدن کرد که در آن مقطع تاریخی وجود داشته است. نباید ذهنیت و آرزوهای کنونی خودمان را به تاریخ و گذشته تحمیل بکنیم اما دکتر زیبا کلام، در این جمله، یک قضاوت تاریخی کرده و در پی این داوری هم، حقوق ملی، سرزمینی و آگاهی تاریخی ملل و خوانندگانش را دستکاری کرده است.
اوبا این داوری سیاسی-شبهه تاریخی، نه تنها از حقوق ملل تحت ستم پانفارسیسم در ایران کنونی دفاع نمی کند، بلکه حقوق آن ها را پایمال کرده و تلاش می‌کند تا آن‌ها را متهم به چیزی نامعلومی که در صفحه های آینده روشن‌تر خواهد شد) بکند. البته، این ماده اتهامی، از نظر اخلاقی، انسانی، فکری و آزادمنشانه، اتهام و بزه نیست، بلکه برای آزادیخواهان و وطن پرستان، یک نوعی از مدال افتخار است.
ما، به عنوان انسان های آزادیخواه و مساوات طلب، باید بر اراده انسان‌ها (بدور از این که با ما هم عقیده هستند یا مخالف) برای دست یافتن به آزادی های ملی احترام بگذاریم تا به حقوقی که لایق زندگی انسانی هستند، دست یابند. ما نباید مانع فکری و فیزیکی در مقابل تحقق آزادی ها و حقوقی دیگران باشیم. چرا که ملت و سرزمینی که در حالت اشغال بسر می برد، نمی‌تواند به آزادی‌ها و حقوق مسلم انسانی دست یابد و توسعه یابد.
برای شناخت وضعیت و ترکیب سیاسی دوران قاجار و مشروطه، باید به شیوه حاکمیت و اداره ملل و ممالک محروسه از دوران صفویه تا رضاشاه دقت کرد. در آن زمان ها، اداره سیاسی و اداری ملل و سرزمین ها، بشکلی که از دوران بعد از رضاشاه و با مرکزیت ایدئولوژی پانفارسیسم آغاز و متمرکز شده است، نبوده است.
در گذشته و قبل از دیکتاتوری پانفارسیسم، با نمایندگی رضاشاه، تمامی سرزمین هایی که زیر پرچم صفویه، زندیه، افشاریه و قاجار بودند، به شکل «ممالک محروسه» اداره می‌شده اند.
همین کلمه «ممالک محروسه» نشان می‌دهد که در آن زمان، وضعیت سیاسی و تقسیمات امپراطوری حاکم بر این مناطق، به شکل امروزی؛ استانی وابسته به مرکز تهران و فارسیسم نبوده است. آن‌ها هویت های ملی، تاریخی، سرزمینی، دینی، سیاسی، نظامی، پولی، مالی و روابط بین الملل مستقل خودشان را داشته و خودشان مستقل از مرکز و حاکمیت مستقر در تبریز، زنجان، اصفهان یا طهران، خودشان را در همه زمینه‌ها مدیریت می‌کرده اند.
تنها در یک مورد، استقلالشان وابسته به مرکز امپراطوری بوده است. یعنی، آن ملل پذیرفته بودند که مثلاً از صفویه یا قاجاریه شکست‌ خورده اند و تحت حاکمیت مرکزی آن قرار دارند و پذیرفته اند که نباید بر ضد آن مرکز اقدامی بکنند و اگر بر ضد منافع قدرت مرکزی اقدامی بکنند، با حمله مجدد و پیامدهای دردناک آن مواجه خواهند بود و مجبور به تحمل شرایط سخت تر و مجازات های شدید تری نسبت به قبل خواهند شد.
در حالی که امروزه و از زمان کودتای 1299 توسط رضا قانون شکن، آن ملل و سرزمین ها، هیچ اختیاری برای اداره سیاسی، حقوقی، اقتصادی، آموزشی و ... خود و برقراری روابط با دیگر ملل همسایه ندارند.
این، پانفارسیسم مستقر در تهران است که برای آن‌ها، در هر زمینه‌ای تصمیم می گیرد. در اصل، پانفارسیسم، کپی سیستم ملایی و آیت اللهی مذهبی-ایرانی، در سیاست و کشورداری است که ملل را در ردیف صغار و مجانین قرار می‌دهدو یعنی ملل تورک، تورکمن، قشقایی، عرب، بلوچ، اور، کرد، گیلک و ... توانایی اداره خودشان را ندارند و مرکز یا پانفارسیسم، بخاطر ویژگی ای که دیگران فاقد آن ویژگی های هستند، باید از منافع، مال و دارایی‌ها آن‌ها مواظبت و مراقبت بکند.
در اصل و در این سیستم و جهان بینی، اراده مرکز، بر اراده ملل پیرامونی ترجیح داده می‌شود. این سیاست و نگرش، به مفهوم نقض اراده، توانایی و توان مدیریت آن ملل است.
در دوران بعد از صفویه، ممالک تحت قلمرو صفویه، زندیه، افشاریه، قاجاریه، محکوم به پرداخت مالیات و در صورت درخواست مرکز، مجبور به تأمین نیازهای جنگی دولت مرکزی بودند و باید تحت حاکمیت و زیر پرچم آن‌ها می زیسته اند. آن حاکمیت های مرکزی، واقع‌بین بوده و قبول می‌کردند که سرزمین دیگران را با زور و کشتار اشغال کرده‌اند و نمی‌توانند برای همیشه در آنجا حضور نظامی داشته باشند. توانایی مالی و نظامیشان محدود است و این امکان را به آن‌ها نمی دهد.
با توجه به این محدودیت منابع ملی و انسانی، حاکمیت های مرکزی مجبور بودند، استقلال ملل و ممالک تحت اشغالشان را در نود تا نود و پنج درصد از امور بپذیرند و در پنج تا ده درصد، آن‌ها را به مرکز و خودشان وابسته کنند.
آن‌ها مانند پانفارس ها، نمی خواستند انکار بکنند که ایران، همیشه به این شکل و وسعت نبوده است. می‌دانستند و آگاه بوده اند که گاهی یک نظامی، توانسته بوده، مرزهای سرزمینش را تا هندوستان و آفریقا بسط بدهد و گاهی هم مجبور به تن دادن به اشغال سرزمین هایش توسط نیروهای قدرتمندتر خارجی بوده است. من از این وضعیت، به همان معنای «قبض و بسط» سیاسی-جغرافیایی، امانت گرفته از دکتر سروش یاد می کنم.
در آن زمان، سرزمین ها، دست بدست شده، اشغال می‌شدند و دوباره و بعد از مدتی، استقلالشان را بدست می آوردند و یا تحت اشغال قوه قهریه دیگری در می آمدند. اکثر سرزمین ها و ملل، در میان اشغال و استقلال در نوسان بودند. کافی است، محدود قلمرو صفویه را با زندیه، یا با افشاریه و یا با قاجاریه مقایسه بکنیم و به واقعیت‌های تاریخی قبض و بسط سرزمینی و امپراطوری ها تن بدهیم.
از صفویه به بعد، پس از اشغال سرزمینی و الحاق سیاسی و حقوقی آن‌ها به مرکز، اداره آن سرزمین ها به ملل، به رهبران خود آن ملل واگذار می‌شدند تا از میزان هزینه‌های نظامی مرکز کاسته بشود. آن ملل تحت آشغال هم، واقعیت سیاسی موجود را می‌پذیرفتند و بر اساس وضعیت موجود، مسئولیت اداره امور خودشان و همچنین ارائه خدماتی به مرکز جدید را بر عهده می گرفتند. مالیات می دادند. اگر لازم بود و از آن‌ها خواسته می شد، سرباز و امکانات جنگی و تسلیحاتی به مرکز تقدیم می کردند. در مقابل هجوم خارجی به قلمرو و امپراطوری، از مرزهای نزدیک به خودشان دفاع می کردند. البته گاهی هم به دلایل و بر علیه مرکزی که آن‌ها را آشغال کرده بود، می شوریدند.
این ملل و سرزمین ها، بعد از تسلیم یا اشغال، کمترین وابستگی دینی، سیاسی، اقتصادی، تجاری، زبانی، آموزشی، پولی، مالی و بین‌المللی و ... به مرکز داشتند و استقلالشان را حفظ می کردند. می‌توان به زبان امروزی ادعا کرد که سیستم سیاسی-اداری ممالک محروسه، از صفویه تا پهلوی، در حکم سیستم سیاسی-اداری حاکم بر آمریکا و «فدرال» بوده است که از آن با عنوان «یونایتد استیت آو آمریکا» یاد می شود.
United States Of America
سیستمی است که از آن به عنوان «فدرالیسم» یاد می شود. در آمریکا، پنجاه دولت ملی و یک دولت فدرال وجود دارد. هر دولت ملی، بسیاری از فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی، آموزشی، بهداشتی، امنیتی، عمرانی، اقتصادی و … را خود راسا انجام می دهد و اجازه نمی‌دهد تا دولت فدرال در امورداخلی او دخالتی بکند. دولت فدرال هم در بعضی از جوانب خاصی، دارای حق اعمال حاکمیت سراسری است.
ایالات متحده آمریکا از اشغال تک تک آن ایالت ها و یا با خرید بعضی از ایالت ها از امپراطوری های دیگر شکل گرفته و بعداً ایالات متحده نامیده شده است. یعنی بوسیله زور و آشغال یا خرید، ایالات متحده را ساخته‌اند اما در قانون اساسی مورد قبول همه این حکومت های ملی و نمایندگانشان، حق استقلال را به همه آن کشورهای ملی داده‌اند تا بتوانند، اتحاد را نه از راه اشغال، بلکه از راه داوطلب شدن آن ملل و سرزمین ها در اتحاد سیاسی جدید تشویق و ترغیب بکنند.
در سیستم ممالک محروسه صفویه تا پهلوی، آزادی و اختیارات کشورهای وابسته به مرکز، بسیار بیشتر از ایالات در آمریکا بوده است که بعداً، نام ممالک محروسه یا «ایالات متحده» بر روی آن‌ها گذاشته شد. آن سیستم اداری-سیاسی با سیستم ایالات متحده آمریکا تفاوت‌های بزرگی داشت.
در ممالک محروسه، به جای تأکید بر «استیت» یا «دولت، بر «سرزمین» یا «ملت» که صاحبان سرزمین بودند، انگشت تأکید گذاشته می شد. یعنی اراده از آن مردم و صاحیان مملکت و وطن بود و حاکمان نقش اساسی نداشتند.
در ایالات متحده آمریکا، بعضی از بزرگ راه ها، انتشار پول، سیاست‌های بانکی، سیاست خارجی و همکاری بین‌المللی یا جنگ و صلح بر عهده دولت فدرال است. دولت های ملی حق دخالت در این موارد را ندارند. میزان مالیات پرداختی دولت ملی به فدرال هم از ایالتی به ایالت دیگر متفاوت است و به شرایط جغرافیایی، کشاورزی، صنعتی و … و درآمد آن ایالت ها بستگی دارد. بعضی از ایالت ها، مالیات کمتری می پردازند. بعضی از ایالت ها مالیات بیشتری می دهند.
در ممالک محروسه که ریشه در نوعی از سیستم مغولی-تورکی داشت، ممالک، علاوه بر حقوقی که ایالت ها در امریکای فدرال امروزی دارند، حقوقی دیگری هم داشتند. مثلا، هر مملکت، پول خودش را منتشر می کرد. زبان خودش و دین خودش را داشت. در عین حال، نیروهای نظامی دفاعی و هجومی خودش را هم داشت. حق همکاری متقابل در روابط بین الملل را هم داشت. حتی حق داشت که با تشخیص خود، سرزمینی را اشغال کرده و به قلمرو امپراطوریی که خودش در زیر سلطه آن بود، علاوه بکند. یعنی، فدرالیسمی که در دوره قاجار و مشروطه تا رضا دیکتاتور برقرار بود، اختیاراتی فراتر از فدرالیسم آمریکایی به ملل و دولت های فدرال می داد.
قانون اساسی مشروطه هم، شکل عرفی-تاریخی سیستم «ایالت و ولایت» را پذیرفته و به آن رسمیت قانونی و حقوقی داد تا اختیارات و قدرت اداری-سیاسی و مرزهای ایالات، دستخوش اراده مرکز قرار نگیرند.
قانون اساسی با پذیرش اصل حاکمیت در تقسیم‌ بندی سیاسی-جغرافیایی و ملی ممالک محروسه، به حس ملی و ناسیونالیستی، وطن‌پرستی و ویژگی‌های انحصاری آن ملل و ممالک احترام گذاشته وبه آن‌ها رسمیت داده بود. انگار که رهبران و نمایندگان آن ملل، می‌دانستند که ادامه مشروطه، به نوعی از سنترالیسم و مرکزگرایی منجر خواهد شد.


متشکرم

انصافعلی هدایت
بیست و نهم (29) آوریل 2020
تورنتو – کانادا

از حسرت وطن، نمی توانم گریخت

 Şurası benim doğma ana Vatanı dır.
اینجا وطنی است که من را زاده است
This is my born homeland.

Mən bu gün Koronalıqdan uzaq meşələrə və çaylara qaçdım. Yeriz boş.
Yenə də vətənsizdədim. Korona məni kəsməz, vətənsizlik isə məni öldürər!
من،امروز از کورونایی زدگان به جنگل ها و رودهای دور دست پناهنده شدم.
جایتان خالی!
باز هم احساسات بی وطنی بسراغم آمدند. اگر چه کورونا نمی تواند بر من کارگر شود اما یقینا احساسات بی وطنی خواهدم کشت!
I flew far away from Corona land today and refugeed into a woods and a river.
I do missed you all.
I got into homelessness again. I'm sure Coronavirus cannot harm me but homelessness will for sure.

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs