Tuesday, April 12, 2011

Urmu Gölü təhlökədeykən siyasətçilər sadəcə danışırlar



در حالی که دریاچه ارومیه رو به نابودی است، سیاستمداران فقط حرافی می کنند


چهارده - پانزده سال از هشدار بیش از 200 کارشناس و محقق دانشگاهی در باره حتمی بودن خشکی دریاچه ارومیه می گذرد. آنان در سمیناری در دانشکده کشاورزی دانشگاه ارومیه از حتمی بودن مرگ این دریاچخ و راه های نجات آن سخن گفتند. اما دولت ایران کاری برای نجات این دریاچه نکرد. کاسه صبر مردم پر و لبریز شد و آنان در روز طبیعت و سیزده بدر سال 1389 در اطراف و سواحل دریای ارومیه اجتماع کرده و به طور سمبلیک، آب های نوشیدنی خود را به روی نمکزارهای دریاچه ریختند. ماموران دولت با این مردم هم حمله کرد ولی کاری نکردند. هر چه زمان به چیش رفت، آن ها به خواست خود بیشتر از گذشته پا فشاری کردند. مقام های دولتی و استانی، وعده های سر خرمن دادند. رئیس جمهوری کمیته ای تشکیل داد. استانداران آذربایجان شرقی و غربی از امکان اجرای چندین پروژه برای نجات دریاچه سخن گفتند. یکی از آن ها باران مصنوعی در منطقه ای بود که ابری برای باران زایی نداشت. دیگری آوردن آب از رودخانه های ارس و زاب بود که بودجه ندارند

با این حال اما، هر از گاهی جلوی دوربین های تلویزیون می آیند و وعده می دهند که کاری خواهند کرد ولی که و چه کاری با کدامین
اراده اجرایی و بودجه؟

در این رابطه، سرویس آذربایجانی رادیو صدای آمریکا گفتگویی را با یکی از فعالان آذربایجانی ساکن پایتخت ترکیه؛ خانم مهسا مهدیلی انجام داده است که در فایل ویدئویی زیر در دسترس شماست



Urmu Gölü qurursa, Türklər uduzar - Azərbaycanlı siyasi və mədəni fəal: Məhsa xanım Mehdili

با خشکی دریاچه راومیه، ترک ها متضرر اصلی خواهند بود - خانم مهسا مهدیلی


در سیزده بدر عید نوروز و روز طبیعت، آذربایجانی های ایران در اعتراض به سیاست هایی که منجر به خشکی دریاچه ارومیه می شود، در اغلب شهرهای آذربایجانی، در نقطه ای از شهر اجتماع کرده و دست به اعتراض صلح آمیز زدند ولی پلیس ایران، تعدادی از آن ها را دستگیر کرد که بازداشت 70 نفر به تایید رسید

تعدادی از جوانان آذربایجانی ساکن ترکیه هم در همان روز در پایتخت ترکیه؛ در آنکارا، گردهم آمدند. بخش آذربایجانی صدای آمریکا گفتگویی را با یکی از این معترضان؛ خانم مهسا مهدیلی انجام داده است که می توان به آن در فایل زیر گوش داد

او معتقد است که با خشک شدن این دریاچه، متضرر اصلی ترک ها خواهند بود. چرا که آذربایجان برای ایران، "آذربایجان" است




Saturday, April 9, 2011

آخرین وضعیت دریاچه ارومیه در گوگل


این نقشه ها در 09 آوریل 2011 یا 20 فروردین 1390 از روی "گوگل مپ" عکاسی شده است












این نقشه ها در 09 آوریل 2011 یا 20 فروردین 1390 از روی "گوگل مپ" عکاسی شده است






Thursday, April 7, 2011

علیه تبعیض ها در ایران - درخواست ها از سازمان ملل



ماشا الله رزمی از تبعض ها در ایران، در سازمان ملل می گوید. او به عنوان یک فعال سیاسی آذربایجانی ساکن فرانسه، در اجلاس سالانه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد شرکت کرده و از تبعیض هایی که بر آذربایجانی ها در ایران می رود، سخن گفت. این گفتگو برای رادیو صدای آمریکا: سرویس آذربایجانی تهیه شده است

محمدرضا خشتی؛ یکی از فعالان سیاسی آذربایجان ایران و عضو "گونئی آذربایجان میللی بیرلیک شوراسی" در دیدار با "جیم کوپر" ؛ نماینده ایالت تنسی در کنگره آمریکا، گزارشی در باره وضعیت سیاسی، حقوقی، اجتماعی و تاریخی مردم آذربایجان ایران و همچنین خواست این مردم ارائه کرد. "سرویس آذربایجانی" رادیو صدای آمریکا با جناب خشتی مصاحبه ای ترتیب داده که در اینجا آن را می شنوید

این گفتگو به زبان ترکی انجام شده است


Məhəmmədriza Xişti: bir İran Azərbaycanlı siyasi fəal və "Güney Azərbaycan Milli Birlik Şurası"nın üzvü, Amerika Birləşmiş Millətlərinin Kongirəsinin millət vəkili: "Jim Cooper"lə görüşdü və İran Azərbaycanlılarının huquqi, siyasi və Kültörəl istəklərindən bir rapor verdi.

Amerikasəsinin Azərbaycani Servisi, bi barədə Xişti cənablarilə bir müsahibə aparıb ki burda dinliyəbilərsiniz.


Tuesday, April 5, 2011

از نژاد پرست ها گلایه ندارم از مدافعان ایران گلایه مندم
























در زیر، فهرستی از نام های جغرافیایی در استان های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، اردبیل و استان زنجان را می آورم که از ترکی به فارسی برگردانده شده اند و این روند ادامه هم دارد


برای مثال؛ خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران در تاریخ 15 فروردین 1390 و همزمان با 04 آوریل 2011 این خبر را آورده است




نام يك شهر و سه روستا در آذربايجان شرقي تغيير يافت
تبريز- كميسيون موضوع اصل 138 قانون اساسي در مصوبه اي پيشنهاد وزارت كشور مبني بر تغيير نام يك شهر و سه روستا در آذربايجان شرقي را تصويب كرد.
به گزارش ايرنا، اداره كل سياسي و انتظامي استانداري آذربايجان شرقي روز دوشنبه طي نامه اي اعلام كرد : بر اساس مصوبه شماره 282494/ ت 45052 ك كميسيون مذكور شهر 'خراجو' از توابع بخش سراجو در شهرستان مراغه به شهر ' خداجو' تغيير نام يافت.
طبق اين مصوبه نام روستاي 'ديل بيلمز' از توابع دهستان آبش احمد شهرستان كليبر به روستاي 'دلاوران' ، روستاي 'قيصرق' از توابع بخش مهربان شهرستان سراب به روستاي 'قيصريه' و همچنين روستاي 'اگوزگنبدي' از توابع دهستان كوهسار در بخش مركزي شهرستان هشترود به روستاي 'اكيزگنبدي' تغيير نام داده شد.
اين تصويب نامه از سوي رياست جمهوري نيز تاييد شده است.
7237/593
انتهای خبر / خبرگزاری جمهوری اسلامی (ايرنا) / کد خبر 30320703



لیست زیر را من تهیه نکرده ام و توانایی علمی یا تجربی تایید یا رد آن ها هم را ندارم و از چنان دانشی هم بی بهره ام. می دانم و تایید می کنم که تهیه
کنندگان این لیست، در چند مورد، به اشتباه افتاده اند و نام های تاریخی یک منطقه کوچک ار آذربایجان را با نام یک منطقه بسیار گستر ره را اشتباه گرفته اند اما این اشتباهات بسیار ریز بر اصل موضوع خدشه وارد نمی کند. مثلا؛ ازسباران ناحیه یا محال بسیار گسترده است که بخش یزرگی از آذربایجان شرقی و اردبیل را در بر می گیرد. مناطقی همچون قره داغ و مغان تکه هایی از دل آن سرزمین بوده اند و هستند

چرا فارس ها یا شاید هم حکومت های فارس به خودشان اجازه می دهند تا با تغییر نام های جغرافیایی، یک منطقه را از همه تاریخ خود بریده و مانند کودکی یتیم و بی ریشه و بی تاریخ رهایش کنند. می دنیم که هر واژه و نامی، یک تاریخ طولانی در پس زمینه خود دارد.
چند مثال می زنم:

محمد نامی ایرانی، بارسی یا ترکی نیست. همه در پس زمینه زهن خود می دانیم که او کیست. اهل کجاست. کجا به دنیا آمده. پدر و مادرش کیست. چه سرنوشتی داشته. ابتدا با چه زنی ازدوج کرده و سپس با کدام زنان وصلت کرده است. چند فرزند داشته. ادعای چه چیزی را کرده. چه حنگ هایی داشته و چگونه مرده و چانشینان سیاسی و جانشینان دینی او چه کسانی بوده اند و چه کارهایی را کرده اند تا نام هو را در همه جا با احترام بر فرندان مردم بگذارند

در مقابل، بابک خرمدین نامی از اهالی آذربایجان است. در کجا می زیسته، با چه کسانی مبارزه کرده، چگونه کشته شده، محل اقامت و نبردهای او کجاها بوده، چه دینی داشته، مقر نظامی او در کجاست. مردم از او چگونه یاد می کنند و ...

مسلمانان نام یک نوشیدنی را "زمزم" گذاشته اند. چرا؟ زمزم چه فرقی با "کوکاکولا" دارد؟ آیا ما همان معلوماتی را از زمزم در ذهن خودمان داریم که از کوکاکولا هم داریم؟ طبیعی است که نداریم. "زمزم" برای ما یک تاریخ و یک احساس و یک شناخت است. اگر چه به فرهنگ و تاریخ وجغرافیای ما ربط چندانی ندارد ولی ما آن را می شناسیم اما با کوکاکولا آشنایی چندانی نداریم. می دانیم که از آمریکا آمده است. نوشیدنی تیره رنگ، گاز دار، شیرین و در اندازه های معین هست اما در گذشته در شیشه هایی با اندازه و شکل خاصی ارائه می شد و ...

با آن که رستم شخصیتی واقعی نیست اما ما در باره آن، بسیار می دانیم. آن قدر که در باره او می دانیم، در باره هیتلر نمی دانیم که یک شخصیت واقعی و تاریخی است. اگر از امروز با تصویب دستوری العملی نام رستم را به "نارنجی" تغییر دهیم، با شنیدن نارنجی، رستم و هز انچه که در باره او بوده (درست یا غلط) به خاطرمان خطور نخواهد کرد و برای ما نارنجی کلمه ای جدید، بی تاریخ، بی ریشه، بی ... خواهد بود

حال، همین اتفاق را عامدا با فرهنگ های غیر فارسی در ایران به پیش می برند و خود هم می دانند که چه کار می کنند و در پی چه هدفی هستند. ممن از ا« ها گلایه نمی کنم. آن ها گر چه خود را دوست ایران و ایرانیان می دانند اما دشمن تر از هر دشمن تاریخی عمل می کنند. آن ها ما را از درون، با هم دشمن می کنند. دشمنی ای عمیق که آینده را تیره و تار خواهد کرد. چرا که روزی ملت های غیر فارس از خودشان سوال هایی خواهند پرسید و برای آن ها جواب هایی جستجو خواهند کرد. به کجا خواهد کشید؟ تقصیر کیست؟ چرا مرا تهی کرده اند؟ چه منافعی را تعقیب می کرده اند؟ چرا من ساکت نشسته ام؟ چرا با او در زیر یک سقف مانده ام تا نو خالیم کند؟ و ...

گلایه من از آن هایی است که از حقوق انسانی، از حقوق بشر، از انسانیت، از تمدن، از فرهنگ انسان ها، از تاریخ، از واقعیت های تاریخیف و ... سخن می رانند. سخن من با آنانی است که مانند برده داری، نژادپرستی را هم مردود می دانند اما در ایران ما نه حقوق انسانی، نه آزادی، به انسانیت، نه فرهنگ، نه تاریخ، نه برابری حقوقی و سیاسی، دینی و اجتماعی و اقتصادی و آموزشی معنا ندارد. همه نژاد پرستند. نژاد پرستی رو به رشد است. گر چه در همه جوامع انسانی با آن مبارزه می شود و روشنفکران با آن سر ناسازگاری دارند اما در ایران، به آن دامن می زنند. آموزشش می دهند. افتخار می کنند که نژاد پرستند. انگار که مردمان دنیا از نژادپرستی و نژاد پرست ها بیزار نیستند. انگار که مردمان دنیا برای حقوق انسانی مبارزه نمی کنند. برای حقوق برابر، برای فرهنگ ها و تمدن ها حرمت یکسانی قایل نیستند. گلایه من از کسانی است که در پی دموکراسی، خقوق بسر، آزادی، حقوق برابر در همه زمینه ها هستند است.

لیست زیر با دقت مطالعه کنیم و از خود بپرسیم چرا وقتی عرب ها خلیج فارس را خلیج عرب می خوانند، بر می آشوبیم اما وقتی خودمان در ایران این بلا را بر سر مردمان دیگر می آوریم، ساکتیم و با سکوت خود از ایت نوع سیاست ها با آن نوع نتیجه هایی که در بالا اشاره شده، موافقیم

ملک کندی به ملکان ،
تیکان تپه به تکاب ،
سایین قالا به شاهین دژ ،
خانا به پیرانشهر ،
ساری داش به سردشت ،
عربلر به پلدشت ،
اوچ نووا به اشنویه ،
قاراعینی به سیه چشمه ،
گروس به بیجار ،
قویون داغی به کبودان ،
ائشک داغی به جزیره اَشک ،
جیغاتای چای به زرینه رود ،
تاتائو چای به سیمینه رود ،
قاسملو دره سی به دره شهدا ،
گادار چای به قادر رود ،
یئددی گؤز به هفت چشمه ،
داش دورگه به درگه سنگ ،
دلمه به اسلام آباد ،
قالالار به قلات ،
خزر دنیزی به دریای مازندران ،
خیاو به مشکین شهر ،
ساووج به ساوه ،
قیزیل اوزن به سفید رود ،
قوچ کندی به پارس آباد (مرکز محال موغان)
قره سو به سیه چشمه ،
گون دوغان به کندوان ،
طارم به آب بر ،
قافلانتی به قافلانکوه ،
قارا آغاج به قدس ،
سرایسکند به هشترود ،
توفارقان به آذرشهر ،
اوجان به بستان آباد ،
آجی چای به تلخه رود ،
ساری قایا به سارقیه ،
میدان چای به مهران رود ،
قارا گؤل به سیاه استخر ،
سو باتان به تازه ده ،
قالاجیک به عزیز آباد ،
باخچاجیق به سردارآباد ،
قاراخاچ به علی آباد ،
تورکان اووا به فرزانه آباد ،
قاراوول داغی به شیرکوه ،
میشو به میشاب ،
آخما قایا به احمقیه ،
جِیرانلی به جاریحانی ،
اسکی شهر به اسک شهر ،
باش بولاق به سرچشمه ،
کیوی به کوثر ،
قره تپه به سیاه کوه ،
کؤشک سارای به کشکسرای ،
داش آتان به دانش آباد ،
یام به پیام ،
هلاکو به هرزند ،
انه مه به انانق ،
گلن بَی به گل انبر ،
قازان خان به غازیان ،
حاجی بَی کندی به حاجی بکنده ،
گؤووز کندی به گاوخُس ،
گؤز آیران به کوزه گران ،
ایراق دهنه به راهدانه ،
خیل خانا به خلخانه ،
شیطان اووا به طالقان

Tuesday, March 29, 2011

گفتگو با نماینده کنگره آمریکا در باره خواست ها و حقوق آذربایجانیان ایران



Güney Azərbaycan Milli Birlik Şurasının üzvü Məhəmmədriza Xeşti Amerika Birləşmiş Ştatlarının Kongiresinin nümayəndəsilə gorüşüb və İran Azərbaycanı ilə bağlı müzakirələr aparıb. Amerikanın səsinin müxbirləri Bulut Mihmandarlı və İnsafəli Hidayət cənab Xeşti ilə müsahibədə bu xəbər barədə danışıb.

محمدرضا خشتی؛ عضو "شوای اتحاد ملی آذربایجان جنوبی" با نماینده کنگره آمریکا "جیم کوپر" دیدار کرده و وی را در جریان خواست ها و
حقوق مردم آذربایجان ایران قرار داده است. او در مصاحبه به بخش آذربایجانی رادیو صدای آمریکا، در این مورد، سخن می گوید


* * * * * * *

Sunday, February 27, 2011

پایان قصه چند گرگ و هزاران گوسفند سر به زیر ایرانی و عرب ها






توهین لباس شخصی ها به خانم فائزه هاشمی رفسنجانی
جلوتر از من، خیلی ها، نوبت شان را گذرانده بودند. نوبت به آیت الله منتظری و خانواده اش رسیده بود که سال ها قائم مقام قانونی رهبر قدرتمند انقلاب ایران بود که خون های فراوان ریخته و دستور جنایت های بی شمار داده بود اما وقتی آیت الله منتظری با آن جنایت ها همراه نشده و اعتراض کرده بود، در سایه سکوت من، تو ، ما و حمایت های علنی خیلی های دیگر ، در ایران عقب مانده فکری، عقلی و سیاسی، زیر طوفان های توهین و تحقیر مانده بودند. از ترس، بر خودشان می لرزیدند. آسایش نداشتند. نان و آبشان به رویشان بسته شده بود و خیلی از ماها خوشحال باشیم که نان و آب ما برقرار است و کسی به در ما لگد نمی زند و حتی از لمپن های حکومتی حمایت می کردیم و در در درون خود، از انتقامی که این لمپن ها -به نیابت از
ما- از خانواده آیت الله منتظری می گرفتند، شاید هم، لذت می بردیم

اما روزی، نوبت من (انصافعلی هدایت) رسید. نه در صحنه جنایتی که بر کم روا می رفت، کسی صدایم را شنید و نه کسی، به شکایت هایم در نامه سرگشاده ام به سید محمد خاتمی؛ رئیس جمهور وقت ایران تره خرد کرد. کسی صدای مظلومیت من را نشنید و همه، خاموش ماندند که هدایت دورغ می گوید و اغراق می کند

همه تصور کردند که لمپن ها تنها با انصافعلی مشکل دارند اما چنان نشد. نوبت به تئورسین های انقلاب فرهنگی هم رسید و خانواده آن ها هم از آزادی بی حد و اندازه حزب اللهی های لمپن و گرگ صفت که دست پرورده خودشان بودند، بی نصیب نماندند

دیروز نوبت داماد دکتر عبدالکریم سروش بود که لخت مادر زادش کرده بودند. ازش می خواستند تا شهادت دهد که همسرش بد کاره است. شهادت دهد که دکتر سروش آدم عوضی ای است.

همان سروشی که تا دیروز، از کنار ناله های هدایت و هزاران هدایت دیگر و خانواده هایشان بی تفاوت می گذشت و گفته ها و نوشته هایشان را باور نمی کرد، شاهد بی خدا شدن دامادش شد. همان راهی که قبل از داماد او، هدایت و انصافعلی های دیگر هم رفته بودند و خدای سروش و امثال او را در زندان و برای زندانبانان، شکنجه گران و مراجع تقلید و بی درد مقیم قم و روحانیان حقوق بگیر سازمان تبلیغات اسلامی، واگذارده بودند. همان مار لمپن حزب اللهی ها، سازمان های نام و نشان دار دولتی، داماد و دختر دکتر سروش را گزیده بودند. چون خودش را گزیده بودند، دکتر سروش نتوانست
مثل گذشته ها ساکت و آرام و متین بماند. ناله اش برخواست و از گوش هایی مدد خواست که مدت هاست نمی شنوند و نمی خواهند که بشنوند و نمی خواهند آن چه در اجتماع ما جریان دارد را بدانند و باور کنند
مادرم، از همان مادرانی که همه دارند با همان احساس لطیف مادرانه اش، وقتی قصه پر غصه سروش را شنید، "شکر خدا!" کرد و "کاش به سر همه یشان درآید"ی گفت.
نهیش کردم.
گفت: " تو در زیر شکنجه ها و دلم من در آتش سوخت و کسی صدای تو و دخترانت را نشنید. باید همه آن ها مبتلا شوند تا بدانند که وقتی کسی از درد می نالد، باید شنید. باید با دردمند، هم صدا شد. باید مصلحت را به کناری گذاشت و به یاری مظلوم شتافت



روز بعد شکایت دختران سید حسین موسوی هم رسید. آن ها هم مثل هزاران ایرانی دیگر که اسیر ظلم و ستم شده اند، یاری طلبیده اند. همان موسوی و خاندانی که یا در سکوت خود، از شکنجه های رایج در جمهوری اسلامی پشتیبانی می کرده اند و یا اگر اعتراضی می کرده، مظلوم، صدایش اعتراض او را نمی شنید


در این اواخر و مدت هاست که همه اعضای خانواده مهدی کروبی هم رنج شلاق حاکمیت را تحمل می کنند
روزی بود که خودش در مجلس، علیه آیت الله منتظری می شورید و زمانی که به دیدار جنازه آن مرحوم رفت تا شاید حلالیتی بطلبد، دختر خون به دل آن آیت الله مظلوم، او را از در راند. کروبی ها هم در سایه سکوت دیروز خود، صدایشان امروز، گوش شنوایی نمی یابند


امروز نوبت خانم هائزه هاشمی رفسنجانی است. من او را از نزدیک ندیده ام. اما برای روزنامه "زن"ش کار کرده ام. ماه ها. و برایش بارها نامه نوشته ام و ازش خواسته ام که حقوق ماهیانه من را بپردازد. هنوز که هنوز است و سال های سال می گذرد، حقوقم را نداده است. به شکایت به بی دادگاه ها تهدیدش کرده ام اما او که بزرگ شده همین سیستم ستم گر و ستم زا است، می دانست "آن که به جایی نرسد، فریاد انصافعلی هدایت" است و نمی تواند شکایت کند. چون فائزه در کجای آن سیستم بود و و انصافعلی هدایت کجایش؟

با این همه که ازش دلی پر ز خون دارم و در زمانی که حکومت و آخوندهای درباری، زندگیم را فلج کرده بودند، اجازه نمی دادند تا کاری بکنم و نانی در بیاورم و شکم کودکانم را سیر کنم، و اگر کار می
کردم، حقوقم را نمی دادند و اجازه هم ندادند (با آن که رتبه 11 دانشگاه در کنکور فوق لیسانس را داشتم) درس بخوانم، خانه و زندگیم را از من گرفتند اما من؛ انصافعلی هدایت، به پشتوانه تجربه کاریم ، شهادت می دهم که فائزه در زمان خود و در میان فرزندان مقام های ارشد سیاسی و دینی جمهوری اسلامی ایران، خط شکن بود. می خواست تا مرزهای قرمز را یکی بعد از دیگری بشکند. می خواست، زن ها را در حکومت جمهوری اسلامی ایران وارد بازی های سیاسی و اجتماعی کند و می خواست تا بخشی از حقوق انسانی آن ها را از چنگال حکومت در آورد. او می خواست کاری برای زنان و جامعه بکند. هدفش هر چه بود، برای من مهم نبود. مهم آن بود که جامعه ما از کارهای او بهره مند می شد

به فائزه، از همان زمان روزنامه "زن" توهین ها می شد اما هیچ وقت، کارشان را تا به این گستاخی، نرسانده بودند. ما، اکنون با دیدن و شنیدن این توهین و تحقیر ها، ساکت نشسته ایم . شاید هم حال می کنیم و خوشحالیم که "به ما چه؟ حق خانواده هاشمی ها است. من با خامنه ای و نظام کاری ندارم که آن ها با من کاری داشته باشند" اما فردا نوبت "تو" ، "شما"، "خود تو"، " خانواده تو" ، "دخترت" ، "همسرت"، مادرت"، "بردادرت"، "خواهرت" و "یکی از بستگانت" خواهد رسید
حال، یا بنشین و ساکت باش و یا برخیز و اعتراض کن. فرق ما و عرب ها در همین نکته و نقطه است. وقتی یک نویسنده و مترجم مصری "آیات شیطانی" را ترجمه کرد، او را برای مجاکمه به دادگاه فرا خواندند. حدود یک هزار نویسنده مصری با امضای طوماری، اعلام کردند که آن ها خودشان را در کنار مترجم آیات شیطانی می بینند و اگر دادگاه بخواهد آن مترجم را محاکمه کند، باید همه آن ها را به همان اتهام محاکمه کند. دادگاه پا پس کشید

در همین نقطه باریک است که عرب ها بر ما ایرانیان طبل تو خالی، برتری دارند. وقتی یک مغازه دار سبزی فروش، در اعتراض به سیاست های اقتصادی دولت، خودش را در خیابان آتش می زند، همه عرب ها بیرون می ریزند. همه قیام می کنند و به خانه هایشان برنمی گردند تا حکومت را به زانو در می آورند

وقتی یک ملت عرب لیاقت داشتن دموکراسی و آزادی را از خود نشان می دهد، دیگران می گویند: چرا ما از آن خقوق انسانی برخوردار نشویم؟
برای همین هست که آن ها سر و گردنی از ما بالاترند

همه عرب ها، در همه کشورهای عربی، در پی هم و سلسله وار، از خانه هایشان بیرون می آیند. دولت هایشان را به زیر می کشند. وقتی هم به میدان مبارزه و حمایت از هم می آیند، همدیگر را در نیمه راه، تنها نمی گذارند. جان خود را به گوشه امن نمی برند. زندان و مرگ در راه آزادی، دموکراسی و حقوق برابر را به جان می خرند

اما ما ایرانی ها جز خودستایی چه ....؟ هنر در نزد ماست.... خیلی سیاسی هستیم ... از ملت های منطقه ... با شعورتر ... عاقل تر ... با فرهنگ تر ... تاریخ پر بارتر ... سکولارتر ... "تر" ما بر همه "برترها"ی جهان برتری دارد اما در واقعیت های زندگی سیاسی و اجتماعی و حتی اقتصادی، طبل تو خالی هستیم

خامنه ای، ویژگی های روحی و راوانی ایرانیان را خوب می شناسد. می داند که ایارنیان هنوز آزادی و اهمیت آن را نشناخته اند. هنوز نمی دانند دموکراسی چیست؟ و ایرانیان به هم ایمان ندارند. ایرانی ها در تنهایی می میرند و از هم دیگر و خواست های عمومی، حمایت نمی کنند. آن ها از رنج دیگران اگر شاد نیستند، غمین هم نیستند و برای رهایی هم دیگر از غم مشترک، هیچ اقدام مشترکی هم نخواهند کرد
خامنه ای می داند که ایرانیان اسیر لقمه ای نانند. برای لقمه ای نان، آدم می کشند. شکنجه می کنند و از تحقیر دیگران لذت می برند. اگر حکومت برایشان سخت می گیرد، نه از حکومت که از هم دیگر انتقام می گیرند و به سراغ دولت نمی روند

خامنه ای می داند که فعالان سیاسی و روشنفکری ایران، خواهان حقوق برابر در میان ایرانیان و در همه جوانب سیاسی، اجتماعی، دینی، آموزشی، زبانی، تاریخی و ... نیستند و می داند، تا زمانی که ایرانیان به همه کلیت حقوق زن، مرد، کارگر، کارمند، دانشجو، ترک، کرد، فارس، عرب، لر، بلوچ، ترکمن، گیلانی، مازندرانی ... اعتقاد و باور نداشته باشند و این اعتقاد را به شعار و فریاد تبدیل نکنند، دور هم جمع نخواهند شد
از نظر او؛ ایرانیان، گله هایی دور از هم هستند که گرگ های آزاد او ،
براحتی، هر گله ای را در مزرعه ای، در هیجان میان مرگ و زندگی، نگه خواهند داشت و ابتکار عمل را از همه ملت های ایرانی خواهند گرفت

خامنه ای، به خاطر همین آزادی بی حد و حصر نوکران گوش بفرمانش است که از بی حصر و اندازه بودن آزادی در ایران دم می زند و می گوید که در هیچ کجا دنیا لنگه آن آزادی که در ایران داده شده، پیدا نمی شود و دیگر ملت ها به اندازه ملت ایران آزاد نیستند
راست می گوید. تاییدش می کنم. در هیچ کجای دنیا، نوکران و مستخدمان حکومت و لمپن های استخدامی دولت و تشکیلات های وابسته به دولت، به اندازه ایران در سرکوب خواست های مردم آزاد نیستند. در ایران، هر نوع آزادی برای لمپن های حزب اللهی، برای پاسداران رسمی سپاه پاسداران، برای "بله قربان" گویان و چاکران "آقا"، برای مقلدان مراجع درباری، برای فرزندان مقام های حکومتی و ... وجود دارد

در سایه حکومت لمپن ها در ایران، همه ما سهم خود را به نوبت، خواهیم گرفت

اگر چه از هاشمی رفسنجانی خوشم نمی آید اما به نوبه خود، متاسفم! خانم فائزه من بسیار متاسفم که وحشی های دست پروده خامنه ای، به یک زن در ایران توهین کردند. من به نوبه خود شرمگینم که ریش داران بی ریشه ایرانی و همجنسان من ، به شما توهین کرده اند. من، از مرد ایرانی بودنم و رفتاری که با یک زن در ایران می شود، خجالت می کشم









من؛ همه آن خاطرات تلخ گذشته که فراموش کردنش، از نوشیدن جام زهر
تلخ
تر است را فراموش می کنم و با شما در ستیز با این جانیان لمپن، در یک صف هستم و با شما همپیمان هستم تا لمپنیزم دولتی و غیر دولتی را در ایران از ریشه برکنیم

بیایید دست در دست هم دهیم، این ملک را کنبم آزاد!!!پ

چرا عرب ها بر ما برتری دارند

Monday, January 31, 2011

هر فرد سیگاری ایرانی در هر سال 6 کیلو 200 گرم سیگار دود می کند



با پول این همه سیگار، در هر سال، چه کارهایی می توان کرد؟


انصافعلی هدایت


ایرانیان در هر سال 62 میلیارد نخ سیگار دود می کنند. این خبر را سایت "فردا نیوز" به نقل از "واحد مرکزی خبر" که به صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران وابسته است، اعلام و اضافه کرده است که 12 میلیون نفر از جمعیت ایران، سیگاری هستند اما اعلام
نکرده اند که منبع این آمار کجاست؟

اگر این آمار صحت داشته باشد، به این معنی است که هر یک سیگاری ایرانی در هر سال 5166 نخ سیگار دود می کند. در ایران، در هر قوطی سیگار، 20 نخ سیگار جای می گیرد و قیمت هر قوطی بین 250 تومان تا 5000 تومان در نوسان است. اگر متوسط قیمت سیگار در ایران را 1000 تومان محاسبه کنیم، هر فرد سیگاری در ایران، در طول یک سال 258 هزار تومان (258 دلار) به سیگار داده و آتش می زند. در همین حال، هر سیگار استاندارد (بر اساس استانداردهای جهانی) 1.2 گرم وزن دارد. بنا بر این، هر فرد ایرانی سیگاری، در طول یک سال، 6 کیلو 200 گرم سیگار آتش زده و دود می کند. به این ترتیب، سیگاریان ایرانی در هر سال 74.400.000. (74 میلیون و 400 هزار) کیلو گرم سیگار دود می کنند

بنا به اعلام رسمی مرکز آمار ایران و بر اساس سر شماری که در سال 1385 (2006) انجام گرفته بود، جمعیت ایران در سال 1385 (2006) حدود 70.473.000 (70 میلیون و 473 هزار) نفر بوده است. اگر 62 میلیارد نخ سیگار را در میان آن ها؛ خرد سال و کهنسال، تقسیم کنیم، هر ایرانی در عرض یکسال، 880 نخ سیگار مصرف می کند. اگر 74.400.000 (74 میلیون و 400 هزار) کیلو سیگار را در میان همه ایرانیان (سیگاری و غیر سیگاری) تقسیم کنیم، برای هر فرد ایرانی (خرد سال و کهنسال) 1 کیلو و 55 گرم خواهد رسید




از طرف دیگر، ادعا می شود که در ایران 70.473.000 نفری، 30 میلیون تا 35 میلیون آذربایجانی وجود دارد. مشروط بر آن که این آمارهم صحت داشته باشد. ما آمار آذربایجانیان ایران را 30.000.000 در نظر می گیریم. در این صورت، هر آذربایجانی هم مانند هر ایرانی دیگر (خرد سال و کهنسال) در هر سال 880 نخ سیگار دود می کند و به این ترتیب، مردم آذربایجان در هر سال 26.400.000.000 (26 میلیارد و 400 میلیون) سیگار را می سوزانند که 31.680.000 (31 میلیون و 680 هزار) کیلو گرم یا 31 تن و 680 کیلوگرم سیگار خواهد شد که 1.320.000.000.000 تومان (1 تریلیون و 320 میلیارد تومان) یا 1 میلیارد و 320 میلیون دلار سرمایه مالی در هر سال خواهد شد. این مقدار از سرمایه های مالی آذربایجانیان ایرانی در هر سال دود شده و به هوا می رود. اگر از زاویه دیگری به این مسئله بنگریم، این مقدار سرمایه، به نفع حاکمیت فارس، از جیب آذربایجانی ها، به جیب آن ها می رود


با این همه پول و نقدینگی مالی چه کارهایی را می توان انجام داد؟


1.
با این مقدار پول، می توان به 4.400.000 (4 ملیون و 400 هزار) نفر در هر سال، نفری 300.000 تومان پول نقد پرداخت کرد. این مبلغ، حقوق یک ماه یک کارگر در ایران است

2.
با این مقدار پول و سرمایه، در هر سال می توان 440.000.000 (440 میلیون) جلد کتاب، در زمینه های مختلف، چاپ کرده و به طور رایگان در میان مردم توزیع کرد. مشروط بر آن که قیمت هر جلد کتاب 3000 تومان بماند. قیمت متوسط کتاب در ایران از این هم پایین تر است. به این ترتیب، در هر سال، برای هر فردی از 30 میلیون آذربایجانی 14.6 جلد کتاب رایگان داده خواهد شد

3.
با این مقدار سرمایه مالی، می توان در هر سال، 13.200.000 (13 میلیون و 200 هزار) دستگاه چرخ خیاطی تهیه کرده و برای این تعداد کار ایجاد کرد. مشروط بر آن که قیمت هر دستگاه چرخ خیاطی 100.000 تومان باشد



4.
با این مقدار سرمایه مالی می توان در هر سال برای 1.320.000 کفاش آذربایجانی به اندازه 1.000.000 (1 میلیون) تومان وسایل و مواد لازم برای تولید و عرضه به بازار فراهم کرده و برای این همه آدم در هر سال، کار ایجاد کرد

5.
با این مقدار پول می توان در هر سال 132.000 تراکتور خریداری کرده و در اختیار کشاورزان قرار داد. قیمت هر دستگاه تراکتور در دوران قبل حذف سوبسیدها 7.600.000 (7 میلیون و 600 هزار) تومان بود که بعد از خذف آن ها، قیمت ها به 10.500.000 (10 میلیون و 500 هزار) تومان افزایش یافته است. با این همه تراکتور در هر سال، کشاورزی آذربایجان زیر و رو خواهد شد

6.
با این مقدار سرمایه مالی، می توان در هر سال برای 91.667 (91 هزار و 667) نفر اتومبیل "پژو وی 7" خرید. مشروط بر آن که قیمت متوسط انواع مدل های صفر آن 14.400.000 (14 میلیون و 400 هزار) تومان بماند

7.
با این مقدار پول در هر سال می توان برای 13.200 خانواده آذربایجانی خانه ای 100.000.000 (100 میلیون) تومانی خریده و به رایگان در اختیار آن ها گذاشت. البته می توان با ساختن این همه خانه در هر سال، ده ها هزار کار در جامعه تولید کرد

8.
با این مقدار پول می توان در هر سال به 2.200.000 (2 میلیون و 200 هزار) کودک یتیم و در هر ماه 50.000 تومان کمک مالی داد. به این ترتیب، می توان به تعلیم و تربیت مناسب کودکان از بدو تولد، همت گماشت و مطمئن بود که هیچ کودکی در آذربایجان گرسنه نخواهد خوابید



9.
با این حجم از سرمایه، می توان در هر سال به 66.000 جوان مستعد بورس تحصیل در دانشگاه های اروپا و آمریکا که گرانتر هم هستند داد و آن ها را برای تحصیل در این کشورها فرستاد. هزینه تحصیل هر فرد در این کشورها در حدود 20.000 دلار(20 میلیون تومان) در سال است. بعد از صباحی، سیل مهندسان، پزشکان و متخصصان رشته های مختلف به آذربایجان وارد خواهند شد. با بازگشت سالانه 66 هزار متخصص به آذربایجان، اوضاع اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آذربایجان زیر و رو خواهد شد و آذربایجان آینده، به بوسیله متخصصان رشته ها مختلف اداره خواهد شد

10.
با این مقدار از منابع مالی، می توان در هر سال 1.320.000 (1 میلیون 320 هزار) دستگاه کامپیوتر خریداری کرده و در میان آذربایجانی ها به رایگان توزیع کرد. مشروط بر آن که قیمت هر دستگاه کامپیوتر 1.000.000 (1 میلیون) تومان بماند

12.
با این مقدار پول می توان در هر سال 8.25 کارخانه سیمانی در اندازه "کارخانه سیمان آذرآبادگان خوی" براه انداخت که بنا به گفته مدیر عامل همان کارخانه، با 16 میلیارد تومان سرمایه به ثمر رسیده است. در این کارخانه 500 نفر به طور مستقیم و 9.500 نفر به طور غیر مستقیم کار می کنند و نیازهای خانواده هایشان را برطرف می سازند

13.
با این همه پولی که در هر سال در آذربایجان آتش می زنیم، می توان در هر سال 1.72 کارخانه ای در حجم و اندازه کارخانه ای که به تازگی در تبریز افتتاح شد و "آذهایتکس" نامیده شده، براه انداخت. این کارخانه برای تولید کامیون و اتوبوس راه اندازی شده است. مدیر عامل آذرهایتکس ادعا کرده که این کارخانه با سرمایه ای بالغ بر 75 میلیارد تومان به بهره برداری رسیده است. به این ترتیب، چنین کارخانه ای به گفته همان مدیر عامل، می تواند در هر سال، در حدود 4000 اتوبوس و کامیون تولید کند. در چنین کارخانه ای، برای 300 نفر کار مستقیم ایجاد می شود



*****

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs