Thursday, September 21, 2017

تفکر در باره ملیگرایی و قومگرایی




انصافعلی هدایت
بیست و یکم سپتامبر 2017
تورنتو - کانادا
hedayat222@yahoo.com



دوستانی، دایما تکرار می کنند؛ مخالف "ملت" یا "ملیگرایی" و"قومگرایی" هستند. در نگاه اولیه، به نظر می رسد که این منطق بسیار "ایدئالیست" یا "آرمانگرایانه" و حتی "انسانی" است.
من در زمینه چگونگی پیدایش این تفکر، مطالعه چندانی ندارم و ادعایی هم ندارم اما تصور من با توجه به "وضعیت موجود" جهانی، با آن جمله، فرق دارد.

 تا مدت ها قبل، تعداد کشورها (کشورهای رسمی با حاکمیت مستقل خودشان) در روی کره زمین، اندک و بسیار محدود بوده اند. بطوری که در اوایل سده شانزدهم میلادی، در روی کره مین، بیست و چهار (24) کشور موجود بوده است.

چهارصد و هفده (417) سال بعد از آن تاریخ، تعداد کشورهای مستقل به حدود 200 کشور مستقل افزایش یافته است. 
سوال این است که مردمان این همه کشور بر چه اساسی با هم متحد شده اند؟ 
چه چیزی آن ها را به هم پیوند داده است؟ 
منافع ملی آن ها چی بوده است؟ 
مردمان آن کشورها چرا می خواسته و اراده کرده اند که از کشور قبلی جدا شده و استقلالشان را بدست بیاورند؟ 
استقلال آن ها در چه زمینه های اجتماعی، سیاسی، حقوقی، اقتصادی، دینی، زبانی و ... بوده و شکل گرفته است؟ 
کسب استقلال برای آن ملل، کدام منافع و کدام مضار را داشته است؟

سوال هایی از این دست بسیار هستند و باید برای آن ها در پی پاسخ بود اما نوشته من، به آن ها نمی پردازد. بلکه می خواهد به نقش "قوام" در استقلالخواهی و چگونگی تحقق وحدت در میان اعضای قوم بپردازد تا نشان دهد که ملت و قومگرایی بد نبوده و نیست. بلکه مخالفت با قومگرایی، برای دلسرد کردن مردمانی است که در پی حقوق  برابر خودشان هستند و راه حلی جز به هم پیوستن برای بدست آوردن آن حقوق ندارند.

باید پذیرفت که هر ملتی (هر چند که تعدادشان آماریشان کم باشد) در پی تامین حداکثر منافع خودش است. از طرف دیگر هم می دانیم که منابع تامین رفاه در دنیا و کره خاکی هم بسیار محدود است و هر چه محدودیت منابع، شدیدتر .و بیشتر باشد، منابع گرانتر تمام می شوند.

  آگاهیم که انسان بطور ذاتی، عضو یک "خانواده"، "فامیل"، "قبیله"، "ایل" و "قوم"، "روستا"، "شهر" و "ملت" بدنیا می آید. 
هر کدام از این مفاهیم در مرحله ای از تاریخ اجتماعی بشر، پیدا شده و در ادوار مختلف تاریخی هم تغییر ماهیت داده است اما همان مفاهیم بندهای نامرئی بوده اند که مردمان را به هم می بسته و پیوند می داده است تا برای تامین منافع و دفع ضررها با هم متحد شوند. 
  رابطه ای که خانواده، فامیل، ایل، قبیله و قوم را به هم پیوند می زده، "خون" و "ازدواج" بوده و است. 
آن چه در دوران های بعدی پیدا شدند، روستاها و شهرها بودند. آن ها در آغاز بر اساس تامین منافع مشترک و دفع ضررهای مشترک بنا شده بودند ولی با پیوستن، دیگر خانواده ها، ازدواج ها و یکجا نشینی کوچندگان، روستاها و شهرها و کلانشهرها (مگاسیتی) پدیدار شدند. 
بنظر می رسد که از همان مرحله روستا نشینی، نوعی از سیستم مدیریتی بر جامعه حاکم می شود که می تواند بر اساس قدرت عقلانی، قدرت جسمانی، بزرگی و گستره اعضای خانواده (ایل) و سالخوردگی (تجربه) استوار شده باشد.

کارکرد این بافت های خونی و ازدواج ها، تامین آزادی ها و حقوق فردی و جمعی جامعه سنتی بود که مورد پذیرش واقع شده بودند. در حقیقت، منافع آن جوامع در تامین حقوق و آزادی ها و مضار آن ها در از دست دادن حقوق، آزادی ها و منافع شان خلاصه می شده است. 
پس این "خطرها" و "منافع" بودند که افراد آن جوامع را دور هم جمع می کردند و به هم پیوند می زدند اما چیز(های) دیگری هم بوده که اجازه نمی داده تا آن ها از هم جدا شده و از جامعه خودشان درو شوند. آن هم، مقبولیت قوانین و حقوق جاری جامعه در نزد افراد بوده است.
در این مواقع بوده که وقتی یک فامیل با اعضای بیشتر به فامیل دیگر برای سلب حقوق و آزادی های آن ها و محدود کردن منافعشان، حمله می کردند، جامعه مورد حمله، بناچار باید با جوامع (آبادی، چادرنشین ها، روستاها و شهرهای) نزدیک خود متحد می شدند تا قدرتمند شده و توان مقابله با تهدیدهای دورتر را داشته باشند و هزینه های تهدید و خطر را کاهش بدهند.
برای این منظور، ازدواج، "برادری خونی"، "کیروه" (فامیلی از طریق ختنه پسران در آغوش یک خانواده یا قوم دیگر ولی قدرتمند) را ترویج می کردند تا باز هم نوعی پیوند "عاطفی" ایجاد کنند. 
در همه این نوع پیوندها، "خون" و "همخون بودن" نقش اساسی را ایفاء می کرد. برای همین باید عروس باکره می شد و خونی به علامت صداقت، در رابطه دوستی، در شب زفاف ریخته می شد. 
در رسم برادری هم باید بخشی از بدن خودشان را می بریدند و خونشان را به خون هم می مالیدند (منتقل) می کردند تا (برادر خونی) بشوند. 
در فامیلی کیروه ای هم باید پوست آلت تناسلی بچه یا بزرگ سالی را می بریدند تا خونی در آغوش فرد دیگری ریخته شود تا رابطه آن ها از طریق خون، مقدس و قابل اطاعت شوند. این رابطه ها بسیار مقدس و غیر قابل شکستن بودند. احتمال فسخ این نوع روابط خونی بسیار کم بود. طلاق کمتر دیده می شد. برادری خونی و گیروگی هم تا مرگ پایدار می ماند ولی برای هر دو طرف این قرار داد اجتماعی منافع بسیاری داشتند.
روابط خونی تا آن جا شایع شد که بسیاری از امپراطوری های بزرگ دنیا هم بر اساس همین پیوندهای خونی، احتمال عصیان ها و شورش ها را از بین می بردند و قدرتمندانی که احتمال اقدام به شورش داشتند را مطیع، هم پیمان و وفادار بخود می کردند.
این سیستم اجتماعی از طریق ایجاد نهادها و سیستم حقوقی مورد نیاز جامعه و تعریف منافع و ضررها و تاکید بر حمایت از حقوق تک تک افراد جامعه در مقابل بیگانه، انسجام جامعه را حفظ می کرد.
ما امروزه می توانیم آن ها را جوامع سنتی بنامیم ولی می دانیم که کارکرد سیستم حقوقی جامعه (به اصطلاح، جامعه مدرن امروز) چندان تفاوتی با جامعه سنتی دیروز نکرده است. 
قوانین امروز هم در تامین و صیانت از حقوق و منافع جمعی و فردی تدوین می شود. تفاوت میان قرن های گذشته و امروز، در انسان بودن و نیازهای انسانی نیست بلکه تفاوت در پیدایش ابزارهای جدید برای سهولت انجام کارها و تامین منافع و دفع مضار است و ارتباطات را هم تسهیل کرده است.
 روستاها و شهرها و کلانشهرها هم در تلاش بودند و هستند تا امور شهروندان را سر و سامان بدهند تا موجب بی عدالتی در میان شهروندان نشده و آن ها را به عصیان وادار نسازد.
تنها اتفاقی که در جامعه مدرن و پیشرفته امروز و در شهرها رخ داده و آن ها را متفاوت از روستاها و شهرهای (تمدن ها) تاریخی کرده است، زندگی "غریبه های تنها"ی بسیار زیاد در شهرهای امروزی هستند که با بسیاری از ساکنان همان شهرها هم هیچ پیوند خونی (به مفهومی که گفته شد) ندارند. 
بلکه امروزه، تعداد این غریبه های تنها از ساکنانی که از نظر خونی بهم پیوند می خورند هم بیشتر است و این غریبه های تنها در اکثریت هم هستند اما چون از هم پراکنده اند . چیزی آن ها را به هم پیوند نمی زند، نمی توانند از حقوق فردی و جمعی افراد پراکنده همچون خودشان دفاع کنند و سازمان یافته هم نیستند.

همین یک اتفاق بظاهر ساده، نوع مدیریت سیستم اجتماعی را متغییر می سازد. یعنی سازمان های قدیمی تر جوامع که بر مبنای روابط خونی استوار بودند، توانایی جواب دادن به خواست ها و منافع و دفع ضررهای اکثریتی غریبه های تنها را ندارند.

در این جاست که سیستمی حقوقی و روابط جدید میان ساکنان یک شهر یا روستا پدیدار می شود و تلاش می کند تا سیستم قدیمی را نابود نساخته، بلکه تلاش می کند تا به اکثریت بدون توان و سازمان های دفاعی هم توان دفاع و تامین منافع خودشان را بدهد و حقوق و آزادی ها و منافع آن ها را هم تامین کند.

تا این مرحله، قبیله، دارای نهادها، سازمان و تشکیلات و منافع تعریف شده خویش بوده است و توانایی دفاع از آن ها را هم داشته است. 
آن سیستم های حقوقی و ارگانیک قومی-قبیله ای هم می توانند به راحتی، دولت را اداره کنند. یعنی بخش مهمی از کارکردهای دولت های جدید را داشته و کارهای دولت را انجام می داده اند اما در همان موقع، اکثریتی هم وجود داشتند که بی سازمان بودند و نتوانسته بودند، منافع و ضررهایشان را تعریف کنند. همچنین فاقد توانایی دفاع و تامین منافع بودندو این گروه مهاجران غریبه های تنها یا ایزوله شده، مجبور به تاسیس سازمان های جدیدی برای پاسخگویی به نیازها و حقوق خودشان بودند تا منافع و آزادی هایشان را تظمین کنند تا آن فردهای جدا از هم را برای رسیدن به اهدافی بزرگتر از اهداف فردی، به هم مرتبط سازند.

در اینجاست که در جوامع مدرن، روستاها اهمین و تمرکز اجتماعی خودشان را به نفع شهرها از دست می دهند. شهر نشینان مهاجر و غریبه های تنها و ایزوله شده شهری، احزاب (تشکل ها و سازمان ها و نهادهای مختص به غریبه های تنها و ایزوله شد گان) را بوجود می آورند تا در مقابل ایل و طایفه و قبیله و قوم، منافع افراد دور افتاده از ایل، طایفه، قبیله و همچنین خانواده های کوچک و هسته ای را تامین و تظمین کنند.

واژه "شهری" و "شهروندی" در این رابطه و در همین مرحله پیدا می شود. آن غریبه های تنها و ایزوله شده، آگاه هستند که زیستن در محدوده محدود یک روستا یا شهر، منافع مشترک، حقوق مشترک، آزادی های مشترک و تهدیدهای مشترک دارند. 

همین نقاط "اشتراک"، آن غریبه های تنها و ایزوله شده را مانند خون به هم می چسباند و متحد می سازد. در این رابطه اجباری اجتماعی است که "شهروند" و "حقوق شهروندی" هم زاده می شود تا پاسخگوی نیازهای آن ها بوده، منافعشان را هم تامین کند.

شهروند و حقوق شهروندی، ناقض حقوق قومی و قبیله ای نیست. بلکه به موازات حقوق قومی و قبیله ای رشد می کند ولی این دو بر هم تاثیر گذاشته، به توسعه نگرش های حقوقی اجتماعی اما محدود و بسته، منجر خواهند شد. 

قوم و قبیله در کلان شهرها و در اثر مهاجرت به آن ها، اکثریت بودن خود را دست می دهند و به اقلیت بدل می شوند. حتی روابط با عریبه های تنهای شهری، باعث سستی تعلق قومی و قطع شدن سیستم عصبی ارگانیک قوم و قبیله شده و آن ها را از هم دورتر می کند.

 ولی همان قوم و قبیله، به سهولت می تواند سازمان های سیاسی و مدیریتی و حقوقی خودش را مدرن کرده، به نیازهای جدید در مناسبات شهری نوین پاسخ های لازم را بدهد. 
برای همین، احزاب پیدا می شوند تا منافع گروه های اجتماعی خاصی را تامین کنند. گر چه احزاب امروزی به خاطر پرهیز از اتهام های "قومی" و "عقب مانده" نمی خواهند اعلام کنند که ریشه یشان از کجا آب می خورد.

اگر به پیدایش احزاب در شرق دقت کنیم، خواهیم دید که احزاب، اگر دولت ساخته نباشند، پس زمینه های قومی دارند تا در سیستم سیاسی حاکم، توازن قدرت برقرار شود و اقوام هم سهم مهمی در قدرت و منافع آن داشته باشند. این رابطه در ایران و در میان اقوام یا ملت ها بسیار شدید هستند اما دولت دیکتاتوری اجازه تنفس به آن ها را نداده است. برای همین هم، عدم مشارکت و سهام نداشتن در قدرت و منافع، آن ها را به استقلالخواهی سوق داده است.

قبیله ها و اقوام، بخاطر تجربه های هزاران ساله در مدیریت جامعه و میان جوامع، توانایی بیشتری دارند و سریعتر از غریبه های تنها و ایزوله شده سازمان می بابند و هدفدار می شوند. لذا آن حزبی تواناتر و پر نفوذتر است که از سازماندهی مناسب تر و حمایت بیشتری برخوردار باشد.
قبل از این که جوامع به این مرحله برسند، اتفاق های دیگری هم در جوامع رخ داده است. اقوامی که بر حسب خون و گستره خونی، روابط اجتماعی خودشان را گسترده تر کرده بودند، در پی تامین منافع بیشتر خود و همپیمانانشان هم هستند. اما منابع تامین منافع، بسیار محدود و در ید قدرت و تسلط دیگر اقوام و روستاها و شهرها هم است.

در اینجاست که جنک "منافع" پیش می آید. هر طرفی، در پی تامین حداکثر منافع خودش است. آن طرف که غالب آید و طرف دیگر را شکست بدهد، بر منافع بیشتری دست می یابد. قئم غالب، افراد قوم شکست خورده را به عنوان بخشی از دارایی های خودش بکار می گیرد. قوم شکست خورده، مغلوب یا تسلیم گشته است و چاره ای جز تسلیم به شرایط موجود ندارد. اسارت قوم مغلوب، حقوق و آزادی های او را بسیار محدود می کند.
قوم پیروز می تواند اعضای قوم مغلوب را به عنوان برده بکار گیرد یا برای تامین منافع خود از جنگجویان مغلوب در جنگ های آتی استفاده بکند. غالب می تواند از زنان و کودکان به عنوان منبع درآمد، در کارهای بدنی یا از طریق فروش آن ها در بازارها، سود مالی بدست بیاورد.  در عین حالی که منابع جیوانی، اندوخته های مالی و پرارزش، سرزمین و روستاها و شهرهای آن ها هم به تصرف قوم مهاجم در آمده است. 
تهاجم و غلبه، سیستم حقوقی رایج و حقوق مالکیت را به هم می ریزد. در یک لحظه و بدون هر گونه اعتراضی، هر چه قوم مغلوب بر آن ها مالکیت داشته و حتی جانش را در تصرف و مالکیت دشمن خود می یابد. 

رفتار حقوقی او و آزادی های قوم مغلوب از بین می رود. مغلوب، از آن تاریخ به بعد، هیچ هویتی ندارد. هویت دیروزش، نابود شده است و او تنها در گوشه های تنگ و تاریک و به دور از چشم ها، به حقوق و آزادی های خود می اندیشد و برای عظمت دوباره انسانی خود، تفکر می کند. شکست ها و اشتباهات را بررسی می کند.

 جامعه و قوم مسلط، لابد به علت جسارتريال استراتژی، استفاده از فرصت ها و بعلت در اختیار داشتن منابع بیشتر، بر قوم دیگر مسلط شده است. رابطه جدید برای سال ها و حتی ممکن است، برای قرن ها بنفع غالب دوام یابد.

بنا بر حاکمیت شرایط جدید اجتماعی، متفکران، صاحبان قدرت قوم شکست خورده، در پی متحد کردن قوم شکست خورده خود، برای دستیابی به حقوق انسانی و موقعیت برتر دیروزشان هستند. 
این دسته تلاش می کنند تا افراد نا امید، شکست خورده، جدا از هم را که حتی تاریخ و حقوق خودشان را فراموش کرده اند، دور هم جمع کنند. 
این دسته مجبورند تا همه اعضای قوم را در داخل یک ریسمان و بند نامرئی مجتمع کنند که از آن افراد شکست خورده، بدون اعتماد بنفس، مجزا و ایزوله شده، یک قدرت و قوه محرک و سازنده بسازند تا آلترناتیو وضعیت موجود باشند.

در این جاست که دوباره نقش خون، قبیله، قوم، تاریخ، ادبیات، موسیقی، داستان های غلوآمیز، منافع، تهدیدها و خطرات،باید دوباره و از نو،  باز تعریف می شوند.

چرا که این دسته از شکست خوردگان، آگاه شده و می دانند که تعاریف حاکم بر روابط آن ها در این جامعه، منافع قوم حاکم یا قوم غالب را تعریف و هدف گذاری کرده است. هر کس با آن تعاریف آشنا شود و آن ها را پذیرا گردد، بطور خودکار، به آن هدف های قوم غالب خواهد رسید که تعریف شده و هدف گذاری شده اند.

. تعاریف قوم غالب، نمی توانند در تامین منافع شکست خوردگان، مفید فایده باشند.  برای این منظور هم باید شکست خوردگانف تک تک واژه ها را تعریف کنند و برای رسیدن به آن ها ذهن و زبانشان را تربیت نمایند. 

باز تعریف منافع، تهدیدها و خطرها به تنهایی کافی نیست. باید به افراد "ایمان" و انگیزه هم داد تا برای دستیابی به اهداف و تعاریف جدید فداکاری کنند و فداکاری در این مرحله، از دریای خون، کشتن و کشته شدن می گذرد.

در این مرحله است که "باورهای مشترک" مقدس می شوند. وطن مقدس می شود. تاریخ و پدران، مقدس می شوند. خون و همخونی مقدس می شود. قهرمانان تاریخی خلق شده و مقدس می شوند. در این مرحله از آمادگی و باز تعریف مفاهیم و اهداف اجتماعی، باید نوعی از ایدئولوژی هم خلق شود تا فعالان را در همه زمینه های حیات اجتماعی متحد سازد. برای همین است که باید دوباره و دوباره، همه واژه ها از نو و بر اساس نیازهای جدید و اهداف تازه، تعریف و باز تعریف شوند تا همه افراد در راه "آزادی ها" و "منافع" جمعی، مشتاقانه و آگاهانه، به پیشواز تهدیدها و خطرها بروند و برای کشتن دشمن و کشته شدن در راه "هموطن"، "همخون"، "همدین"، "همزبان"، "همتاریخ"، "همشهری"، و"شهروند" و "ملیت" و ... کشته شوند و بکشند.

همه این ها اعمال، کشتن ها و کشته شدن ها، نه بخاطر برتری بر دیگران است. بلکه برای کسب آزادی و حقوق از دست رفته و غارت شده، انجام می گیرد و راه دیگری نمانده است.

امپراطوری ها، با استفاده از توان و قدرتی که حاصل روابط خونی و غلبه به همسایه و گسترش روز افزون قدرت و تسلطشان بر دیگران بوده، پیدیدار می شده اند. در هر هجوم و حمله ای، در هر ظفر و پیروزی، در هر شکست و مغلوبیتی، آزادی هایی و حقوقی نابود می شدند. نابودی این حقوق و آزادی ها، با خون ریخته شده ترسیم می شده تا قوم مغلوب، جسارت باز تعریف، بازگشت و نادیده گرفتن خون های ریخته شده را نداشته باشند. حس جسارت و جسور بودن را می کشت تا مغلوب به فکر برخواستن دوباره نیفتد.

در مقابل، قهرمانان قومی، همان هایی هستند که می توانند مفاهیم رادوباره  باز تعریف کرده و هدف گذاری کنند. آنان می توانند افراد و طایفه های مجزا از هم را متاحد کنند. می توانند قیام بکنند و دشمن مشترک را به عقب برانند و حقوق و آزادی های محو شده خودشان را باز پس بگیرند.

در این مرحله، ممکن است، قهرمانانی بوجود بیایند که امپراطوری مسلط را نابود کرده و امپراطوری جدیدی را بنا نهند. 
در این حالت، جایگاه شکست خوردگان و فاتحان قبلی با مظفران و فاتحان جدید عوض می شود. برده دیروز، ارباب می شود و بر عکس ولی تغییری در سیستم حقوق فاتح و مغلوب رخ نمی دهد. جاهای مهره های بازی عوض می شوند.

 امپراطوری ها به همین شکل پدیدار شده و از بین می رفتند و اقوام در پای معبد حقوق و آزادی ها، قربانی می شدند. 
آیا در این دنیا، چیزی مقدس تر از حقوق انسانی و آزادی ها وجود دارد که شایسته کشتن و کشته شدن باشد؟

بتدریج اعتقادات و ادیان مشترک هم نتوانست حقوق و آزادی های مردم را تامین کند. جنگ های صلیبی، اسلامی، یهودی، بودایی و ... کمونیستی، سوسیالیستی، سرمایه داری یا کاپیتالیستی، هم نتوانستند حقوق و آزادی ها را تامین و تظمین کنند. 

برای همین، "بومیگرایی" و شهری گرایی در مقابل امپراطوریگرایی ظهور یافت. این تمایل جدید، تداوم طبیعی روستا و شهرنشینی بود که با امپراطوریگرایی قطع شده بود، به نگرشی جدید و دوباره به باورها، تاریخ مشترک، منافع مشترک و ... داشت. دوباره حقوق و روابط خونی، زبانی، و همشهری  اما محدود و بسیار کوچک تر از امپراطوری، جای دین ها و نظریه ها و ایدئولوژی ها را گرفت و ایدئولوژی جدیدی به نام "ناسیونالیسم" یا ملت گرایی را خلق کرد.

این نظریه برای گرفته حقوق غصب شده مردم بوسیله امپراطوری های دینی بزرگ، بشدت بر حقوق ملت و سرزمین و فداکاری در راه این دو، تاکید می کرد. اما در تعریف آن دو نماند بلکه همه مفاهیم ساخته تاریخی بشر را از نو باز تعریف و کدگذاری کرد تا با باز شدن هر کدی، افراد، بطور خودکار، به سوی هدف حرکت کنند.
مبارزه ها برای کسب حقوق و آزادی ها و تامین منافع و دفع خطرها و تهدیدها، بر زبان، خون و همشهریگری متمرکز شدند. 
این سه نقطه ثقل، دایره سرزمینی بسیار محدودتری از دین و ایدئولوژی و امپراطوری ها داشتند. در این مقطع تاریخی، تسخیر جهان و جهانیان مد نظر نبود بلکه انسان ها به منافع محدودتری قانع بودند تا از حداکثر حقوق و آزادی ها بهره مند شوند تا خون کمتری ریخته شوند. 

برای همین بود که از دل چند امپراطوری گسترده، ده ها ناحیه کوچک به نام "مشور" یا "وطن" زاده شدند. افراد ساکن در این سرزمین ها را زبان، خاک و خون به هم وصل و مرتبط می کرد. اگر بر دین و باورهایی هم تاکید می کردند، تعریفی مختص بخودشان در همان سرزمین را داشتند.

به همبن دلیل است که اگر به "نام کشورها" توجه کرده باشید، اکثر آن ها را بر اساس زبان، نژاد، قوم، مرزبندی و نامگذاری کرده اند. مرزهای کشورهای جدید را این سه عامل اساسی تعریف و مجزا کرده اند. 

اگر در جاهایی و نقاطی مرزها مغشوش است، علت آن است که خواسته اند، صلحی برقرار کرده و از خون ریزی بیشتر خودداری کنند. سیاستمداران، به نوعی، تلاش کرده اند تا بخشی از آن چه متعلق به یک زبان، خون و قوم بوده را به دیگری داده اما  از ادامه جنگ پرهیز کنند.

هر قومی تلاش کرده است تا "خودش" را در مقابل "دیگری" تعریف کرده، منافع و تهدیدها را هم باز تعریف کند تا بتواند افراد ملتش را به هم پیوند بزند. سپس برای آموزش و تلقین مفاهیم و اهداف جدید، مدارس اجباری اما رایگان را تاسیس کردند تا همه افراد، مانند سربازان در پادگانها، اما در مدارس، تحت آموزش های عمومی قرار بگیرند. آموزش هایی که مطالب و محتوای آن ها را رهبران جدید، بر اساس منافعی که خودشان ترسیم می کردند و می خواستند، تهیه و تدوین می شدند.

 شهروندی مدرن، در این مرحله بوجود می آید. قدرت مسلط که بر اساس زبان، نژاد و خون تاسیس شده است، "سرزمین مشترک" و"وطن" را ایجاد می کند: "در هر کجا که همزبان من و همخون من هست، وطن من است." 

در تایید این فکر است که باید حقوق جدیدی ساخته شود تا هر شهروند، در هر نقطه از آن خاک و سرزمین، خودش را در "وطن" و در میان همخون و همقبیله ای خود حس کند تا احساس امنیت کرده، منافعش تامین شوند.

لازم بود،برای مدیریت این مجموعه جدید، نهادی با نام "دولت" هم تاسیس شود. دیگر امپراطوری نیست تا بر تعداد زیادی دین و زبان، قبیله و طایفه هم مسلط باشد. یک قوم، یک زبان، یک نژاد، و احتمالا یک دین است که می توان بر اساس آن ها "نیشن استیت" یا "ملت-دولت" را خلق کرد.

به عقیده من، تنها تفاوت اساسی دولت-ملت با دوران قبلتر از آن، در همین نکته نهفته است که در دولت-ملت، "تکثر" زبانی، نژادی، خونی، قبیله ایف دینی، و ... چندانی نیست ولی در امپراطوری های گذشته، تکثرهای زبانی، نژادی، خونی، قبیله ای، دینی و ... بسیار زیاد و رنگارنگی بودند.

در اورپای دوره امپراطوری های اروپایی، همه چیز بر اساس اورپاگرایی و کلیسای مسیحیت تعریف می شد. "گرینویچ" مرکز جهان بود. در حالی که چنین نیست و نبوده است. اورپا یک قاره "نیست" اما همه مردم اروپا و جهان این ها را باور کرده بودند. چرا که همه تحت یک نوع آموزش و دیسیپلین بسیار شبیه هم بودند  ...

وقتی ملت-دولت ها پدیدار می شوند، همه تعاریف بومی، وطنی، ملی، قومی و خونی و دینی بر اساس قوم و نژاد و زبان رنگ آمیزی می شوند.

همه این ملت-دولت های جدیدی که در تلاش برای تثبیت خود و توانایی دفاع از خود در مقابل حمله های احتمالی همسایه هایشان بودند، برای قدرتمندی بیشتر، با هم مسابقه می دادند تا بیشتر از دوران امپراطوری ها مرفه باشند. حقوق و آزادی ها داشته باشند و این مسابقه ها، به آن ها جسارت بیشتری می داد تا دنیا را و ناشناخته ها را کشف کرده و به خدمت منافع خودشان در بیاورند.

بدین ترتیب، استعمار نو، جایگزین استعمار امپراطوری و کهنه گردید. استعمار جدید با شعار مخالفت و انتقاد از امپراطوری ها وارد میدان شدند اما همان نقش را بازی می کردند که در گذشته بازی می شد. 
استعمار جدید هم برای مردم اقوام سرزمین ها، رفاه و امنیت نمی آورد بلکه حقوق، آزادی ها و منافع آن ها را تهدید کرده و حتی از بین می برد. 

اقوام هم مجبور می شدند، برای رهایی از استعمار، راه هایی شبیه آن راه هایی که اروپا رفته و تجربه کرده بود را امتحان کنند. برای همین هم، آن نوع ناسیونالیسم و دولت ملت را ازغرب  تقلید کرده و مانند محصولات صنعتی وارد می کنند اما چون جوامع شرقی، متفاوت از غرب بوده، نتیجه های یکسانی عایدشان نمی شود.

 سیستم و تفکر غربی، برخواسته از رسم و سروم و آداب و سنت ها و حقوق و جامعه شرقی نیست. لذا شرقی ها را به بیراهه می برند تا هر چه بیشتر در خدمت استعمار غربی قرار بگیرند.

چرا که تعاریف علمی و شبهه علمی و حقوق و آزادی و ... غربی هستند و برای تامین منافع ملت-دولت های غربی و آن هم منحصرا فلان دولت-ملت غربی تعریف و هدفگذاری شده اند. 

اگر یک قوم یا نژاد شرقی بخواهد بر اساس آن تعریف ها، راه خود را بگشاید، به خدمت صاحب همان تعریف یا همان کشور اروپایی در خواهد آمد. فکر بکنید که جی پی اس نقشه و هدفتان را به پاریش تنظیم کرده اید اما مایلید به تبریز بروید. سر از کجا در می آورید؟

سخن اساسی این است که هر قوم، نژاد و شهروندانی که توانسته اند، استقلال خودشان را بدست بیاورد و دولت-ملت خودشان را تاسیس کنند، بهره ها و منافع بسیار زیادی را بدست آورده اند و مرفه تر از گذشته شده اند. بیش از گذشته از منافع خودشان دفاع کرده، در مقابل تهدیدها و خطرات، هزینه های جانی و مالی کمتری داده اند. صلح را بیش از گذشته برقرار کرده، رشد اقتصادی و آموزش های بیشتر و گسترده تر از گذشته دارند و ...

با آمدن ملت-دولت، در ظاهر، نقش قوم و قبیله کاهش یافته است اما احزاب بزرگ، نقش رهبران قومی-اجتماعی را بازی می کنند تا بتوانند به نیروهای پراکنده و مجزا از هم سازمان داده و آن ها را برای تامین حقوق و منافعی که دایما در حال باز تعریفش هستند، گرد هم جمع سازند. 

این همان چیزی بود که در شرق متوجه نشده و برای نابودی ساختار سنتی و تاریخی جوامع (قوم و سنن آن) کوشیدند که نه تنها باعث پیشرفت جوامع و ملل نشد بلکه باعث بحران های اجتماعی و سردرگمی هایی هم شد.
 
 به عقیده من، این حق انسانی هر فرد است که منافع خود و خانواده و قبیله و قوم خودش را تامین کند. شعارهای ضد قومگرایی را غربی ها براه انداخته اند تا ما نتوانیم از پراگندگی های غریبه های تنها و ایزوله شده خودمان رها گشته، به هم نزدیک شده و متحد شویم. 

چرا باید متحد شدن در زیر لوای قوم و زبان و خاک، منفی و ضد ارزش های انسانی و علمی باشد؟
چون اگر ضد ارزش نباشد، خود بخود، نهادهای سازمان یافته تاریخی قومی، دست بکار تشکل انسان های غریبه تنها و ایزوله شده می شود. در چنین شرایطیف منافع عده ای بخطر می افتد و نمی توانند ما را برای پذیرش استعمار و مستعمرگی آماده کنند و بهره ببرند.

وگر نه، غربی ها این نوع قومگرایی و قبیله گرایی را صدها سال قبل انجام داده اند. بطوری که در یک منطقه بسیار محدودی مثل اروپا، 52 کشور مستقل وجود دارد که اگر چند استثناء را کنار بگذاریم، همه آن ها بر اساس زبان و قوم خاصی تاسیس شده اند. کافی است به نام کشورهای اروپایی دقت کنیم تا دروغشان آشکار شود.

اورپایی ها بعد از آن که توانستند، هویت های ملی-دولتی خودشان را به همسایه های رقیب ودیگران بقبولانند و قدرت خودشان را تثبیت سازند، به فکر ساختن، "اتحادیه" افتادند و آن را ساختند اما باز هم منافعشان در تضاد با هم است و در حال فروپاشی و بازگشت به قومگرایی دیده می شوند. 

نمی شود با طبیعت انسانی مخالفت کرد. چرا که انسان ها در خانواده، فامیل، طایفه، ایل، قبیله و قوم متولد و بزرگ می شوند و آنگاه به شهروند بدل می گردند. از هم پیوستن انسان هایی که رابطه خونی با هم ندارند، ملت زاده می شود.





***




Tuesday, September 19, 2017

فرق "نژادپرستی انکار گرایانه" و "نژادگرستی حق طلبانه"




جناب یونس شاملی در زیر مطلبی که من کپی پیست کرده ام، نقد جالبی را مطرح کرده اند که نمی توانم نادیده بگیرم
ایشان مرقوم فرموده اند:
جناب انصافعلی"
نقدتان به یک برنامه تلویزیون درست. آما شما هیچ دقتی در نوشتن ندارید و مفاهیم بسیار سنگین و حتی نژادپرستانه را در این نقدتان که میتوانست خیلی هم معقول باشد، مورد استفاده قرار داده اید.
وقتی شما مینویسید؛ «کل ملت ترک و آزربایجان مظلوم هستند چرا که با یک ملت جاهل و افکار عشیره ای هموطن هستند»، قلم تان را به نژادپرستی می آلایید و در اینجا نه متخصص برنامه تلویزیون را بلکه تمام یک ملت (ملت فارس) را جاهل با افکار عشیره ایی معرفی میکنید!!
نیمی از این ملت مد نظر شما زنان و شاید سه چهارم این ملت مورد نظر شما کودکان هستند. اگر به این آمار کارگران و کشاورزان و زحمت کشان فلک زده این ملت را اضافه کنید،‌ می بینید که چه خطای بزرگی را در استفاده از قلم به کار برده اید....
شما قبلا هم به جای انتقاد از وزارت آموزش و پرورش در تحقیر لهجه ها، ملت فارس را مورد خطاب قرار داده اید...
به نظرم بایستی بسیار در استفاده از مفاهیم دقت کنید تا ناخواسته در دام تحقیر ملت ها و نژادپرستی حاصل آن در نیافتید."
  

 پاسخ من: انصافعلی هدایت به حضرت دوست
جناب یونس شاملی گرامی
همان طور که در بالای مطلب می بینید، مطلب متعلق به یک فرد دیگری است و من فقط آن را کپی-پیس کرده ام.  برایم جالب بود و خواستم با دیگران شریک بشوم!

البته من به مردم آزربایجان تورک، ایمان و اعتقاد دارم و حتی آن ها را می پرستم. خدای من در روی زمین، تورکان آزربایجان هستند! با این همه، تلاش می کنم تا در دام نژادپرسی هم نیفتم.

نژادپرستی چیست؟ 

 به درست یا به غلط، تصور می کنم که من و امثال من، نژادپرست نیستیم. حتی اگر افراطی بنظر بیاییم. بلکه ما قربانیان یک سیستم تکوین یافته نژادپرستانه انکارگرایانه هستیم. 

با این همه، شما به عنوان یک نویسنده و متفکر، بهتر از من می دانید که ما به عنوان کسانی که قلم در دست داریم، در هر نوشته (بخصوص) کوتاه، به تعریف و باز تعریف مفاهیم مورد نظرمان نمی پردازیم. 

مفاهیم مورد نظرمان را در مقاله ها و نوشته های گوناگون دیگری تعریف کرده ایم ولی اگرباز هم  نیاز به باز تعریف باشد، در عقاید و ادراک خود هم تجدید نظر می کنیم و آن ها را در نوشته های کوتاه هم باز تعریف می کنیم.

 من "فارس" را معادل "فارشیسم" و شوونیسم تلقی می کنم اما منظور من و یا دیگر فعالان ملل تحت ستم و خواهان آزادی، آن چه شما شمرده اید، نیستند.

از طرف دیگر، روشنفکران، نویسندگان و فعالان و افراد جان به لب رسیده عرب، تورک، بلوچ، تورکمن و ... به ظاهر افراطی و رادیکال را هم نژادپرست نمی دانم. 
چرا که آن ها برای مبارزه با سلطه سیستماتیک نژادپرستان انکارگر، مجبور به عکس المعمل های بنظر افراطی، شده اند

اتفاقا فرق بین دو نوع نژادپرستی در همین نکته ظریف است: آن ها و من، نمی خواهیم و نمی توانیم افکار خودمان را بطور سیستماتیک، حساب شده، با پرسنل، نیرو، بودجه، فشار ارتش و نیروهای نظامی و امنیتی (اسلحه)، آموزش و پرورش، اهرم عدم استخدام، استخدام یا اخراج، نشر افکار ضد نژادیمان در رادیوها و تلویزیون ها، به نشر آن ها در نشریاتی که زیر نظر ما هستند، یا از طریق چاپ و انتشار میلیون ها جلد کتاب و تدریس آن ها در مدارس و دانشگاه ها، توزیه رایگان صدها میلیون جلد کتاب یا فروش اجباری آن ها به مخاطب مورد نظر، یا از طریق تحریف تاریخ و تحریف ترجمه ها از دیگر زبان ها و ... فیلم ها، سریال ها، تاتر ها، موسیقی ها و ... سخنرانی ها و ... اعمال کنیم.

ما اگر متهم به نژادپرستی هم شده باشیم، نمی خواهیم فارس را له کرده و حقوق فارس را از بین ببریم و در ذهنیت ملل، برتری نژادی تورک یا نژاد دیگر را جا انداخته باشیم.

زمانی نژادپرستی، ضد انسانی است که دیگر نژادها را پست تر از خود و نژاد خودی بدانند و امکانات لازم برای سرکوب آن نژادها و از بین بردن اراده و حقوق آن ها را هم مهیا کرده باشند. 

نژادپرستی، واژه دیگر و معادلی برای "پان تورکیسم" است. این دو، دو روی یک سکه اند. برای این که مبارزان و متفکران ملل تحت ستم و بخصوص تورکانف خاموش شوند و تسلیم نژادپرست حاکم گردند.
تعریف ما از ملت فارس، نه آن زنی است که نمی داند که در این کشور، مللی غیر از فارس هم هستند. البته زنانی هستند که با جد و جهد هم در انکار ما و حقوق ما، نژادپرستانه عمل می کنند. زن بودن، دلیل بر نژادپرست نبودنشان نیست.

منظور ما از فارس، آن مردان، کارگران و برزگران هم نیستند که نمی دانند، تورکان چه می خواهند؟ 

منظورمان کودکان هم نیستند که رژیم فارس محور نژادپرست انکارگر، ذهن آنان را بر ضد حقوق ملل تحت ستم، پر از دروغ و تحریف می کند.

منظور ما از فارس، مردم کوچه و بازار که در پی لقمه نانی از صبح تا شب، تن به هر خفت و خوای می دهند هم نیست. 

البته که این اقشار هم جرء فارس هستند اما همه می دانیم که سخن یک نویسنده و متفکر، مخاطبانی دارد و قلم و فکر او، با آن گروه در تماس و گفتگو است. 

طبیعی است که عمومیت دادن به یک موضوع و "جنرالیزیشن" آن، دردی را دوا نمی کند. بلکه جنرالیزیشن مورد نظر متفکران و نویسندگان از واژه "فارس" یا "فارس ها"، طبقات روشنفکر، سیاستمدار، اعضای احزاب و جمعیت ها، استادان دانشگاه ها، معلمان و دانشجویان، حقوقدانان و تحصیل کردگان عالی، پزشکان و مهندسان، هنرمندان و بازیگران رسانه ها، فعالان حقوق بشر، رورنامه نگاران و ... و آن هایی هستند که در پی اصلاح یا تغییر ساختار حکومت و حاکمیت در ایران، هستند. 

با این وجود، چطور می توان افراطی ترین افراد ملل تحت ستم را که در مبارزه با نژادپرستی انکارگرایانه، سلاح بدست گرفته و نژادپرستان را می کشند را نژادپرست نامید؟

آیا می توان و حق است که آفریقای سیاه را که علیه نژادپرستی سلاح بدست گرفته و نژادپرستان (آن هم درحمایت از نژاد سیاه) می کشتند را نژادپرست نامید؟

آیا می توان این نوع نژادپرستی برای احقاق حقوق انسانی یک ملت و نژاد را "نژادپرستی نامیده و همردیف نژادپرستی سیستماتیک و انکارگرایانه قرار داده و مبارزاتشان را محکوم کرد؟

آیا نلسون ماندلا یک نژادپرست (سیاه پوست) نبود و با نژادپرستی یک نژاد دیگر(سفید پوستان)، مبارزه مسلحانه نمی کرد؟ سفید ها را بخاطر سفید بودنشان نمی کشت تا بدنه نژادپرستی (پایه عریض هرم نژادپرستی که حاکمیت بر دوش آن سوار است) هم آگاه شود که نژادپرستی انکارگرایانه هم هزینه و درد دارد؟

آیا ما، توان مالی، نظامی، سازمانی و ... آن نژادپرستی سیستماتیک و سازمان های لازم برای اعمال نژادپرستی خودمان را داریم؟

در راس هرم همه این ها، آیا ما حاکمیت و دولت دیکتاتوری را در اختیار داریم تا بتوانیم عقاید خودمان را بر نژاد(های) دیگر تحمیل کنیم؟

به نظر می رسد، نژادپرستی بدون پشتوانه بودجه، دولت، سازمان ها، قوانین، عدلیه،  مجلس، سلاح، آموزش و پرورش، و ... معنایی ندارد و خطر ناک هم نیست.
الا این که سلاحی در دست اتهام زنندگان است تا آب سرد را بر تنور گرم مبارزه ملل تحت ستم و آزادیخواه بریزند و ما هم دانسته و ندانسته در صف آن ها هستیم.

راس هرم و آخرین نقطه ای که (اگر نژادپرست رادیکال باشم) انگشت می گذارم، نفی وجود حقیقی و حقوقی فارس و نفی حقوق آن ها، نفی زبان آن ها، غارت منابع مالی و زیر زمینی آن ها، و تغییر زبان و تاریخ آن ها و تلاش برای از بین بردن حقوق شهروندی آن ها و کاستن از جایگاه حقوق شهروندی آن ها به درجه چندم نیست بلکه استقلال ملت تورک است که قربانی نژادپرستی هستند. 

این نوع نژادپرستی اگر هم باشد و متهم شوم، برای تسلز و برتری بر ملل دیگر نیست بلکه برای بدست آوردن آزادی و رهایی از زیر یک قرن ستم سیساماتیک فارس است.

 این نژادپرستی نیست بلکه اتهامی است که باعث می شود تا روشنفکرانملل، از نیروهای پیشرو و آزادیخواه گریزان شوند و تن به ذلت در زیر سایه سیستمی نژادپرست انکارگرایانه بدهند.
 
آیا ما وجود خارجی و انسانی فارس را کتمان می کنیم؟ 
آیا ما هستی فارس را نادیده می گیریم؟ 
آیا ما فارس را انکار می کنیم؟ 
آیا ما تلاشی در جهت تحریف حقوق و خواست فارس انجام می دهیم؟ 
آیا فارس را از داشتن حقوق مساوی با خودمان محروم کرده ایم؟

طبیعی است که برای اتحاد ملت خود مان و ملل دیگر بر علیه یک سیستم نژادپرست انکارگرایانه، باید نژادپرست بود.

این نژادپرستی، در تضاد با حقوق دیگر ملل نیست و در تحقیر آن ها هم نیست. بلکه در خدمت اتحاد و سازماندهی ملت مظلوم برای غلبه بر ظالم است. برای دستیابی به آزادی است. برای آگاهانیدن یک نژاد از ظلم نژاد دیگر است! 

به نظر من، باید بین "نژادپرستی انکار گرایانه" و "نژادگرستی حق طلبانه" فرق گذاشت. 

آیا کشوری یا ملتی در کره زمین سراغ دارید که بر اساس "ناسیونالیسم" نبوده، مبارزه نکرده و دولت-ملتش را تاسیس نکرده باشد؟

آیا وجود خارجی دولت-ملت ها، خود، دلیلی بر حاکمیت نژادپرستی در این کره خاکی نیست؟

 سخن در این است که اگر من و مایی هستیم که متهم به نژادپرستی می شویم، این نوع نژادپرستی، ضد حقوق انسانی فردی و جمعی و "انکارگرایانه" نیست بلکه به تساوی حقوقی آنسان ها در عین تاکید بر حقوق و منافع ملی خود می اندیشد و بر آن مبنا عمل می کند. 
اصلا، وقتی سخن از "منافع" ملی است، سخن از نژادپرستی هم نیست؟


 ...

Monday, September 18, 2017

البفای الکن فارسی نمی تواند افکار تورک را ترسیم کند


 
انصافعلی هدایت
نوزدهم سپتامبر 2017
تورنتو - کانادا
hedayat222@yahoo.com

 
خانم فیروزه فای فولادی پرسیده اند: شما چرا ترك را تورك مى نويسيد؟
 
پاسخ:
 

 آیا نباید هر کلمه ای را بشکل "درست" آن نوشت؟
 
 متاسفانه زبان فارسی و الفبایی که آن را نمایش می دهند، توانایی نمایش همه صداها و اصوات فاری زبانان را هم ندارند.  چه رسد به اصوات و آواهای تورکی.

برای همین ما تورکان مجبوریم آن اصوات و صداها که در زبان فارسی نیست را به |آن "قالب" کینم. 
احتمالا نمی دانید که ما تورکان علاوه بر صداهای " أ "، " ُ " و " ِ "، در عربی و فارسی، چند حرف و صدا داریم که زبان و الفبای ناقص فارسی نمی توانند از عهده آن ها بر آیند.
 
 زبان فارسی توانایی نشان دادن " Ü" , "Ö" , "I" و "Ə " را هم ندارد و فارس ها هم نمی توانند آن ها را مانند تورکان تلفظ کرده بنویسند.
 
برای همین، "اگر منظور نویسنده یا گوینده ای اشاره به ملتی با نام و نشان "تورک" است، به غلط و اشتباه پان را "ترک" می نویسد و "تُرک" می خواند که هر دو اشتباه است.
 
شما نمی توانید آلمانی، انگلیسی، اسپانیایی یا روسی را فارسی بنویسید و فارسی بخوانید. همین طور هم حق ندارید، تورکی را فارسیزه کرده و به غلط بنویسید و بخوانید.

 
لذا باید کلمات را همان طور که صاحبان آن زبان می گویند و تلفظ می کنند، نوشت. این شیوه صحیح نوشتن کلمات یک زبان دیگر است.
 
تورکان به خودشان "تُرک" نمی گویند، بلکه Türk می گویند که Ü نه در زبان فارسی و نه در زبان عربی وجود ندارد و فارس ها نمی توانند و توانایی تلفظ آن را ندارند. این حرف، مختص چند زبان از جمله زبان ها تورکی آلمانی است. با این همه، راحت ترین راه برای نوشان آن، افزودن "واو" در میان "ت" و "ر" است تا به اصل کلمه در زبان مادر، نزدیکتر بشود.

 
 در ضمن، اسامی رایج در زبان های دیگر را هم "ترجمه" نمی کنند ولی فارس ها این قاعده را به هنگام روبرو شدن با اسامی خاص "تورکی" نقض کرده و آن نام ها را، هم "غلط" می نویسند و هم "ترجمه" می کنند. 
 
چرا؟ 
 
برای این که فارس نتوانسته است آن نام ها را با اسامی فارسی جایگزین بکند. 
برای همین هم آن نام ها را ترجمه می کند تا اسامی ترجمه شده را به جای اسامی اصیل تورکی، به خود جامعه "باسواد" ایرانی بدهند! و برای آینده ، تاریخ سازی و جعل مدرک فراهم سازند!
 
 
***

آیا حرکت تورکان ایران جریانی وابسته است؟



انصافعلی هدایت
نوزدهم سپتامبر 2017
تورنتو - کانادا
hedayat222@yahoo.com

یک آدمی، در فیس بوک، ما تورکان و حرکت ملی آزربایجان را متهم به "وابستگی به غرب و آمریکا "کرده بود و مطمئن هم بود که یک قرن بعد، اسناد این وابستگی حرکت تورکان به غرب افشا خواهد شد.

پاسخ من از این قرار است:

بر طبق اسناد منتشره دول انگلستان و آمریکا، کودتا علیه قاجاریه، آخرین امپراطوری تورک و بروی کار آمدن حاکمیت رضا پالانی توسط انگلستان بوده است. 
وقتی هم همان رضا قلدر پالانی خواست کمی به منافع انگلستان دهان کجی کند، انگلیسی ها با دستمال کاغذی گوشش را گرفته و به جزیره "موریس" در آفریقای جنوبی تبعیدش کردند.
آن همه "خدمت به ایران!!" و ساختن ارتش مدرن و ... کشک از آب در آمد و حتی تمامی سیستم و ارتش پدر ایران مدرن، ده دقیقه هم در مقابل غرب ایستادگی نکرد. این اولین پادشاه در تاریخ ایران بود که در مقابل اشغال کشور توسظ قوای خارجی، هیچ مقاومتی جز تلاش برای تسلیم زودتر، نکرد. آخرین شاه ساسانی  هزاران بار بر پالانی ها شرف داشت که با اعراب جنگید .

 حاکمیت محمدرضا پالانی هم در پی تسلیم بی قید و شرط "بزرگ ارتشداران و موسس بزرگترین ارتش شاهنشاهی ایران" یعنی رضا پالانی و سپردن وثیقه ها و تعهدهای لازم برا خدمت به تامین هر چه بیشتر منافع انگلیس و آمریکا، توسط این دو کشورتایید و تظمین شد.

 همین پسر؛ محمدرضا پالانی که خود هم "بزرگ ارتشداران و سایه خدا در زمین" بود، دو بار به یاری و حمایت های مالی و فکری و لجستیگی سازمان "سیا" آمریکا  برعلیه مردم و دولت مصدق کودتا کرد.

 در این که حاکمیت سلسه دو نفره پالانی ها در ایران، توسط انگلستان و آمریکا تظمین شده و سه بار بر علیه اراده ملت کودتا کرده اند، هیچ شکی وجود ندارد، الا این که شما بخواهید تاریخ منقول خودتان در کتاب ها را و همچنین اسناد منتشره کشورهای انگلستان و آمریکا را هم منکر شوید. 

کسانی که حدود 50 ساله هستند، بردن خمینی و همراهانش از عراق به پاریس و سپس آوردن آن ها (با سلام و صلوات) از پاریس به تهران را بخاطر داریم. 

اگر عقل دارید، از وابستگی تورکان به غرب سخن مگویید. چرا که اگر در جامعه فارس زبان ایران، حرکت روشنفکری پسگرایی هم حس می شود، ساخته و پرداخته رادیوهای "بی بی سی"، "تلویزیون بی بی سی"، "رادیو صدای آمریکا"، "تلویزیون صدای آمریکا"، "رادیو فردا"، "رادیو فرانسه"، "رادیو آلمان"، "رادیو زامانه" هلند، "رادیو اسرائیل"، و ... هستند.

بودچه های صدها میلیون دلاری آن رادیوها، تلویزیون ها، وبسایت ها، مراکز حقوق بشری و ... توسط مردم یا ملل ایران تامین نمی شود تا در خدمت منافع ایران هم باشند

بلکه این غرب: انگلستان، آمریکا، فرانسه، آلمان، هلند و ... هستند که برای تربیت فارس زبانان به خدمتکاری کشورهای غربی، افکار روشنفکری شما را می سازند.

اگر ما تورکان وابسته به غرب هستیم، چرا آن کشورها یک دقیقه برنامه رادیویی و تلویزیونی هم در اختیار ما تورکان نگذاشته اند و نمی گذارند؟

 اما همان کشورها ده ها رادیو و تلویزیون با بیش از دو میلیارد دلار در سال صرف تخدیر ذهنی شما با رسانه های فارسی زبان می کنند.

چرا؟

آیا غربی ها خیلی علاقه مند هستند که ثروت ملل خودشان را صرف تنبلی شماها بکنند؟

این همه هزینه ها چه منافعی برای غرب دارد؟

 این همه برنامه های هدف دار در رادیوها و تلویزیون ها برای آن است که تک تک شما فارس ها، برای تامین منافع غرب ذهن شویی شوید و بنوعی هیپنوتیزم شده و برای تامین منافع غربی ها آماده شوید.

 چرا کشورها و سیاستمداران غربی برای ما تورکان یک سنت (یک ریال) هم صرف نمی کنند؟ بلکه تا می توانند به منافع و حرکت ما ضربه می زنند؟

چون آن ها از تاریخ، درس گرفته اند و می دانند که عنصر تورک نباید به قدرت و حاکمیت برسد. اگر عنصر تورک قدرتمند و آبدیده شود، منافع غرب را به خطر خواهد انداخت.

غرب می داند که  اگر عنصر تورک در نبردی نابرابر، به زمین بیفتند، روزی، دوباره بر پا خواهد خواست.

غرب می داند که عنصر تورک تا زمانی که نمرده است و هنوز نفس می کشد، می داند که هنوز بطور کامل، بازی زندگی و حاکمیت را نباخته است و به پیروزی تورکان، امیدوار است و ققنوس تورک از نو پر خواهد گشود!



****

Sunday, September 17, 2017

رضا پهلوی: من شاهم! دیکتاتوری من را بپذیرید!


انصافعلی هدایت
تورنتو - کانادا
هفدهم سپتامبر 2017
hedayat222@yahoo.com



رضا پهلوی: من شاه هستم! دیکتاتوری من را بپذیرید!

آخرین پالانی، خودش را سمبل ایران (فارس) و خودش را تاجدار(!؟) تصور می کند:

9- Recognition of Reza Pahlavi as the symbol of national unity for transition to democracy, secularism, and progress until the national referendum.

1. به نظر من، خمینی در اعلام نوع حکومت آینده، بعد از پدر این پالانی، صریحتر از این آدم بوده است. همه می دانستند که خمینی، جمهوری حکومت اسلامی می خواهد. این آدم، خودش را زرنگ تر از بقیه تصور می کند. پدر بزرگش خیانتکارش با شعار "جمهوری به جای سلطنت قاجار" آمد و خودش را به عنوان "شاه" به ملل تحمیل کرد ولی او در مورد نوع حکومت مورد نظرش که "سلطنت مطلقه" است، سکوت می کند ولی در سطرهای بعدی، بطور ضمنی بر "سلطنت مطلقه" مهر تایید می زند!
نتیجه، او بصراحت نمی گوید که حکومت مورد نظر او سلطنت، جمهوری اسلامی، جمهوری دموکراتیک، و ... خواهد بود؟

2. در رابطه با سیستم سیاسی-اداری ممالک محروسه سخنی نمی گوید که فدرالیستی خواهد بود یا متمرکز! یا خودمختاری یا خودگردانی و یا "ممالک محروسه" با حقوقی بسیار فراتر از فدرالیسم که از صفویه تا پالانی ها در ممالک محروسه تجروبه و اجرا می شده است؟
3. در مورد نوع رهبریت هم سکوت می کند و نمی گوید که او به رئیس جمهور دوره ای معتقد است یا به ریاست جمهوری مادام العمر، یا به رهبری یا به سلطنت مطلقه یا به سلطنت مشروط؟
 
 
4. گر چه عکس و نوشته اطرافش، بوی انتخاب را می دهد ولی او به انتخابات ایمان ندارد. حق کاندید و انتخاب شدن به عنوان رهبر (شاه) را تنها به خودش اختصاص داده و بدین ترتیب، دیگران را "خدمت کار" خود تصور می کند.
او مانند رضا قلدر و پدر حیله بازش، افراد دیگر به غیر از خودش را لایق انتخاب شدن برای رهبری (شاهی) و رقابت با خودش نمی داند.
در نتیجه به سیستم "انتخابات" برای تعیین رهبران و نمایندگان آینده هم معتقد نیست!

5. به عقیده او، هیچ یک از افراد و احزاب نباید رقیب او در مسیر حاکمیت مطلق باشند!

6. با هر نوع "گزینش رقابتی" به عنوان نماینده یک بخش از جامعه یا حزب هم مخالف است.

7. او، برای رسیدن به اهداف سیاسی خود، در پی تشکیل حزب و تشکیلات سیاسی خود بر مبارزه در راه آرمان هایش نیست. او خود را فراتر و بالاتر از آن می داند که وارد هر نوع فعالیت سیاسی تشکیلاتی و دموکراتیک بشود بلکه او تمایل دارد تا فرمان بدهد تا دیگران به عنوان افراد و احزاب و جمعیت های مطیعش، از او اطاعت و فرمانبری داشته باشند و برای بر تخت نشستنش جان فدا کنند!

8. به نظر او، در ایران تنها یک ملت (فارس) وجود دارد و مللی دیگری چون تورکان، عرب ها، بلوچ ها، تورکمن ها و ... وجود خارجی ندارند. برای همین از واژه های "ملت" یا "ملل" یا "اقوام" هم استفاده نکرده است.
در نتیجه ملل تورک، عرب، بلوچ، تورکمن و ... هم هیچ حق و حقوقی ندارند!

9. هیچ راه حلی برای تامین حقوق و منافع "ملی" ملل تورک، عرب، بلوچ، تورکمن و ... و از جمله فارس وری میز نگذاشته است. به این وسیله، او غیر از قوم فارس، هیچ ملتی را نمی بیند و برسمیت نمی شناسد!

10. او به برابری حقوقی، سیاسی، اداری، آموزشی، مدیرتی، اقتصادی، مالی و ... و البته 100% ملل ساکن ایران هیچ اشاره ای نکرده است!

11. این آدم متوهم که خودش را شاهزاده می داند، چون از پذیرش وجود ملل در ایران می هراسد، نه تنها حقوقی هم برای آن ملل قایل نیست بلکه هیچ تظمین بین المللی هم برای ضمانت آن حقوق قبول نمی کند!

12. رضا پهلوی خودش را وارث تاج و تخت پدرش می داند و روش دیکتاتوری آن دو را در پیش گرفته است. او یک دیکتاتور متولد شده و یک دیکتاتور خواهد مرد!

13. او در آخرین بیانیه اش، مشخص نکرده است که آیا به تنهایی خودش را لایق دیکتاتوری و سلطنت می داند که سمبل ایران است یا دیگرانی و احزابی هم بوده اند که در این مورد با او همراه باشند؟


Saturday, September 16, 2017

چرا اسم و فامیل من فارسی نیست؟



دوستی در فیس بوک، به جای نقد جمله های کوتاهی که من نوشته ام (خلاصه افکارم) نام من را به زیر سوال برده است. نام خودش (سقوط مغز) یا مغز اسقاطی است
Brian Fall
Image may contain: 2 people, people sitting and indoor
من در پاسخش این را نوشته ام:
 
چرا اسم و فامیل من عربی است؟
می خواستید چه باشد؟
باید از شما اجازه می گفتیم؟
اگر دیکتاتوری فارشیسم اجازه می داد، شاید اسم و فامیل تورکی داشتم اما می دانید که هنوز هم فارشیسم از اسم و فامیل تورکی می ترسد و انتخاب اسم و فامیل ترکی برای افراد و محل کار در وطنشان؛ آزربایجان جنوبی، غیر قانونی است؟
یعنی پانفارسیسم و پان ایرانیسم، تورکی و تورکان را دشمن خود و هستی خود تصور می کند. یعنی، هستی و موجودیت قدرتمند تورک و تورکی، باعص ضعف و نابودی فارسیسم و ایران می شود.
گان فارشیسم و پان ایرانیسم با تحریم زبان تورکی، در جنگ مستقیم و اعلام نشده فرهنگی با تورکان و زبان تورکی بسر می برد!
راستی، چرا اسم شما انگلیسی هستش؟
من تورکم و اسمم فارسی نیست و عربی است که برگرفته از دین و آیین پدرانم است. دین و آیین و قبله پدران شما انگلیس است؟ که رضا پالانی را بر ما مستولی کردند تا جنبش اصلاح طلبی مشروطه را به دیکتاتوری بدل کند؟
اگر دقت کرده باشید، شما و ما در یک جنگ فکری و حقوقی هستیم. شما می خواهید ما تورک نباشیم و ما می خواهیم تورک بوده و استقلالمان را بگیریم. جنگ شما ما، جنگ استعمارگر و مستعمره گر است. این طور نیست؟
 
 
***

دیالوگ: نتایج منفی تابوهای سیاسی در ایران - بخش دوم





  برنامه هفته بیست و سوم دیالوگ
مدیر برنامه: انصافعلی هدایت 
میهمانان: 
محسن ابراهیمی
 سرور کاردار
ويدئو: گوناز تی وی


دیالوگ: نتایج منفی تابوهای سیاسی در ایران - بخش اول



  برنامه هفته بیست و سوم دیالوگ
مدیر برنامه: انصافعلی هدایت 
میهمانان: 
محسن ابراهیمی
 سرور کاردار
ويدئو: گوناز تی وی



بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs