Wednesday, April 22, 2020

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام - 3

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام


انصافعلی هدایت؛ روزنامه نگار، تحلیلگر و شکاک


پیشینه این موضوع

از چند روز قبل، به فایل صوتی «رضاشاه» با صدای خود دکتر زیباکلام گوش می‌دادم ولی او پس از سیزده جلسه، از ادامه قرائت کتابش خودداری کرد. مجبور شدم تا فایل «پی دی اف» کتاب او را یافته و با پرینت آن، به خواندن و نقد کتاب بپردازم.
مدت‌ها بود که با نام این کتاب آشنا شده بودم و تمایلی هم برای خواندنش داشتم اما خیلی هم تشنه نبودم. در تلویزیون گوناز تی وی هم چندین برنامه به زبان تورکی و بعدها، چندین برنامه با حضور افراد سرشناس از ملل مختلف ساکن در ایران، در برنامه «دیالوگ» و به زبان فارسی، در باره رضاشاه ساخته ام. در طول این برنامه‌ها، مهمانانم، چندین کتاب در باره رضاشاه را به من معرفی کرده اند.
همان‌طور که گفتم، من به داستان «بی طرفی» هیچ اعتقادی ندارم. آن هم در مسایل تاریخی، سیاسی، اجتماعی، دینی، و … البته علوم و تحقیقات در بعضی از زمینه‌ها را باید استثناء کرد که می‌توانند بی‌طرف باشند اما شاید در آن‌ها هم نوعی از طرفداری دیده بشود ولی من بی خبرم.
برای همین هم، باید اعتراف بکنم که من در باره رضاشاه، هیچ نکته و نقطه مثبتی نمی‌بینم و او را پوسته بیرونی ایدئولوژی نژادپرستانه پانفارسیسم و آریائیسم می بینم.
چرا پوسته؟
چون خود او، درک و اندیشه‌ای در باره چنان مسایلی نمی‌توانسته داشته باشد، بلکه دیگرانی که مشاوران او بوده اند، این مسایل را به او تلقین، تزریق و تدریس کرده اند.
با این وجود، کتاب حاضر را خواهم خواند. در مورد هر سطر آن خواهم اندیشید و سؤال پیچش خواهم کرد و هر چه پیش برویم، با زاویه دید، میزان بی‌طرفی و نگرش نقادانه دکتر زیباکلام، به عنوان صاحب اثر و خالق این کتاب، بیشتر آشنا خواهم شد.

اگر چه، همان‌طور که پیشتر نوشته ام، انتخاب این موضوع برای تحقیق و نوشتن، خود نشانگر آن است که زیبا کلام، بیشتر طرفدار رضاشاه است تا اینکه منتقد سیاست‌های رضاشا. یعنی فکر می کنم؛ فیل زیباکلام بعد از چهل سال تجربه ناخوش جمهوری اسلامی، یاد هندوستان سلطنت و دیکتاتوری رضاشاهی و نظامیان را کرده است.
البته او در وادی بازگشت به دیکتاتوری و تبرئه دیکتاتوری از خیانت های سترگ و سنگین، تنها نیست، بلکه اکثر روشنفکران فارس، به این حرکت «پاندولی» و عمومی ایرانیان مبتلا شده اند. خستگی و ناامیدی از اصلاح امور مملکت و مقاومت دینداران و دین سالاران و رهبران، در مقابل اصلاح مملکت در همه امور و ساحه ها، مصلحان را نیازمند آرزو به ظهور دیکتاتوری کرده است که شاید هم مصلح باشد
آن‌ها راه خروج از این نوع بن‌بست ها را نه در تلاش بیشتر و تغییر شیوه‌های نگرش و مبارزه خودشان که در ظهور فرد مستبد پر قدرت و فرمانده و … می یابند.
بر اساس فرضیه «پاندولی»، همان‌طور که در ساعت‌های پاندول دار دیده ایم، عقربه ساعت در هر ثانیه، از یک سمت صفحه ساعت، به سمت دیگر آن می‌رود ولی دوباره، همان مسیر را به نقطه آغازین، بر می گردد.
بر اساس فرضیه پاندولی، ایرانیان و بخصوص روشن‌فکر تربیت شده در سیستم پروپاگاندایی صد سال اخیر، زود خسته می‌شود وهم بعد از مدتی به نقطه آغازین بر می گردد که "دیکتاتوری" است. برای همین هم روشنفکر ایرانی در پی راه حل دیگری برای رسیدن به اهدافش نمی گردد
مثلا، در شرایطی، جنبش و حرکت سیاسی یا اجتماعی خاصی آغاز می‌ شود. بعد از مدتی، آن جنبش اجتماعی، به نهاد و سیستم مستقر بدل شده و جایگاهش در اجتماع را تثبیت می‌کند ولی روشن‌فکری که به خواسته ها و ایده‌آل هایش نرسیده است، سعی می‌کند تا در ساختارها تغییر «آرام» ایجاد بکند. اگر موفق نشود که معمولاً هم موفق نمی شود، به دنبال خروج از آن بحران و بن‌بست می گردد.
در همین جاست که به جای پیدا کردن آلترناتیوهایی که البته کاری سخت و ملتزم آشنایی با دنیا است، به بن‌بست دیگری از جنس تفکر می‌رسد و برای خروج ازاین بن بست، فیلش به یاد دوران قبل از این جنبش می افتد و به همان نقطه قبل از آغاز جنبش متمایل می شود.
برای همین است که بعد از گذشتن چهل سال از عمر جمهوری اسلامی، او پاندول وار به عقب بر می‌گردد و نجات جامعه اش را نه در راهی که آمده است و اصلاح خطاهایش که در بازگشت رضاشاه می جوید. یعنی تاریخ نمی نویسد و تاریخ را تحلیل نمی‌کند، بلکه راه خروج از بن‌بست را می جوید و راه را در رضاشاهی جدید که نامش را «دیکتاتور» مصلح می گذارد، می بیند.
یعنی بعد از تلاشی طاقت فرسا، در نیمه راه خسته می‌شود و وقتی به عقب و پشت سر تاریخی خود می نگرد، عاشق خاطرات شیرین اما اندک تاریخی خود می شود. همه بدی‌ها و دردناکی های گذشته را عمداً می‌خواهد فراموش بکند. در حالی که اغلب تاریخ و خاطراتش در تاریکی و سردی روزگار سپری شده بوده است و او، برای رهایی از آن تاریکی و سردی، جنبشی را براه انداخته بوده است اما حالا که خسته و درمانده شده و نمی‌تواند ادامه بدهد، به عقب می نگرد و در پشت سرش، روشنایی‌هایی محدود و کورسوهایی را می بیند.
همین چند نقطه نیمه روشن در دل تاریکی گذشته، او را شیفته بازگشت به گذشته می کند. می‌خواهد بجای اصلاح وضع موجود و سعی بیشتر برای اصلاح و پیدا کردن آلترناتیوهای بیشتر برای خروج از بن بست، می خواهد، تجربه‌های ناروشن را از نو تجربه بکند.
می‌بینیم که روشن‌فکر ایرانی دایما در مرز میان «نوستالوژی» و واقعیت‌های اجتماعی در نوسان و در حرکتی پاندولی عقب و جلو می رود. او در نوعی از نوستالوژی، نفرت و انزجار از وضع موجود هروله (رفت و آمد) تاریخی می کند.
اکنون که ایرانیان از اصلاح فکر، نگرش، سیاست، اجتماع و … خسته و درمانده شده اند، دل به نجات وطن، ملت (فارسیسم) از طریق پناه بردن به حاکمیتی دیکتاتوری بسته اند.
متاسفانه، دل بستن به رهایی در زیر سایه دیکتاتوری و استبداد، حتی مصلحش، بیماری عمومی مردمان عادی کوچه و بازار نیست، بلکه بیماری قشر تحصیل کرده و روشن‌فکر ایرانی، بخصوص «قوم فارس» زبان یا فارس اندیشان است.
حال این سؤال ها پیش می‌آیند که روشن‌فکری چیست یا روشن‌فکر کیست؟ و چه باید بکند که روشن‌فکر بماند؟ فرق روشن‌فکر با متخصص یا افراد با تجربه و حتی با معترضان و ناراضیان چیست؟
این‌ها سؤال‌هایی هستند که اگر در کتاب حاضر به آن‌ها برسیم، سعی در پاسخگویی به آن‌ها خواهم کرد.
کلمه «قوم فارس» را عامدا در داخل «گیومه» گذاشتم تا بر نکته‌ای تأکید کرده باشم. تا اشاره بکنم که در ایران، از هیچ واژه ای، عملی، رفتاری سیاسی و اجتماعی، تعریفی روشن، واضح و عمومی و مورد قبول عموم ارائه نشده است و تلاشی هم برای باز تعریف واژه‌ها و مفاهیم نمی‌شود تا همه ملل ساکن در ایران و منافع و حقوق آنان را دربر بگیرد.
وقتی هم برای باز تعریف مفاهیم تلاشی می کنند، متاسفانه، بجای گسترده‌تر کردن میدان نفوذ واژه‌ها و کلمات و تفسیر موسع و نوسازی مفاهیم، برای پاسخ به خواست ها و نیازهای روز، دایره معنایی واژه‌ها را محدودتر و منقبض تر از گذشته می گیرندیعنی ارتجاعی تر از گذشته، عمل و رفتار می‌کنند و این نگرش ارتجاعی خودشان را هم به زور رسانه‌های تک صدایی که در انحصار و اختیار دارند و ابزار پروپاگاندایی رژیم های طرفدار آن‌ها بوده است را به جامعه تزریق و تحمیل می کنند.

ایران، ملت، دولت، قوم، کشور، مملکت، قانون، حقوق، آزادی ها، اختیارات دولت، آزادی های ملل، آزادی‌های اجتماعی، فکری، اقتصادی، دینی، عقیدتی، مذهبی، دموکراتیک و دموکراسی، حقوق بشر، حقوق شهروندی (از جمله اختراعات ایرانیان برای مقابله با حقوق بشر) سیستم اداری، مدیریتی، کارمندی (همه رهبران و مقامات، در ایران رئیس هستند و صاحب اختیار همه افراد و اموال. در حالی که باید کارمند ملل باشند و به ملت و نهادهای برخواسته از ملل حساب پس بدهند) سیستم آموزشی، سیستم اجتماعی، حقوقی، امنیتی، نظامی و … تورک، تورکمن، قشقایی، عرب، بلوچ، لور، کرد، گیلک، مازنی، و … نیازمند باز تعریف مفهومی و نو هستند تا بتوان به خواست ها و نیازهای روز ملل در ایران جواب داد و از شکاف های روز افزون در میان ملل و منافع آن‌ها را کاست.
باز تعریفی که شامل همه افراد ملل در ایران بشوند، ولی گر چه درایران، به هر مجموعه‌ای از انسان ها، نام تورک، تورکمن، قشقایی، عرب و …. داده‌اند و آن‌ها را «اقلیت» و «بومی» و «محلی» می نامند تا حقوق انسانیشان را نادیده بگیرند، اما از جایگاه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، آموزشی، رفاهی، امنیتی، نظامی، انتظامی، مالی، پولی، اداری و … چیزی یا موجودی یا کسانی یا هستی ای به نام «فارس» سخن نمی گویند.
راستی، فارس کسیت؟ یا چیست؟ که در همه جا حضور دارد و در هیچ کجا نیست؟ در جایی که باید پاسخگو باشد، پیدایش نیست ولی آنجا که منافعی دارد، پیدایش می شود؟ جایگاهش کجاست؟ ملت است؟ قوم است؟ موجود است؟ موهوم است؟ کشور است؟ ناحیه است؟ دین است؟ مذهب است؟ تاریخ است؟ جغرافیا است؟ فرهنگ است؟ زبان است؟ امپراطوری است؟ نژاد است؟ خون است؟ سرزمین تاریخی است؟ سرزمینی فرهنگی است؟ و … چیست؟ ناروشن است.
چرا ملل و اقوام دیگر تعریف می‌شوند اما فارس، مستثناء از تعریف است؟ چرا حقوق دیگر ملل و اقوام توسط دولت، مجلس و دادگستری هر روز محدودتر می‌شود اما در باره حقوق فارس، دولت، سیستم ها، نهادها، حقوق و ... محدودیتی وجود ندارد ومحدوده ای هم اعمال نمی‌شود و سکوت حاکم است؟
چرا ملل و اقوام دیگر، همسنگ و هموزن فارس نیستند؟ فارس دارای کدام مشخصات و ویژگی های زبانی، تاریخی، دینی، مذهبی، جغرافیایی، حقوقی، حکومتی، و … بوده و است که دیگران باید فاقد آن ویژگی‌ها باشند یا هستند؟
امیدوارم که در طول این کتاب و از منظر رضاشاه دکتر زیباکلام و من؛ به عنوان منتقد کتاب، به این نوع سؤال‌ها پاسخ بدهیم.
ممکن است بپرسید که بحث ایران، تورک، فارس، قوم، ملت، دین و … چه ربطی به رضا شاه دارند؟ 
اتفاقا، ربط های وسیعی در میان این مفاهیم با رضا شاه و دوران او بوده و است و دکتر زیبا کلام هم باید در باره آن‌ها سخن رانده باشد ولی این همه را به آینده و به حدود سیصد (300) صفحه کتاب واگذار می کنیم
چرا که همه این مباحث، در دوران رضاشاه و از طریق مشاوران او که از آلمان و از مجله «کاوه» آمده بودند و همه هم شوونیست ناسیونالیست آریاپرست بودند، به رضاشاه تحمیل و تلقین می‌شد و او فرمان اجرا آن دیدگاه‌ها و خواست های سیاسی و حقوقی مشاورانش را صادر می کرد.
وگرنه، خود رضاشاه، نه فردی دنیا دیده بود، نه فردی تحصیل کرده و نه تجربه‌ای در چنان مواردی داشته است. نه غرب را می شناخت و نه با مکاتب فکری و سیاسی یا فرهنگی غربی آشنا بود. نه از فلسفه و نه از فیلسوفان غربی چیزی می دانست. اما همه این مفاهیم در دوره او بازسازی و باز تعریف شده و به زور پوتین و گلوله و توقیف اندیشه و نشر، ترویج شده و بطور عملی، سر لوحه کار اداری و سازمانی و آموزشی و … در سراسر ایران نوین رضاشاه قرار گرفت.
رضاشاه و بحث‌های اطراف او، ظرفی را برای بررسی تاریخ یک‌صد سال اخیر فراهیم ساخته است. چرا که سیاست‌های رضاشاه در زمینه‌های حیات فردی و اجتماعی همه ایرانیان، تأثیرات عمیقی گذاشته است که آن تاثیرات به دوران حیات سیاسی او ختم نشده اند، بلکه آن لوحه های تقدیس شده، به عنوان ده فرمان پانفارسیسم، از او، به محمدرضا شاه و از او، به خمینی و از او هم به خامنه ای به ارث رسیده اند. البته، آن سیاست‌ها و تعاریف مفهومی دوران رضاشاه، در دوران بعد از او، با حدت و شدت بیشتر و محدود تری باز تعریف و اجرا شده و می شوند.


متشکرم
انصافعلی هدایت
بیست و دوم (22) آوریل 2020
تورنتو – کانادا

Tuesday, April 21, 2020

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام - 2

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام
انصافعلی هدایت؛ روزنامه نگار، تحلیلگر و شکاک
مقدمه

افسانه بیطرفی

اگر کسی قلم بدست می‌گیرد و نوشته‌ای را تحریر می کند، به آن موضوع، علاقه دارد و در نوشتن آن، در پی تامین منافعی مالی-مادی ویا روحی-روانی یا معروفیت و یا در پی کسب نوعی از قدرت است. همان‌طور که انسان از دستیابی به قدرت سیر نمی‌شود، یا همان‌طور که انسان از بدست آوردن مال و منال سیر نمی شود، انسان از کسب لذت‌های روحی-روانی هم سیراب نمی گردد.
اگر من این سطور را می نویسم، ممکن است در پی دستیابی به همه آن‌هایی که در بالا برشمردم، باشم. چه این نوشته را بر اساس سفارش مالی یا اخلاقی ادامه بدهم و یا بر اساس خواست قلبی خودم، در پی منافعی از آن هستم.
این قاعده استثناء بردار نیست و همه انسان‌ها، به هنگام انجام کار خاصی، در پی بدست آوردن چیزهایی یا افزودن به چیزهایی یا وضعیتی که در آن هستند یا آن‌ها را دارند، هستند.
در نتیجه، این افسانه که نویسندگان برای دل خودشان می‌نویسند و هدفی و منفعتی را دنبال نمی کنند، باور نفرمایید. این‌ها همه تعارف ایرانی است. از جنس همان تعارف های بی ارجی که در میان ایرانیان رایج است.
دکتر زیباکلام هم با دست بردن به قلم و صرف زمان و زحمت نوشتن در باره «رضاشاه» اهداف و منافع روحی-روانی، مالی یا موقعیتی را در ذهن و منظر خود داشته است. وگرنه، موضوع دیگری را انتخاب و در باره آن می نوشت.
همین که یک موضوع را انتخاب می‌کنید یا می‌پذیرید که در باره موضوعی قلم بزنید و منافعی را بدست بیاورید، یعنی، بی‌طرف نیستید. بی‌طرفی افسانه‌ای بیش نیست و افراد ساده لوح، آن را باور می‌کنند. باید اعتراف بکنم که من هم برای سال‌ها، آن افسانه‌ها را باور کرده بودم اما بعدها و بعد از ده‌ها سال نوشتن در مطبوعات و رسانه‌ها و تولید میلیون‌ها کلمه برای ارضای نیازهای درونی خودم، تازه متوجه شدم که چرا من به بعضی از موضوعات نمی‌پردازم و به بعضی از موصوعات علاقه بیشتری دارم؟
چون در پی منافعی بوده‌ام و هستم. چه آن زمان که برای نوشتن هر کلمه فارسی نوزده (19) سنت آمریکایی می‌گرفتم و چه آن زمانی که تحریم شدم و تنها و تنها برای ماندن در تاریخ و بیان این که من می‌اندیشم و نسل های آینده با من و نوع اندیشه‌هایم آشنا بشوند، می نوشتم و می نویسم، بی‌طرف نبوده‌ام و نیستم.
اگر دکتر زیباکلام در مورد رضاشاه می‌نویسد و سخنرانی می‌کند و یا من می‌خواهم او را و نوشته و نوع نگرشش را نقد کرده و به زیر تیغ سؤال ببرم، هر دو بی‌طرف نیستیم. به خاطر همین بی‌طرف نبودن است که موضوع «رضاشاه» را بدست گرفته ایم.
من، در طول نقدهایم نشان خواهم داد که چرا دکتر زیبا کلام بی‌طرف نبوده است. آیا اصلاً ممکن است، در مورد فکری که در باره آن بی‌طرف هستید، سخن بگویید و وقت خود را صرف آن بکنید؟ مگر می شود، موضوعی را خواند و نوشت و در باره اش اندیشید اما بی‌طرف ماند؟
من از سال‌ها قبل، پی بردم (بخاطر ندارم که در پی کدام حادثه یا مطلبی) که هر کتابی که درایران و در باره قاجارها و آن دوران نوشته شده است، مغرضانه، از سرمنافع فردی، بر اساس سفارش، یا بخاطر ترس به رشته تحریر درآمده اند و بی‌طرف نیستند.
در پی آن حادثه و اتفاق بود که بازنگری ذهنی در خودم و کتاب‌ها را در باره هر آن چه در مورد تاریخ خوانده بودم را آغاز کردم. این، برای من، همان مسیر روشنایی بود و است. در این مسیر روشنایی، هر چه بیشتر می خواندم، بیشتر پی می‌بردم که تحت تأثیر پروپاگانداهای سازمان یافته دولت های صد سال اخیر در ایران قرار گرفته بوده‌ام و هر چه، با عمق و گستره این پروپاگاندا و اغوا شدنم، آشناتر شدم، به قاجاریه علاقه‌مندتر شدم. ابتدا تلاش کردم تا به کسانی که نامشان، علایمی از تورک و قاجار داشت، دست یاقته و از آن‌ها بخواهم تا جمعیتی برای روشنگری تشکیل بدهیم ولی موفق نبودم و نیستم.
اجبارا، به تنهایی، به نوشتن و سپس به برنامه ساختن در تلویزیون آزربایجانی جنوبی (گوناز تی وی) پرداختم. خوشبختانه، این نوع از بیداری و فرار از سلطه اغوای فرهنگی-تاریخی و هویتی، تنها در من نبوده است و دیگرانی هم، قبل و بعد از من بیدار شده و متوجه فریب‌خوردگی خود و جامعه یشان شده و دست به نوشتن زده بود اند.
جناب ناصر پورپیرار از جمله آن افراد بوده که تأثیر بسیار مهمی بر بیداری و رهایی گروه کثیری از هیپنوتیزم شدگان در ایران گذاشته است. گر چه متاسفانه، من با افکار ایشان بسیار دیر آشنا شدم و هنوز هم بسیاری از کتاب‌های ایشان را نخوانده ام ولی اغلب سخنرانی ها و مصاحبه هایشان را دیده‌ام و شنیده‌ام و فیلم‌های مستندی را هم که همفکران و شاگردان او تهیه کرده و در «یوتیوب،» منتشر کرده‌اند را ملاحظه کرده ام.
در همین مسیر، هر چه با شمعی از عقل که در دست دارم، جلوتر می روم، بیش از گذشته، با عمق و گستره هیپنوتیزم تاریخی-فرهنگی و هویتی همه انسان‌های ایرانی آشناتر می‌شوم. هر چقدر به عمق فاجعه نگاه می کنم، متوجه می‌شوم که افراد تحصیل کرده با رتبه های علمی بسیار بالا، در دل این دریای تاریکی و امواج پروپاگاندا بیش از بقیه اسیر و گرفتار شده‌اند و چون، این گروه، نام و نشان و نانشان را از آنچه خوانده‌اند و نوشته‌اند و درس داده‌اند و می دهند، بدست آورده‌اند و می آورند، نمی توانند، راه رفته را برگردند و نمی توانند، بپذیرند که راه رفته یشان، از ابتدا تا کنون، خدمت به سیاستمداران و نه سیاست، خدمت به نوعی رژیم تحمیلی تحریف تاریخ و فرهنگ و هویت میلیون‌ها انسان، آن هم به نام علم و مطالعات علمی و دانشگاهی بوده است و هست. فهمیدم،هر چقدر باسوادتر شده ایم، بیشتر به استخدام دولت درآمده و به آندازه ای که نان سر سفره یمان به دست دولت وابسته بوده است، آزادی فکریمان را هم فروخته ایم و به همان اندازه، بیشتر در باتلاق پروپاگاندا فرو رفته و اسیر دو.لت بافته و خود بافته ها دروغ گشته ایم.
امیدوارم که روزانه خوانی کتاب «رضاشاه»؛ نوشته دکتر زیباکلام، به من و شما ثابت بکند که من اشتباه کرده ام. اما باز هم یاد آوری می‌کنم که من، بی‌طرف نیستم و نمی‌توانم بیطرف باشم. برای همین هم، سؤال‌ها تیز و نگاه من، به مطالب این کتاب، نه دوستانه که خصمانه خواهد بود و آن‌ها را به زیر تیغ سؤال‌های گزنده و برنده و نابود کننده خواهم برد.
امیدوارم که صداقت و بی‌طرفی دکتر زیبا کلام خود را نشان بدهد و من را با استثنایی در میان نویسندگان عصر مواجهه بکند. البته، یادآوری بکنم که من یکی از طرفداران و ارادتمندان جناب دکتر صادق زیباکلام بوده‌ام و هستم و به جسارت ایشان در طرح بعضی از مسایل در ایران، کلاه از سر برمی‌دارم و تعظیم می کنم.

متشکرم
انصافعلی هدایت
بیستم (21) آوریل 2020
تورنتو – کانادا

نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام - 1


نقد کتاب «رضا شاه»؛ نوشته دکتر صادق زیبا کلام
انصافعلی هدایت؛ روزنامه نگار، تحلیلگر و شکاک
از چند روز قبل، شروع به گوش دادن به کتاب «رضاشاه» نوشته جناب دکتر صادق زیبا کلام کرده ام. معمولاً از خواندن چنین کتاب‌های یک سویه و پر از پیش‌فرض های ثابت شده و مورد قبول عامه، می پرهیزم و آن‌ نوع نوشته ها را دنباله صد سال تاریخ سازی مصنوعی حکومت های حاکم بر ایران می دانم.
در این اواخر، در همه جناح های فکری در داخل ایران و خارج ایران و حتی در میان مردمان عوام هم صدای «رضاشاه روحت شاد» و آرزو برای بازگشت دوران شکوفایی (!) ایران رضاشاهی بگوش می رسد.
این آرزوها در میان نویسندگان و روشنفکران داخل و خارج هم دیده می‌شوند و حتی می‌توانم ادعا بکنم که امثال دکتر زیباکلام ها بستر لازم برای رشد دوباره دیکتاتوری نظامیان در ایران و بازگشت دیکتاتورهایی از جنس رضا شاه را کاشته و آبیاری کرده اند.
به نظرم، روشنفکران ایرانی که متأسفانه روشنفکر نیستند، بلکه در پی منافع شخصی خود هستند، هر وقت به بن بستی در روند اصلاحی جامعه می‌رسند و از «اصلاحات مورد نظر خودشان در عرصه سیاست» ناامید می شوند، به آغوش اندیشه دیکتاتوری پناه برده و از لوله تفنگ و چکمه نظامیان درمان درد خود را می جویند.
من پی برده‌ام که از لوله تفنگ و از زیر پوتین های نظامیان، گرد و خاک توسعه، رفاه و امنیت نمی آید. تفنگ و جکمه نظامیان، به همراه خود، تنها صدور فرمان‌های پیاپی و طلب اطاعت مطلق، سرکوب، کشتار، خفقان، خشونت عدم تحمل دیگران، رقبا، افکار و نقشه های دیگر بیرون می‌آید تا همه افراد مانند نظامیان، بسان سربازان، یک شکل یا متحد الشکل، یک صدا، بی صدا، فرمانبر، خاموش، بدون تعقل و تفکر، مطیع اوامر فرماندهان و رهبران، اطاعت کرده امربر باشند.
اما من طغیانگر وعاصی هستم و نه می‌خواهم و نه می‌توانم تن به فرمان نظامیان بدهم. یکرنگی، فرمانبری، اطاعت، حفه کردن توانایی اندیشیدن، آزادی را از دست دادن، و کشتن دموکراسی و … بدهم.
برای همین، تصمیم گرفتم تا «رضاه شاه» و در نتیجه افکار دکتردکتر صادق زیباکلام را به نقد بکشم.
من، به عنوان یک تورک و بازنگرنده در همه گفته‌های فارس ها یا فارسی نویسان صد سال گذشته؛ با تردید و شک به همه پیش‌فرض ها و پس فرض های آن ها می نگرم. تصورم بر این است که یا دروغ می‌گویند و یا چرخه دروغ‌ها را می چرخانند.
به این آگاهی رسیده‌ام که با خواندن نوشته‌های این افراد به ظاهر روشنفکر، بیش از پیش و گذشته، در باتلاق اندیشه‌های دگمانه پانفارسیسم و پان ایرانیسم فرو می‌روم. بهترین راه در امان ماندن از فرو رفتن در لجنزار افکار عقب‌مانده و دروغ‌های شاخدار آن ها، دوری از خواندن آن هاست.
برای رسیدن به آگاهی و دستیابی به اندیشه‌ای برای توسعه خود و اجتماعم، باید از خواندن این دسته از نوشته‌ها دوری بکنم اما با خواندن چند مقاله کوتاه دکترسید جواد میری مینق تورک اردبیلی، تمایلم به خواندن و نقد نوشته‌های آن‌ پان ایرانیست ها، به من بازگشت. فقط به این شرط که نوشته‌های آن ها را سطر به سطر نقد کرده و به زیر ده‌ها سؤال برنده ببرم و علامت های سؤال بی شماری را بر جلوی اندیشه‌های استادان و نویسندگان پانفارسیسم و پان ایرانیسم بگذارم.
در این روزها بود که سیزده بخش صوتی کتاب رضاشاه با صدای نویسنده محترم آن، در فضای مجازی پخش شد و من به آن‌ها گوش دادم ودوباره متوجه شدم که در بین استادان و دانشگاهیان ایرانی هیچ فرقی وجود ندارد. اغلب آن‌ها سر و ته یک کرباسند و تغییری نرکده اند. تنها عنصر تغییر کرده، عصر و زمانه است نه اندیشمندان ایرانی. یعنی، اس و اساس افکار و نوع نگرش آن‌ها به گذشته، همچنان آلوده به تعصب، پانفارسیسم و پان ایرانیسم و به دور از نگرش نقادانه و علمی بنظر می رسد.
در نتیجه، تصمیم گرفتم تا فایل آن کتاب را پرینت کرده و هر روز چند صفحه آن را خوانده و به نقد بکشم و دوستان و نسل جوان را با روش نقد سؤالی و ایجاد شک و تردید در همه باورهای رایج تاریخی، سیاسی و فکری و اجتماعی نویسندگان و بخصوص با دکتر زیباکلام آشنا بکنم.
خیلی خوشحال خواهم شد که هر کس که این متن و نوشته‌های دیگر من را می خواند، نه تنها به نقد بیرحمانه من اقدام بکند بلکه به سؤال‌ها، تریدید ها و شک‌های من هم پاسخی به دور از تعصب به دکتر زیباکلام، رضاشاه ، قاجاریه و من بدهد.

متشکرم
انصافعلی هدایت
بیستم (20) آوریل 2020
تورنتو – کانادا


Friday, April 17, 2020

پارامترهای تشخیص اشغال شدگی وطن و ملت

آیا آزربایجان جنوبی، به عنوان وطن تورک ها تحت اشغال فارس و ایران است؟
آیا الاحواز، به عنوان وطن عرب ها تحت اشغال فارس و ایران است؟
برای بررسی بدون تعصب "اشغال شدگی" سرزمینی، به واحد اندازه گیری یا استاندادرهای معین و مشخصی نیاز داریم تا بدون توجه به ملت و سرزمین های خاصی، پی ببریم که آیا سرزمینی و جغرافیایی اشغال شده است یا نه؟
من در این نوشته، تلاش می کنم تا تعریفی از اشغال شدگی و پارامترهای شناخت اشغال شدگی را برشمارم.
هر کسی می تواند با مطالعه و فهم این پارامترها و استانداردها، بدون توجه به نژاد، دین، جغرافیا و دولتی که در زیر سلطه آن قرار دارد، تشخیص بدهد که آیا وطن او اشغال شده است یا نه؟
آیا وطن و ملت او تحت استعمار قرار دارد؟
لغتنامه های انگلیسی اشغال "فرد" یا "افراد" را این چنین تعریف کرده اند
When you are busy with work (in home or work place or government), you are Occupied, you are Engaged, you are Distracted by it.
یعنی زمانی که وقت شما توسط کاری (در خانه یا محل کار یا دولت) اشغال شده است، شما فردی اشغال شده یا درگیر شده و یا تحت مزاحمت (دستکاری مفاهیم) هستید.
در مورد اشغال سرزمینی و وطن هم چنین می نویسند
When a country is Occupied, it is been invaded or taken over by foreign power.
یعنی: اگر، جغرافیایی که وطن شماست، توسط بیکانه ای مورد استفاده واقع بشود یا تحت تسلط نظامی (اشغال نظامی) درآید یا توسط دیگران کنترل بشود، اشغال روی داده است.
An Occupied place is being Controlled by an army or a group of people that has moved into it,
یعنی: اگر جایی و سرزمینی، توسط نظامیان و یا گروهی از افرادی که به آن جا کوچانده شده اند (مامور شده اند)، اداره بشود، آن سرزمین، در وضعیت اشغال شدگی قرار دارد.
پس، اشغال شدگی، هم در سطح فردی، هم در سطح اجتماعی و هم در سطح ملی و سرزمینی زخ می دهد.
در هر سه این تعاریف، مفهوم اعمال اراده، مسلوب الاراده، بالادستی و فرودستی نهفته است. یعنی، قدرتی توانایی تسخیر ذهن شما را دارد. می تواند شما را مغز شویی بکند. یا در ادارک و مفاهیم، چنان دستکاری بکند که شما نتوانید، مفاهیم را در راستای خواست خودتان یا منافع خودتان بکار ببرید.
یعنی زمانی که شما به عنوان یک فرد یا یک جمع و ملت، نمی توانید اراده خودتان را اعمال بکنید و تحت اراده دیگران، رفتارهای مورد نظر و خوارست آن ها را از خودتان بروز می دهید، توسط صاحب یا صاحبان آن اراده، اشغال شده اید. آزادیتان را از دست داده اید.
ممکن است تصور داشته باشید که اراده و آزادی، برای اعمال نظر و عقیده خودتان را دارید ولی اگر بدون تصویب و جلب نظر صاحب اراده ای، نمی توانید کاری را پیش ببرید و اگر هم پیش بردید، باید پاسخگو و جواب ده باشید، یعنی تحت اشغال هستید.
در بعضی از مواقع، حتی اگر، کار شما بدون اجازه او یا آن صاحب قدرت و اراده باشد، منافع زیادی هم برای وی داشته باشد، باید پاسخگو باشید و این، یعنی شما اراده نهایی را ندارید. اراده نهایی و عالی، در خارج از اراده شماست.
پارامترهای و استانداردهای تشخیص اشغال شدگی فردی و ملی در زیر می آید:

1. زمانی که خاک شما توسط نظامیان اشغال می شود، شما ملت، افراد و سرزمین های اشغال شده هستید.
2. اگر حضور نظامیان با دعوت شما، همراه با احترام و حقوق متساوی و بدون خونریزی باشد، اشغالی رخ نداده است ولی اگر نیروهای نظامی در هنگام اشغال وطن شما، از اسلحه، کشتار و زندانی کردن و اعدام افراد استفاده کرده باشد، اشغال نظامی رخ داده است.
3. اگر به هنگام اشغال نظامی سرزمین و وطن شما، بخشی از نیروهای بومی و ملی ، با همه توانایی تسلیحاتی و یا دست خالی در مقابل هجوم خارجی ایستادگی کرده اند، جنگیده اند و خون خارجی های اشغالگر را ریخته اند، اشغال صورت گرفته است.
4. اگر در اثر هجوم نیروی خارجی، حاکمیت ملی و رهبران ملی وطن شما، کشته یا مجبور به ترک وطن شده یا دستگیر، زندانی، محاکمه و اعدام شده اند، سرزمین شما اشغال شده است.
5. اگر وطن شما، دارای نیروهای اداری، نظامی، پرچم ملی، زبان رسمی، قوانین و مقررات، نوعی از سیستم حکومتی برای سر و سامان دادن به روابط اجتماعی در میان انسان ها، انسان ها-سازمان ها و نهادها، انسان ها و اماکن، آب، خاک، و طبیعت بوده است، موسسات و نهادهای مالی، احزاب، رسانه ها، و ... بوده ولی هجوم نیروی خارجی، یا آن ها را متوقف کرده یا از بین برده است، شما و وطنتان تحت اشغال هستید.
6. اگر تعدادی از کسانی که وطن پرست، متعصب به وطن، آزادیخواه، روشنفکر شجاع و نترس بوده و در مقابل هجوم خارجی، برای باز پس گیری استقلال وطن و ملت خود قیام کرده اند، شما و سرزمین هایتان در اشغال هستید.
7. اگر فرزندان شجاع و جسور وطن، با تدابیر و یا جنگ هایی، توانسته اند، برای دوره ای هر چند کوتاه، استقلال وطن را مجددا بدست بیاورند و پرچم، زبان، نیروی نظامی، سیستم حکومتی، و نهادهای اولیه لازم برای اداره وطنشان را تاسیس کرده یا در حال تاسیس بوده اند، شما اشغال شده هستید.
8. اگر فرزندان ملتی، دوشمن خارجی را برای مدتی سرکوب کرده و نهادها و سازمان های دشمن ساخته را به خدمت خود در آورده اند و به نام حکومت و ملت خود، در پی تاسیس نهادها و تاسیسات و سازمان های لازم بوده اند، شما کشور و ملتی تحت اشغال هستید.
9. اگر بر وطن و سرزمین و ملت شما، کسانی حکم می رانند که از جنس، زبان و وطن شما نیستند و به نظر شما، اجنبی، بیگانه و خارجی هستند، شما در اشغال هستید.
10. اگر هموطن شما بر سرزمین و ملت شما حکم می راند اما اراده تصمیم گیری نهایی را ندارد و باید به نیرویی در خارج از قلمرو وطنی شما پاسخ بدهد، وطن شما در اشغال است.
11. اگر هموطنی همزبان و همجنس شما، بر سرزمین و ملت شما حکم می راند اما با زبان، هویت، تاریخ، تمدن، هنر، ادبیات، معماری، و ... شما سر ناسازگاری و ستیز دارد یا زبان، فرهنگ، تاریخ، تمدن، هنر، ادبیات، معماری و منافع نیرویی در خارج از ملت و سرزمین شما را بر داشته های شما برتر می شمارد و اولویت را به آن ها می دهد، شما در اشغال هستید.
12. اگر هموطن شما بر سرزمین و ملت شما حکم می راند اما سیاست ها و خواست های نیروی خارجی و بیگانه را اجرا می کند و منافع ملی شما مد نظر او نیست و یا در رتبه اولیه خواست های او قرار ندارد یا به ملت شما پاسخگو نیست، در اشغال هستید.
13. اگر در وطن شما، زبان شما غیر رسمی، غیر قانونی است و زبان حاکم و رسمی، زبان اجنبی و غیر از زبان شماست، وطن و ملتی در اشغال هستید.
14. اگر فرزندانی شما برای رسمیت زبان شما اقدام می کنند ولی توسط اجنبی ها یا ماموران آن ها در وطن شما، دستگیر، زندانی، شکنجه، محاکمه، زندانی و اعدام می شوند، سرزمین شما در اشغال بسر می برد.
15. اگر به خوست های آموزشی، سیاسی، اقتصادی، مالی، بهداشتی-درمانی، تکنولوژیک، روابط همسایگی، حقوق شهروندی، نیازهای امنیتی و ... شما اهمیتی داده نمی شود و بر اساس خواست و اراده ای در خارج از وطن و مبت شما و در جهت تامین نیازهای امنیتی و منافع آن، سیاست ها و برنامه هایی اجرا می شود، در اشغال هستید.
16. اگر حق اجتماع، بیان آزادانه عقاید و تغییر ساختارهای حکومتی را ندارید، در اشغال هستید.
17. اگر حق ندارید احزاب محلی برای تامین منافع و مصالح ملی-بومی خودتان را تاسیس کرده و از طریق آن احزاب و جمعیت ها، به خواست های ملت خودتان پاسخ بدهید، در اشغال هستید.
18. اگر بجای احزاب متعلق به ملت و سرزمین شما، احزابی از جایی دیگر در سرزمین ها شما آزادی دارند و شما تنها حق عضویت و اطاعت از آن ها در راستای سیاست های آن ها را را دارید، سرزمین و ملت شما در اشغال هستند.
19. اگر اجزاب و جمعیت های شما نمی توانند در چهارچوب قوانین وطن و حاکمیت ملی شما اجازه فعالیت رسمی و علنی داشته باشند، کشور شما در اشغال بیگان قرار دارد.
20. اگر فرزندان ملت شما، احزابی را تاسیس کرده اند اما حق فعالیت در وطن خودشان را ندارند و باید در تبعید بسر ببرند و حق ندارند در سیاست ها و برنامه های وطن و ملتشان تشریک مساعی بکنند، ملتی و کشوری اشغال شده هستید.
21. اگر سیستم های بانکی شما، به کشور و یا ملت دیگری وابسته هستند، سیاست های بانکی شما هم در اشغال قرار دارند.
22. اگر شما دارای بانک ها و موسسات مالی و بانکی مستقل متعلق به ملت و وطن خودتان نیستید، در اشغال بسر می برید.
23. اگر سیاست های ملی و پولی شما از جای دیگر تعیین و پیش برده می شود، شما در اشغال هستید.
24. اگر مالیات شما توسط نیروهای خودی جمع آوری می شود اما در مرکز مالیاتی خودتان نگهداری نمی شود بلکه به مرکزی در خارج از وطن شما می روند، شما در اشغال هستید و خراج و جزیه می دهید.
25. اگر مالیات های شما، برای توسعه و پاسخ به نیازهای نیرو یا ملت دیگری هزینه شده و با صلاح دید آن ها، بخشی از مالیات های شما، به شما پس داده می شود، شما در اشغال بوده و مستعمره هستید.
26. اگر دارای سازمان برنامه و بودجه یا سازمان مدیریت و برنامه ریزی مستقل خودتان نباشید و چنین سازمان هایی بنا به درخواست و نقشه دیگران در وطن شما فعالیت می کنند، در دوره اشغال بسر می برید.
27. اگر سازمان هایی برای برنامه ریزی و توسعه وطن شما در سرزمینتان فعالیت می کند اما سیاستگذاران و طراحان سیاست ها در راستای منافع ملی و بلند مدت شما عمل نمی کنند، سرزمین شما در اشغال است.
28. اگر سازمان ها و نهاد هایی برای برنامه ریزی و توسعه وطن شما در فعالیت هستند اما باید بر اساس اراده ای در خارج از وطن شما طرح ها و برنامه هایی را تدوین و بودجه بندی بکنند، نه تنها در اشغال هستید بلکه به هیچ عنوان توسعه ای در وطن شما رخ نخواهد داد.
29. اگر با وجود فعالیت سازمان های برنامه و بودجه چندین ساله و دهه ای در وطن شما، هنوز عقب مانده هستید و تصمیمات و نیازهای شما در جای دیگری بررسی و تصمیمگیری می شود، شما در اشغال هستید.
30. اگر پذیرفته و باور کرده اید که سازمان های برنامه و بودجه موجود در راستای تامین منافع ملی ملت شما و وطنتان فعالیت می کنند، نه تنها تحت اشغال هستید بلکه چنان آسیمیله و شستشوی مغزی شده اید که از اشغال شدگی خود و وطنتان بیر خبر هستید.
31. اگر سازمان ها و نهادهای حکومتی و اجتماعی، سیاسی، حقوقی، اقتصادی، مالی، آموزشی، هنری، تفریحی، بهداشتی-درمانی، آموزشی، رسانه ای و ... بر علیه شما کار و فعالیت کرده و توانایی، دارایی، هویت، تاریخ، تمدن، و ... شما را بسخره گرفته و با توهین و تحقیر شما را بدرقه می کنند، در وجود شما مغز شویی رخ داده است و شما در اشغال اراده اشغالگران هستید.
32. اگر باور کرده اید که سازمان ها و نهادهای دولتی، احزاب و جمعیت ها، مدارس و دانشگاه ها، مراکز اقتصادی و ... که منافع کشور، افراد یا گروه هایی را بر منافع شما و وطنتان برتری و اولویت می دهند، در خدمت توسعه و رفاه و امنیت شما هستند، وطنتان در اشغال و ذهنتان در تسخیر اجنبی است.
33. اگر با زبان شما، با رسمی شدن زبان شما، با آموزشی اجباری به زبان شما، با کاربرد حقوقی، علمی، اداری و آموزشی و کاری-استخدامی زبان شما مخالفت می کنند، شما و سرزمینتان در اشغال خارجی هستید.
34. اگر پذیرفته اید که زبان شما در سطحی پایین تر از زبان دیگری قرار دارد و زبان شما توانایی زبان رسمی و آموزش اجباری و علمی را ندارد، شما تحت پروپاگاندا قرار گرفته و از خودبیگانه شده اید و شستشوی مغری تا عمق سلول های شما فرو رفته است و هم شما و هم وطنتان در اشغال هستید اما به این زودی ها متوجه اشغال نخواهید شد.
35. اگر در ادارات، سازمان ها، نهادهای سیاسی، حقوقی، آموزشی، هنری، خدماتی، اقتصادی و ... شما، زبان شما زبانی شفاهی و پایین تر از زبان رسمی و اجباری خارجی اما مکتوب قرار دارد و این رابطه زبانی انتخاب آگاهانه اکثریت ملت شما، آن هم بعد از بحث و بررسی های چندین ساله نیست، شما، ملت و سرزمین شما در اشغال هستید.
36. اگر فرزندان وطن شما، برای رسمیت، اجباری شدن، آموزشی شدن، استخدامی شدن زبان شما با سیستم و حاکمیت در نبرد هستند، دستگیر و شکنجه و زندانی یا اعدام می شوند، شما، زبان، ملت شما در اشغال قوای خارجی هستید که اراده اش را به وطن شما تحمیل می کرده است.
37. اگر فعالان عرصه هنر، موسیقی، فیلم، تمدن های تاریخی، معماری و شهرسازی، تاریخ، ادبیات، محیط زیست، آثار تاریخی، و ... می خواهند به شما چیزی بگویند که قدرتی نمی خواهد آن ها را بشنوید و آگاه بشوید که در کنار آن چه سیستم حاکم بر شما می گفته، ناگفته های زیادی وجود دارد، و ماموران آن اراده، آن افراد ملی و مکان ها شغلی شان را توقیف می کنند، نه تنها وطن شما در اشغال است بلکه تمامی عرصه های هنری، تاریخی، موسیقیایی، کتابت، مطبوعاتی، رسانه ای، رادیوئی، تلویزیونی، شهری و معماری، تاریخی و معاصر و ... شما در اشغال و تحت اراده حاکمانی بیگانه در حال نابودی و تحریف عامدانه و اشغالگرانه است.
38. اگر اجازه نمی دهند که در کنار ناسیونالیسم مورد حمایت دولت و حاکمیت، ناسیونالیسم متعلق به ملت و وطن شما هم رشد کرده و شکوفا بشود، شما تحت اشغال و استعمار قرار دارید.
39. اگر حس ناسیونالیسم ملی در شما به نفع ناسیونالیسم مورد حمایت حاکمیت مرده است یا در رده های بی اهمیت تری از آن چه حاکمیت های می خواهند، قرار گرفته است، شستشوی مغزی شما تکمیل شده و شما به سربازی بدون حقوق ملت اشغالگر بدل شده اید و بر علیه ملت و منافع ملی خودتان فعال هستید.
40. اگر هویت، نژاد، زبان، تاریخ شما انگار می شود و یا تلاش می شود که هویتی تازه و بدون ریشه به شما تزریق شود و شما هم آن را پذیرفته اید، ذهن شما و وطنتان در اشغال است.
41. اگر لباس ملی و تاریخی شما، به بهانه کهنه و مدرن نبودن، حذف شده است و شما از پوشیدن لباس ملی و تاریخی خودتان شرم می کنید، اشغال ذهنی شما و کشورتان تکمیل شده است و شما در مقابل اشغالگران، احساس کوچکی و حقارت روانی می کنید.
42. اگر خجالت می کشید و یا می ترسید تا از ملت خود، تاریخ خود، ادبیات و زبان خود، موسیقی و از تمدن خود، از دستاوردهای تاریخی پدرانتان سخن بگویید و آن ها را همان گونه که بوده اند، بپذیرید، فکر و وطنتان اشغال شده اند.
43. اگر شما شهروند درجه اول نیستید، در استخدام ها با محدودیت های زبانی یا دینی -مذهبی یا جنسیتی مواجه هستید، شهوند درجه چندم هستید و همین نشان می دهد که ملت و سرزمینی در اشغال هستید.
44. اگر حقوق شهروندی شما در مقابل ملت حاکم، صد درصد برابر نیست و حتی اگر اندگی هم به نفع ملت حاکم سنگین است، یا بر علیه شما انواع تبعیض ها روا می رود، ملتی تحت اشغال هستید.
45. اگر برای بدست آوردن حقوق برابر با ملت حاکم تلاش می کنید، اما تلاشتان بی ثمر دیده می شود، تحت اشغال هستید و اشغالگران نمی خواهند با شما در یک کفه ترازو و مساوی قرار بگیرند.
46. اگر ملتی با تحقیر نژاد شما، بر برتری نژاد خودش تاکید می کند و می خواهد شما به گفته های نژادی او ایمان بیاورید، تحت اشغال هستید.
اگر هویت، زبان، تاریخ، ادبیات، موسیقی، هنر، صنعت، فلسفه و ... شما منافع ملت دیگری را در آن زمینه ها به خطر می اندازند و او برای از بین بردن این خطر تلاش می کند، شما در شرایط اشغال بسر می برید.
47. اگر وقتی شما از ملت، هویت ملی-تاریخی ملت خودتان سخن کرده و خواهان رسمیت هویت ملی خودتان هستید و اگر کسانی شما را خارجی، مهاجم، اجنبی، غارتگر و مهمان می خوانند و از شما می خواهند که وطنتان را ترک کرده و به کشورهای دیگری که آن ها نشانتان می دهند، بروید، شما و سرزمینتان در اشغال خارجی قرار دارید.
48. اگر وجود و هستی شما به عنوان ملتی مجزا از ملت حاکم، از شما برای آن ها خطر امنیتی می سازد و تداوم بود و هستی شما را نابودی خویش می بیند، شما در اشغال هستید.
49. اگر بیگانه ای، چندین برابر بهره مندی شما از منابع و معادن و داشته های شما بهره می برد و شما را مزاحم بهره مندی خودش می داند، سهم شما هم از منابع وطنتان بسیار اندک تر از ملت مسلط است، شما در زیر استعمار و اشغال قرار دارید.
50. اگر به خاطر نژاد، زبان، لهجه، دین و جنسیت، در موقعیت های اداری و استخدامی (چه در بخش دولتی یا غیر دولتی) حذف می شوید (چه با قانون و چه با دستور) یا با وجود شرایط مساوی، فردی از ملت مسلط از موقعیت برتری بر شما (آن هم) در وطنتان قرار می گیرد، وطن و ملت شما در اشغال است.
51. زمانی که در محل کار، ادارات، سازمان های رسمی دولتی و یا غیر دولتی، شما، ملت، وطن، دین، نژاد، زبان و لهجه شما را مسخره می کنند و تلاش می کنند تا شما را تحقیر کرده و روان شما را بشکنند، شما و سرزمین تان در شرایط اشغال و استعمار قرار دارید.
52. وقتی وطن، فرهنگ، زبان، آثار تاریخی و تمدنی شما را از روی نقشه ها، کتاب های درسی و غیر درسی و رسانه ها، پول ها، چک ها، پاسپورت ها و ... حذف می کنند، شما تحت اشغال هستید.دیده نمی شوید. لابد، ارزش دیده شدن را هم ندارید.
53. وقتی خاک وطن شما را به تکه هایی تقسیم کرده و نام اصلی وطن تان را از روی آن ها بر می دارند یا بخش هایی از وطن شما را در بین خاک همسایه های تقسیم کرده و تلاش می کنند تا بجای تمرکز به دشمن اشغالگر واقعی، دشمنی در همسایگی شما، برای شما بتراشند، هر دو ملت و سرزمین، در شرایط اشغال هستید و اگر فریب این بازی های استراتژیک دشمن سازانه اشغالگر را بخورید، به تکمیل نقشه اشغالگرانه اشغالگریاری خواهید رساند و رهایی از اشغال، بخاطر ترس از همسایه ای که عین شما و در وضعیتی بهتر از شما نیست، ناممکن خواهد بود و اشغالگری دشمن اصلی را فراموش خواهید کرد. در اشغال هستید.
54. اگر نام وطن شما، شهرها، روستاها، محله ها، خیابان ها، دشت ها و صحراها، کوه ها و دره ها و ... شما توسط اراده ای غیر ملی عوض می شوند تا از تاریخ شما تهی بشوند تا فارسیزه بشوند تا تعلق به فارس ها را در ذهن شما زنده بکنند تا شما آن داشته های تاریخی و ملی تان را فراموش بکنید تا باور بکنید که شما سرزمین های فارس ها را تسخیر کرده یا به عنوان مهمان در آن سرزمین ها اسکان داده شده اید، در حالت اشغال و ایلیناسیون ملی-تاریخی و آینده نگرانه از طرف اشغالگر قرار دارید.
55. اگر با سیاست های استخدامی، آموزشی، اداری، حقوقی، سرمایه گذاری و تشویق به سرمایه گذاری و سیاست های جنگ دایمی در منطقه با دول خارجی، افراد را وادار به مهاجرت خود خواسته برای تامین امنیت خانواده، امنیت مالی، شغلی و تامین آینده فرزندان و ... می کنند، در شرایط اشغال شدگی قرار دارید.
56. با راه انداختن جنگ با همسایه، افراد را به مهاجرت مجبور می کنند. تا مهاجران در تبعید، براحتی مجبور به فارسیزه شدن بشوند. سربازان و کارمندان و کارگرانی را به این جا می آورد تا جای مهاجران کوچ کرده را پر بکنند. تا ایلیناسیون زبانی و فرهنگی را در سرزمین شما سریعتر و عمیق تر بکند و بافت جمعیتی وطن شما را بهم بزند. در چنین شرایطی، در وضعیت اشغال شدگی قرار دارید.
57. اگر با سیاست هایی، کار و زندگی در وطنتان را برای شما گرانتر از کوچ و کار و زندگی در غربت می کند، در دوران اشغال شدگی هستید.
58. اگر سرمایه گذاری سرمایه داران بومی در وطن شما ناممکن جلوه می کند و به سرمایه داران شما پیشنهاد می شود که در جاهای دیگر و در زمینه های دیگری سرمایه گذاری بکنند، در وضعیت اشغال شدگی بسر می برید.
59. وقتی، با وجود شما در وطن، از خارج از وطن شما، کارگر و یا نیروی متخصص می آورند، یعنی زندگی شما در شرایط اشغال ادامه می یابد.
60. اگر شبانه روز تبلیغات می کنند و بیل و کلنگ می زنند و پروژه افتتاح می کنند ولی توسعه چندانی در وطن شما اتفاق نمی افتد، اگر آمارهای عجیب و غریبی ارائه می شود اما توسعه رخ نداده است، در اشغال هستید. آن ها تلاش می کنند تا ذهن شما را اشغال و پر کرده و از موضوع های اصلی وطن، شما و افکارتان را منحرف بکنند.
61. اگر توسعه در زمینه های مختلف صنعتی، تکنولوژیک، علمی، دانشگاهی، آموزشی، رفاهی، امنیتی، حقوقی، بهزیستی، اداری، اشتغال، پولی، مالی، بانکی، حزبی، سیاسی، کارگری، آزادی ها، نشر و رسانه ها، شهرسازی، محیط زیستی، و ... در مقایسه با سرزمین آن اشغالگران ناچیز و یا اندک است، در اشغال هستید.
62. اگر وضعیت بهداست، درمان و معالجه بیماران در وطن شما نسبت به اشغالگر، پایین است و باید برای بهره مندی از آن امکانات، به اشغالگر پناه ببرید، در وضعیت اشغال شدگی قرار دارید.
63. اگر برای بهره مندی از آموزش و تخصص هایی با کیفیت عالی، مجبور به هجرت به سرزمین اشغالگر هستید، و کیفیت آموزش های تخصصی در وطن شما بسیار پایین است و در برخی رشته های اساسی و مهم، آموزش در وطن به فرزندان شما داده نمی شود، در وضعیت اشغال و استعمار شدید قرار دارید.
نتیجه گیری:
اگر انگلستان، هندوستان را اشغال کرده بود و آن را استعمار می کرد، در عوض، دموکراسی، مطبوعات آزاد، راه آهن گسترده، سیستم آموزشی علمی و گسترده، رسانه های آزاد، پارلمانتاریسم، تولورانس و تحمل دیگری، احترام به همه زبان ها، ادیان، ملل، رسمیت زبان ها، ادیان، هویت ملل، رشد اقتصادی، بانکداری، مالی، پولی و ... را به هندوستان دادند ولی ایران و فارس ها چه چیزی به ملل غیر فارس زبان داده اند که بتوان ادعا کرد که فارس ها نقش و تاثیر مثبتی در توسعه این ملل، رفاه و امنیت آن ها داشته اند؟
آیا زندگی در سایه استعمار و اشغال انگلیس، هزاران مرتبه بهتر از مستعمره فارس ها نبوده و نیست؟
آیا نباید آرزو کرد که اگر قرار بر مستعمره بودن بوده، کاش مستعمره انگلیسی ها یا آمریکایی ها می شدیم تا بهره ای هم از منابع ملی خودمان می داشتیم؟

انصافعلی هدایت
تورنتو - کانادا
هفدهم (17) اپریل 2020
hedayat222@yahoo.com
.

Friday, April 10, 2020

نخست وزیر دولت فدرال از صاحبان اصلی کانادا معذرت خواست

جاستین تورودو؛ نخست وزیر دولت فدرال کانادا، بطور رسمی، نه تنها از طرف خودش بلکه از طرف دولت و تمامی کانادایی ها از صاحبان اولیه کانادا " ملل اولیه کانادا" عذر خواست
تقاضای عفو و تلاش برای جبران خطاها و جنایت های گذشته، جسارت و انسانیت می طلبد.
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم دارای جسارت انسانی برای معذرت خواهی و محکوم کردن روابط استعماری و مستعمرگی در میان پانفارسیسم و تورک ها، تورکمن ها، قشقایی ها، عرب ها، بلوچ ها، کردها، گیلک ها، مازنی ها و ... را خواهد داشت یا بر روابط غیر انسانی و استعماری و برتری طلبانه نژادی و فرهنگی بر این ملل اصرار خواهد ورزید؟


کانادا از ملل صاحب کانادا عذر خواسته است



کانادا از ملل صاحب کانادا عذر خواسته است
دولت کانادا، در مقابل نمایندگان مجالس کانادا، نمایندگان ملل اولیه یا صاحبان اصلی کانادا (First Nations)، همچنین در مقابل همه رسانه ها و تمامی ساکنان کانادا، نه تنها از صاحبان اصلی کانادا عذر خواست بلکه قول داد که با پرداخت غرامت هایی، گذشته را برای آیندگان جبران بکند.
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم به سر عقل آمده و به کاروان برسمیت شناختن حقوق انسان های صاحب وطن، تاریخ و فرهنگ خواهد پیوست؟
آیا ایرانیان و پانفارسیسم بر عقب ماندگی از قافله تمدن و حقوق بشر اصرار خواهد ورزید یا افراد، روشنفکران جسوری به این جنبش ملحق خواهند شد؟


https://youtu.be/xCpn1erz1y8

چرا پانفارسیسم و پان ایرانیسم تقاضای عفو نمی کنند؟

چرا پانفارسیسم و پان ایرانیسم تقاضای عفو نمی کنند؟
این موضوع، به همراه این ویدئو، موضوع هفته آینده دیالوگ خواهد بود؟
چرا ایرانیان نمی توانند عذرخواهی بکنند؟
آیا، اصلا، ایرانیان و بخصوص پانفارسیسم و پان ایرانیسم کارهایی انجام داده اند که نیازمند عذرخواهی باشند؟
چرا هیچ مسئولی و مقامی در مقابل مردم و بخاطر خیانت های عامدانه و عمدی یا غیر عمدی، اشتباهات، تقصیرها و کم کاری ها و اختلاس ها و ... عذرخواهی نمی کند؟
آیا در پی نقض صد ساله حقوق ملی، حقوق انسانی، حقوق سیاسی و حق تعیین سرنوشت، حقوق توسعه ای، حقوق رسمیت زبانی، حقوق ... ملل تورک، تورکمن، قشقایی، تورک های خراسان و دیگر نقاط ایران، عرب‌ها، بلوچ‌ها، لورها، گیلک‌ها، مازنی ها، کردها و ... از طرف دولت ها و روشنفکران، رسانه ها و سیستم اداری، سیاسی و حقوقی پانفارس و پان ایرانیست باید یک تقاضای عفوی از این ملل تحت ستم و اشغال بشود؟
عذر نخواستن در مقابل ملل غیر فارس، چه پیامدهای مثبت و کدام نتایج منفی را ببار خواهد آورد؟
عذرخواهی از یکصد سال تلاش برای عقب مانده نگهداشتن این ملل، آسیمیلاسیون، نقض همه و انواع حقوق فردی و ملی، مخالفت و دشمنی با استقلال این ملل و ... چه نتایجی در پی خواهد داشت؟
عذرخواهی لفظی، کدام درد این ملل را درمان خواهد کرد؟
آیا عذر خواهی و تلاش برای جبران ۱۰۰ سال عقب نگهداشتن این ملل، می تواند صد سال عقب ماندگی این ملل را جبران کرده و آن ها را صد سال جلو ببرد؟
آیا در میان روشنفکران فارس و ایران محور، کسانی هستند که برای عذرخواهی از ملل تحت اشغال و ستم پانفارسیسم در یکصد سال گذشته، جنبشی اجتماعی، برای عذرخواهی از این ملل براه بیندازد؟
چرا ایجاد چنین جنبش های عذرخواهی برای ایرانیان و بخصوص برای طبقه حاکمان، روشنفکران، محققان، اساتید، احزاب و جمعیت های سیاسی و حقوقی، فعالان اجتماعی نویسندگان، ارباب رسانه ها، هنرمندان و .‌‌‌... سخت و گاهی غیر ممکن است؟
آیا ایرانیان، پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر یک قرن توهین و تحقیر به ملل غیر فارس در ایران، از آن ها عذرخواهی بکند؟
آیا نباید پانفارسیسم و پان ایرانیسم بخاطر یک قرن تلاش برای تحریف و از بین بردن تاریخ این ملل از آنها معذرت بخواهد؟
آیا پانفارسیسم و پان‌ایرانیسم نباید بخاطر یک قرن استعمار این ملل عذر بخواهد و غرامت بپردازد؟
آیا ایرانیان، از هر طبقه و گروهی بخاطر اجبار به جبران خسارات یکصد ساله و اجبار به پرداخت غرامت نیست که نمی خواهند عذرخواهی بکنند؟

آیا ایرانیا نباید بخاطر نابود کردن جنبش اصلاحی مشروطه و ایجاد دیکتاتوری توسط رضاخان و خمینی از همه ملل و آزادیخواهان و توسعه طلبان و از شهدا عذرخواهی بکنند؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر از بین بردن حکومت‌های ایالتی و ولایتی و حکومت های ملی ملل غیر فارس و تبلیغات ضد این ملل، از آن ها عذرخواهی بکند؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر قتل عام تورک ها در دوران پس از پیشه‌وری از تورک های ایران معذرت بخواهد؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر سوزاندن کتاب های آموزش زبان مادری از تورک‌ ها معذرت بخواهد؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر ایجاد اختلاف های مرزی و سرزمینی در میان ملل همسایه‌ای مانند کرد و تورک عذرخواهی بکند؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم بخاطر تغییر اسامی شهرها و روستاها، خیابان‌ها، دشت‌ها، کوه ها، و... فارسیه کردن همه چیز از این ملل عذرخواهی بکند؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر اقلیت نامیدن و محروم کردن این اقلیت ها از حداقل حقوق و امکانات لازم برای زیست انسان در قرون اخیر عذرخواهی بکند؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر جلوگیری از رشد فرهنی، زبانی، رسانه ای، هنری و ... ملل غیر فارس، از آن ملل عذر بخواهد؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر نباید بخاطر تحریف تاریخ تورکان و توهین و تحقیر قاجاریه، معذرت بخواهد؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر نباید بخاطر نقض حقوق شهروندی ملل غیر فارس، از آن ملل تقاضای عفو بکند؟
آیا پانفارسیسم و پان ایرانیسم نباید بخاطر و دینداران نباید بخاطر تحقیر زن و جلوگیری از رشد انسانی، حقوقی، اقتشادی، علمی و استقلال زنان، نباید از خانم های تاریخ ایران تقاُای عفو بکنند؟
برای پاسخ به این گونه سوال ها و بچالش کشیدن ایرانیانی که توانایی پذیرفتن خطاهایشان را ندارند و بر تداوم خطاهایشان اصرار می ورزند و متوجه نتایج اصرار بر خطاها و خیانت هایشان نیستند، چند مهمان در پانل این هفته دیالوگ حضور خواهند داشت.
جناب صلاح ابوشریف الاحوازی؛ کارشناس حقوق و دبیر کل جبهه دموکراتیک مردمی الاحواز
جناب مهیم سرخوش؛ فعال سیاسی و حقوق بشر بلوچ
جناب احمد هاشمی؛ کارشناس امنیت بین الملل
انصافعلی هدایت
تهیه کننده، مدیر و مجری برنامه دیالوگ
تورنتو - کانادا
دهم (10) اپریل 2020
hedayat222@yahoo.com

چرا رانتخواران پهلوی از بیان حقایق فرار می کنند؟



بعضی ها واقعیت های تاریخی منجر به سرنوگونی رژیم سلطنت در ایران را به نارضایتی چند کمونیست، تورده ای، مجاهد و یا چند ملا و تنزل می دهند.
چطور ممکن است که یک رژیمی، در همه زمینه های توسعه یافته باشد و مردمان و ملل هم از آن رژیم راضی باشند اما در اثر نارضایتی تعداد اندکی، آن رژیم سرنگون شود؟
آیا رانتخورارن رژیم پهلوی ها نمی خواهند بطور واقعی علل سرنگونی خودشان را به همراه پهلوی ها تحلیل کرده و از اشتباهاتشان درسی هم برای خئودشان و هم برای رژیم های آینده به یادگار بگذارند؟
چرا فقط تلاش می کنند، احساسات نسل جدیدی که آن رژیم را تجربه نکرده اند، تحریم بکنند؟
آیا این نوستالوژی دقیقا مشابه نوستالوژی برای دوران کوروش نیست که هیچ چیزی در باره آن نمی دانیم؟

سلطنت طلبان و پهلویچی ها باید به سوال های زیادی پاسخ بدهند
نسل بی عرضه ایی که آرزوی شما بود، همین جمهوری اسلامی و مسئولان آن هستند. مبارکتان باد!
دارید با نوستالوژی و در آرزوی گذشته ای که بخشی از جامعه ایرانی و امثال شما تجربه کرده بودند، زیست می کنید.
اگر در زمان همان ها هم رادیو، تلویزیون ها، اینترنت، شبکه های اجتماعی و ‌... وجود داشتند و می توانستیم وضعیت 95 درصد ایران عقب مانده را نشان بدهیم، اوضاع سیاسی، اجتماعی، آموزشی، و ... بدتر از جمهوری اسلامی بود.
من مخالف جمهوری اسلامی، مذهب شیعه شعوبیه فارسیه نژادپرست، روحانیان و سیستم اداری، حقوقی، آموزشی، اجتماعی، رسانه ای، امنیتی، و ... حاکم در ایران کنونی بوده و هستم ولی آیا شما می توانید با تکیه بر آمار جمعیت و آمار اقتصادی، دانشگاهی، مدرسهدای، معلمان، اساتید، جاده ها، راه آهن، هواپیمایی ها، تولیدات داخلی، مونتاژها، و ... وضع موجود را با دوران پهلوی ها مقایسه آماری بکنید و نسبت آن را نسبت به تاریخ نشان دهید؟
شما، همان ایکاش ها را در باره رضا و محمدرضا پهلوی ها می شمارید و آرزوی آن روزهای طلایی برای خودتان را می کنید که در نوستالوژی دوران کوروش مانده و خودتان را فریب می دهید.
لطفا تهران و چند شهر نسبتا توسعه یافته پهلوی ها را شمارش نکنید. از شهرها و روستاهای عقب مانده و بدون امکانات آزربایجان، کردستان، عربستان، لورستان، تورکمن صحرا، بلوچستان، قشقائیستان، سخن بگوئید.
شما و همسانان شما که در نوستالوژیک رضا و محمدرضا زندگی می کنید، بهره مندان از رانت های آن دوره بوده اید و تنها رانتخواران را می دیدید. شما تعداد اندکی از رانتخواران بودید ولی آیا همان دو پدر و پسر و همسانان شما، با اعمال، سیاست ها، ضدیت با حقوق بشر و آزادی ها، دموکراسی، آزادی مطبوعات، عدم تعادل در توسعه ملل و مناطق و سرزمین ها، تحمیل عقب ماندگی به تورک ها، عرب هو، بلوچ ها، لورها، کردها و ... همینه را برای انقلاب آماده نکرده بودید؟
یا تصور می کنید که همه مردمان و ملل از آن پهلوی ها و رانتخوانشان راَی بودند اما چند ناراضی کمونیست و چند ملای بیسواد بدون تجربه توانستند، دیدگاه و رضایتمندی میلیون‌ها انسان راًی از پهلوی ها و رانتخواران را به انقلاب علیه شما و شاهانتان بحرکت در بیاورند؟
بیایید، از خسارت های رانت خواری های خودتان در دوران پهلوی ها سخن بگوئید و خودتان و سیاست هایتان را نقد بکنید و بفرمایید که در کجاها و کدام اشتباهات را کرده اید که مردمان راضی(!) از پهلوی ها و رانتخوارانش علیه شما به پا خواسته اند.
می دانم که شما تصور می کنید که اگر از نیروهای نظامی بیشتر و شدیدتر علیه انقلابیون وارد عمل می شدید، با کشتار صدها هزار و شاید هم میلیون ها انسان فقیر ناراضی از توسعه و فقر، می توانستید در راس هرم قدرت مانده و از رانت های بیشتری استفاده برده و ب  ثروت خودتان بیفزاید.
شما و پدرانتان دارای کدام سرمایه ها و زمین ها یا کارخانه ها بوده اید که با میلیون ها دلار در غرب یا در ایران زندگی می کنید و در آرزوی بازگشت پهلوی ها هستید؟
چه چیزهایی را از دست داده اید که خواهان آن هاهستید؟
آیا این پهلوی بود که بهای نفت اوپک را بالا می برد یا تقاضای جهانی؟
شما مردمان را احساساتی و نادان و جاهل به رابطه عرضه و تقاضا می دانید و تصور می کنید که رضا و محمدرضا با بهره مندی از زیبایی هایشان عرب و نیاز به نفت را بالا می بردند؟
انقلاب ایران در ۱۳۵۷ که قیمت نفت دوران پهلوی ها را چندین برابر افزایش داد.
ارتش پهلوی ها جز سرکوب ملل دست خالی در ایران، کار و مقاومتی در مقابل خارجی ها داشت؟
ایران پهلوی ها چگونه می توانست بعد آمریکا، چین، اتحاد جماهیر شوروی، انگلستان، فرانسه، تورکیه، کانادا، مکزیک، هندوستان، پاکستان، و ... نیروی نظامی پنجم دنیا باشد؟
آیا پهلوی ها و رانتخواران رژیم سلطنتی، توانسته بودند تولید را داخلی بکنند یا تولیدی وجود نداشت و تولید در ایران دوران نوستالوژیک شما به معنی "سرهم کرون" یا "مونتاژ" قطعات تولیدی در دیگر کشورها بود؟
آیا پهلوی ها و رانتخواران دور میز بهره مندی اقتصادی و رفاهی آن دوره، همان افرادی نبودند که رادیو، تلویزیون و هنر، سینما و ... را میدانی برای حَور روحانیان و مسلمانان و دینداران کر  و نتیجه آن انقلاب دینداران فقیر علیه شما رانتخواران شد؟
چرا واقعیت های تاریخی دوران خودتان را تحلیل درست و واقعی نمی کنید تا اشتباهات خودتان را تکرار نکنید؟
مگر پهلوی ها و رانتخواران آن دوره نبودند که افکار و حرکت های پیشگامان در میان ملل در ایران را سرکوب و ملل را قتل عام‌می کردید؟
آیا پهلوی ها و رانتخواران رژیم سلطنتی نبودید که قانون اساسی مشروطه را تعطیل کردید؟
نهادهای برخواسته از مشروطیت را از بین برده یا ره بله قربان گویان بدل نکردید؟
آیا در دوران رانتخواران رژیم سلطنتی انتخابات بی معنینشده بود و پهلویها مجلس و سنا را بدل به طویله کراواتی ها نکرده بودند؟
آیا سانسور و دیکتاتوری اطلاعاتی در دوران شما عادی و رایج نشد؟
آیا تصور می کنید که داشتن ارتش، دانشگاه، کارگاه های مونتاژ، آموزش اجباری زبان و تاریخی قوم فارس و تحمیل آن ها به ملل غیر فارس و تمامی توسعه ای که شما برمی شمارید و به آن ها افتخار می کنید، عوامل سرنگونی پهلوی ها و رانتخواران رژیم سلطنتی سلطنتی بوده اند یا عوامل دیگری بوده است که شما عمدا و آگاهانه، از آن ها چشم‌پوشی می فرمائید تا با تحریک احساسات نوستالوژیک افرادی که در جمهوری اسلامی نسل بعدی و تداوم بخش به سیاست های درونی و بیرونی صدمه دیدا و ناراضی هستند را به نفع یک رژیم مرده و رانتخواران آن تحریک بکنید؟
انصافعلی هدایت
تورنتو - کانادا
دهم (10) آپریل 2020
hedayat222@yahoo.com

https://m.facebook.com/story.php?story_fbid=3026202497400581&id=100000325817660

بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs