Thursday, January 8, 2015

جایگاه شهر تبریز در دیده در بین استاد شعر و غزل: محمدحسین شهریار تبریزی




جایگاه شهر تبریز در دیده در بین استاد شعر و غزل: محمدحسین شهریار تبریزی؛ شهریار در 13 مورد از شهر تبریز بدین گونه یاد می کند:

1


شب است و باغ گلستان خزان رؤیاخیز
بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد
ستاره گرچه به گوش فلک شود آویز
...

به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
تو هم به شعشعه وقتی به شهر تبریز آی
که شهریار ز شوق و طرب کنی لبریز


2


سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس


3


گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی
که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم
کجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایام
که تا آهی برد سوز و گداز من به یارانم
سرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوش
شب پائیز تبریز است در باغ گلستانم
گروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازی
من از بازی این چرخ فلک سر در گریبانم


4


هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل
که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی
گر از من زشتئی بینی به زیبائی خود بگذر
تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی
به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند
طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی


5


‫خجّه سلطان عمّه گئدیب تبریزه‬
آمما ، نه تبریز ، کى گلممیر بیزه
بالام ، دورون قوْیاخ گئداخ ائممیزه
آقا اؤلدى ، تو فاقیمیز داغیلدى
قوْیون اوْلان ، یاد گئدوْبَن ساغیلدى


6


آمما ظن ائتمه کی، داغلار یئنه قالخان اولاجاقدیر
محشر اولماقدادی بونلار داها وولقان اولاجاقدیر
ظولم دونیاسی یانارکن ده تیلیت قان اولاجاقدیر
وای ...! نه توفان اولاجاقدیر
دردیمیز سانما کی، بیر تبریز-و تئهران´دیر عزیزیم
یا کی، بیز تورک´ه جهننم اولان ایران´دیر عزیزیم
یوخ بو دین داعواسیدیر، دونیا تیلیت قاندیر عزیزیم
تورک اولا، فارس اولا دوزلوک داها تالاندیر عزیزیم
بیز آتان دیندیر، آتان دا بیزی ایماندیر عزیزیم


7


قانلی دیرناخلارینان«انگلیس» اَل قاتدی بیزه
باخیسان«روس»دا آرازدان کئچیر ایران آپارا
آرادان بیرده بیزی بُؤلسه لر اربابلاریمیز
قورخورام  قُویمیالار تبریزی ، تهــران  آپارا
قارا طوفان کی داخی خلقیله شوخلوق اِئله مز
سِئل گرَک اِئل داغیدا،اِئو ییخا،ایوان آپارا


8


نه دیز وار کی سورونوم، نه اوز وارکی قاییدیم
نه یوک قالیب نه یابی ، سویوبلا کروانیمی
ائلدن منی قئوجالیق ، آزقین سالیب ، سالاجاق
ایتیردی تبریزیم ، اودوزدو تهرانیمی


9


سن کیمی قارداش اوز قارینداشینی
آتماییب اوزگه کیمسه توتمایاجاق
قوجا تبریزده یوزمین ایل کچسه
باکی قارداشلارین اونوتمایاجاق






جایگاه شهر اندیشه و فلسفه شرق: تبریز در اشعار و اندیشه های شاه نعمت الله ولی



جایگاه شهر اندیشه و فلسفه شرق: تبریز در اشعار و اندیشه های شاه نعمت الله ولی؛ شاه نعمت الله از اقطاب و عرفای سدهٔ هشتم و نهم هجری است که طریقتی جدید در تصوف ایجاد کرد و پیروان سایر طریقت‌ها را نیز تحت تأثیر خود قرار داد. او از جمله شعرای تصوف دوران حکومت و امپراتوری تورکان بر بخش بزرگی از خاورمیانه بود. او قطب دراویش نعمت اللهی است.


1


بی ولای علی ولی نشوی
گر تو را صد هزار برهان است
ابن عم رسول یار خدا
آن خلیفه علی عمران است
یوسف مصر عالمش خوانم
شاه تبریز و میر او جان است


2


شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست می دارد ز جام بی خمار
سید ملک وجودم لاجرم
آنچه پنهان بود کردم آشکار


3


دل ما در هوای الوند است
در سر زلف یار دربند است
خواجه تبریزی است و در قره باع
شاه سروان امیر در بند است


4


همه عالم تن است و او جان است
شاه تبریز و میر او جان است
کنج دل شد به گنج او معمور
ورنه بی گنج کنج ویرانست


5


جام می در دور می گردد مدام
عشق را آغاز یا انجام کو
شمس تبریزی ز مصر آمد برون
آفتابی آن چنان در شام کو

6


همه عالم تن است و او جان است
شاه تبریز و میر او جان است
جام گیتی نماش می خوانند
به حقیقت بدان که او آنست



شهر تبریز در اندیشه ها و افکار سیف فرغانی: شاعر ازبکستان



جایگاه مرکز فکر و اندیشه تورکان: شهر تبریز در اندیشه ها و افکار  سیف فرغانی: شاعر ازبکستان

1

در عروسی جمال تو نمی‌دانم کس
که ز پیرایهٔ سودای تو عاطل برود
با تو خوبی نتوان گفت و ندارم باور
که به تبریز کسی آید و عاقل برود
آمن از فتنهٔ حسن تو درین دوران نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

2

ای صبا گر سوی تبریز افتدت روزی گذر
سوی درگاه شه عادل رسان از ما خبر
پادشاه وقت غازان را اگر بینی بگو
کای همه ایام تو میمون‌تر از روز ظفر
اصل چنگزخان نزاده چون تو فرعی پاک دین
ملک سلطانان ندیده چون تو شاهی دادگر

3

ای که نام اشنوده باشی خسرو پرویز را
رو سفر کن تا ببینی خسرو تبریز را
بی گمان عاشق شدی شیرین برو فرهاد وار
گر بدی از لطف و حسن آن مملکت پرویز را
آفرین بر مادر گیتی و بر طبعش که او
نام خسرو کرد این شیرین شورانگیز را

4

ز بعد آنکه مرا مدتی قضای آله
میان خطه تبریز چون گهر در سنگ
نشاند بهر لگد کوب جور و محنت دوست
چنانک بر لب جوی از برای گازر سنگ

5

منم مانند خاقانی و روم امروز شروانم
بتبریزم فگن یارب ز شروان بی نیازم کن
نگفتم همچو خاقانی ثنای هیچ خاقانی
تو از گنج عطای خود ز خاقان بی نیازم کن






جایگاه شهر پر افتخار تبریز در اشعار و اندیشه های سلمان ساوجی:

جایگاه شهر پر افتخار تبریز در اشعار و اندیشه های سلمان ساوجی:


1


خدایگانا دانی که بنده سلمان را
جناب توست درین مملکت ماب و مال
سه هفته شد که ز سرما و برف در تبریز
به جز تردد خاطر تردد است محال

2


ای دیده اگر هزار سیل انگیزی
خاک همه تبریز به خون آمیزی
از عهده ماتمش نیائی بیرون
بی فایده آب خود چرا می‌ریزی؟


3


با غبار نعل شبذیر تو می‌ارزد کنون
خاک آذربایجان، مشگ ختن را خون بها
شهر تبریز از قدوم موکب سلطان اویس
چون مقام مکه از پیغمبر آمد با صفا
این بشارت در چمن هر دم که می‌آرد نسیم
می‌نهد اشجار سرها بر زمین، شکرانه را


4


بازار خود ز سایه او سرد در تموز
پشت زمین به پشتی او گرم، در شتا
از شرم این سواد که او جان عالم است
تبریز در میانه خوی زد مراغه‌ها
از آب روی دجله دگر بر جمال مصر
نیل کشیده را نبود، زینت و بها


5


خبر چون به سالار گیلان رسید
که آمد درفش سپاهی پدید
فرستاد از هر سویی لشکری
به هر مرز و بومی و هر کشوری
سپاهی بیاور مانند کوه
کز آن کوه و هامون همی شد ستوه
بیاراستند آن سپه کوه و در
به خشت و تبریزین و گیلی سپر
بدان مرز گفتی که هر مرد کشت
برآمد به جای علف تیغ و خشت
دو لشکر رسیدند با یکدگر
پر از کین درون و پر از باد سر
دو کوه گران در هم آویختند
دو دریا به یکدیگر آمیختند
...
چکا چاک شمشیر بد هولناک
دل کوه شد ز آن چکا چاک چاک
چه در خون گردان تبر زین نشست
گذشت از سر و تن تبریزین شکست
نمی‌خورد جز آب خنجر جگر
نمی‌کرد جز تیر بر دل گذر


تبریز در اشعار شاعر نامدار پاکستان: علامه اقبال لاهوری



نام مبارک تبریز هفت بار در اشعار شاعر نامدار پاکستان:علامه اقبال لاهوری، به تکرار آمده و حاکی از معنایی نهفته در این شهر است

1


گرد و پیشش بود انبار کتب
بر لب او شرح اسرار کتب
پیر تبریزی ز ارشاد کمال
جست راه مکتب ملا جلال
گفت این غوغا و قیل و قال چیست
این قیاس و وهم و استدلال چیست
مولوی فرمود نادان لب ببند
بر مقالات خردمندان مخند
پای خویش از مکتبم بیرون گذار
قیل و قال است این ترا با وی چه کار
قال ما از فهم تو بالاتر است
شیشه ی ادراک را روشنگر است
سوز شمس از گفته ی ملا فزود
آتشی از جان تبریزی گشود
بر زمین برق نگاه او فتاد
خاک از سوز دم او شعله زاد


2


از خاک سمرقندی ترسم که دگر خیزد
آشوب هلاکوئی ، هنگامهٔ چنگیزی
مطرب غزلی ، بیتی از مرشد روم آور
تا غوطه زند جانم در آٹش تبریزی

3


بهر زمانه به اسلوب تازه میگویند
حکایت غم فرهاد و عشرت پرویز
اگرچه زادهٔ هندم فروغ چشم من است۔
ز خاک پاک بخارا و کابل و تبریز

4


اشارتهای پنهان خانمان برهم زند لیکن
مرا آن غمزه می باید که بیباک است و خونریز است
نشیمن هر دو را در آب و گل لیکن چه رازست این
خرد را صحبت گل خوشتر آید دل کم آمیز است
مرا بنگر که در هندوستان دیگر نمی بینی
برهمن زاده ئی رمز آشنای روم و تبریز است

5


ز عهد شیخ تا این روزگاری
نزد مردی بجان ما شراری
کفن در بر بخاکی آرمیدیم
ولی یک فتنهٔ محشر ندیدیم
گذشت از پیش آن دانای تبریز
قیامتها که رست از کشت چنگیز
نگاهم انقلابی دیگری دید
طلوع آفتابی دیگری دید



تبریز در اشعار جامی، خواجوی کرمانی، رضی الدین آرتیمانی و سعدی



تبریز در اشعار جامی، خواجوی کرمانی، رضی الدین آرتیمانی و سعدی

1

جامی در باره تبریز گوید:

پخت از دور مه و گردش سال
میوهٔ باغ خجندی به کمال
لیک باد اجل آن میوهٔ پاک
ریخت در خطهٔ تبریز به خاک
آن دو طوطی که به نوخیزیشان
بود در هند شکرریزیشان

2

خواجوی کرمانی در باره تبریز گفته است:

اول بنوش ساغر و وانگه بده شراب
زیرا که بادهٔ شکرآمیز خوشترست
گر دیگران ز میکده پرهیز می‌کنند
ما را خلاف توبه و پرهیز خوشترست
خواجو کنار دجلهٔ بغداد جنتست
لیکن میان خطهٔ تبریز خوشترست

3

رضل الدین آرتیمانی در باره نبریز گفته است:

در عشق حکایت غم انگیز نیست
افسانه مصر و شام و تبریزی نیست
گفتم شاید جز او ببینم چیزی
چون دیدم من بغیر او چیزی نیست

4

سعدی هم در باره مردن تبریز این گئنه داستان سرایی می کند:

عزیزی در اقصای تبریز بود
که همواره بیدار و شب خیز بود
شبی دید جایی که دزدی کمند
بپیچید و بر طرف بامی فگند
کسان را خبر کرد و آشوب خاست
ز هر جانبی مرد با چوب خاست
چو نامردم آواز مردم شنید
میان خطر جای بودن ندید





تبریز در اشعار حافظ شیرازی


1
از نهیبش پنجه می‌افکند شیر
در بیابان نام او چون می‌شنید
سروران را بی‌سبب می‌کرد حبس
گردنان را بی‌خطر سر می‌برید
عاقبت شیراز و تبریز و عراق
چون مسخر کرد وقتش در رسید
آنکه روشن بد جهان‌بینش بدو
میل در چشم جهان‌بینش کشید
2

پهر برشده پرویزنیست خون افشان
که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است




تبریز در اشعار اوحدی مراغه ای





اوحدی مراغه ای 7 بار از تبریز در اشعارش یاد می کند

1

گر تو، ای طرفهٔ شیراز، چنین خواهی کرد
برسد فتنه به تبریز و به بغداد از تو

2


اوحدی را کی پسندی بعد ازین؟
چون دل اندر ناپسندی بسته‌ای

3

تا تو بستی بار تبریز، ای پسر
بر دلم کوه سهندی بسته‌ای

4


آن به بغداد عشق غارت کرد
وین به تبریز دین عمارت کرد

5


شد سعادت طلایه بر تبریز
تا فگندی تو سایه بر تبریز
از پی ضبط سفره و خوانت
تا مهیا شود سبک نانت
آسمان گشت و کوکبی انبوه
آسیابان بر آب بلیان کوه
مال تبریز خرج خوان تو نیست
بال سرخاب را توان تو نیست
هر که رخ در رخ سپاس نهد
در جهان اینچنین اساس نهد

6


مایه داری و میتوان امروز
غم پیران خور، ای جوان، امروز
نتوان کم چنین بیندازی
که نه تبریزیم، نه شیرازی




تبریز در اشعار خاقانی شروانی




تبریز در اشعار خاقانی شروانی؛ خاقانی یک وطنپرست افراطی و حرفه است که شهرش "سروان" را بر همه شهرهای دنیا برتر می داند. گر چه شروان را بارها با تبریز مقایسه و برتر می داند اما در باره تبریز این گونه سخن می گوید: او 24 بار نام تبریز را در اشعارش  فریاد می زند
1

فخر من یاد کرد شروان به
که مباهات خور به باختر است
لیک تبریز به اقامت را
که صدف قطره را بهین مقر است
هم به مولد قرار نتوان کرد
که صدف حبس خانهٔ درر است
گرچه تبریز شهره‌تر شهری است
لیک شروان شریفتر ثغر است
...
نه تب اول حروف تبریز است
لیک صحت رسان هر نفر است

2

از فلک خیمه و از خاک بساط
وز سرشک آب خوری خواهم داشت
چون ز تبریز رسم سوی هرات
هم به ری رهگذری خواهم داشت
عقرب از طالع تبریز و ری است
نه ز عقرب ضرری خواهم داشت
من چو برجیس ز حوت آمده‌ام
سرطان مستقری خواهم داشت

3

گیر فرمان ندهندم به خراسان رفتن
باز تبریز به فرمان شدنم نگذارند
ز پی آنکه دو جا مکتب و دکان دارم
نه به مکتب نه به دکان شدنم نگذارند

4

هم توانیش به تبریز نشاند
هم توانیش ز شروان بر کند
طفل‌خو گشت میازارش بیش
بر چنین طفل مزن بانگ بلند

5

این به تبریز ز آب چشمهٔ خضر
کرده جلاب جان و من ناهار
آن بری قالب مرا چو مسیح
داد تریاک و روح من بیمار

6

جاه و جانی بس به تمکین و حضور
بر تن و جان من او افزود و بس
گر چه در تبریز دارم دوستان
دوستی جانی مرا او بود و بس
بعد از او در خاک تبریزم چکار
کابروی کار من او بود و بس

7

پس چون رکاب او ز نشابور در رسید
تبریز شد هزار نشابور ز احتشام
تب ریزهای بدعت تبریز برگرفت
تبریز شد ز رتبت او روضة السلام
من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساخت
خاکی است کاندر او اسد الله کند کنام
از همتش اتابک و سلطان حیات یافت
کو داشت هر دو را به پناه یک اهتمام

8

خاقانی را ز دل چه پرسی
کانست که کس چنان مبینام
حالی که به دشمنان نخواهم
حسب دل دوستان مبینام
غمخوار تو را به خاک تبریز
جز خاک تو غم نشان مبینام

9

چون نیست وجه‌زر نکنم عزم مکه باز
جلباب نیستی به سر و تن درآورم
تبریز غم فزود مرا آرزوم هست
کاین غم به ارزروم و به ارمن درآورم

9

حدیث کوفیان تلقین گرفته
به اسناد و بقال و قیل و عن‌عن
لقبشان در مصادر کرده مفعول
دو استاد این ز تبریز آن ز زوزن

10

چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا
هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری
گر باز رفتنم سوی تبریز اجازت است
شکرانه گویم از کرم پادشای ری

11

فارقت شروان اضطرارا فاشتهت
نفسی بتبریز اختیار سواء

12

تبریز کعبه شد حرمش را ستون عدل
صدر فرشته خلق پیمبر تمیز کرد

13

گر به شروانم اهل دل می‌ماند
در ضمیرم سفر نمی‌آمد
ور به تبریزم آب رخ می‌بود
ارمنم آبخور نمی‌آمد


14

هان ای دل خاقانی بس خوش نفسی داری
از عمر همین مانده است آثار نگه دارش
شروانت که مار آمد بی‌رنج رها کردی
تبریز که گنج آمد بی‌مار نگه دارش

15

ه تبریز هم پای‌بند عیالم
از آن پای بند بلا می‌گریزم
ز تبریز چون سوی ارمن بیایم
هم از ظلمتی در ضیا می‌گریزم

16

به دل دریای بصره است و به کف دجله و زین هر دو
کند تبریز را بغداد عز الدین بوعمران

17

بندار چون ز ری سوی تبریز می‌رسد
نان جوین خورد از آن و اکمه زین
من کامدم ز خطهٔ تبریز سوی ری
از خوشهٔ سپهر خورم نان گندمین

18

و همه کاخ طرب سازی و خاقانی را
در همه تبریز اندهکده‌ای بینم جای






Wednesday, January 7, 2015

آذربایجان دوشابی و منیم دویغولاریم




چوخ گوزل خاطیرلر دیر آزیتا خانیم وحدت دوست. 

منی اوشاقلیغیما آپاردی آمما کئشگه تورکجه یازاسیز. بیزیم اوز ادبیاتیمیزا گوج وئرین. 

مثلن بو "بئشلیخ" سوزو، نه گوزل سوز دور. یا مثلن بیز موراببا شوشه لرینه "بانکا" دییردیخ. بو رسم (نقاشی) ده چوخ اعلا دیر. منیم یادیما "شوشه گرخانا بازارئن سالئر. همیشه اوردا قئزیل گول ساتاردیرلار. آنام آلیب گتیریب و ائویمیزده سرر دیر. ائو بیر قئزیل گول سئرگیسی اولار دیر. قورودار دیر و سونرالار قوروسوندان جوربه جور موراببالار، یئمک لر دوزل در دیر. 

منیم گولتاج نه نم، همه شه گول مورابباسی، آلما مورابباسی، هیوا مورابباسی، بیشیرر دیر. سونرالاردا منیم ده بو ایشلردن خوشوم گلدی و چون هر شئی ییه بیله رم و ایرگنمه رم، هر شئیی بیر بیرینه قاتیب، تازا بیر شئی دوزلتمک دن خوش اولارام. آنام منیم تاپیشیرغیملا، بو سونرالاردا گیردکان لپه سی یا پوسته یا دا هر ایکی سیندن موراببالارینا قاتار دیر. 

هله ایندی ده وارکی منیم بو موراببالاردا گوزوم وار. دئمه مال یاغین یا کره نی اردیب و ساری یاغا چئویرمکدن. من ساری یاغی هر شئی دن چوخ سئورم. حتی بو کانادا دا یاشارکن بئله، آنان منه تبریز دن ساری یاغ آلیب گوندرر.

بونلارین هامیسی بیر یانا، آذربایجان "توت دوشابی" بیر یانا. چوخ اوشاقکن، توت دوشابین بیشیرمه نی گورموشم و باشاریرام. بو کانادا دا هر میوه دن دئسن، وار ها اما نه دن دیر بیلمیرم بونلار توت دان قورخورلار و اونو یئمیرلر. بیلمیرلر توت نه دیر. بونون اوچون بو میوه نی چوخ ساخلامیرلار. 

کوچه باجادا، اوردا بوردا بیر توت آغاجی تاپیرام و قارنمی دویورورام. هامی گلیب گئدن لر منه باخیر. باخیشلاریندان و سورولاریندان، اوتانیرام. اگر اوتانماسایدیم، توتلارین هامیسین دریب، دوشاب بیشیرردیم.

بوردا جوربه جور دوشاب وار و اونلارا "سیراپ" دئییرلر آمما آذربایجان توت و اوزوم دوشابی منه فرقیلی گلیر. گئچن اون ایلده آنام بویوک دایی قیزی سیندان: گیله خانیم دان (قیبت یا قئبتسی آدلی کندلی دیر و یایدان یایا اوز کندلرینه گئدر) 10 کیلوو توت دوشابی آلیب و منه گونده ریب دیر. 
هر دن بیر آذربایجان تامئنا تامارزئلانان دا، یئمک قاشیغی قدر آغیزما آذربایجانین قئبتسی توت دوشابی قویاردیم. چئینه مزدیم. اودمازدیم. آغزیما قویار قویماز، تامام ووجودوم باش دان آیاق دیرناغیما دک، ائسینار. ایله بیل ووجودوم دا ایستی سئلی آخئر هم ده هر یانا. آغزیم پوسگورن داغین (آتشفیشان داغی) مرکزی اولور و ایستی هم ده اوزل و تایسیز ایستی و دویغو (احساس) جانیمئن هر یئرینه آخئر. 

اینان میرام بو دویغونون تجروبه سیندن دویام. چوخ شئیلری تجروبه اتمیشم آمما بو دویغونو منده تکجه آذربایجان توت دوشابی یارادئر! 

یادیما گلیر دوره بر کندلردن تبریزین کوچه لرینه دوشاب گتیرردیرلرو سسلنردیلر: اوسکووو دوششابئ! آی اوسکووو دوششابئئئئئئئ!! 

وای نه نه وای، آغزیمین سویو آچیل دی. من دوروم گئدیم بیر شئی یئییم. بئله اولماز!



بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292

  بئیین موهندیسلیگینه قارشی تورکجه اسکی کیتابلار 292 https://youtube.com/live/3iyA9DZwBYs